
او
رزمندهی عدالت بود،
بیسلاح،
با وجدانِ بیدارِ انسان.
کلامش
از زخم میآمد،
و گامهایش
از مرزِ سکوت و فریاد میگذشت.
هرجا که ظلم
سکوت میخواست،
او
نامِ انسان را
به زبان میآورد.
او
صدای زندانیانِ بیصدا بود؛
صداهایی که
از دیوار عبور میکردند
و در جهان
معنا میشدند.
رنج را با خود میبرد—
نه برای تماشا،
برای شکستنِ تکرارش.
کنارِ حقیقت میایستاد
وقتی دیگران از آن عبور میکردند؛
و از دلِ زخمها
گواهی بیرون میکشید.
زندگی بود—
تا هیچ انسانی
در سکوتِ شکنجه
تنها نماند؛
و گفته بود:
«ما حقوق بشر را
با خونِ خود مینویسیم.»
و اگر تاریخ
چهرهها را از غبار جدا کند،
او
در روشنترین سطرها
خواهد ماند؛
نه بهعنوان نام،
که بهعنوان معنا.
و با رفتنش
جهان جملهای ناتمام شد—
که هنوز ادامه دارد:
«انسان
باید انسان بماند.»
دکتر کاظم رجوی
اکنون
در نگاهِ صدها جوان
ادامه دارد؛
در قدمهایی
که بیصدا
اما بیتوقف
راه را ادامه میدهند.