مسعود دوستی: از زخم تا سپیده

 

از زخم تا سپیده

از خون٫‌پاک٫‌یاران، گلگون زمین،ایران
برخاست موج٫‌عشّاق، از خانه‌ها به میدان.

در جای‌جای٫‌میهن، آباد گور و زندان
گل‌ها به خون نشستند، در گورهای پنهان.

بر سفره رنگ‌و‌ رو نیست، در کاسه‌ها زمستان،
طفلی ز خاکروبه، جوید برای خود نان.

کودک ز تب پریشان، لب خشک و چشم گریان،
دستان٫‌سرد٫‌مادر، لرزان به سوی٫‌یزدان.

خاموش گشت کوره، زنگار بست سندان،
بابا، خمیده‌قامت، در فکر٫‌نان و درمان.

پاسخ به دادخواهان، فرمان٫ تیرباران،
از بانگ٫‌خلق لرزید، دستان٫‌حکمرانان.

برپاست دار٫‌جلّاد، درصبح٫‌ سرد٫‌میدان 
تا در گلو ببندد، آواز٫‌گرم٫‌ایران.

اما ز پشت٫‌میله، برخاست بانگ٫‌یاران،
فریاد، تیشه‌ای شد، بر برج و بام٫‌زندان.

از کوچه شعله برخاست، از نایِ بینوایان،
آشفت خواب٫‌ملّا، از خشم٫‌این خیابان.

زن‌ها، چراغ٫‌میدان، در صدر٫‌صف خروشان،
گیسو به باد دادند، در زیر٫‌آتش‌باران.

بیداد، سنگ٫‌خارا، هر مشت، پتک٫ عصیان،
بشنید گوش٫‌دنیا، فریاد٫‌ داغداران.

در چشم‌های مردم، برقی ز مهر٫‌تابان،
لبخند باز روید، بر گونه‌های گریان.

تا سر زند سپیده، بر آسمان٫‌ایران
گل‌ها سر بر آرند،از خاک٫ سرخ٫ جانان.


مهر۱۴۰۵