جمشید پیمان : حرف آخر؛ نمان زِ رفتن باز
چشم هایش تهی زِ فَرّ وُ فروغ
دلش آغُشته در غبارِ دروغ
کینهزار است زیر لبخندش
زهرِ مار است حَبّهی قندش
هر که نوشیده استکانش را
در اِزایش سپرده جانش را
گشته پامال در فراز و نشیب
می دهد وعده های فتحِ قریب
در وقاحت عجیب بی همتاست
در شرارت بدونِ شک یکتاست
مرتجِع بازگشته تا تَهِ غار
همنشین با شغال وُ با کَفتار
هرکجا پا نهد، از استقلال
میکشد نعره این زِ مادر لال
مستقل ، لیک با حماقتِ محض
حُمق او این میان ندارد مَرز
شاخِ گاو است وُ کَلّه ی خر او
عاقبت پودر میشود سرِ او
ــ به دَرَک گر سَرَش روَد بر باد
خاک بر سر، وطن از این بیداد ــ
وطن عمریست بی کس و کار است
مشکلش مسجد است و دربار است
زده چُمباتمه دشمنِ جبّار
که شتر را بَرَد ز جا با بار
نه جنوبی دگر بجا مانَد
نه شمالی ترا فرا خوانَد