پروژه سلطنت به گردابی میماند که پسماندههای فضای سیاسی ایران را یکسره به درون خود میکشد
و مهرهای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است
امین باقری
نام خانوادگی، سرمایه سیاسی نیست
مبارزان و شهیدان، میراث باورمندان آرمان خویشاند، نه میراث صرف وارثان نسبیشان. آنان به خون تعلق ندارند؛ به تاریخ مبارزه تعلق دارند.
سر و صدایی که پیرامون دیدار ماکسیمیلیان جزنی با بچهشاه برپا شده، بیش از آنکه از جایگاه سیاسی، اجتماعی یا فکری ماکسیمیلیان ناشی شود، محصول یک نام خانوادگی است: «جزنی». اگر این نام از میان برداشته شود، در برابر ما فردی قرار میگیرد که نه سابقهای در مبارزه سیاسی دارد، نه در سازماندهی یک جنبش، نه در پرداخت هزینه برای آزادی، و نه حتی در فعالیت سیاسی مستمر و قابل اعتنایی که بتوان آن را نقد یا ارزیابی کرد. بنابراین تمام اهمیت این دیدار، نه از خود شخص، بلکه از تلاش برای الصاق او به بیژن جزنی ساخته شده است.
ماکسیمیلیان حتی یک دقیقه زیست مبارزاتی نداشته است که اکنون با تغییر موضع، سازش یا پیوستن به اردوی سلطنت بتواند خدشهای به نام بیژن جزنی وارد کند. کسی میتواند از یک سنت سیاسی جدا شود که پیشتر به آن تعلق داشته باشد؛ کسی میتواند به یک آرمان پشت کند که زمانی برای آن ایستاده باشد؛ و کسی میتواند میراثی را لکهدار کند که خود در ساختن، پاسداری یا ادامه دادن آن نقشی داشته باشد. ماکسیمیلیان هیچیک از این نسبتهای سیاسی را با بیژن جزنی ندارد. نسبت او، نسبی است، نه تاریخی؛ خونی است، نه سیاسی؛ خانوادگی است، نه مبارزاتی.
در نتیجه، نخستین خطای تحلیل آن است که عمل ماکسیمیلیان به حساب بیژن جزنی، جنبش فدایی یا تاریخ مبارزه علیه سلطنت نوشته شود. بیژن جزنی نه در فرزند خود تکثیر میشود و نه با رفتار او ابطال. انسانها میراث ژنتیکی دارند، اما موضع سیاسی، شرافت، مسئولیت اخلاقی و وفاداری تاریخی از طریق خون منتقل نمیشود. سیاست قلمرو مسئولیت فردی است، نه وراثت. در سیاست، هیچکس نه به اعتبار پدرش مشروعیت مییابد و نه به اعتبار پدرش محکوم میشود. نام خانوادگی سند عضویت در یک سنت سیاسی نیست و فرزند یک مبارز، بهطور طبیعی نماینده، مفسر یا وارث سیاسی او به شمار نمیآید.
این حقیقت به درازای تاریخ نوشته و نانوشته تکرار شده است. در روایتهای کهن، قابیل و هابیل از یک پدر و مادرند، اما نسبت خونی مانع از آن نمیشود که یکی قاتل دیگری شود. در داستان نوح نیز فرزند پیامبر به صرف انتساب خانوادگی «اهل» او شناخته نمیشود: «إنَّهُ لَیْسَ منْ أَهْلکَ إنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالحٌ.»
در تاریخ معاصر نیز، از خاندانهای برخاسته از انقلاب فرانسه تا خاندانهای سیاسی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، بارها دیدهایم که نسلهای بعدی راهی کاملا متفاوت از پدران و مادران خود پیمودهاند. خون، فضیلت تولید نمیکند؛ همانگونه که مسئولیت اخلاقی و تعهد سیاسی نیز موروثی نیست.
اما مسئله اصلی این دیدار نه انتخاب شخصی ماکسیمیلیان، بلکه سازوکاری است که این انتخاب را به یک واقعه تبلیغاتی تبدیل میکند. دستگاه سلطنت به خود ماکسیمیلیان نیازی ندارد. به نام «جزنی» نیاز دارد. او نه به عنوان یک فعال سیاسی مستقل، بلکه به عنوان حامل یک نام مصرف میشود. هدف آن است که از طریق نمایش فرزند یکی از چهرههای برجسته مبارزه علیه شاه در کنار فرزند همان شاه، تصویری نمادین ساخته شود. گویی تاریخ بسته شده، جنایتها بخشوده شده، شکافهای سیاسی از میان رفته و حتی فرزندان قربانیان نیز به رهبری بچهشاه پیوستهاند.
این همان جایی است که ملاقات از سطح یک تصمیم شخصی فراتر میرود و به عملیات بازنویسی تاریخ بدل میشود. در تبلیغ منتشرشده در صفحات بچهشاه، بیژن جزنی نه به عنوان زندانی سیاسیای که همراه با یارانش در زندان شاه کشته شد، بلکه با عبارت تطهیرکننده و تحریفآمیز «هنگام تلاش برای فرار کشته شد» معرفی میشود. این عبارت، چیزی جز بازتولید همان روایت رسمی حکومت پهلوی نیست. روایتی که قتل زندانیان را به «فرار» تبدیل میکرد و مسئولیت دستگاه امنیتی را از متن واقعه حذف میساخت.
در اینجا ماکسیمیلیان دیگر صرفا در کنار رضا پهلوی عکس نمیگیرد. نام خانوادگی او برای اعتباربخشی به روایتی به کار گرفته میشود که مرگ بیژن جزنی را از یک قتل سیاسی به حادثهای در جریان فرار تقلیل میدهد. مساله واقعی دقیقا همینجاست: چرا باید خون بیژن جزنی خرج اعتباربخشی به چنین نشستی شود؟ چرا برای توجیه همکاری یک فرد فاقد هرگونه پیشینه مبارزاتی، باید پدر کشتهشدهاش به صحنه آورده شود؟ و چرا کسی که خود هیچ سهمی در مبارزه بیژن نداشته، باید به اعتبار آن مبارزه به عنوان «چپ»، «حقوقدان» یا حلقه اتصال میان انقلاب و سلطنت معرفی شود؟
مسئله، تجارت سیاسی با نام یک کشتهشده است.
این الگو اتفاقی نیست. در پیرامون رضا پهلوی، طی سالهای گذشته، شبکهای از چهرهها شکل گرفته است که کارکرد اصلیشان نه تولید اندیشه و نه سازماندهی سیاسی، بلکه انتقال سرمایه نمادین سنتهای مختلف مبارزاتی به پروژه سلطنت است. در این میان، حضور مستمر ایرج مصداقی در کنار رضا پهلوی و در اغلب دیدارهای مشابه، شایسته توجه است. عملکرد و روایتهای او، بهعنوان یک تواب شناسنامهدار و از همکاران شکنجهگرانی چون لاجوردی، در تعارض کامل با حافظه زندان و مقاومت سیاسی است و همین امر موجب شده است که نزد نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، نه بهعنوان راوی مقاومت، بلکه بهعنوان یکی از عوامل فرسایش آن حافظه شناخته شود. تکرار حضور او در چنین پروژههایی نشان میدهد که این دیدارها رویدادهایی منفرد نیستند، بلکه اجزای یک راهبرد سیاسیاند: راهبردی برای جذب جداشدگان، مصرف نامها و استهلاک حافظه تاریخی جنبشهای مخالف. گردآمدن این افراد پیرامون سلطنت، بیش از آنکه ناشی از اشتراک نظری باشد، حاصل اشتراک کارکرد است. کارکردی که گذشته مبارزاتی دیگران را به مواد خام تبلیغات سیاسی امروز تبدیل میکند.
پروژه سلطنت به گردابی میماند که پسماندههای فضای سیاسی ایران را یکسره به درون خود میکشد، و مهرهای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است.
از همین رو، سلطنتطلبیای که در خیابان و فضای مجازی شعار «مرگ بر سه فاسد…» سر میدهد، در اتاقهای تبلیغاتی خود ناگهان به یک چپ نیازمند میشود. نه برای پذیرش چپ، نه برای بازاندیشی در سرکوب تاریخی آن، و نه برای به رسمیت شناختن حقانیت مبارزان کشتهشده بلکه برای استفاده از یک نام چپ در خدمت پروژهای ضدچپ.
این تناقض، ظاهری نیست. بخشی از منطق سیاسی سلطنت است. مخالفان تا زمانی دشمناند که دارای سازمان، حافظه، استقلال و هویت باشند اما به محض آنکه بتوان از نام، نسبت خانوادگی یا گذشته آنان برای مشروعیتبخشی به سلطنت استفاده کرد، همان مخالف به یک نماد آشتی تبدیل میشود. مساله نه پذیرش تکثر، بلکه مصادره نمادها است.
از همین رو، واژههایی مانند «همگرایی»، «حکومت ملی»، «آزادی» و «آبادانی» در متنهای منتشرشده از سوی بچهشاه، بیش از آنکه بیانگر یک برنامه سیاسی باشند، کارکردی پوشاننده دارند. در این روایت، اختلافهای تاریخی، طبقاتی و سیاسی نه حل، بلکه پاک میشوند. نسبت میان سلطنت و ساواک، میان زندان و شکنجه، و میان حکومت پهلوی و کشتهشدن مخالفانش، جای خود را به زبانی بیتاریخ درباره همکاری برای آینده میدهد. گذشته نه نقد میشود و نه مسئولیت آن پذیرفته میشود بلکه از قربانیان همان گذشته برای مشروعیتبخشی به وارثان قدرت استفاده میشود.
ماکسیمیلیان نه به دلیل نسبت خانوادگی، وارث سیاسی بیژن است و نه به دلیل همان نسبت، سزاوار اعتبار ناشی از مبارزه او. او میتواند هر موضعی را برای خود انتخاب کند؛ اما حق ندارد سرمایهای را مصرف کند که خود در تولید آن هیچ سهمی نداشته است. بنابراین، مساله نه خیانت فرزند به پدر به معنای سنتی و خانوادگی آن است و نه ضرورت وفاداری موروثی فرزندان به عقاید والدین. چنین انتظاری خود به منطق قبیلهای و وراثتی تعلق دارد. مساله، استفاده ابزاری از نام یک مبارز برای مشروعیتبخشی به ساختاری است که او علیه آن مبارزه کرد و در زندان همان ساختار جان باخت.
بیژن جزنی با اندیشه، آثار، مبارزه و سرنوشت سیاسی خود تعریف میشود؛ نه با فرزندش. ماکسیمیلیان نیز باید با کردار و مواضع خودش سنجیده شود؛ نه با نام پدر. اما هنگامی که خود او و دستگاه تبلیغاتی سلطنت، نسبت خانوادگی را به مرکز نمایش تبدیل میکنند، دیگر نمیتوانند از مسئولیت سیاسی این بهرهبرداری نیز بگریزند.
این دیدار چیزی درباره شکست یا بیاعتباری بیژن جزنی ثابت نمیکند؛ زیرا ماکسیمیلیان هرگز حامل سیاسی آن میراث نبوده است. آنچه این واقعه آشکار میکند، نیاز دستگاه سلطنت به مصادره نمادهای مخالف، پاک کردن حافظه سرکوب و ساختن مشروعیت از بقایای قربانیان خویش است. طنز تلخ ماجرا نیز همین است: جریانی که هنوز «چپی» را در شعارهای خیابانیاش همردیف دشمنان مستحق مرگ قرار میدهد، برای مشروعیتبخشی به خود ناچار است فرزند یک چریک کشتهشده را به عنوان شاهد آشتی ملی بر صحنه بنشاند.
نه نام «جزنی» ماکسیمیلیان را مبارز میکند و نه ملاقات او بیژن جزنی را بیاعتبار. شرافت، عقیده و مسئولیت اخلاقی ارث پدری نیستند. اما مهمتر، خون قربانی نیز سرمایه سیاسی نیست. کالایی نیست که وارثان یا دستگاههای تبلیغاتی بتوانند آن را در بازار قدرت خرج کنند. بیژن جزنی را نه فرزندش نمایندگی میکند و نه وارثان سلطنت حق مصادره او را دارند. تاریخ را نه با ژن میتوان نوشت و نه با عکسهای یادگاری؛ تاریخ را کنش سیاسی و مسئولیت اخلاقی مینویسد.
مبارزان و شهیدان، میراث باورمندان آرمان خویشاند، نه میراث صرف وارثان نسبیشان. آنان به خون تعلق ندارند؛ به تاریخ مبارزه تعلق دارند.
3:23 PM · Jul 15, 2026