در روزگاری نه چندان دور ، دختری در این سرزمین زندگی می کرد با رویاها و آرزوهای خودش . دختری شبیه همه دخترها ، دانشجوها و با زندگی و دغدغه هایی شبیه به همه . دختری که ممکن بود یک روز بعد از ظهر ، کلاس درس و دانشگاه را بپیچاند و با دوست هایش به سینما برود .
دختری که شبیه همه ی دخترها می توانست در سالن تاریک سینما ، خودش را جای دختر نقش اول داستان بگذارد ، شبیه او عاشق شود ، غصه بخورد ، گریه کند بخنددو ...
اما این دختر شبیه همه دخترهای معمولی این سرزمین در آن سالن تاریک سینما ، هیچ وقت به این فکر نمی کرد که داستان مرگش ، وسوسه ی فیلم سازان و سینماگران شود و جنجالی هم حول و حوش نام او و بازیگری که قرار است نقشش را بازی کند ، در سینمای این روزهای ما درست شود . نام آن دختر ندا آقاسلطان بود و ...

