رضا محمدی: مشت و پشت، سیاست مسئولیت یا سیاست ادعا

 

در روزگاری که مرز میان حقیقت و روایت‌های ساخته‌ شده هر روز مبهم‌تر می‌شود، یک پرسش بنیادی همچنان پا برجاست: چه کسی حق دارد از رهبری و آینده سخن بگوید؟ آن‌که ایستاده و هزینه داده، یا آن‌که در حاشیه امن، بر موج نارضایتی سوار شده است؟ این پرسش صرفاً یک جدل سیاسی نیست، بلکه مسئله‌ای اخلاقی، حقوقی و تاریخی است که پاسخ به آن می‌تواند مسیر یک جنبش را به سوی بلوغ یا انحراف تعیین کند.

پرداخت هزینه، در این معنا، نشانه‌ای از تعهد عملی است. کسانی که در طول سالیان، آزادی، امنیت، خانواده یا حتی جان خود را در مسیر دفاع از حقوق عمومی به خطر انداخته‌اند، سرمایه‌ای اخلاقی را شکل داده‌اند؛ که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. این هزینه، صرفاً مفهومی انتزاعی نیست، بلکه واقعیتی عینی و جاری است، واقعیتی که در اعدام‌های گسترده، سرکوب قیام‌آفرینان و حذف فیزیکی معترضان خود را نشان داده است. در این میان، بسیاری تنها به‌ دلیل عضویت یا هواداری از مجاهدین با سنگین‌ترین مجازات‌ها از جمله اعدام مواجه شده‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد که "مشت" هنوز بهای خود را می‌پردازد و از پیکر مقاومت، همچنان خون جاری است.

با این حال، این سرمایه اخلاقی نیز مصون از تخریب و بی‌اعتبارسازی نیست. از سوی دیگر، تاریخ نشان داده است که هزینه دادن، اگر با تعهد به اصولی چون حقوق بشر، پذیرش تکثر و نفی انحصار قدرت همراه نباشد، به‌ تنهایی ضامن آینده‌ای آزاد نخواهد بود.

در این چارچوب، "برنامه ده ‌ماده‌ای" خانم مریم رجوی که به‌ صراحت بر حاکمیت مردم، جدایی دین از دولت، برابری کامل حقوقی و به‌ ویژه نفی تمرکز قدرت تأکید دارد، تلاشی در جهت ارائه پاسخی به چرخه تاریخی بازتولید استبداد در ایران به شمار می‌رود، چرخه‌ای که هم در نظام کنونی و هم در اشکال پیشین قدرت سیاسی تجربه شده است.

در مقابل، جریان‌هایی که امروز آشکارا از بازگشت به سلطنت دفاع می‌کنند - از جمله هواداران احیای نظام پادشاهی- در عمل از الگویی حمایت می‌کنند که ذاتاً بر تمرکز قدرت استوار بوده و در تاریخ معاصر ایران به استبداد انجامیده است. طرح بازگشت به چنین ساختاری، حتی با ادبیاتی نو، چیزی جز بازتولید همان منطق انحصار قدرت و تداوم دور باطل استبداد، عبا و ردا، نعلین و چکمه، عمامه وتاج، نیست، چرخه‌ای که در تعارضی آشکار با اصول دموکراتیک و حاکمیت مردم قرار دارد.

از این منظر، تمایز واقعی میان آلترناتیوهای سیاسی نه در شعار، بلکه در پایبندی عملی آن‌ها به نفی انحصار قدرت، تضمین گردش دموکراتیک و پذیرش واقعی کثرت‌گرایی سیاسی است. مشروعیت سیاسی نیز دقیقاً بر همین اساس سنجیده می‌شود: نه فقط بر مبنای گذشته، بلکه بر پایه تصویری که از آینده ارائه می‌شود و میزان تعهد واقعی به جلوگیری از بازتولید هر شکل از استبداد.

در ارزیابی محتوای برنامه ارائه‌ شده از سوی رضا پهلوی آنچه به‌ روشنی قابل مشاهده است، نه‌ تنها فقدان سازوکارهای دقیق، شفاف و الزام‌آور برای مهار و توزیع قدرت در دوره گذار است، بلکه در عمل نوعی فرد محوری و تمرکز قدرت در جایگاهی است که می‌تواند فراتر از نظارت و محدودیت‌های دموکراتیک عمل کند. این خلأ ساختاری باعث می‌شود نقش محوری تعریف‌ شده برای ارائه‌ دهنده برنامه عملاً از چارچوب‌های پاسخگویی نهادی و کنترل دموکراتیک خارج شود.

در چنین چارچوبی، تمرکز قدرت در دست یک فرد تحت عنوان "دوره گذار" فاقد تضمین‌های کافی برای جلوگیری از تثبیت یا تداوم آن است. نبود زمان‌بندی مشخص و سازوکارهای شفاف برای انتقال قدرت، این خطر را ایجاد می‌کند که "گذار" به وضعیتی کش‌دار، مبهم و عملاً غیرقابل کنترل تبدیل شود.

در همین راستا، برخلاف هواداران رضا پهلوی  که با تأکید مکرر بر مفهوم "دوره گذار" می‌کوشند آن را به‌ عنوان راه‌ حلی موقت و محدود جلوه دهند، در عمل این مفهوم می‌تواند پوششی برای ابهام در ساختار قدرت و فقدان تضمین‌های روشن دموکراتیک باشد.

از این منظر، مسئله صرفاً یک اختلاف‌ نظر سیاسی نیست، بلکه به ماهیت ساختاری طراحی قدرت بازمی‌گردد: هر طرحی که فاقد سازوکارهای روشن برای تفکیک قوا، محدودسازی قدرت فردی و تضمین پاسخگویی نهادی باشد، حتی اگر در قالب "گذار" ارائه شود، می‌تواند در عمل زمینه‌ ساز تمرکز مجدد قدرت و شکل‌گیری اشکال جدیدی از اقتدارگرایی شود.

در نهایت، معیار اصلی ارزیابی چنین برنامه‌هایی نه صرفاً وجود یک نقشه سیاسی، بلکه میزان انطباق واقعی آن با اصول بنیادین دموکراسی است، از جمله جلوگیری از تمرکز قدرت، تضمین نظارت عمومی و ایجاد سازوکارهای عملی پاسخگویی. در غیاب این مؤلفه‌ها، هیچ برنامه گذاری با نیت اعلام‌شده نمی‌تواند تضمین‌کننده گذار واقعی به یک نظام دموکراتیک باشد.

در این میان، نقش آگاهی جمعی تعیین‌کننده است. اگر جامعه بتواند میان "هزینه واقعی" و "اعتبار وام‌گرفته" تمایز قائل شود، امکان مصادره جنبش کاهش می‌یابد. این تمایز نه برای حذف، بلکه برای پالایش است -پالایشی که هدف آن تقویت بنیان‌های اخلاقی و سیاسی یک حرکت جمعی است. زیرا در نهایت، آنچه آینده را می‌سازد نه بلندترین صداها، بلکه پایدارترین تعهدهاست.

از این منظر، "مشت" و "پشت" تنها دو استعاره نیستند، بلکه دو رویکرد متفاوت به سیاست‌اند: یکی بر پایه کنش، هزینه و پاسخگویی شکل می‌گیرد، و دیگری بر پایه تکیه بر نماد، ابهام و پرهیز از آزمون.

در پایان باید گفت که تمایز میان "مشت" و "پشت"، در واقع تمایز میان سیاست مبتنی بر مسئولیت و سیاست مبتنی بر ادعاست. جامعه‌ای که این تمایز را به‌ درستی درک کند، نه‌ تنها کمتر فریب می‌خورد، بلکه کمتر اجازه می‌دهد سرنوشتش به دست روایت‌های جعلی و نمادهای پوسیده سپرده شود.

در نهایت، مشروعیت را نمی‌توان به ارث برد و نمی‌توان آن را با روایت‌های ساخته‌ شده خلق کرد. مشروعیت در نقطه تلاقی هزینه، صداقت و پاسخگویی شکل می‌گیرد، جایی که فرد یا جریان، نه‌ تنها برای آنچه می‌گوید، بلکه برای آنچه بوده و آنچه خواهد کرد، آماده پاسخگویی است.

و این هزینه همچنان در حال پرداخت است: در چهره جوانانی که در خیابان‌ها ایستاده‌اند، در صدای معترضانی که خاموش شده‌اند و در سرنوشت کسانی که تنها به‌ دلیل ایستادن در برابر استبداد با زندان و اعدام روبه‌رو شده‌اند. این واقعیت نشان می‌دهد که "مشت" هنوز زنده است، هنوز ایستاده است و هنوز بهای خود را می‌پردازد.

و شاید مهم‌ترین نکته همین باشد: در لحظه‌های تعیین‌کننده تاریخ، این "مشت‌ها" هستند که مسیر را باز می‌کنند نه "پشت‌ها" که تنها بر آن تکیه می‌زنند.