قهرمان قصه من واقعی است
عباس علی آبادی
از وقتی که از سفر شوق انگیز پاریس بر گشتم. با شوق بسیار. در گیرمشکل یک دوست و همفکر دیرینه هستم.مردی که از دو چشم نابینا است اما دلی روشن و قلبی بزرگ دارد. او چمدان سفر را بسته بود و می خواست در گرد همآیی باشکوه و تاریخی مقاومت شرکت کند. مثل همیشه. اما سونامی سکته مغزی آن دلیر را از پا انداخت. و به جای پاریس روانه بیمارستانش کرد.
راست می گوید. این مرد انقلابی را بیست و پنجسال است که میشناسم او حرفش را با ایستادگی و تلاش مستمر برای همه ثابت کرده است و برای هواداران مقاومت و مبارزان راه آزادی بصورت یک ضر ب المثل در آمده است. چرا که این ایرانی دلیر و با شهامت و در د آشنا. صاحب بیماری های سخت و توانفرساست . و بد تر از همه، همانطور که اشاره کردم نابیناست .
و حالا این سکته مغزی که در حین سفر به سراغش آمده است هم به همه بیماریهای او اضافه شده است.
من وقتی به عزم و اراده این هوادار مقاومت فکر می کنم با خود می گویم بیهوده نیست که رهبران مقاومت خونین بال به پیروزی امید دارند. و اصلا پیروزی ملت و مقاومت را با چشم سر می بینند . چون تمامی قهرمانان قصه های شان واقعی هستند. همچون این مرد رشید قصه ی من.
من نمی گویم . سمندر . شمع . پروانه باش
چون بفکر سوختن افتاده ای . جانانه باش.