گاهی حقیقت چنان عظیم است که واژهها تاب حمل آن را ندارند. گاهی زبان در برابر شکوه یک لحظه فرو میریزد و انسان ناچار میشود به پناه شعر برود؛ شعری از جنس نسیم، از لطافت روح، از آن جنس ناپیدایی که میان آسمان و دل انسان در رفت وآمد است. گاهی باید غزلی عارفانه نوشت، یا پیکری از نور در خیال تراشید تا اندکی از آن حقیقت را بتوان روایت کرد. زیرا واژههای معمولی برای چنین لحظههایی ساخته نشدهاند. در جایی میان دیوارهای سرد زندان، در چند قدمی مرگ، شش قامت ِ مجاهد خلق ایستادند؛ قامتهایی که نه از سنگ بودند و نه از آهن، بلکه از اندیشه و ایمان شکل گرفته بودند. قفس آنان را در خود گرفته بود، اما روحشان در افقهای دور پرواز میکرد. در آن لحظه که طناب مرگ نزدیک میشد، آنان به جای سکوت، سرودی سر دادند؛ سرودی که نه فقط برای رهایی خود، بلکه برای رهایی انسان بود. چه شگفت است که گاهی در تاریک ترین مکانها روشن ترین لحظههای تاریخ انسان متولد میشوند. در حیاط زندان، جایی که دیوارها برای خاموش کردن صداها بنا شدهاند، آوازی برخاست که از دیوارها عبور کرد، از زمان گذشت و در حافظهی انسان باقی ماند. شش پیکر که هر کدام جهانی از اندیشه در درون داشتند، شانه به شانه ایستادند؛ گویی صفحهای تازه در دفتر تاریخ گشوده میشد.
میگویند نسلها میآیند و می روند، اندیشهها خاموش میشوند و آرمانها در گذر زمان رنگ میبازند. اما آیا چنین است؟ اگر چنین بود، چگونه کسانی از هزاران کیلومتر دورتر، با این اندیشه آشنا شدند و با آن زیستند؟ چگونه دلهایی که هرگز یکد یگر را ندیده بودند، در یک رؤیا به هم پیوستند؟ این پرسشی است که پاسخ آن را باید در جایی عمیق تر از خاک جست: شاید تبار چنین اندیشهای نه در مرزهای زمین باشد و نه در نامهای جغرافیا. شاید ریشهاش در همان قوانینی باشد که آفرینش را به حرکت درآوردهاند؛ در جوانه زدن بذر در دل خاک سیاه، در بارش باران بر زمین تشنه، در گردش آرام و رازآلود افلاک. همان نیرویی که دانه را میشکافد تا سبز شود، در دل انسان نیز میل به رهایی را میرویاند. این شکوه را نمیتوان تنها با عقل سنجید. تحلیل، گاه در برابر عظمت یک لحظه ناتوان میشود. باید چشم را بست و بر بالهای خیال نشست؛ باید به سمفونی خاموش جهان گوش داد، به ضرباهنگی که در اعماق هستی جاری است. تنها در آن سکوت است که شاید بتوان اندکی از معنای چنین صحنهای را فهمید.
آنجا، در حیاط زندان، شش انسان ایستادند؛ اما در حقیقت شش شعله بودند. آنان سرودی خواندند که نامش آزادی بود. سرودی که با طناب خاموش نشد، بلکه در باد پراکنده شد و در گوش تاریخ پیچید. دژخیمان گمان کردند که با دار زدن جسمها میتوانند صداها را خاموش کنند، اما صداهایی هست که درست در لحظه خاموشی بلندتر میشوند. به من بگویید: در کدام گوشه تاریک تاریخ انسان چنین صحنهای آفریده شده است؟ در کدام لحظه، مرگ چنین به زندگی شباهت پیدا کرده است؟ چه نیرویی در دل انسان میتواند او را تا این اندازه از ترس عبور دهد؟
این شهامت از چه جنسی است؟ این عشق از کدام آتش شعله میگیرد؟ و این معرفت از کدام چشمه میجوشد؟ شاید پاسخ ساده نباشد. شاید پاسخ در همان لحظهای نهفته باشد که انسانی، در برابر «پایان»، به جای سکوت آواز میخواند. در آن لحظه، مرز میان انسان و افسانه از میان برداشته میشود. و اگر کسی بگوید انسان امروز دیگر به چنین اندیشهای به یک دستگاه معرفتی و یا «ایدیولوژی» نیاز ندارد، باید پرسید: پس چرا حتی در بند نیز آن را زمزمه میکند؟ چرا در تاریک ترین سلولها، نام آزادی هنوز بر لبها جاری است؟ در همان لحظه ای که می داند چشمانش برای آخرین بار خورشید را می بیند. زیرا اندیشه رهایی، همچون باد است؛ نه میتوان آن را زندانی کرد و نه میتوان آن را به پایان رساند. هر جا انسانی نفس میکشد، آن بذر در دل خاک زمان کاشته میشود.
و روزی دوباره خواهد رویید.
من به شما می گویم و اکنون میخواهم از سرچشمه سخن بگویم:
سرچشمهٔ این اندیشه، آنگونه که من آن را میبینم، در «انقلاب مریم» است؛ انقلابی نه صرفاً در عرصهٔ سیاست، بلکه در ژرفای روح انسان. انقلابی از جنس فدا؛ از جنس جان سپردن برای حقیقتی بزرگتر از خویش. انقلابی که نه با شمشیر آغاز میشود و نه با قدرتهای ظاهری، بلکه با شعلهای در درون انسان زاده میشود؛ شعلهای که اگر افروخته شود، دیگر خاموشی نمیشناسد. این شعله از همان نیروی رازآلودی است که جهان را به حرکت درمیآورد؛ همان نیرویی که باد را به وزیدن وا میدارد، خورشید را به درخشیدن، شکوفهها را به شکفتن و جان انسان را به تعالی. نیرویی که در دل تاریکی نیز میتواند نوری تازه بیافریند. اندیشهای که از چنین سرچشمهای برمیخیزد، تنها یک نظریه یا یک معرفت صرف نیست؛ نوعی تجربهٔ زیسته است، نوعی سلوک. راهی که در آن انسان از خویشتن عبور میکند تا به افقی بزرگ تر برسد. در این نگاه، رهایی تنها یک مقصد سیاسی نیست؛ حالتی از «بودن» است، شکلی از زیستن در جهان.
تبار آن
میتوان گفت این اندیشه در جهانِ شفاف و پاکِ «آقا حنیف» جوانه زد؛ جایی که ایمان و شور عدالت همچون بذر در خاک کاشته شد. سپس در جهان معنایی مسعود، این بذر شکل گرفت و صیقل یافت؛ به زبان، به مفهوم، به دستگاهی از معنا تبدیل شد که میتوانست انسانها را فرا بخواند و آنان را در مسیری مشترک گرد آورد. و آنگاه با مریم، گویی این اندیشه وارد مداری تازه شد؛ مداری که در آن مفهوم فدا، مسئولیت و رهایی ابعادی نو یافت. در اینجا دیگر سخن تنها از مقاومت نیست، بلکه از دگرگونی درونی انسان است؛ از تبدیل شدن فرد به نیرویی که میتواند خود را در راه آرمانی بزرگ تر بسوزاند و در همان سوختن، نور بیافریند.
از این رو روحی که چنین حرکتی را پیش میبرد، نه از جنس فریبهای زمانه و نه از دجالگریهای شیک است. این روح، شعلهای است زنده؛ شعلهای که هر چه میسوزد، بیشتر میزاید. هر چه پیش میرود، بالنده تر میشود. گویی در دل خود نیرویی دارد که هستی را پیوسته نو میکند. اگر بخواهیم با زبان فلسفه سخن بگوییم، شاید بتوان گفت که این روح، جهان را صرفاً تفسیر نمیکند، بلکه آن را به جهیدن وا میدارد؛ آن را از سکون بیرون میکشد. در این معنا، یادآور آن تعبیری است که در افق اندیشهٔ هایدگری میتوان از آن الهام گرفت: نیرویی که جهان را به «گشایش» میرساند، که افقهای تازهای از بودن را آشکار میکند. آنچنان که او گفته بود «جهان می جهاند».
آری، شاید بتوان گفت چنین اندیشهای تلاشی است برای آنکه انسان دوباره نسبت خود را با هستی بازیابد؛ تا دریابد که زندگی تنها زیستن در چارچوبهای عادت و وراثت نیست، بلکه میتواند جهشی باشد به سوی معنایی عمیقتر. و از همین روست که این شعله، اگر در دلها افروخته شود، به آسانی خاموش نمیشود. زیرا آنچه در ژرفای روح انسان ریشه دارد، با گذر زمان نه فرسوده میشود و نه پایان میگیرد؛ بلکه همچون بذری در خاک تاریخ، با و بارها سر برمیآورد و جهان را به جنبش تازهای فرا میخواند.
در یک خوانشی از دین نیز گفته شده است که خداوند آنانی را دوست میدارد که شانه به شانه، در صفی استوار میایستند؛ «صفّاً کأنّهم بنیانٌ مرصوص». تصویری از پیوستگی، از استواری، از ارادهای که در کنار ارادههای دیگر دیواری نفوذ ناپذیر میسازد. اما شاید این تصویرِ «سدّ آهنین» بیش از آنکه حقیقت آن لحظهها باشد، استعارهای برای فهم زمینیان است. زبانی است برای آنکه انسان بتواند با ذهن محدود خود، اندکی از عظمت آن ایستادگی را تصور کند. زیرا آنچه گاه در تاریخ رخ میدهد، از جنس آهن و سنگ نیست؛ از جنس نور و آتش است. آن شش قامت که صف در صف ایستادند، گویی تنها در یک صف فیزیکی قرار نداشتند؛ آنان در افقی دیگر به هم پیوسته بودند. پیوندی که نه با زنجیر که با ایمان، نه با دستور که با آگاهی شکل گرفته بود. از همین روست که وقتی به آن لحظه مینگریم، حس میکنیم آنان تنها انسانهایی در برابر مرگ نبودند؛ گویی پیامآوران لحظهای از جهانی دیگر بودند.
در نگاه نخست، صف آنان همچون دیواری استوار مینماید؛ اما اگر چشم را اندکی عمیقتر باز کنیم، درمییابیم که آنان بیشتر شبیه جریانهای زندهٔ هستی بودند. نه همچون سنگ که سخت و خاموش است، بلکه همچون نور که میتابد، همچون شعله که میسوزد و گرما میبخشد. آنان در آن لحظه بیشتر شبیه قانونی نانوشته از قوانین آفرینش بودند؛ همان قانونی که دانه را به شکفتن وا میدارد، که یاس را از دل خاک بیرون میآورد، که باد را به پرواز در آسمانها میفرستد. حضوری که نه ایستا، بلکه زاینده و جاری است. از این رو شاید نتوان آنان را تنها با استعارهٔ «بنیان مرصوص» توصیف کرد. آن تصویر، تصویری از استحکام است؛ اما در آن لحظه چیزی فراتر از استحکام نیز حضور داشت. نوعی زایش معنوی، نوعی شکوفایی در آستانهٔ مرگ، نوعی پرواز در دل قفس.
گویی هر یک از آنان نه فقط پیکری انسانی، بلکه جریانی از معنا بودند. معنایی که از فرد عبور کرده و به جمع پیوسته بود؛ معنایی که در آن، شش انسان، شش مجاهد خلاق به یک سرود بدل شده بودند. و شاید راز شکوه آن صحنه نیز در همین باشد: آن صف، تنها صفی از بدنها نبود؛ صفی از روحها بود که در لحظهای کوتاه، به هم پیوستند و تصویری از رهایی را در برابر تاریخ انسان گشودند. تصویری که هنوز، در ذهن هر کسی که به آن اندیشد، همچون نسیمی از آزادی میوزد.
بدرود و سفرتان به سلامت باد. و اینک ما مانده ایم با زخمی مقدس در جانمان، با امیدی برای تحقق آرزوی شما.
تا روزی که سپیده،
از حنجرهی خاک، نامِ رهایی را فریاد زند.
فروردین ۱۴۰۵ (آوریل ۲۰۲۶)