آن بهاران
نیامد آن بهارانی که میباید بیاید
چهشد نوروز شادانی که میباید بیاید؟
بر ایرانی که عمری حسرت باران کشیده
کجا باریده بارانی که میباید بیاید؟
بر این جانی که غرق شوق دیدار بهار است
نیامد جان جانانی که میباید بیاید
درین آلودهباورزار بیایمانی کور
چه بگذشته بر ایمانی که میباید بیاید؟
درین شبهای تاریک فریب و کینه و زور
نتابید آذرخشانی که میباید بیاید
تمام این چراها را نوشتم تا بگویم
شمایید آن بهارانی که میباید بیاید
شمایی!
شمایی عاشق گل، نور، شادی، صبح، باران
شمایی شایق نوروزهای بی زمستان
شمایی عاشق گلهای لبخندی که پژمرد
شمایی عاشق خندیدن رخسار گریان
شمایی خادم خلقی که زیر خط فقر است
شمایی برتمام سفرهها بوی خوش نان....
و مایی!
و مایی! نیز باید، سرسپارانی، خروشان
و مایی! حاضرانی، اهل صدق و رزم و عصیان
و مایی سد شده بر خویشخواهیهای رایج
و مایی لایق عهد و وفای سربه داران
و مایی لایق نامی که رمز سرخ دهر است
و با سوگندی از خون راه را آرد به پایان
۳ فروردین۱۴۰۵
محمدقرایی