جمشید پیمان: شاید امسال به شود از پار

 

 شاید امسال به شود از پار 

نشود از ستاره شب سرشار

روزهامان شده همه شبِ تار

این زمان کیمیاست صلح و سلام

مهربانی نحیف وُ کینه‌ها بسیار

رفته از یادِ باغ شوکتِ گل

عرصه‌ی خار گشته نرگس‌زار

بر لبی غیرِ دَرد ننشینَد

بر نیاید ز سینه غیرِ غبار

در سری هست اگر که سودائی

می‌رَوَد ناگزیر بر سرِ دار

تهی از شور و شوق بزم سماع

در خموشی خزیده سیم سه‌تار

از سر این وُ آن پریده شعور

از حقیقت تهی‌ست شعر وُ شعار

از درونِ خلیج جوشد مرگ

از ورای خزر رسد ادبار

مردمان بار یک درخت نی‌اند

بسته‌ی خاک و خون و ایل و تبار

سر چیزی که نیست می جنگند

همه بازندگان در این پیکار

نه به داد کسی رسد شاهی

نه شود یار، شیخِ بدکردار

دارم امّا به دل کمی امّید

شاید امسال به شود از پار

شاید عشقِ شریفِ شیرین‌کار

آوَرَد چاره‌ای به‌کار، این بار.

 ۲۰۲۶/۳/۲۷