«فروغ جاویدان»؛ تولد یک جهان معنایی نوین
تجلی یک پرسش جاودانه
فروغ جاویدان را نمیتوان تنها در چارچوب یک عملیات نظامی یا یک رخداد سیاسی تحلیل کرد. این رویداد، فارغ از همه دستاوردها و پیامدهای سیاسی، نظامی و اجتماعی درخشانش، لحظهای تاریخی در زایش یک فرهنگ نوین بود؛ فرهنگی که در برابر فرهنگ مرگ، تسلیم و جبر قد برافراشت و «زندگی» را به مثابه عالی ترین ارزش انسانی به میدان آورد. این رویداد، آغاز شکل گیری یک جهان معنایی تازه بود؛ جهانی که در آن انسان نه با نسبتش با شریعت و قدرت، بلکه با نسبتش با آزادی، انتخاب، مسئولیت و آرمان تعریف میشود. اهمیت فروغ جاویدان تنها در رویارویی نظامی با فاشیسم دینی نبود، بلکه در ضربهای بود که بر بنیانهای فکری و فرهنگی گفتمان حاکم دینی وارد ساخت. فاشیسم دینی، با قرائتی شریعت محور، انسان را به موجودی مطیع، بیاراده و «ذوب شده در ولایت» فرو میکاهد؛ فرهنگی که تقدیرگرایی، اطاعت و سکون را فضیلت میشمارد و هر اندیشه مستقل و هر اراده آزاد را تهدیدی برای بقای خود میداند. در برابر این جهانبینی، فروغ جاویدان فرهنگی را بنیان نهاد که بر مسئولیت فردی، انتخاب آگاهانه، فداکاری داوطلبانه و ایمان به توانایی انسان برای تغییر سرنوشت خویش استوار بود.
از همین رو، فروغ جاویدان را باید بیش از آنکه یک نبرد نظامی دانست، نبرد دو فرهنگ تلقی کرد؛ نبرد میان فرهنگ زندگی و فرهنگ ِ مرگ، میان فرهنگ ِِآزادی و فرهنگ ِ ولایت، میان انسان ِ مسئول و انسان ِ مطیع. این کشاکش، برخورد دو قرائت از انسان و تاریخ بود: یکی تاریخی که در آن انسان باید تسلیم تقدیر و اقتدار مذهبی باشد و دیگری تاریخی که انسان را خالق آینده خویش میداند. اگرچه دشمن توانست در عرصه نظامی آن عملیات را متوقف کند، اما از شکست دادن فرهنگی که در آن روز زاده شد ناتوان ماند. فرهنگ را نمیتوان با گلوله از میان برد؛ زیرا فرهنگ، هنگامی که در جان انسانها ریشه بدواند، به شیوه زیستن تبدیل میشود. آنچه در فروغ جاویدان کاشته شد، امروز تنها یک خاطره تاریخی نیست؛ بذری است که در طول دههها در دل نسلهای تازه رشد کرده و به یک سبک زندگی، یک اخلاق مبارزاتی و یک نظام ارزشی بدل شده است.
این فرهنگ را امروز میتوان در سیمای انسانهایی دید که آزادی را بر آسایش، مسئولیت را بر انفعال و امید را بر یأس برمیگزینند. در چهره کسانی چون وحید بنی عامریان، ابوالحسن منتظر، بابک علیپور، پویا قبادی، محمد تقوی و اکبر دانشورکارو بسیاری انسانهای شورشی دیگر که نامشان شاید هرگز در تاریخ ثبت نشود، اما روح مشترکی را نمایندگی میکنند که هزاران دل شیفته آزادی و رهایی را به هم پیوند داده است. آنان حاملان همان فرهنگی هستند که در فروغ جاویدان تکوین یافت؛ فرهنگی که انسان را نه قربانی تاریخ، بلکه سازنده تاریخ میداند.
تاریخ، گاه در میدانهایی رقم میخورد که نتیجه نهایی آن نه تصرف یک شهر، بلکه دگرگونی در آگاهی انسانهاست. در چنین لحظاتی، آنچه متولد میشود یک فرهنگ است؛ فرهنگی که میتواند دههها پس از پایان یک نبرد نیز به حیات خود ادامه دهد و نسلهای بعدی را تحت تأثیر قرار دهد. از این منظر، فروغ جاویدان را میتوان بیش از آنکه صرفاً یک عملیات نظامی دانست، نقطه تولد یک فرهنگ نوین و یک جهان معنایی تازه تلقی کرد؛ فرهنگی که خود را در برابر جهانبینی شریعت محور فاشیسم دینی تعریف نمود. نزاع اصلی در فروغ جاویدان، صرفاً نزاع میان دو نیروی نظامی نبود، بلکه رویارویی دو تلقی متفاوت از انسان، جامعه و تاریخ بود. بدین ترتیب، تقابل اصلی، تقابل دو نظام ارزشی بود. از منظر جامعهشناسی فرهنگ، هر نظام سیاسی برای تداوم خود نیازمند بازتولید یک جهان معنایی است؛ جهانی که در آن، ارزشها، هنجارها و شیوه زیستن به شهروندان منتقل میشود. دستگاه حکمرانی میکوشند با آموزش، رسانه، مناسک و دستگاههای فرهنگی، الگوی مطلوب خود از انسان را بازتولید کنند. متشرعین نیز از همان آغاز، کوشیدند فرهنگی مبتنی بر تکلیف شرعی، ولایت پذیری، تقدیرگرایی و اطاعت از اقتدار مذهبی را به فرهنگ غالب جامعه تبدیل کنند. در چنین بستری، هر جریان اجتماعی که انسان را موجودی آزاد، انتخاب گر و مسئول معرفی کند، تنها یک رقیب سیاسی نیست، بلکه رقیبی فرهنگی محسوب میشود. از این منظر، اهمیت فروغ جاویدان در آن است که کوشید در برابر این قرائت، الگوی متفاوتی از زیستن را عرضه کند. در این فرهنگ، مبارزه صرفاً یک کنش نظامی یا سیاسی نیست، بلکه شیوهای از بودن در جهان است؛ شیوهای که در آن، انسان مسئولیت سرنوشت خویش را بر عهده میگیرد و آزادی را نه یک شعار، بلکه بخشی از هویت خود میداند.
روح حاکم بر زمانه نیز بیش از هر زمان دیگری این تحول را طلب میکند. اقتدارهای سنتی، ساختارهای سلسله مراتبی و ایدئولوژیهای بسته، در برابر موج فزاینده فردیت، آگاهی و ارتباطات جهانی با چالش روبه رو شدهاند. نسل امروز، بیش از هر نسل دیگری، خواهان آن است که زندگی خود را بر اساس انتخاب آزادانه سامان دهد، نه بر پایه فرمان اقتدارهای موروثی یا دینی. این تغییر، صرفاً محصول تحولات سیاسی نیست؛ بلکه بیانگر یک دگرگونی عمیق فرهنگی است. اگر فرهنگی بتواند خود را با این روح زمانه پیوند دهد، از مرزهای یک واقعه تاریخی عبور میکند و به بخشی از حافظه زنده جامعه تبدیل میشود. در این معنا، آنچه در «فروغ جاویدان» کاشته شد، صرفاً خاطره یک نبرد نیست، بلکه بذری فرهنگی است که میتواند در ذهن و وجدان نسلهای بعدی تداوم یابد. چنین فرهنگی، اگر در جان انسانها ریشه بدواند، دیگر با شکست نظامی یا سرکوب سیاسی از میان نمیرود؛ زیرا به شیوهای از اندیشیدن، زیستن و معنا بخشیدن به جهان تبدیل شده است.
از این منظر، ارزش تاریخی «فروغ جاویدان» را باید در توانایی آن برای ایجاد یک افق فرهنگی سنجید؛ افقی که در آن، انسان بر تقدیر غلبه میکند، آزادی جایگزین اطاعت میشود و مسئولیت جای انفعال را میگیرد. فرهنگی از این دست، هرگاه بتواند خود را در زبان، اخلاق، کنش اجتماعی و سبک زندگی نسلهای جدید بازتولید کند، دیگر تنها متعلق به گذشته نخواهد بود، بلکه به بخشی از آینده جامعه تبدیل خواهد شد. از همین رو، فروغ جاویدان را باید نه پایان یک عملیات، بلکه آغاز یک مسیر، یک منش و یک شیوه زیست دانست. این فرهنگ، تا زمانی که انسان آزادی را بر بندگی و امید را بر یأس ترجیح دهد، زنده خواهد ماند و در هر نسل، خود را در چهرهها و زبانهای تازه بازخواهد آفرید.
«عادت واره»، جهان معنایی
جامعه شناس فرانسوی پی یر بوردیو از مفهومی با عنوان «عادت واره» (Habitus) سخن میگوید؛ مجموعهای از منشها، گرایشها و شیوههای عمل که در طول زمان در افراد نهادینه میشود و به رفتار طبیعی آنان تبدیل میگردد. اگر این مفهوم را به حوزه فرهنگ مقاومت تعمیم دهیم، میتوان گفت که هدف هر جنبش ِ پایدار، تنها تولید یک ایدئولوژی نیست، بلکه شکل دادن به یک «عادت واره» فرهنگی است؛ یعنی شیوهای از اندیشیدن، احساس کردن و عمل کردن که در وجود انسانها نهادینه شود. از این منظر، اگر فرهنگی بتواند از سطح شعار عبور کرده و به سبک زندگی تبدیل شود، ماندگاری آن بسیار فراتر از عمر یک سازمان یا یک نسل خواهد بود. همچنین، پیتر برگر و توماس لوکمان در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت نشان میدهند که انسانها درون جهان های معنایی زندگی میکنند؛ جهان هایی که به زندگی آنان معنا میبخشند و رفتارشان را هدایت میکنند. هنگامی که یک جهان معنایی دچار بحران میشود، جهان معنایی دیگری جای آن را میگیرد. نزاعهای بزرگ تاریخی نیز غالباً نزاع میان همین جهانهای معنایی هستند. بر این اساس، میتوان فروغ جاویدان را تلاشی برای عرضه یک جهان معنایی بدیل در برابر جهان معنایی رسمی ملایان دانست؛ جهانی که در آن، آزادی، مسئولیت، برابری و کرامت انسان محور قرار میگیرد.
امروز، پس از گذشت سالها از سیطره شریعت بر حیات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه، میتوان این پرسش را مطرح کرد که آیا آن فرهنگ همچنان زنده است؟ پاسخ به این پرسش را نه باید تنها در سازمانها یا ساختارهای سیاسی جست وجو کرد، بلکه باید در تحولات فرهنگی نسلهای جدید مشاهده نمود. بخش مهمی از نسل جوان ایران، خواهان استقلال فردی، آزادی انتخاب، برابری جنسیتی، نقد اقتدار و مشارکت در تعیین سرنوشت خویش است. این خواستهها، بیش از آنکه صرفاً مطالباتی سیاسی باشند، نشانه دگرگونی در فرهنگ و شیوه زیستناند. جامعه ایران امروز در حال تجربهی یک جابجایی ژرف معنایی و دگرگونی بنیادین مفهومی است؛ تحولی که در آن، دستگاه معنایی مسلط به تدریج توان تبیین و اقناع خود را از دست میدهد و جای خود را به منظومهای تازه از ارزشها و مفاهیم میسپارد. در این فرآیند، روایتهای کلانِ برساخته و نهادینه شده توسط حاکمیت (Narratives) یکی پس از دیگری فرومی پاشند: «جامعه امام زمان»، «جمهوری مقدس اسلامی»، «محور مقاومت»، «ولایت به مثابه نیابت امام زمان» و «پرهیز از خشونت گرایی» دیگر قادر نیستند همچون گذشته نقش چارچوبهای مشروعیت بخش را ایفا کنند.
در برابر این فرسایش معنایی، جهان مفهومی تازهای در حال شکل گیری است؛ جهانی که بر مفاهیمی چون «انقلاب دموکراتیک»، «جدایی دین از دولت»، «انسان آزاد و مختار»، «پرداخت هزینه برای آزادی» و «کس نخارد پشت من» استوار است. این مفاهیم صرفاً شعارهای سیاسی نیستند، بلکه بیانگر پیدایش افقی نو از فهم جمعی و بازتعریف رابطهی انسان، قدرت و آزادیاند. از همین رو، آنچه امروز مشاهده میشود صرفاً فروپاشی چند روایت سیاسی نیست، بلکه فروپاشی یک نظام معنایی است؛ فروپاشیای که به ناگزیر به بحران مشروعیت تمام پعیار در تمامی ساحتها انجامیده است. هنگامی که بنیانهای مفهومی یک نظم سیاسی اعتبار خود را از دست میدهند، مشروعیت آن نیز فرومیپاشد. بازتاب اجتماعی این وضعیت را میتوان در گسترش مطالبهای فراگیر برای دگرگونی بنیادی و سرنگونی کامل نظم موجود مشاهده کرد؛ مطالبهای که بیش از آنکه محصول یک بحران مقطعی باشد، حاصل استقرار تدریجی یک جهان معنایی بدیل در ذهن و ضمیر جامعه است. روی آوردن جوانان به «کانونهای شورشی» نه تنها دیدن «روزنه امید» است بلکه نشانی از بالنده شدن فرهنگ نوینی است که با «فروغ جاودان» متولد شد.
فروغ جاویدان؛ امید به مثابه نیروی تحول
فروغ جاویدان را میتوان، پیش از هر چیز، «روزنه امید» دانست؛ امیدی نه در معنای انتظار منفعلانه، بلکه به منزله نیرویی که انسان را به تغییر فرا میخواند. امید، در این معنا، صرفاً آرزوی آیندهای بهتر نیست، بلکه ارادهای است برای ساختن آن آینده. چنین امیدی، پیش از آنکه جامعه را دگرگون کند، انسان را دگرگون میسازد. هر تحول اجتماعی، اگر ریشه در تحول درونی انسان نداشته باشد، دیر یا زود فرسوده خواهد شد. انسان تحول خواه، نخستین پرسش را نه از جهان، بلکه از خویشتن میپرسد: آیا من ظرفیت آن را دارم که پاسخگوی رنج و انتظار دیگری باشم؟ این پرسش، نقطه آغاز فلسفه اخلاق است. فروغ جاویدان در ژرف ترین لایه خود، پاسخ به یک پرسش فلسفی است؛ پرسشی که از دل آن، مسئولیت، اختیار، اراده و تعهد نسبت به رهایی دیگری زاده میشود. هر انسانی که در برابر این پرسش قرار میگیرد، ناگزیر باید نسبت خود را با آزادی، با اخلاق و با رنج انسان دیگر روشن کند. «دیگری» در این افق، صرفاً یک فرد نیست؛ نماد همه انسانهایی است که زیر بار استبداد، تبعیض و محرومیت زندگی میکنند. رنج آنان، انسان مسئول را به پرسشی دائمی فرا میخواند: آیا میتوانم باری از دوش آنان بردارم؟ آیا میتوانم سهمی در گشودن افق آزادی داشته باشم؟ پاسخ به این پرسش، تنها با شور و احساس ممکن نیست. این پاسخ، مستلزم دگرگونی عمیقی در شخصیت و منش انسان است. کسی که هنوز اسیر ترس، خودخواهی، آسایش طلبی یا میل به برتری جویی است، در لحظههای دشوار، بیش از آنکه به دیگری بیندیشد، به حفظ امنیت خویش خواهد اندیشید. از همین رو، هر پروژهای که مدعی تغییر جامعه است، پیش از هر چیز نیازمند تغییر انسان است. این دگرگونی، عبور از گردنههای دشوار درون است؛ نبردی که گاه از هر رویارویی بیرونی سهمگین تر میشود. انسان باید بر بیم، تردید، خود محوری و وابستگیهای خویش غلبه کند تا بتواند مسئولیتی فراتر از منافع شخصی را بر دوش گیرد. این لحظه را میتوان، به صورت استعاری، با آنچه کییرکگور «جهش» مینامد مقایسه کرد؛ تصمیمی وجودی که در آن انسان از «منطقه امن خویش» بیرون میآید و مخاطره انتخابی آگاهانه را میپذیرد. از دل این پرسش، اخلاق آغاز میشود. اختیار دیگر صرفاً امکان انتخاب میان چند راه نیست، بلکه توانایی پذیرفتن مسئولیت انتخابی است که زندگی دیگران را نیز در بر میگیرد.
شاید بتوان گفت بخش بزرگی از تاریخ اندیشه بشری، از زاویهای، شرح همین پرسش است. فیلسوفان یونان باستان، هنگامی که از فضیلت و خیر سخن میگفتند، در جستوجوی جایگاه انسان در برابر جامعه بودند.
از این منظر، فروغ جاویدان نیز بر گرد همین پرسش شکل میگیرد. آنچه انسان را به حرکت وامیدارد، تنها یک تحلیل سیاسی یا یک برنامه نظامی نیست؛ نیروی محرکه، پاسخ وجودی به همین پرسش است. هرکس که به این راه قدم میگذارد، پیش از آنکه با دشمن بیرونی روبه رو شود، باید در درون خود به این پرسش پاسخ دهد که آیا حاضر است مسئولیتی فراتر از خویش را بپذیرد. از این منظر، آنچه در ادبیات مجاهدین «انقلاب ایدئولوژیک» نامیده میشود، اگر بخواهد معنایی پایدار داشته باشد، باید پیش از هر چیز به معنای آفرینش توانایی تحول در انسان باشد؛ تحولی که فرد را از مدار «من» به مدار «ما» منتقل کند، از خودخواهی به مسئولیت، از انتظار کشیدن به عمل، و از تماشای تاریخ به ساختن آن. ارزش هر اندیشه، نه در شعارهای آن، بلکه در تواناییاش برای پرورش انسانهایی است که بتوانند مسئولیت آزادی و کرامت دیگران را نیز بر عهده بگیرند.
شاید بزرگ ترین دستاورد هر فرهنگ تحول خواه، پرورش همین انسان مسئول باشد؛ انسانی که هر صبح، پیش از آنکه از جهان بپرسد «چه نصیب من خواهد شد؟»، از خود میپرسد: امروز من چه سهمی در رهایی دیگری میتوانم داشته باشم؟ شاید همین پرسش، نقطه آغاز همه دگرگونیهای بزرگ تاریخ باشد این همان پرسشی است که در تجربه افرادی چون مهدی خانکی، وحید بنیعامریان و بسیاری دیگر از جوانانی که این مسیر را برگزیدهاند، تجلی یافته است. آنچه اهمیت دارد، تداوم همان پرسش است که نسلهای مختلف را به تأمل درباره مسئولیت، آزادی و کنش فراخوانده است. بدین معنا، «جاویدان» بودن فروغ، پیش از آنکه به استمرار یک رویداد تاریخی اشاره داشته باشد، به جاودانگی یک پرسش بازمی گردد. تا زمانی که انسانی از خود بپرسد: آیا من میتوانم سهمی در رهایی دیگری داشته باشم؟، آن شعله خاموش نخواهد شد. جاودانگی، در اینجا، جاودانگی یک آگاهی است، نه صرفاً یادآوری یک واقعه. از این منظر، هر نسل، فروغ جاویدان خویش را میآفریند. شکل کنش ممکن است تغییر کند، ابزارها دگرگون شوند و میدانهای رویارویی دیگرگون شوند، اما آن پرسش بنیادین همچنان پا برجاست.
. در این معنا، میتوان گفت آنچه از فروغ جاویدان بر جای می ماند، پیش از هر چیز یک فرهنگ پرسشگری است؛ فرهنگی که انسان را از انفعال بیرون میآورد و او را وادار میکند از خود بپرسد: «من در برابر رنج دیگری چه وظیفهای دارم؟» هر پاسخی که به این پرسش داده شود، شکل کنش را تعیین میکند، اما خودِ پرسش، سرچشمه حرکت است. از نگاه این تفسیر، پاسخهای امروزی به این پرسش، در هر شکل از کنش اعتراضی یا مقاومت خود را متعهد به آزادی و کرامت انسان بداند، ادامه همان جستوجوی اخلاقی «فروغ جاویدان» است؛ جست وجویی که میکوشد مسئولیت فردی را به نیرویی برای تغییر اجتماعی بدل کند. بدین ترتیب، آنچه «جاودانه» میماند، نه صرفاً یک عملیات، بلکه فرهنگی است که انسان را به خروج از مدار خویشتن و ورود به افق مسئولیت نسبت به دیگری فرا میخواند.
عزیز فولادوند
شهریور ۱۴۰۵ (اوت ۲۰۲۶)