اینهمه خواب های پوشالی
که به چشمت خَزَند صبح وُ غروب
اینهمه بادها که در سر تو
پرسه زن گشته در شمال وُ جنوب
کی کند تابهی دلت را سرد
کی رهاند ترا از این آشوب
خرمنت مانده منتظر، دیریست
تا کشانیش زیرِ خرمنکوب
چارهگر نیست صبرِ بی سر وُ تَه
باش عیسا، چرا شدی ایّوب؟
هی زنی چرخ تارسی به خدا
پا برون نِه زِ چرخهیِ معیوب!
از خودی خانه ات شده ویران
دشمنِ خانگی ز خانه بروب!