روایت یک همبستگی
نه از خزانه قدرت، از قلب مردم
در ساختاری که رابطه، بر بنیاد اعتماد و عشق انسانی شکل میگیرد، عشق تنها یک احساس شخصی نیست؛ تار و پود کنش جمعی و سازمانی است. جایی که بر اعتماد و عشق انسانی بنا شود، امکان ماندگاری و آفرینش پیدا میکند. جایی که انسانها به یکدیگر اعتماد میکنند، امکان ساختن یک جریان پایدار، مسئول و اخلاق مدار به وجود میآید. در یک سازمان و یک جریان سیاسی نیز اعتماد، نیرویی است که انسانها را به هم پیوند میدهد و عشق به مردم، معنایی است که به کنش جمعی جهت میبخشد. عشق در این معنا احساساتی زودگذر نیست؛ تار و پود مسئولیت اجتماعی و اخلاق سیاسی است. در جهانی که تقریباً همهچیز به کالا تبدیل شده، اعتماد و صداقت شاید از کمیاب ترین سرمایههای انسانی باشند. ما در عصری زندگی میکنیم که تبلیغات، در بسیاری از موارد، دیگر صرفاً برای آگاهیرسانی نیست؛ بلکه به ابزاری برای شکل دادن به ذهن، هدایت افکار عمومی و تسخیر اراده انسانها بدل شده است. در چنین جهانی، رسانه فقط وسیلهای برای انتقال خبر نیست؛ رسانه میتواند ابزار آزادی باشد یا ابزار سلطه. مسئله از آنجا جدی تر میشود که سرمایههای مشکوک و کانونهای قدرت تلاش میکنند از طریق نفوذ مالی و رسانهای؛ اولویتهای خود را تحمیل کنند و منافع ژئوپلیتیک خویش را اعمال نمایند. در چنین شرایطی، استقلال دیگر یک واژه تزئینی در ادبیات سیاسی نیست؛ یک ضرورت اخلاقی است.
وجود یک جریان سیاسی مستقل، پیش از هر چیز، نماد مقاومت اخلاقی است؛ نماد این باور که میتوان ایستاد، سخن گفت و از حقیقت دفاع کرد، بیآنکه وامدار قدرتی بود. استقلال یعنی بتوانی حقیقت را بگویی، حتی وقتی گفتن حقیقت هزینه دارد؛ بتوانی نقد کنی، حتی وقتی نقد کردن حمایتها را از تو میگیرد؛ و بتوانی مدافع منافع مردم باشی. اما استقلال سیاسی بدون استقلال رسانهای، استقلالی ناقص و شکننده است. رسانه تنها چیزی را که اتفاق افتاده روایت نمیکند؛ بلکه با انتخاب موضوعات، واژهها، تصاویر و روایتها، به مخاطب میگوید جهان را چگونه ببیند. اگر این روایت به قدرتی بیرون از مردم وابسته باشد، وابستگی تنها در رسانه باقی نمیماند. به تدریج تحلیل سیاسی، اولویتهای برنامهای و حتی تعریف «منافع ملی و مردمی» نیز میتواند تحت تأثیر همان وابستگی قرار گیرد.
از همین جاست که میتوان گفت وابستگی سیاسی، گاه از مسیر وابستگی رسانهای وارد میشود. ممکن است یک جریان سیاسی در ظاهر مستقل باشد، اما اگر تریبونش وابسته باشد، اگر روایتش را دیگران تعیین کنند و اگر برای ادامه حیات رسانهای خود ناچار باشد خواست قدرتی بیرونی را در نظر بگیرد، استقلال آن جریان دیر یا زود در معرض فرسایش قرار خواهد گرفت. استقلال رسانهای، بنابراین، تنها استقلال یک رسانه نیست؛ استقلال اندیشه است، استقلال روایت است، استقلال تحلیل است و در نهایت، بخشی جداییناپذیر از استقلال استراتژیک یک جریان سیاسی است.
استقلال یعنی بتوانی از حقیقت دفاع کنی، بی آنکه حقیقت را در برابر منافع یک قدرت معامله کرده باشی. بتوانی «نه» بگویی، بیآنکه بهای آن را از صاحبان قدرت بترسی؛ و بتوانی منافع مردم را بر منافع حامیان و قدرتهای پشت پرده مقدم بدانی. در این میان، استقلال رسانهای نقشی بنیادی دارد. رسانه مستقل فقط رسانهای نیست که مالکیتش مستقل باشد؛ رسانه مستقل رسانهای است که وجدانش را به حراج نمیگذارد. رسانهای است که قلم و تریبون خود را به بلندگوی قدرت تبدیل نمیکند و اجازه نمیدهد پول، تبلیغات یا منافع ژئوپلیتیک، حقیقت را به حاشیه براند. استقلال رسانهای در حقیقت بخشی از استقلال استراتژیک یک جریان سیاسی است. استقلال، در عمیقترین معنای خود، یعنی داشتن حق انتخاب؛ انتخاب اینکه چه بگوییم، برای چه کسی بگوییم و در نهایت، در برابر چه کسی پاسخ گو باشیم. چنین استقلالی آسان به دست نمیآید؛ اما اگر قرار باشد سیاست دوباره معنای اخلاق، آزادی و مسئولیت را پیدا کند، راهی جز پاسداری از همین استقلال وجود ندارد.
چراغ آزادی؛ روشن
در میان این همه هیاهوی قدرت و سرمایه، جنبشی را میشناسم که در آن عاطفه، عشق، صداقت و پارسایی می جوشد و می خروشد؛ جنبشی که در آن، سیاست هنوز بوی انسان میدهد و کنش جمعی هنوز از جنس ایمان و دلبستگی است. اینجا صدای دستافشانان و هلهلهزنان و پایکوبانی به گوش میرسد که گویی «امشب شوری در سر» دارند؛ گویی «در اوج آسمان» ایستادهاند و میخواهند «در آسمان غوغا» فکنند و «با ماه و پروین سخنی» بگویند. اینان عاشقانیاند که بیمحابا و بیچشمداشت، برای حمایت از «چهره آزادی» به میدان آمدهاند؛ آمدهاند تا «ماه و زهره را به طرب» آورند و نشان دهند که آزادی، هنوز میتواند در دل انسانها شوق بیافریند. این مردمان «از شادی پر» گرفتهاند؛ نه از آن شادی سبک و گذرایی که با هیاهوی تبلیغات ساخته میشود، بلکه از شادی عمیقی که از مشارکت در کاری مشترک و از احساس تعلق به یک آرمان برمیخیزد. آمدهاند تا مقاومت خویش را «به فلک» برسانند و «سرود هستی» را بر گوش «حور و ملک» بخوانند.
و چه شگفتانگیز است دیدن این صف طولانی.
احمد، ده یورو؛ سیما، صد و پنجاه یورو؛ فرشته و یارانش، بیست هزار یورو؛ فرهاد، پانصد دلار، جمعی از جوانان پنج هزار و سیصد فرانک. یکی پنج یورو میدهد، دیگری هزاران یورو؛ یکی از پسانداز اندک خود میبخشد و دیگری هرچه در توان دارد به میدان میآورد. اعداد متفاوتاند، اما در پس همه این اعداد، یک معناست: عشق به یک آرمان و باور به ضرورت زنده ماندن صدایی مستقل. شگفتتر آنکه بسیاری از آنان از اعلام مبلغی که پرداختهاند شرمندهاند. میگویند: «این که چیزی نیست؛ باید بیشتر میدادم.» برخی تنها خودشان نمیآیند؛ دوستانشان را نیز فرامی خوانند، دیگران را بسیج میکنند و دست یاری به سوی کسانی دراز میکنند که شاید خود نیز زندگی آسانی ندارند. دوستان اروپایی نیز در این کاروان سهیم شدهاند؛ یکی پنج یورو، دیگری سه هزار یورو، و دیگری چهل وپنج هزار فرانک. پشت این ارقام، حسابگری مالی نیست؛ رشتهای از اعتماد و همبستگی انسانی است که مرزهای زبان، ملیت و جغرافیا را پشت سر گذاشته است. شاید برخی از این انسانها خود گرفتار مشکلات مالی باشند؛ شاید برای بسیاری، همین مبلغ اندک نیز آسان به دست نیامده باشد. اما آنچه آنان را به میدان آورده، توان مالی نیست؛ احساس مسئولیت است. آنان میخواهند چراغ رسانهای را که آن را صدای مقاومت و استقلال میدانند، روشن نگه دارند؛ میخواهند نگذارند صدایی که برای مردم سخن میگوید، در هیاهوی پولهای بزرگ اما آلوده و تبلیغات قدرت خاموش شود.
اینجاست که معنای واقعی استقلال خود را نشان میدهد.
استقلال فقط آن نیست که یک رسانه از قدرتی بیرونی دستور نگیرد؛ استقلال آنجاست که بتواند بر نیروی مردم تکیه کند. آنجا که هزینه ادامه حیات یک رسانه را نه کانونهای قدرت، نه سرمایههای مشکوک و نه دولها، بلکه مردمی تأمین میکنند که به آن اعتماد دارند، رابطهای عمیق میان رسانه و جامعه شکل میگیرد؛ رابطهای که سرمایه اصلی آن پول نیست، اعتماد است. این همان میدان رزم اخلاقی است. در یک سوی این میدان، پولهای بزرگ، منافع پنهان، تبلیغات سازمان یافته و قدرتهایی ایستادهاند که میکوشند افکار عمومی را به سود خود شکل دهند؛ و در سوی دیگر، انسانهایی ایستادهاند که شاید جیب هایشان پر نباشد، اما دلهایشان سرشار از ایمان، کرامت و احساس مسئولیت است. هر پنج دلار، هر صد و پنجاه یورو و هر مبلغ دیگری که با چنین نیتی پرداخت میشود، فقط یک کمک مالی نیست؛ رأیی است به استقلال. اعلامی است که میگوید: «ما نمیخواهیم صدایمان خریداری شود. ما نمیخواهیم حقیقتمان وامدار قدرت باشد. ما میخواهیم رسانهای که از آرمان و منافع مردم سخن میگوید، به خود مردم متکی باشد.» و شاید از همین جاست که باید فهمید چرا این صف، با وجود همه دشواریها، هنوز ادامه دارد.
زیرا این فقط صف پرداخت پول نیست؛ صف اعتماد است. صف ایستادگی است. صف انسانهایی است که میخواهند سهم خود را در روشن نگه داشتن چراغ آزادی ادا کنند. این همان جایی است که سیاست از حسابگری صرف فراتر میرود و به اخلاق بدل میشود؛ جایی که کمک مالی، به کنش مدنی تبدیل میشود؛ و جایی که استقلال رسانهای، نه در شعار، بلکه در دسهای مردمی معنا پیدا میکند که بی چشمداشت میبخشند تا صدای مستقل خاموش نشود. این، حقیقتِ میدان رزم اخلاقی و استقلال است: قدرت واقعی یک رسانه مستقل، نه در خزانههای پرپول، بلکه در قلب انسانهایی است که حاضرند برای زنده ماندن «صدای حقیقت»، هر یک به اندازه توان خود چراغی روشن کنند.
ملودی ظریف لحظه ها
داستان، در ژرف ترین لایه خود، روایت انسانی است که در دل آشفتگی های درونی، در جستوجوی دوباره یافتن خویشتن است؛ انسانی که از میان تاریکی ذهن، راهی به سوی واقعیت، عشق و اعتماد باز میکند. شاید به همین دلیل، بیش از صحنههای پرزرق وبرق و پیچیده محاسبات ریاضی، این لحظههای عمیق انسانیِ است که در ذهن میماند. همین پافشاری بر عشق، در دل آشوب ذهن، صحنههایی میآفریند که عجیب به دل مینشینند و بیآنکه بخواهند، چشم و دل آدم را میلرزانند. عنصر دیگری که این روایت عاطفی را کامل میکند، موسیقی آرام و ملودی ظریف و کم ادعای این «لحظه» هاست، لحظه های فداکاری و پرداخت. «موسیقی» این لحظه های گوییا عرفانی ابتدا چنان نرم و دور در پس زمینه جاری میشود که شاید حتی متوجه حضورش نشویم؛ اما اندکی بعد درمییابیم که احساساتمان بیآنکه بفهمیم، با همان موسیقی درآمیخته است. گویی موسیقی از جایی در پس صحنهها عبور میکند و آهستهآهسته به درون جان ما راه مییابد.
در سکانس های شورانگیز، هنگامی که زندانیان سیاسی و قهرمانان کانونهای شورشی نیز به این پایکوبی ملی میپیوندند، تصویر و موسیقی چنان طبیعی و یکپارچه در هم میآمیزند که دیگر مرزی میان صحنه، صدا و احساس باقی نمیماند. آنچه میبینیم فقط یک تصویر نیست؛ خاطرهای است از رنج، مقاومت، امید و دوباره برخاستن. آنچه پیش چشم ماست، تلاقی شکوهمند انسانهایی است که از دل سلوهای مقاومت تا فراسوی مرزها، با اکسیر عشق به یکدیگر پیوند خوردهاند؛ از سرمای دیوارهای زندان و خفقان شریعت تا گرمای «سیمای آزادی»، رشتهای زنده از امید، عشق و همبستگی در جریان است. شاید راز ماندگاری همین لحظهها نیز در همین باشد: ما فقط یک صحنه را تماشا نمیکنیم؛ بخشی از یک احساس مشترک را زندگی میکنیم. و شاید به همین دلیل است که بعضیها میگویند: «فقط یادآوری آن صحنه هم دل آدم را میفشارد.»
اوج این پایکوبی اما آنجاست که آذر، گویی از مرزهای معمول سخن و رفتار فراتر میرود و با تمام وجود میگوید: «در آسمانها غوغا فکنم، سبو فکنم، ساغر شکنم». او عاشقانه و بیمحابا، یک میلیون دلار از دارایی خود را در پای این آرمان میگذارد؛ نه صرفاً بهعنوان یک کمک مالی، بلکه همچون «سرود هستی خوان»ی صادقانه و عاشقانه، تا شاید «وز روی مه خود اثری» بجوید. و سپس بهزاد؛ او که پیوسته از عشق سخن گفته است، این بار نه با کلمات، که با عمل به میدان میآید. در کنار همسرش میایستد و پانصد هزار دلار را در طبق اخلاص میگذارد. گویی عشق برای او دیگر واژهای در گفتار نیست؛ به کنشی ملموس و فداکارانه بدل شده است. به روایت آذر، همسرش در این لحظه «از خود بیخبر است»؛ چنان از خویشتن گذشته که حتی بارانی تنش را نیز به معشوق میبخشد. اینجاست که این صحنهها از یک کمک مالی ساده فراتر میروند و به تصویری نمادین از ایثار و دلدادگی و عرفان تبدیل میشوند. گویی «ماه و زهره را به طرب» آوردهاند و شکوه اخلاق را تا کانون افلاک برکشیدهاند؛ گویی در جهانی که همه چیز با سود و زیان سنجیده میشود، هنوز میتوان لحظهای را دید که انسان، بیمحاسبه، از داشته خویش میگذرد تا چیزی را که برایش عزیزتر است زنده نگه دارد.
و من، در تماشای این صحنه ها، با خود زمزمه میکنم: «نغمهای بر لبها، جان یابم از این شبها»
شاید راز ماندگاری چنین لحظهای نیز همین باشد؛ اینکه در میان هیاهوی اعداد و ارقام، ناگهان انسان را میبینیم؛ انسانی که داراییاش را میبخشد، اما آنچه در حقیقت به میدان میآورد، عشق، اعتماد و کرامت خویش است. و چه چیزی میتواند از این زیباتر باشد که در جهانی آکنده از معامله، هنوز بتوان شاهد لحظهای بود که بخشیدن، خودِ معنای عشق میشود؟ میتوان این ایده را با الهام از هر دو سنت قرآنی و انجیل، بدون تبدیل کردن آن به نقل قولهای طولانی، اینگونه بسط داد: و چنین است چشمه جوشان نعمت الهی؛ چشمهای که هرچه از آن میبخشی، خشک تر نمیشود، بلکه از بخشیدن، جوشان تر میشود. گویی خیر، هنگامی که از دل انسان و برای انسان جاری میشود، راهی به سوی بیکرانگی پیدا میکند. در قرآن، بخشندگی بارها نه بهعنوان از دست دادن، بلکه بهعنوان فزونی و برکت تصویر شده است: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ…»؛ دانهای که در خاک نهاده میشود، تنها یک دانه باقی نمیماند؛ تکثیر میشود و به خرمنی از برکت بدل میگردد. این تصویر، حقیقتی عمیق را در خود دارد: آنچه از سر عشق و ایمان بخشیده میشود، الزاماً کاسته نمیشود؛ گاه در زندگی دیگران، در یک آرمان و در حافظه جمعی، چندین برابر بازمیگردد. در انجیل نیز همین معنا با زبانی دیگر طنینانداز است: «بدهید تا به شما داده شود.» بخشش در این نگاه، معاملهای برای دریافت سود نیست؛ نوعی گشودن دست و دل است. انسان دست خود را از داشته خویش خالی میکند، اما در عوض، جهانی از معنا و محبت در او گشوده میشود. چنانکه در انجیل آمده است، گنج حقیقی را نباید فقط در زمین جست وجو کرد؛ ارزش آن چیزی است که انسان از خود باقی میگذارد و در دل دیگران میکارد.
چشمه جوشان نعمت
از همین منظر، آنچه در این «گلریزان همیاری» ۱۴۰۵ در طی سه روز روی داد، تنها گردآوری پول نیست؛ جاری شدن یک چشمه است. هرکس به اندازه توان خود قطرهای میافزاید، اما هنگامی که این قطرهها به هم میپیوندند، دیگر با قطرههای پراکنده روبهرو نیستیم؛ رودخانهای شکل میگیرد که میتواند سنگهای بزرگ را نیز از جای خود حرکت دهد. یکی پنج یورو میدهد و دیگری هزاران دلار یا میلیونها تومان؛ اما در منطق عشق، ارزش بخشش را فقط رقم آن تعیین نمیکند. گاهی پنج یورو، اگر از دلِ تنگدستی و با تمام وجود بخشیده شده باشد، از میلیونها یورو پرمعناتر است. آنچه به این بخشش ارزش میدهد، مقدار آن نیست؛ نیتی است که پشت آن ایستاده است. و این همان جایی است که «نعمت» معنایی فراتر از ثروت پیدا میکند. نعمت فقط آنچه داریم نیست؛ توان بخشیدن، توان اعتماد کردن، توان ایستادن در کنار دیگری و توان سهیم شدن در رنج و امید یک ملت نیز نعمت است.
چشمه جوشان نعمت الهی شاید دقیقاً همینجا جاری میشود: در لحظهای که انسان از خود فراتر میرود و میگوید آنچه دارم، فقط برای من نیست. بخشی از آن را به راهی میسپارم که به آن ایمان دارم؛ به آزادی، به حقیقت، به کرامت انسان و به آیندهای که هنوز نیامده است. در چنین لحظهای، پول دیگر صرفاً پول نیست؛ به زبان عشق تبدیل میشود. بخشیدن دیگر صرفاً بخشیدن دارایی نیست؛ به شهادتی انسانی بدل میشود: شهادت به اینکه هنوز میتوان به دیگری اعتماد کرد، هنوز میتوان برای یک آرمان از خود گذشت و هنوز در جهانی که بسیاری چیزها خریدنی شدهاند، ارزشهایی وجود دارند که نمیتوان آنها را خرید. شاید راز برکت نیز همین باشد: خیر، هنگامی که در حصار خودخواهی محبوس بماند، کوچک میشود؛ اما وقتی از دل انسان به سوی دیگری جاری شود، تکثیر میشود. و چنین است چشمهای که هرچه از آن مینوشند، زلال تر میجوشد؛ چشمه عشق، اعتماد و بخشندگی؛ چشمهای که از دل انسانها میجوشد و گویی آسمان، برکت خویش را از مسیر همین دستهای بخشنده بر زمین جاری میکند. لحظهای که آذر، گویی «رازی با ستارگان» دارد، به سخن میآید و میگوید: «عشق، ریزش دست است»، ناگهان معنای دیگری از عشق پیش روی ما گشوده میشود. او از «هدیهای ناقابل برای سازمان» سخن میگوید؛ سازمانی که به گفته خودش «عاشقش» است. اما همین «هدیه ناقابل»، در جهانی که ارزش هر چیز را با عدد و قیمت میسنجد، به یک میلیون دلار میرسد؛ و درست در همین لحظه است که گویی «ماه و زهره را به طرب» آوردهاند.
«این واقعی است.»
آذر سپس رو به ناباورانی میایستد که شاید سالهاست ایمان خود را به اعجاز وجود انسان، به بخشندگی بیچشمداشت و به قدرت عشق از دست دادهاند و با جملهای کوتاه میگوید: «این واقعی است.» چه جمله سادهای؛ و چه معنای سنگینی در پس آن نهفته است. گویی میخواهد به آنان یادآوری کند که هنوز در وجود انسان چیزی هست که نمیتوان با معیار سود و زیان سنجید؛ هنوز آدمی میتواند از داشته خویش بگذرد، نه برای آنکه چیزی به دست آورد، بلکه برای آنکه چیزی را که دوست دارد زنده نگه دارد. گویی این سخن میخواهد معنای فداکاری و بخشش ــ و به تعبیر خود او، «ریزش دست» ــ را نه فقط به گوش، بلکه به قلب کسانی بنشاند که مدتهاست به امکان چنین عشقی باور ندارند. «ریزش دست» در اینجا تنها گشودن دست و بخشیدن مال نیست؛ نوعی رهایی از خود است. لحظهای است که انسان میگوید آنچه در اختیار من است، اگر بتواند در خدمت دیگری، در خدمت یک آرمان و در خدمت مردمی که دوستشان دارم قرار گیرد، معنای بزرگ تری پیدا میکند. و آذر، آن یک میلیون دلار را تنها به یک سازمان نمیبخشد؛ آن را به معشوق خویش، به آرمانی که دوستش دارد و به مردمی که ــ به تعبیر خودش ــ عاشقانه دوستشان میدارد، هدیه میکند. شاید از همین روست که این لحظه بیش از آنکه درباره یک میلیون دلار باشد، درباره ارزش انسان است؛ درباره این پرسش که آیا هنوز میتوان عاشق بود، اعتماد کرد و از خود گذشت؟
پاسخ آذر کوتاه است: «این واقعی است.»
و شاید همین دو کلمه، از هزاران خطابه رساتر باشند؛ زیرا گاهی برای اثبات اینکه عشق هنوز زنده است، کافی است دستی گشوده شود و آنچه عزیز است، بیچشمداشت بخشیده شود.
عزیز فولادوند
مرداد ۱۴۹۵ (اوت ۲۰۲۶)