هزار اشرف برآرد سر به شادی

 

تَـبَـربازان تبرها تیز کردند
بهار عاشقان، پاییز کردند

تبربازان تبر با نام الـلّـه
زدند از کینه بر رخساره ی ماه

پُراز غم گشت جان دشت و بستان
نشد تابان فروغی در گلستان

صراط المستقیم آنجا تبر بود
جهانِ خفته از آن بی خبر بود

ز هر سو نا امیدی سر برون کرد
دل پیر و جوان غرقه به خون کرد

در آن ظلمت، میانِ بِرکه ی دَرد
نُمادِ مهربانی سر برآورد

نوید عشق جاری از کلامش
پُر از امّیدواری صبح و شامش

به چشمانش فروغ مهر تابان
پیامش؛ رامش و آرامش جان

بگفتا گرچه دَرد افزون ز تاب است
ولی نقشِ تبر بازان بر آب است

هزاران سر ببین بر دار رفتند
همه خندان به عشق یار رفتند

به خون رخسار خود رنگین نمودند
میان خون از آزادی سرودند

سَر عاشق در این میدان بیافتاد
که ایرانت رها گردد ز بیداد

خزان اینجا نگردد جاودانه
نمانَد از تبر بازان نشانه

هزار اشرف برآرد سر به شادی
شکوفا گل به هرجا پا نهادی

"هزار اشرف" سراسر لاله زار است
دلِ ایرانِ ما غرقِ بهار است!