«شهر٫باران»
در شادترین بازارِ شهر
که بویِ خوشِ نان و سبزی
و عطرِ دارچینِ رشتخوشکار،
آمیخته با طراوتِ جنگل و دریا،
در هوا میپیچید
و آرامش و شادی میآفرید،
سوداگران٫عزا
آتش افروختند.
در آغوشِ مادران سوختند
کودکان.
کفشهایِ نیمهسوختهٔ کوچک،
بیپا،
کنارِ شعلهها
جا ماندند.
فرو ریختند،
چون دیوارهایِ بیپناهِ بازار،
پدران.
حتی
جانهایی که هنوز…
شعله
از آنها برمیخاست،
زیرِ آتشِ دوشکا
دوباره سوختند…
کرکرهها
تا سحر
ضجه میزدند.
چشمِ شهر
اشکباران بود؛
چگونه این همه شیون را شنید
و آسمان
نبارید؟
صبح
با بویِ سوختن آمد
و بازار
دیگر
بویِ زندگی نمیداد.
کسی
نامِ نان و سبزی و چوچاق و ماهی را
فریاد نمیزد.
دکانها
نامِ صاحبانشان را
در خاکستر
پنهان کرده بودند.
ترازویِ سوخته
هنوز
عدالت را وزن میکرد.
کلیدها را یافتند،
در مشتِ صاحبانِ دکانها.
از آن روز
شهرِ باران
هم میسوزد
در باران…
آب
در تانکرها
پشتِ مانعها ماند
تا سحر…
برایِ شستنِ خونِ یاران.
زیرِ این داغ٫سنگین
آتشفشانیست…
بنیانسوز،
که خواهد خروشید…
به جایِ
شرشرِ باران.
مردمان
زیرِ بارِ صبر،
با رؤیاهایِ سوخته،
و دستانی پرکار
و چشمانی بیدار
در کارند
که هنوز
آجر بر آجر٫زندگی
میگذارند
تا روزی
که زندگی
از گلویِ شهر
بخواند،
بخندد،
برقصد…
و عطر٫ جنگل و دریا
برگردد،
و شهر
پس از آن همه آتش
دوباره
باران شود.