عزیز فولادوند: پرچمِ «سیاهچال» بر دوش بازگشت رنج به خیابان

عزیز فولادوند: پرچمِ «سیاهچال» بر دوش  بازگشت رنج به خیابان

 

در خیابان‌های آرام آلمان، جایی که حافظهٔ تاریخ هنوز بوی خاکستر می‌دهد و دیوارهای فروریختهٔ استبداد هنوز در ذهن اروپا ایستاده‌اند، ناگهان نامی از اعماق تاریکی سر برمی‌آورد: «ساواک». نامی که برای هزاران ایرانی نه یک سازمان اداری، بلکه صدای بسته شدن درِ سلول بود؛ بوی نمِ شکنجه گاه؛ صدای قدم‌هایی که نیمه‌شب بر پله‌ها بالا می‌آمدند تا انسانی را از آغوش زندگی بیرون بکشند.

ساواک فقط یک نهاد امنیتی نبود؛ استعاره‌ای بود از ترسی سازمان‌ یافته. قدرتی که می‌ خواست انسان را پیش از آنکه بدنش را بشکند، در درون خویش فرو بریزد. و اکنون، هنگامی که در قلب اروپا، در کشوری که قرن بیستم را با تمام کابوس‌ هایش از سر گذرانده، برخی با پرچمها، نمادها و نوستالژی آن دوران ظاهر می‌شوند، مسئله فقط یک اختلاف سیاسی نیست؛ مسئله بازگشتِ زبانِ خشونت به عرصهٔ عمومی است. هر عصر استبدادی پیش از آنکه زندان بسازد، نشانه‌هایش را می‌سازد. پیش از آنکه دهانها را ببندد، نمادهایش را عادی می‌کند. در واقع عادی‌ سازی به‌ مثابه فنِ انقیاد. پیر بوردیو با مفهوم «هابیتوس» توضیح می‌دهد که چگونه ساختارهای اجتماعی (نهاد شکنجه) عادی می‌شوند و به الگوهای پایدار کنش بدل می‌ گردند. وقتی تقدیس شکنجه به تجربه‌ای روزمره تبدیل می‌شود، به‌ تدریج در هابیتوس (عادت، الگوی رفتاری) افراد، رسوب می‌کند و خطر دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از لحظه‌ای که شکنجه به «اقتدار» ترجمه می‌شود، و سرکوب در جامهٔ «نظم» ظاهر می‌گردد. اروپا خوب می‌داند که فاجعه همیشه با هیاهوی تانک‌ها آغاز نمی‌شود. گاه با چند پرچم، با چند شعار، با ستایش پلیس مخفی، با رمانتیزه کردنِ ترس به خیابان می آید. تاریخ، پیش از آنکه خونین شود، مبتذل می‌شود؛ عادی می‌شود؛ در عکس‌ها و نمادها لبخند می‌زند.

هراس‌ آورتر از خودِ خشونت، حافظه‌ زدایی از خشونت است. خشونت تنها در زندان و شکنجه‌ گاه زنده نمی‌ماند؛ گاه در فراموشی ادامه پیدا می‌کند. آنگاه که قربانیان محو می‌شوند و حافظهٔ جمعی فرسوده می‌گردد، شکنجه‌ گران بار دیگر فرصت می‌یابند خود را در هیأتِ نظم، عظمت یا نجاتِ میهن بازآفرینی کنند. از همین‌رو، دفاع از آزادی پیش از هر چیز، دفاع از حافظهٔ انسان است. آزادی هرگز یک وضعیت دائمی نیست؛ آزادی، مراقبتی دائمی در برابر بازگشتِ تاریکی است. هیچ پلیس مخفی‌ای در جهان، هرگز با کرامت انسانی آشتی نکرده است. شکنجه، حتی اگر با پرچم وطن تزئین شود، باز هم شکنجه است. و ترس، حتی اگر نام امنیت بر خود بگذارد، باز هم ترس است. آلبر کامو جایی نوشته بود که «آزادی چیزی نیست جز فرصتی برای بهتر بودن انسان». اما درست در همان لحظه‌ای که انسان رنج دیگری را توجیه می‌کند، آزادی می‌ میرد؛ آرام، بی‌صدا، و اغلب در میان تشویق و رقص و پایکوبی جمعیت. امروز مسئله فقط ایران نیست. مسئله دفاع از این اصل بنیادین است که هیچ آرمان سیاسی، هیچ نوستالژی تاریخی، و هیچ رؤیای قدرتی، حق ندارد کرامت انسان را قربانی کند. اگر جامعه‌ای نسبت به نمادهای سرکوب بی‌تفاوت شود، فردا، خودِ حقیقت در خطر خواهد بود. زیرا استبداد، پیش از آنکه انسانها را به بند کشد، زبان را زندانی می‌کند؛ معناها را تحریف می‌کند؛ و شرارت را در لباس میهن‌ پرستی به خیابان می‌ کشد. و شاید وظیفهٔ زمانهٔ ما همین باشد: اینکه اجازه ندهیم حافظهٔ قربانیان زیر پای نوستالژیِ قدرت دفن شود.

 

سیمای «نوهٔ میرپنج»

آنچه بیش از همه هراس برمی‌انگیزد، نه صرفاً بازگشتِ نمادهای ساواک، بلکه سیمای همان نوهٔ میرپنج است که راه این بازگشت را هموار کرده؛ کسی که سالها خود را با زبانِ «مدارا» آراست، با واژه‌هایی نرم و چهره‌ای به‌ ظاهر متمدن، و پیوسته مردم را به «خشونت ‌پرهیزی» و شکیبایی فراخواند، اما اکنون در سایهٔ او، همان اشباحِ سیاهچال و ارعاب دوباره به خیابان بازمی‌گردند. اما تاریخ، انسان‌ها را نه با واژه‌هایی که بر زبان می‌آورند، بلکه با نیروهایی که در پیرامون خود بسیج می‌کنند، می‌سنجد. چه تناقض تلخی‌ست: کسی که هر خیزش رادیکال علیه استبداد مذهبی را «افراطی» می‌خوانْد، امروز در هدایت کننده ی جریانی است که هنوز حتی به قدرت نرسیده، اما بوی حذف و انتقام از گفتار و رفتارش به مشام می‌رسد. جریانی که نه در برابر زندانبانانِ حاکم، بلکه در برابر دیگر مخالفان قد علم کرده است؛ علیه همان کسانی که دهه‌ها هزینهٔ آزادی را با تبعید، زندان، طناب دار و گورهای بی‌ نام پرداخته‌اند. عجیب است. شگفت‌آور و هولناک است؛ مگر استبداد دینی در سرکوب، حذف، زندان و شکنجه چیزی فروگذار کرده بود که اکنون وارثانِ سودای اقتدار، همان زبانِ تهدید و ارعاب را این‌ بار زیر پرچمی دیگر تکرار می‌کنند؟ گویی تاریخ، به جای آنکه از رنج انسان درس بگیرد، تنها جامهٔ جلادان را عوض کرده است.مگر این سرزمین هنوز از صدای شلاق، از خاطرهٔ قتل‌عام، از بوی خونِ جوانانش خالی شده است که دوباره وعدهٔ «حذف» و «پاکسازی» داده می‌شود؟

نوه میرپنج به‌ جای آنکه در برابر این گذشته بایستد و مسئولیتِ تاریخیِ آن را به رسمیت بشناسد، می‌کوشد زخم را به حاشیه براند؛ گویی اگر حافظه خاموش شود، رنج نیز از میان خواهد رفت. اما تاریخ، برخلاف میل انسان، فراموش نمی‌کند. گذشته، همواره در جایی از وجدان جمعی بازمی‌گردد؛ در سکوتها، در خشم‌ های ناگهانی و در خاطرهٔ تن هایی که شکنجه را زیسته‌اند. از همین‌رو، سفر اخیر او به برلین نه به صحنهٔ استقبال سیاسی، بلکه به لحظه‌ای از تقابل حافظه‌ها بدل شد؛ جایی که معترضان با پرتاب رب گوجه، خشمی انباشته را به نمایش گذاشتند. این فقط یک اعتراض سیاسی نبود؛ فورانِ حافظه‌ای بود که هنوز نتوانسته با سایهٔ دیکتاتوری سلطنتی و دستگاه سرکوب و شکنجه‌اش آشتی کند. انسان شاید بتواند گذشته را انکار کند، اما نمی‌تواند از پیامدِ آن بگریزد. زیرا رنج، وقتی وارد حافظهٔ جمعی شد، دیگر صرفاً یک واقعهٔ تاریخی نیست؛ بخشی از هستیِ انسانهایی است که آن را با گوشت و پوست خود حمل می‌کنند. ما برآنیم که انسانی آزادتر از دل این ویرانه بیرون بیاید، نه نسخه‌ای دیگر از همان اقتدار، فقط با لباسی متفاوت.

 

تاجِ قدرت بر گورِ آزادی

فاشیسم همیشه با چکمه آغاز نمی‌شود؛ گاه با نوستالژی آغاز می‌شود. با ستایش نظم آهنین. با تقدیس رهبر. با آن تصورِ هولناک و کهنه که «ملت» فقط در پناه اطاعت و انقیاد رستگار می‌شود؛ و از همانجا، سقوط آغاز می‌گردد: آنجا که مخالفت و هر صدای مستقل، نه نشانهٔ زنده‌ بودن جامعه تلقی می شود، بلکه مانعی بر سر راهِ «نجات میهن» معرفی می‌شود. در چنین فضایی، حقیقت آرام‌آرام خفه می‌شود و آزادی، پیش از آنکه در زندان بمیرد، در زبان کشته می‌شود، این همان هستهٔ تاریکی‌ ست که در تاج پرستی افراطی خود را آشکار می‌کند: میل به بازتولید قدرت، نه تحمل آزادی. زیرا آزادی، ذاتاً متکثر است؛ اما ذهن اقتدارگرا فقط یک صدا را تاب می‌آورد. در آلمان، هشتاد سال پس از فروپاشی فاشیسم هیتلری، هنوز انسان در برابر سایهٔ گذشته می‌ایستد؛ زیرا تاریخ، چیزی نیست که دفن شود. گذشته، همچون اضطرابی خاموش، در دیوارهای شهر و در حافظهٔ جمعی ادامه می‌یابد. از همین رو، استفاده از نمادهای نازی و انکار هولوکاست جرم است؛ زیرا جامعه‌ای که به آگاهی رسیده، می‌داند فراموشی، نخستین گامِ بازگشتِ وحشت است. اگر حمل صلیب شکسته در آلمان ممنوع است، نمایش نماد ساواک نیز نمی‌تواند صرفاً یک «نوستالژی سیاسی» تلقی شود. ساواک فقط یک سازمان اطلاعاتی نبود؛ تجسم نهادیِ ترس بود، لحظه‌ای که انسان، انسانِ دیگر را تا مرز شیء شدن فرو می‌کاست. شکنجه، تنها دردِ تن نیست؛ انکارِ وجودِ دیگری است. شلاق، شوک الکتریکی، آپولو، کشیدن ناخن و سلول‌های تاریک، فقط ابزار نبودند؛ زبانِ حکومتی بودند که می‌خواست آزادی را در عمقِ استخوان انسان خفه کند. در آن اتاقها، انسان نه فقط رنج، بلکه پوچیِ جهان را لمس می‌کرد؛ جهانی که در آن فریاد، گاهی به هیچ گوش شنوایی نمی‌رسد. و مگر می‌توان خون را از حافظه پاک کرد؟ تپه‌های اوین فقط جغرافیا نیستند؛ حافظهٔ متجسدِ رنج‌اند. هنوز خانواده‌هایی در ایران زندگی می‌کنند که گذشته را نه در کتاب‌ها، بلکه در سکوت شبانه، در کابوس‌ها و در جای خالی عزیزان‌شان حمل می‌کنند. تاریخ، وقتی زیسته شده باشد، هرگز تمام نمی‌شود.

در قلب اروپا، در سرزمینی که هنوز حافظهٔ اردوگاه‌ها، سلول‌ها و فریادهای خاموش‌شده را بر دوش می‌کشد، نمایش آزادانهٔ نمادهای ساواک فقط یک «نوستالژی سیاسی» نیست؛ این عبور از مرز اخلاق است. و شاید حتی چیزی فراتر: نوعی عادی‌ سازیِ خشونت سازمان‌ یافته. آنجا که نمادِ شکنجه تحمل می‌شود، وجدانِ جامعه پیش از آزادی می‌میرد زیرا هیچ ملتی با مدارا نسبت به نمادِ شکنجه‌گران، از زخمِ استبداد عبور نمی‌کند؛ آنچه فرومی‌ریزد، پیش از هر چیز، وجدانِ تاریخیِ اوست. نمادها بی‌ گناه نیستند. هر پرچم، حافظه‌ای را حمل می‌کند؛ هر آرم، تاریخی از رنج یا رهایی را در خود دارد. برافراشتن نشان ساواک بازگرداندنِ سایهٔ سیاهچال به عرصهٔ عمومی است. یعنی دفاع ضمنی از دستگاهی که انسان را نه به عنوان موجودی آزاد، بلکه همچون ماده‌ای خام برای خرد شدن زیر چرخ‌های قدرت می‌دید. ساواک فقط یک نام نیست؛ یادآور اتاق‌هایی‌ ست که در آن ناخنها کشیده شدند، بدن‌ها با اتو سوزانده شدند، شلاق بر گوشت فرود آمد، و انسان، در زیر دستگاه‌های شکنجه‌ای چون «آپولو»، به مرز فروپاشی روانی رانده شد. اینها «اشتباهات تاریخی» نبودند؛ اینها تجلی منطقیِ قدرتی بودند که خود را فراتر از کرامت انسان می‌دانست. شکنجه نه یک انحراف در سیستم، بلکه منطق حکمرانی است. و درست از همین‌ روست که ستایش یا تطهیر چنین ساختاری، دیگر صرفاً یک موضع سیاسی نیست؛ مسئله‌ای اخلاقی و حتی حقوقی است.

اروپا پس از سقوط فاشیسم آموخت که برخی نمادها فقط «نظر» نیستند. نازیسم و نمادهایش ممنوع شد، زیرا جهان دریافت که بعضی اندیشه‌ها، اگر عادی شوند، دوباره کرامت انسان را به مذبحِ قدرت خواهند برد. برخی نمادها فقط خاطره نیستند؛ حاملِ امکانِ تکرارِ فاجعه‌اند. از همین‌ رو جامعه آموخت که عادی‌ سازیِ آن‌ها، بازی با جانِ انسان است. اگر جامعه‌ای اجازه دهد که ابزارهای سرکوب، با لبخند و رقص و نوستالژی به خیابان بازگردند، در حقیقت، حافظهٔ قربانیان را برای بار دوم دفن می‌کند. و این همان لحظه‌ای‌ ست که تاریخ دوباره شروع به پوسیدن می‌کند. اومانیسم، پیش از آنکه یک فلسفه باشد، نوعی وفاداری به رنج انسان است. یعنی ناتوانی در بی‌ تفاوت ماندن وقتی کرامت آدمی لگدمال می‌شود. کامو می‌گفت بزرگ‌ ترین فاجعهٔ عصر مدرن آن بود که انسانها کشتن را آموختند بی‌آنکه احساس گناه کنند. و امروز، خطر شاید در همین باشد: اینکه برخی بتوانند نماد شکنجه را حمل کنند، بی‌آنکه حتی لحظه‌ای در برابر حافظهٔ قربانیان سکوت کنند.

 

درفش‌هایی بر دوشِ فراموشی

در اهتزازِ پرچمِ تحقیر: گردانندگان این نمایشِ تاریک، نمی‌توانند پشت واژه‌هایی چون «میهن‌ دوستی» یا «آزادی سیاسی» پنهان شوند. زیرا دفاع از نهادی که بر شکنجه بنا شده، دفاع از نابودی انسان است. و هیچ جامعهٔ دموکراتیکی نباید نسبت به عادی ‌سازیِ چنین خشونتی بی‌تفاوت بماند. این فقط مسئلهٔ ایرانیان نیست. مسئله دفاع از همان اصلی‌ ست که اروپا پس از جنگ جهانی دوم بر ویرانه‌ها بنا کرد: اینکه انسان، حتی در اوج اختلاف سیاسی، هرگز نباید به شیء تبدیل شود. نه در سلول‌های مخوف، نه زیر شلاق، نه در اتاق بازجویی، و نه در خیابان‌هایی که نماد شکنجه در آنها به اهتزاز درمی‌آید. زیرا جایی که شکنجه تطهیر شود، انسانیت پیشاپیش زخمی شده است. در آن درفشها، فقط چند خط و رنگ و نشان نهفته نیست؛ در آن پرچمها، خاطرهٔ له‌ شدنِ کرامت انسان دفن شده است. هر بار که نماد ساواک بر دوش گرفته می‌شود، گویی بخشی از رنج قربانیان دوباره به خیابان بازگردانده می‌شود؛ رنج کسانی که در تاریکی سلولها، زیر نور چراغهای بازجویی، آرام‌آرام از انسان بودن تهی شدند. حاملان این پرچمها شاید بخواهند آن را «نوستالژی» بنامند، اما تاریخ با واژه‌های زیبا تطهیر نمی‌شود. انسان نمی‌تواند نماد یک دستگاه شکنجه را حمل کند و هم زمان مدعی دفاع از آزادی باشد. زیرا در قلب هر نظام شکنجه، یک اصل نهفته است: این باور هولناک که انسان، ارزش ذاتی ندارد و می‌توان او را شکست، تحقیر کرد، سوزاند و خاموش نمود تا قدرت پا برجا بماند.

ساواک فقط یک سازمان امنیتی نبود؛ تجسمِ فلسفه‌ای ضدانسانی بود که در آن، حقیقت از دهان زخمیِ زندانی بیرون کشیده می‌شد و سکوت، با درد تولید می‌گردید. پرچم آن نهاد، پرچمِ پیروزیِ ترس بر انسان بود. و این همان چیزی‌ ست که باید عیان گفته شود: کسی که امروز آن نمادها را حمل می‌کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، خود را در کنار حافظهٔ شکنجه قرار داده است، نه در کنار حافظهٔ آزادی. پشتِ این نشان‌ها فقط تاریخ نیست؛ قبرستانِ کرامتِ انسانی‌ست. هر بار که نمادِ سرکوب عادی می‌شود، بخشی از حافظهٔ اخلاقیِ جامعه فرومی‌ریزد. جهنمِ استبداد ممکن است این بار با پرچم و نوستالژی بازگردد، نه با ردای دین؛ اما در جوهره تفاوتی ندارد، زیرا هر استبدادی سرانجام انسان را وسیله‌ای برای بقایِ قدرت می‌خواهد. شاید بسیاری ندانند از چه دفاع می‌کنند؛ ندانند پشتِ این نمادها چه بدنهایی در هم شکست، چه جوانی‌ هایی در سلول‌ها پوسید، و چه مادرانی چشم‌انتظار، پیر شدند. جامعه‌ای که به این نمادها خو بگیرد، آرام‌آرام حساسیتِ خود را نسبت به رنج انسان از دست می‌دهد؛ و آنجا، استبداد دوباره متولد می‌شود، با لباسی تازه اما با همان عطشِ کهنه برای خاموش‌کردنِ انسان.

 

روحِ استبداد در جستجویِ سکوت

مدعیانِ «آزادی»، خود به عادی‌ سازیِ ارعاب مشغول‌اند. آرام‌آرام زبانِ تهدید را به بخشی عادی از سیاست بدل کرده اند .تراژدیِ پنهانِ اقتدارگرایی این است که همیشه خود را با واژه‌های آزادی می‌آراید. آنان که از دموکراسی موعظه می‌کنند، هنوز نیاموخته‌اند که دموکراسی بدونِ حقِ مخالفت، فقط نامی توخالی‌ست. دموکراسی یعنی شنیدنِ صدایی که آزارت می‌دهد، بی‌آنکه آرزوی حذفش را داشته باشی. دمکراسی یعنی چند آوایی، یعنی قدرتی که بتوان آن را نقد کرد، حتی به سخره گرفت، بی‌آنکه سایهٔ حذف بر سر منتقد آوار شود. جوهرِ دموکراسی نه در ستایشِ همفکران، بلکه در تحملِ مخالفان نهفته است. اما وقتی نماد شکنجه به خیابان آورده می‌شود، وقتی رؤیای انتقام جای رؤیای آزادی را می‌گیرد، باید فهمید که مسئله دیگر صرفاً اختلاف سیاسی نیست؛ مسئله، بازگشتِ روح استبداد است. و استبداد، هر نامی که داشته باشد — عمامه یا تاج — در نهایت یک چیز می‌خواهد: انسانی خاموش. نوهٔ میرپنج هنوز در سودای انتقام از ملتی‌ست که روزی بر اسطورهٔ تاج پرستی خط بطلان کشید و فرمانرواییِ موروثی را به حافظهٔ تاریخ سپرد. اینجا وقتی است، که رؤیای انتقام، جای آزادی را می‌گیرد

 

فاشیسمِ دینی، انسان را به نامِ خدا خُرد کرد؛ و بیمِ امروز آن است که فاشیسمی آغشته به نوستالژی، همان تحقیر را این بار با نامِ ملت و شکوهِ گذشته تکرار کند. در هر دو، انسان نه غایت، بلکه ابزارِ بقایِ قدرت است. تلخ‌ تر آنکه بسیاری از کسانی که این نمادها را بدوش می کشند، خود فرزندانِ رنج و سرخوردگی‌اند؛ انسانهایی زخمی که خشمِ تاریخی‌شان، بی‌آنکه بدانند، به سوختِ ماشینِ تازه‌ای از اقتدارگرایی بدل می‌شود. آنان گمان می‌کنند برای «آزادی» برای «وطن» فریاد می‌زنند، اما آنچه ناخواسته بازتولید می‌کنند، همان منطقِ کهنهٔ حذف و خاموش‌سازیِ مخالف است. شاید بسیاری از اینان زخم‌ خوردگانی باشند در خدمتِ پروژه‌ای تاریک.

 

اما هیچ ملتی از دل شکنجه رستگار نمی‌شود.
هیچ آزادی‌ای از اتاق بازجویی زاده نمی‌شود.
و هیچ پرچمی، اگر بوی سیاهچال بدهد، نمی‌تواند حامل کرامت انسانی باشد.

دفاع از انسانیت، از همانجا آغاز می‌شود که انسان جرئت کند در برابر هر نمادِ تحقیر انسان بایستد؛
بی‌تفاوت نماند؛
و اجازه ندهد حافظهٔ درد، زیر هیاهوی شعارها دفن شود.

 

دکتر عزیز فولادوند