از "جمهوری ی اسلامی" تا "جمهوری ی ایرانی" (2)

اسماعیل خوئی

-جمهوری ی" ایرانی"؟!
از "جمهوری ی اسلامی " به "جمهوری ی ایرانی"؟!
از یک فاشیسم به فاشیسمی دیگر؟!
خدای من!
از کامِ "خودکامگی ی دینی" بر می جهیم تا خود را در اندازیم به دامِ "خود کامگی ی ملّی"؟!
راه ِ ما در تاریخ آیا همیشه همین ازچاه به چاه و باز هم به چاه است و آنچه هر بار بسی یا اندکی کمتر یا بیشتر می شود تنها همان ژرفا و تاریکی ی چاه خواهد بود؟! روشن اندیشانی که اندیشناک و نگران ِ آینده اند همگی با هراسی چونین و چندین آگاهانه و بیان پذیر نیست، البته، که "ایرانی" بودن ِ جمهوری ی دلخواه ِ مردمان ِ به جان و خیابان و به زبان آمده ی ما را پیشاپیش به چالش می گیرند.
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی ایرانی!"
"استقلال"و"آزادی" را می شناسیم.و به جای خود.بسیار خوب."جمهوری ی ایرانی "،را، امّا، چه کسانی در دهان ِ مردم انداخته اند و با چه انگیزه هایی؟!مردم آیا می دانند چه می گویند و چه می خواهند؟! نکند الگوی انقلاب ِ بهمن است که دیگر بار دارد خود را تکرار می کند؟!
آن بار نیز تنها می دانستیم چه نمی خواهیم ، اما نمی دانستیم به راستی چه
می خواهیم ! گفتند شعار بدهید :
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی اسلامی!"
ما هم دست ها مشت کردیم و مشت ها برافراشتیم و بر خروشیدیم :
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی اسلامی!"
می پنداشتیم " جمهوری ی اسلامی" ،در معنا و محتوای خود، هیچ چیز دیگر هم اگر نداشته باشد، "استقلال " و "آزادی"را که خواهد داشت؛و دل خوش می داشتیم با این باوره که این دو،در بر آیند های میهنی و مردمی ی خود، یعنی همه چیز!و نمی دانستیم – دردا و دریغا!- که آنچه نعره زنان بر زبان می آوریم یک " نام ِ شب " است برای گذشتن از دروازه ی تاریکی که به زودی روشن خواهد شد جز دهانه ی دوزخ نبوده است:
دوزخی از رنج و شکنج ِ تاب نیاوردنی و باور نکردنی ،که بر مردمانی امروزین
می گذرد آنگاه که فرمانفرمایان شان دینوسورانی باشند بر آمده از جنگل های پیش از تاریخ ،که می خواهند و می کوشند تا از جامعه ای پیشرفته و پیشرفت خواه باغ ِ وحشی بسازند تنها دلخواه ِ خود و خودی هاشان!و گریه خنده آور تراز همه چیز و همه کارشان این که بزرگ پیشوای ایشان خود را جانشین ِ خدا بر زمین خواهد داشت و نا همرایان خود همه را" دشمنان ِ جنگی ی خدا" خواهد خواند.
و اکنون چی؟
اکنون می گویند بگویید:
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی ایرانی!"
و ما نیز، باز، دست ها مشت می کنیم و مشت ها بر می افرازیم و بر می خروشیم:
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی ایرانی!"
"جمهوری ی اسلامی" را نمی خواهیم .این را می دانیم . وبسیار خوب. امّا می دانیم آیا که چه می خواهیم؟ ! و می دانیم آیا که نام ِ آنچه می خواهیم"جمهوری ی ایرانی" ست؟! این را نیز از هم اکنون می دانیم آیا؟!
هیچ چیز منطقی تر و به جا تر از هراس از این نیست که، در کمتر از نیم سده، از یک سوراخ دوبار گزیده شویم. آری .سوراخ ِ ساده باوری و آسان پذیری کم پیش می آید که ماری در خود نداشته باشد.دیر باوری و دشوار پذیری نیز،امّا – و از سوی دیگر – می تواند فلج کننده باشد.فراموش نکنیم.
و نابه جا تر و نا بهنگام تر از این چیست که در میدان ِنبرد ، و در داغا داغ ِ درگیری با دشمن، سربازان به مفهوم شکافی بنشینند و به اندیشه کاوی و بگو مگو کردن های فلسفی –سیاسی با یکدیگر؟!
می خواهم بگویم : تعریفی همگان پسند از :"ایرانی بودن"نداشتن کمبودی نیست که، اگر هر چه زود تر از میان برداشته نشود، جنبشِ آخوند اوژن ِمردم به بیراهه یا کژ راهه کشانده خواهد شد.
به یاد آوریم که" جمهوری ی اسلامی " از دهان ِ شعار دهندگان در انقلاب ِ ملّا خور شده *ی بهمن نبود که یک راست به "قانون ِاساسی " ی فرمانفرمایی ی آخوند ی راه یافت.
" مجلسِ "بنیاد گزاران ِ این فرمانفرمایی بود که ، نه به خواست ِ بیشترینه ی مردمان ِایران،بل، که تنها به فرمان ِ خمینی گردن نهاد:
-"جمهوری اسلامی":نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر!"
این بار نیز نام گزاری ی فرمانروایی ی آینده ی ایران با "مجلسِ" بنیاد گزاران ِ آن خواهد بود.
حالیا ، مردمان ِ ما رمیدن و بریدن و دور شدن ِ بازگشت ناپذیر ِ خود از "جمهوری ی اسلامی " راست که فریاد می زنند:
" استقلال ، آزادی : جمهوری ی ایرانی!"
این شعار، در دهان ِ مردمان ِ به جان و به زبان آمده ی ما در خیابان ها و کوچه های سراسرِ میهن ، حالیا، تنها بیانگر ِاین است، و نه هیچ بیش از این ، که " جمهوری ی اسلامی" ،در گوهره ی خویش ،دشمن ِ" ایرانی بودن" است ؛ وکه از همین روی،ایرانیان ِ به خود آمده نیز دشمنان ِ آشتی ناپذیر ِاین نهاد ِ کژ بنیادند.
و ، باز ازهمین روی ، خود جوش بودن ِ این شعار نیز بر من یکی روشن تر از آفتاب است.
روشن تر از آفتاب است ، بر من یکی، که این شعار از ژرفای دل ِ مردمان ِ به خود آمده ی ماست یک راست که، در خیابان ها، به زبان شان فرا می جوشد.
همراستا با این شعار ، داریم این یک را نیز:
-"نه غزّه ، نه لبنان، : جان ام فدای ایران!"
خاستگاه ِشعار هایی از این گونه را، بیرون از سویدای دل ِایرانی ، در جا یا جاهای دیگر جُستن بیدادی ست ، همانا،که برخی روشن اندیشان ِ جهان میهن بر " نا خود آگاه ِ همگانی" یا "روان ِفرهنگی " ی ما روا می دارند.
این را من بارها "گفته ام و بار دیگر می گویم"که یورش ِ تازیان بر ایران با ما مردمان کاری کرد که هیچ یورش ِدیگری ، پیش و پس از آن ، هرگز نکرده است .اگر مردمانِ این سرزمین همه با هم را تنی یگانه بگیریم ، می توان گفت یورش های دیگر ، برخی بیشتر و برخی کمتر ، تنها "تن شکن" بودند: این یکی، امّا ، در بر آیندهای فرهنگی – آیینی ی خود ،"روان شکن" نیز شد.** بی خود نیست که این یورش ،با برآیندهای شوم و ماندگارش ،هرگز از پیشآستان ِیاد ما واپس نمی نشیند و زخمی که به راستی بر جان ما زده است هنوزنیز همچنان تازه و دردناک است.
این یورش بیشترینه ی مردمان ِایران را، به دلخواه یا به نا دلخواه ، به اسلام گرواند.و اسلام همانا سومین بزرگ دین ِ سامی ست که ، پس از آیین ِیهود و مسیحیت ، در خاورِ میانه پدید می آید.این دین،امّا ، تفاوت دارد ،تفاوت ها دارد،هم با آیین یهود ، که الگو و مادر ِ آن است،و هم با مسیحیت ، که به راستی جان و جهان ِ دیگری دارد.
آیینِ یهود ، هم از آغاز و برای همیشه ، خود را به " مردم ِیهود"گره می زند. این مردم با این دین " مردمِ برگزیده ی خدا"می شوند.و گفتن ندارد که،تامردمی بتوانند "برگزیده ی خدا"بمانند،بایاست که مردمان ِدیگری نیز باشند و این پایگاه ِ آسمانی هیچگاه برایشان ارزانی نشده باشد، و نشود.به بیان دیگر ، تا مردمی "یهودی "باشند ،بایاست که مردمانی هم"یهودی"نباشند.واین یعنی که در گوهره ی آیین ِیهود است این که هرگز نخواهد"جهانگیر"شود.
مسیّحیت ، امّا ، "پادشاهی ی خدا"را هم از آغاز به آسمان می برد و پادشاهی های زمینی را به "سزار"های همین جهان وا می گذارد.و این یعنی که آیین ِمسیح ، به گوهر ، دینی فراسیاسی ست. و درست است که کانونِ رهبری ی سازمان یافته اش ،کلیسا ، در سراسر ِ قرن های میانی،می کوشد تا شاهنشاهی ی "پدر "را برزمین نیز بگستراند؛امّا آیین ِ"پسر خدا"فراسیاسی بودن ِگوهرین ِ خود را هرگز از دست نمی دهدو، سرانجام،به گوهرِخویش باز می گردد، یعنی باز گردانده می شود: و فرمانفرمایی ها و فرمانروایی های زمینی را به زمینیان باز می سپارد؛ و تنها در گستره ی دل وجان یا "روان ِانسان"،یعنی در پیوند با "آن جهان ،"است که همچنان می خواهد و می کوشد تا "جهانگیر"شود.
اسلام ،امّا ، هم از آغاز ، هم این جهان را می خواهد و هم آن جهان را. "الله " هم بر آسمان فرمان می راند و هم برزمین. پیامبر ِاسلام دینی می آورد که هم آیینی ست با آموزه های ویژه ی خویش در"متافیزیک ِاخلاق" وهم نبرد آیینی ست برای جهانگشایی. محمدبن عبدالله هم واپسین پیامبر ِخداست و هم نخستین سردارِ سپاه ِ اسلام.در اسلام،اخلاق و سیاست از یکدیگر جدایی ناپذیرند.اسلام دینی ست به گوهر سیاسی.
این چگونگی برای تازیان ، دست کم تا زمانی که برآیندهای جنبش ِ"نوزایی" در اروپا تاریخ ِ جهانی ی انسان را می رساند به دوران ِنوگرایی و هنگامی که بنیادهای اقتصاد و حقوق بشر آغاز می کنند به جهانگستر شدن،نه تنها مشکل ِ بزرگی پیش نمی آورد که ریشه در تاریخ و فرهنگ ِ خودشان نداشته باشد، بل،که ،دست کم در پاره هایی از قلمرو ِجغرافیایی شان ، به سود ِایشان نیز هست؛چرا که ، گر چه در اسلام "باور دارندگان برادران ِ یکدیگرند"،امّا، انتر ناسیونالیسم ِ اسلامی ،که می خواهد "ملّت "های گوناگون را در "امّت ِ اسلام" به یگانگی برساند ،کانونی یگانه دارد با کارکردی –خواه ناخواه- دوگانه:کعبه،در شهر مکّه،هم نمادی ست از" یگانگی ی امت ّ اسلامی؛"وهم برخی از برادران و (خواهران) را خراج گزار ِ برخی دیگر می دارد.در درازای برگزارشدن ِ آیین حج، همه ساله ، حاجی شوندگان میهمان اند و شهروندانِ مکّه میزبان .و میهمانی ی خدا بر زمین البته که رایگانی نیست.
وطبیعی بوده است نیز که تازیان ِ مسلمان،در درازای سده های تاریخ ِهجری ، خود را از مسلمانان ِ دیگر برتر بپندارند.قرآن نخستین و همانا که ارجمند ترین کتاب ِ ایشان است و اسلام بزرگ ترین،و شاید یگانه، دست آورد ِ فرهنگ و تاریخ شان.
آری.
و چنین است که تازیان ، در پیوند با اسلام ، خود را در خانه ی دین ِخویش می یابند:
همچنان که یهودیان نیز در پیوند با آیین ِ یهود.
و چنین است ،باز، که مردمان ِدیگر ، با همه ی نامردمی ها وستم های توانکاه و تاب شکن و هراس انگیزی که در سراسر ِ تاریخ براین مردم روا داشته اند ، هرگز نتوانسته اند یهودیان ِ باور مند را از " مردم ِبرگزیده ی خدا" بودن رو گردان کنند.
باری.
پیوند ِ ایرانیان با اسلام،امّا ، هم آغاز،از گونه ای دیگر بوده است .این دین را،از سرزمینی دیگر،سپاهی خون ریز ویرانگر است که به ایران می آورد. اسلام با نگرش ها و آموزه هایی بر آمده از تاریخ و فرهنگی دیگر و به یک زبان ِبیگانه است که به ایرانیان باورانده می شود.پیش ِ چشم ِخیال یا یاد ِ خود آوریم شهری را که سپاه ِ اسلام ناگزیر می شود چند بار پی در پی بدان یورش بَرَد و شهروندان اش را دیگر بار و دیگر بار مسلمان کند:
       سپاه ِ اسلام چون به شهر اندر آمدی،ایشان اسلام آوردندی؛و چون از شهر به در شدی،ایشان دیگر بار کفر آوردندی!
    و اکنون بنگریم،همچنان با چشم ِخیال با یادِ خویش، گروهی از مردم ِ این شهر را که صف بسته اند تا نمازِ جماعت بگزارند و،نزدیک به ایشان ،مردی بر سکّویی ایستاده است و ،پس از به زبان آوردنِ آواهایی راز گونه ،به بانگ ِبلند گاهی می گوید:
-"نگون بان کنید!"
و گاهی می گوید:
-"بنشینید!"
و گاهی می گوید:
-"نگون بان گون کنید!"
    چرا که نو مسلمانان زبان ِ دین ِتازه ی خویش را در نمی یابند و نمی دانند واژه های "رکوع"و"قعود"و"سجود" هریک چه معنایی دارد!
    این تصویر ،که سراپای آن بر خاسته از واقعیتی تاریخی ست،بیانگر ِهیچ چیز ِ دیگری هم که نباشد ، به گمانِ من ، نمایانگرِ این حقیقت هست که نو مسلمانانِ ایرانی دینی را پذیرفته یا حتّا باور کرده بودند به راستی که شناخت ِ ژرف و درستی از آن نداشتند.
آری.
    و چنین است که، هم در نخستین دهه های پس از اسلامی شدنِ ایران ، همین که آشوب و شر و شور و شتابِ آغازین می گذرد و همه چیز در خاموشی و دلمردگی فرو می نشیند،"روانِ ایرانی" آغاز می کند به باز اندیشیدن و نگریستن در آنچه بر او گذشته است و می گذرد.
و در همین جاست که می توان باز جُست آغازه های روندی را که به زودی به بیمار شدنِ "روانِ فرهنگی" ی ما می انجامد:
به دو پاره شدنِ آن از درون.***
روشنگری ی این چگونگی زمینه سازِ پاسخ گفتن به این پرسش خواهد بود که مردمانِ ما چراست و از کجاست که روگردان شده اند از" جمهوری ی اسلامی" جمهوری ،سی سالی بیشتر از بنیاد گزاری ی آن نگذشته ، می خواهند "جمهوری ی ایرانی" داشته باشند؟!
چرا"جمهوری ی ایرانی"؟
کوشش به یافتنِ پاسخی برای این پرسش را باید"این زمان بگذار[م] تا وقتِ دگر" ،یعنی تا نوشته ای دیگر.

هجدهم ژانویه ۲۰۱۰،
بیدرکجای لندن

پانویس
*به گفته ی زنده یاد،شکرالله پاک نژاد.
**درست همچون شکنجه در پیوند با فردِ ، یعنی شهروندِ ایرانی:
"ساواکِ"شاه نیز "شکنجه" می کرد.و کم هم نه!امّا شکنجه ای که "ساواک"می کرد ، می توان گفت ،تنها"تن شکن" بود.شکنجه ای که "ساواما" های ریز و درشت و با نام و بی نامِ کنونی می کنند ، امّا ، در بر آیندهای اندیشگی – عاطفی اش، "روان شکن" نیز هست.
فرمانفرمایی ی آخوندی "ثواب سازی" هم می کند آخر!
*** یعنی به گونه ای "شیزوفرِنی"