ای شاعر معترض بپا خیز!

مستی و مرامِ پرده پوشی؟
چون باده به خُم،چرا نجوشی

فتوایِ من است و می حلال است
مگذار کنار باده نوشی

سجّاده ببَر،پیاله بردار
زشت است طریق خود فروشی؟

از باده نگشته جانِ تو مست
در نفی شراب از چه کوشی

تا نیست دلت چو باده ی صاف
پیرایه به شعر خویش پوشی

ای شاعرِ معترض بپا خیز
برکش ز صمیم دل خروشی

با رسم زمانه در ستیزی؟
فریاد بزن،مکن خموشی

دیوارِ سکوت کی شکافد
با پِچ پِچه های بیخِ گوشی

از خطّه ی توس یا ز شیراز
یا زاده ی سر زمینِ یوشی
 
گویی چو به شعر، دَردِ مردم
در دیده ی مردمان،سروشی