عزیز فولادوند: شکوه بی ادعا، زنانی فراتر از نام

عزیز فولادوند: شکوه بی ادعا،  زنانی فراتر از نام

 

زن مجاهد خلق، کابوس است. نه از آن کابوسهایی که شبانه به سراغ آدمی می‌آیند و با نخستین روشنای صبح محو می‌شوند، بلکه کابوسی بیدار، روشن و بی ‌رحم؛ کابوسی که در میانه‌ی روز، درست در برابر چشمانت می‌ایستد و نمی‌گذارد به خواب امن و شیرین خویش بازگردی. او در چهره‌اش، در شیوه‌ی زیستنش، در راه رفتنش، در انتخاب‌هایش، در پوششش، در کنش‌های آگاهانه و هدفمندش، چیزی را به نمایش می‌گذارد که برای بسیاری تحمل‌ناپذیر است: امکان رهایی. رهایی از زنجیرهایی که سالهاست به نام سنت، اخلاق، عرف، آبرو، جنسیت و فرهنگ بر دست و پای انسان بسته‌اند؛ زنجیرهایی که آنقدر با پوست و استخوان ما آمیخته‌اند که گاه دیگر زنجیر بودنشان را احساس نمی‌کنیم و اسارت را با زندگی اشتباه می‌گیریم. اما او آمده است تا این اشتباه را برملا کند. او آینه است. آینه‌ای نه برای دیدن چهره، بلکه برای دیدن خویش. و چه چیز هولناک‌ تر از انسانی که ناگهان مجبور شود خودش را ببیند؟ انسان، فارغ از جنسیت؛ مرد یا زن، وقتی در برابر این آینه قرار می‌گیرد، نخست مضطرب می‌شود. بعد می‌لرزد. بعد شرم می‌کند. چیزی در درونش فرو می‌ریزد. سا‌ها روایتهایی که درباره‌ی خودش ساخته بود، ترک برمی‌دارند. ناگهان می‌بیند آنچه «ناتوانی» می‌نامید، شاید ترس بوده است؛ آنچه «نجابت» می‌پنداشت، شاید تسلیم بوده؛ آنچه «سرنوشت» می‌خواند، شاید عادتی دیرپا به اسارت. آنگاه بی‌اختیار زندگی خود را با زندگی او مقایسه می‌کند.

می‌پرسد: چرا او آنجاست و من اینجا؟ چرا او توانست و من نتوانستم؟ چرا او از آن دیوار عبور کرد و من هنوز پشت همان دیوار ایستاده‌ام؟ چرا او توانست زنجیر را ببیند، آن را لمس کند و سرانجام از خود جدا کند، اما من سالهاست با صدای زنجیرها به خواب می‌روم و صبح، همان صدای آشنا را «زندگی» می‌نامم؟ و از همین ‌جا، پرسشی ستمگر سر برمی‌آورد؛ پرسشی که از هر پرسش دیگری دردناک‌ تر است: اگر رهایی ممکن است، پس بهانه ‌ی اسارت من چیست؟ این پرسش است که انسان را در هم می‌شکند. زن مجاهد خلق فقط آینه را مقابل ما گرفته است. کابوس بودن او از همین‌ جاست؛ از اینکه حضورش چیزی را در ما بیدار می‌کند که دوست داریم سالها مرده بماند. او آرامش دروغین ما را برهم می‌زند. به ما یادآوری می‌کند که آن سوی ترس، جهانی دیگر ممکن است؛ جهانی که در آن زن، پیش از آنکه «زن» باشد، انسانی است صاحب اراده، صاحب تن، صاحب انتخاب و صاحب سرنوشت خویش. و شاید به همین دلیل است که بسیاری از او می‌ترسند. از زنی که برای دیده‌شدن نیازی به اجازه ندارد؛ برای زیستن نیازمند تأیید نیست؛ و برای پرواز، از کسی نمی‌پرسد که آسمان تا کجا مجاز است. او شبیه پرنده‌ای نیست که تازه قفس را دیده باشد؛ او پرنده‌ای است که قفس را پشت سر گذاشته است.

در او چیزی از اورست هست؛ اما نه اورستی که بر نقشه‌های جغرافیا ایستاده باشد. اورستِ او در درون اوست؛ قله‌ای از ترس، تردید، شرم، عادت، خاطره و فرمان‌های به‌جامانده از گذشته. او آن قله را فتح کرده است. گردنه‌های مهیب آلپِ درونش را پشت سر گذاشته؛ از دره‌های تاریک خویش عبور کرده؛ از یخچالهای ترس گذشته؛ و در جایی از مسیر، آن «منِ قدیمی» را که سا‌لها او را به عقب می‌کشید، پشت سر گذاشته است. و حالا ایستاده است. نه برای آنکه دوربین را مدام به سوی خویش برگرداند و بگوید: «مرا ببینید، من چه کرده‌ام.» آفتاب، درخشش خود را جار نمی‌زند. کوه، برای بلند بودنش بیانیه صادر نمی‌کند. دریا برای ژرفایش از کسی اجازه نمی‌گیرد. و او نیز چنین است.

لباسش، راه رفتنش، سکوتش، خنده‌اش، انتخاب‌هایش و حتی نحوه‌ی ایستادنش در برابر جهان، تبدیل به زبانی شده‌اند که می‌گوید: «من آنطور که شما می‌خواهید، زندگی نمی‌کنم؛ آنطور که خودم می‌خواهم زندگی می‌کنم.» و این جمله برای جهانی که انسانها را به اندازه‌ی اطاعتشان می‌سنجد، جمله‌ای هراس‌انگیز است. زیرا انسان آزاد، همیشه برای نظامهای کوچک و ذهن‌های بسته، موجودی خطرناک است. او از فرهنگ کالایی نیز عبور کرده است؛ از آن بازاری که حتی رهایی را هم به کالا تبدیل می‌کند، بدن را به ویترین می‌برد، زیبایی را قیمت‌گذاری می‌کند و آزادی را در بسته‌بندی‌های براق عرضه می‌کند. رهایی او ژست نیست؛ مُد نیست؛ کالایی برای مصرف نگاه دیگران نیست. زن مجاهد خلق برای همین کابوس است: کابوسِ مردی که تمام عمر به او گفته‌اند چگونه مرد باشد؛ کابوسِ زنی که تمام عمر به او گفته‌اند چگونه زن باشد؛ کابوسِ انسانی که سالها خودش را در قالب‌هایی از پیش‌ساخته جا داده و حالا با دیدن او ناگهان متوجه می‌شود که شاید می‌توانست جور دیگری زندگی کند. او کابوسِ آن بخش از وجود ماست که هنوز جرأت نکرده است از خودش بپرسد: اگر هیچکس مرا تماشا نمی‌کرد، چگونه زندگی می‌کردم؟ و شاید همین پرسش، آغاز آزادی باشد.

آینه اما گناهی ندارد. آینه فقط نشان می‌دهد. و زن مجاهد خلق همان آینه است؛ آینه‌ای که ما را نه به ظاهرمان، بلکه به عمق خویش پرتاب می‌کند. در برابر او، هرکس ناچار است لحظه‌ای بایستد و خودش را اندازه بگیرد؛ نه با قامت او، نه با لباس او، نه با شکل زندگی او، بلکه با جرأت او برای زیستنِ خویشتن. شاید ترس اصلی این است که مبادا روزی بفهمیم: آنچه او انجام داده، برای ما نیز ممکن بوده است. و آن روز، دیگر نمی‌توانیم همه‌چیز را به گردن سنت بیندازیم، به جامعه حواله دهیم، به خانواده پناه ببریم، به سرنوشت متوسل شویم. چون یک زن، فقط با شیوه‌ی زیستن خویش، به ما نشان داده است که دیوار، همیشه دیوار نبوده است؛ بعضی دیوارها فقط از ترس ساخته شده‌اند. و او از آنها بی‌هیاهو، بی پرچم عبور کرده است. بی‌آنکه برای فتح خویش مدالی بر سینه آویزد. او فقط ایستاده است؛ در روشنایی خودش. و ما مانده‌ایم با آینه‌ای که دیگر نمی‌توانیم از برابرش فرار کنیم. زن مجاهد خلق در این میان، نه یک «شورشگر» به معنای متعارف کلمه، بلکه شاهدی زنده بر امکان گریز از این نظم است. و همین کافی است تا اضطراب آغاز شود. او چیزی را در برابر ما می‌گذارد که از هر خطابه‌ای هولناک‌ تر است:یک امکان. امکانِ جور دیگری زیستن. و مگر برای انسانی که سا‌لها با زنجیرهای خویش خو گرفته است، چه چیز هراس‌انگیزتر از دیدن انسانی که زنجیر را شکسته و هنوز زنده است؟ او لازم نیست فریاد بزند. لازم نیست اعلامیه صادر کند. لازم نیست کسی را محکوم کند. صرفِ زیستنِ او، اتهامی است علیه تمام آنچه ما نزیسته‌ایم.

زن مجاهد خلق از همین ‌رو برای فرهنگ سنتی و کالایی فقط یک زن نیست؛ یک پرسش است. و پرسش، برای هر ساختاری که بر پاسخهای قطعی بنا شده باشد، خطرناک است. او می‌پرسد، بی‌آنکه بپرسد: چرا زن باید چنین باشد؟ چرا مرد باید چنان باشد؟ چرا تن باید این‌ گونه پوشانده شود یا نمایش داده شود؟ چرا زندگی باید پیشاپیش نسخه‌برداری شده باشد؟ و چرا انسان باید تمام عمر خود را صرف ایفای نقشی کند که پیش از تولد برایش نوشته‌اند؟ در جهان کالایی نیز وضعیت چندان متفاوت نیست. سرمایه حتی شورش را هم می‌خرد. حتی آزادی را بسته ‌بندی می‌کند. حتی عصیان را به مُد تبدیل می‌کند. حتی بدن رهاشده را به ویترین می‌برد و از آن کالا می‌سازد. اما آنچه زن مجاهد خلق را از این نمایش جدا می‌کند، این است که رهایی او ــ اگر بتوان چنین گفت ــ برای مصرف نیست. کسی که آزاد شده، دیگر نیازی به تماشاگر ندارد.

 

شکوهی که نیازی به نام ندارد

و شگفتیِ زن مجاهد خلق شاید درست از همین‌جا آغاز می‌شود. او آلبوم شخصی ندارد. از آن دفترهای قطور و پرزرق‌وبرق که آدمها در آن، تصویرهای خویش را چون سندی برای اثبات بودنشان گرد می‌آورند. نه ویترینی از لباسها دارد، نه مجموعه‌ای از عکسهای نمایشی، نه آن میل سیری‌ناپذیر به ثبتِ خویشتن در قاب دوربین. لباسش را به رخ نمی‌کشد؛ سر و رویش را به نمایش نمی‌گذارد؛ کسی نیست که هر لحظه بخواهد به جهان یادآوری کند «من کیستم». حتی نامش نیز گویی در حاشیه است. بی ‌نام‌ ونشان می‌زید. و همین «بی‌نام‌ونشانی» شاید بزرگ‌ ترین نام اوست. زیرا ما در جهانی زندگی می‌کنیم که انسانها بیش از آنکه زندگی کنند، خود را عرضه می‌کنند. هرکس می‌خواهد دیده شود، شناخته شود، دنبال شود، تأیید شود. قدرت، خود را با تریبون و عنوان و تصویر و تعداد مخاطب اندازه می‌گیرد. اما او در سکوت زندگی می‌کند.

و آنگاه، ناگهان، درباره‌اش چیزی می‌شنوی. می‌شنوی از تحصیلاتش؛ از سالهایی که در دانشگاه‌های معتبر جهان دانش اندوخته است؛ از زبان‌هایی که می‌داند؛ از کتاب‌ها و مقاله‌هایی که نوشته؛ از تسلطش بر سیاست منطقه‌ای و بین‌المللی؛ از حضورش در عرصه‌های حقوقی و دیپلماتیک؛ از تجربه‌های پیچیده و طولانی مبارزاتی‌اش؛ از نقشی که در مدیریت و فرماندهی نبردها داشته؛ از جنگ‌هایی که در میدان‌های نظامی، سیاسی، حقوقی و دیپلماتیک پشت سر گذاشته است. و تازه آنجاست که چیزی در درونت فرو می‌ریزد. تو به زنی نگاه می‌کنی که تا چند لحظه پیش، برایت فقط زنی آرام و بی‌ادعا بود؛ و اکنون درمی‌یابی که این سکوت، پشتوانه‌ای از سالها دانش و تجربه و مبارزه دارد. درمی ‌یابی انسانی که کنار تو نشسته است، شاید یکی از همان کسانی بوده که در لحظه‌هایی سخت، سرنوشت یک تشکیلات، یک مبارزه، یک مقاومت یا حتی سرنوشت آدمهای بسیاری را بر دوش کشیده است. و تو هیچ نمی‌دانستی. همین «نمی‌دانستی» است که تو را شرمگین می‌کند. نه شرم از او؛ شرم ازمعیارهای خودت برای شناختن آدمها. چقدر به ظاهر عادت کرده‌ایم! چقدر عنوانها ما را فریب می‌دهند! چقدر برای شناختن بزرگی یک انسان، به دنبال تریبون، مدال، لباس رسمی، محافظ، دفتر بزرگ، ماشین، عکس و نام و نشان می‌گردیم. و حالا زنی در کنار تو نشسته است که شاید بخشی از تاریخ را بر شانه‌های خود حمل کرده باشد، اما تو او را از روی سادگی لباس و بی‌آلایشی رفتارش قضاوت کرده‌ای. و ناگهان می‌بینی: تاریخ همیشه با لباس رسمی وارد اتاق نمی‌شود.

گاهی کسی که در اتا‌های تصمیم‌ گیری درباره‌ی مسائل بزرگ جهان سخن گفته، میز ناهار را تمیز می‌کند. فنجان‌ها را می‌شوید. گاهی زنی که سالها درگیر پیچیده‌ترین مسائل سیاسی، نظامی، حقوقی و دیپلماتیک بوده، زمین را تی می‌کشد. و تو، در آن لحظه، بیشتر از همیشه احساس کوچکی می‌کنی. اما نه از آن رو که او چای آورده است. بلکه از آن رو که تازه می‌فهمی قدرت واقعی، برای اثبات خودش نیازمند نمایش نیست. او می‌توانست بگوید من چه کرده‌ام. می‌توانست گذشته‌اش را بر دیوار خانه بیاویزد. می‌توانست از سالهای مبارزه‌اش، از دانشگاه‌هایش، از کتاب‌هایش، از دیدارهایش، از نشست‌های مهم، از میدان‌های سختی که از آن گذشته، یک موزه برای خویش بسازد. گویی برای او گذشته، چیزی نیست که هر روز با خود به اتاق پذیرایی بیاورد و روی میز بگذارد. او آن را زیسته است، نه مصرف کرده. و این تفاوت کوچکی نیست. بعضی انسانها، پس از عبور از کوهستان‌ های زندگی، چنان آرام می‌شوند که دیگر نیازی به شمارش قله‌ها ندارند. زیرا انسانی که واقعاً از کوه گذشته است، لازم نمی‌بیند هر صبح به دیگران ثابت کند که کوه وجود داشته است. ردّ کوه در قامت اوست. ردّ سالها  در سکوتش هست. در آن سکوت عجیبی که گاه از هزار عنوان دانشگاهی و سیاسی گویاتر است. و اینجاست که معنای دیگری از ایمان نیز خود را نشان می‌دهد. ایمان، اگر راستین باشد، لزوماً هیاهو ندارد. ممکن است در پوششی بسیار ساده باشد؛ در دستی که فنجان چای را روی میز می‌گذارد؛ در زنی که بعد از سا‌لها مبارزه هنوز می‌تواند بی‌تکلف زمین را تمیز کند، بی‌آنکه احساس کند شأنش با انجام کار ساده‌ای پایین آمده است. این شاید یکی از زیباترین تناقض‌های وجود او باشد:

زنی که توانسته است در برابر ساختارهای عظیم بایستد، از انجام ساده‌ترین کارهای زندگی شرم ندارد.

و درست در همین‌جاست که آینه دوباره مقابل ما قرار می‌گیرد. این بار نه برای آنکه بپرسد: «او کیست؟» بلکه برای آنکه از ما بپرسد: «تو چرا برای بزرگ بودن، این‌همه نیاز به دیده‌شدن داری؟» فرماندهی، او را از انسان بودن جدا نکرده. دانش، او را از سادگی دور نکرده. تحصیلات، او را از زمین جدا نکرده. مبارزه، او را به موجودی عبوس و خودشیفته بدل نکرده است. و شاید این همان نقطه‌ای است که «رهایی» به معنای عمیق خود می‌رسد. رهایی فقط شکستن زنجیرهای بیرونی نیست. رهایی آن است که انسان حتی پس از رسیدن به قدرت، برده‌ی قدرت نشود. حتی پس از شناخته‌شدن، برده‌ی شهرت نشود. حتی پس از پیروزی، برده‌ی پیروزی نشود. هر سکوتش پشتوانه‌ی یک تجربه است. هر چروک صورتش بخشی از تاریخی است که از آن گذشته. و شاید روزی که درباره‌ی او بیشتر بدانی، نخستین احساس تو تحسین نباشد. شرم باشد. شرم از اینکه چرا برای شناختن انسانها همیشه دنبال تابلو بوده‌ایم و نه عمق؛ دنبال نام بوده‌ایم و نه معنا؛ دنبال نمایش بوده‌ایم و نه حقیقت.

و زن مجاهد خلق از همین جنس است.

مهناز میمنت، مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران از همین تبار و «جنس» است.

 

دکتر عزیز فولادوند شهریور ۱۴۰۵ (سپتامبر ۲۰۲۶)