مسعود دوستی: وطن جانی

 

وطن جانی

وطن، نامت به لب آرند
تو را آغوش٫‌مهر خوانند.
تو در دل‌ها سرا داری،
تو را با جان نگهبانند.

هوایت بوی٫ گندم‌زار
به دل‌ها مهر می‌کاری.
ز ایثار٫‌ دلیرانت
رهایی را به جان داری.

نگاهت مهر و باران است
هزاران گل به دامانت 
مگر دست٫‌خداوند است
که نقش انداخته بر خاکت؟

تو در رگ‌های ما جاری،
تو جان‌بخشی و جانانی،
تو در هر نسل شکوفایی
وطن جانی، وطن جانی.

شقایق‌ها به خون خفتند
در هر صحرا و بستانت.
چه شد گل‌های خندانت
که پرخون گشته دامانت؟

نمی‌دانی چه دلتنگم،
ز دامانت کنون دورم 
نسیمت گر وزد آنی،
به پا خیزم من از گورم!

همه عشّاق، جان‌برکف،
به میدان پهلوانانند.
تو را، ای نازنین مادر،
گرامی‌تر ز جان دانند.

تو که در بند٫ شب هستی،
ولی در دل درخشانی
یقین دارم به فردایت
که زندانی نمی‌مانی!

تویی، ای مهربان مادر،
که در هر غم تسلّایی،
تو در لبخند٫فرزندان،
نوید٫‌صبح٫‌فردایی.

تو با مهرت چه تابانی
به هر زخمی تو درمانی،
تو جان‌بخشی و جانانی
وطن جانی، وطن جانی!

مسعود دوستی
شهریور۱۴۰۵