|
دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، «مجموعه مطهری»، رویدادی رقم خورد که پیامش فراتر از یک صحنه و یک روز بود. این رخداد نشان داد که ارادهی تغییر، در درون جامعه زنده است؛ نفس می کشد، می دود و تغییر را ممکن می کند. تغییر نه معلق در آسمانِ قدرتهای بیگانه، نه وابسته به تصمیم اتاقهای فکر بیرون، بلکه در درون است. آنانی که بمباران و مداخله آرزو داشتند و تغییر را در سایهی نیروی خارجی جستوجو می کنند، با واقعیتی سترگ دیگری مواجه شدند: وجود نیرویی سازمان یافته، مقتدر و فداکار در داخل، که با اتکاء به توان خود، با ایمان به مردم، و با باور به ظرفیتهای درونی جامعه میخواهد مسیر تحول را از درون بگشاید. پیام روشن بود: رهبری هر تحول ملی ربودنی نیست، واگذارکردنی به بیگانه نیست، و خریدنی در بازار سیاست جهانی هم نیست. توازن قدرت، پیش از آنکه در معادلات بینالمللی جابهجا شود، در ارادهی ملت تغییر میکند. این رویداد یادآوری کرد که سرنوشت ایران نه در پستوهای توطئه، که در صحنهی حضور مردم و در سازمانیافتگی نیروهای برخاسته از همین خاک تعیین خواهد شد. «فریاد دردمندانهای از درون» هم چنین گفت: «در چنین شرایطی هیچیک از ما حق نداریم حتی یک شب را با خیال آسوده به صبح برسانیم.» و این «منتقد بیرونی» همچنان دنبال یافتن «ریشه این جسارت دشمن» است. پیام رخداد مجموعه مطهری این است: تغییر، کالایی وارداتی نیست. نه با بمباران میآید، نه با امضای قدرتهای دوردست. اگر تحولی باشد، از دلِ همین خاک برمیخیزد؛ از نیرویی سازمانیافته که به مردم تکیه دارد، نه به سایهی بیگانگان. و آنان که چشم به آسمان دوخته بودند تا صدای هواپیما را آغاز دگرگونی بدانند، دریافتند که صدای گامهای درون، بلندتر از هر غرش بیرونی است. آیا به تعبیر آسمانی، این خود نعمتی بزرگ نیست؟ «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» |
آنگاه که در دلِ شبهای سنگینِ استبداد، نسلی برمیخیزد که نه از تاریکی هراس دارد و نه از دیوارهای بلند فریب و جهل. جوانانی که با گوهر جان در کف، به مصافِ سیاهی میروند؛ نه برای نام، نه برای نان، بلکه برای آن روشناییِ نخستینی که در ژرفای وجدان انسان خانه دارد. «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را میتوان انکار کرد، وقتی چراغی در تندباد نیز خاموش نمیشود؟ استبداد، هرچند هیمنهاش را چون شبی بیانتها بر سرزمین ما گسترانده، اما قانون هستی را نمیتواند تغییر دهد. در متن آفرینش، قاعده بر رویش است، نه بر رکود؛ بر حرکت است، نه بر ایستایی. همانگونه که باران، بیهیچ فرمانی از زمین، میبارد و شکوفه بیهیچ هیاهویی میشکفد، اندیشه آزادی نیز راه خود را در لایههای پنهان تاریخ میگشاید. میتوان تن را در بند کرد، صدا را خاموش ساخت، و نامها را از صفحهها زدود؛ اما آنچه ریشه در قانونمندیهای ژرف هستی دارد، از میان رفتنی نیست. اندیشهای که با رنج آبدیده شده و با ایمان پیوند خورده، همچون رودخانهای است که اگر در مسیری سد شود، در مسیری دیگر جاری خواهد شد. این سخن، نه پژواکی از اکنون، که انعکاس نفَسیست برآمده از سینهای که دیگر در میان ما نمیتپد، اما روح بلندش همچنان در گذرگاه تاریخ روبه روی اهریمنِ فاشیسم دینی ایستاده است؛ چون شعلهای که خاموشی نمیشناسد. این سخن از اوست، آن فرمانده کبیر، موسی خیابانی. او رفت، اما صدایش در رگهای زمان جاری ماند— چون تندر در کوهستان، چون اذانی در سپیده دمِ مقاومت. این گفته، از جنس حضور است نه غیاب؛ از تبارِ نامی که بر خاک نماند، بلکه در سطرهای تاریخ قد کشید و در مصافِ تاریکی، چراغی شد برای فردا.
نسلها در این مدار به هم میپیوندند؛ هر نسل، مشعل را از نسل پیشین میگیرد و در افقی تازه تر پیش میبرد. شاید زبانها تغییر کنند، شاید شیوهها دگرگون شوند، اما مقصد همان است: گشودن پنجرهای رو به سپیده. این استمرار، نه صرفاً تکرار تاریخ، که تکامل آن است؛ حرکتی کیفی در همان مسیر معنا. و چه آرامشی ژرف تر از این تسلی که بدانی حقیقت، از سنخ طبیعت است: چون وزیدن باد، چون گردش افلاک. میتوان لحظهای آن را نادیده گرفت، اما نمیتوان انکارش کرد. زیرا در نهایت، صبح از دل شب میروید؛ نه به فرمان قدرتها، که به اقتضای آفرینش.
آنگاه که قدرت، از مدار اخلاق خارج میشود و حقیقت را در پسِ نقاب فریب پنهان میکند، نخستین قربانی آن، کرامت انسان است. حکمرانیای که به جای مودت، بذر هراس میکارد و به جای امنیت، سایه اضطراب میگستراند، دیر یا زود با پرسشی بنیادین روبه رو میشود: آیا میتوان بر خلاف قانون وجدان و عدالت، پایدار ماند؟ در ژرفای تاریخ، تجربهها نشان دادهاند که ستم، هرچند پرهیاهو و سهمگین باشد، پایدار نیست. آنچه ماندگار است، میل به آزادی، اشتیاق به صلح، و عطش عدالت است. اینها ریشه در فطرت دارند؛ همان فطرتی که انسان را به همدلی فرا میخواند و او را از تجاوز و تحقیر بازمیدارد. برچیده شدن بساط دروغ و بازگشت به راستی، نه صرفاً یک تحول سیاسی، که تجلی نعمتی بزرگ است: بازگشت به شأن انسانی. و چه آیهای گویاتر از آن پرسش تکرارشونده که وجدان را مخاطب قرار میدهد: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را میتوان انکار کرد، آنگاه که عدالت جایگزین ظلم و آرامش جانشین خوف شود؟
نسل نو مجاهد
در چنین هنگامهای، نسلی تازه قد برمیافرازد؛ نسلی که نه اسیر نامهاست و نه مفتونِ گذشتههای اسطورهوار. نه در بند ِ عبا نه اسیر «تاج». ارادهاش برنده چون الماس است و در عین حال، انعطافش به نرمی بالِ پروانه. در تند بادِ حوادث، نه میشکند و نه از حرکت بازمیماند. چالاکیاش یادآور آهوان دشتهاست؛ هوشیار، زنده و جستجوگرِ افقهای نو. این نسل، میراث را نه برای تملک که برای پاسداری میخواهد؛ نه برای بازگشت به دیروز، که برای ساختن فردایی شایستهتر. میداند که انقلابِ راستین، پیش از آنکه در خیابان رخ دهد، در وجدانها شکل میگیرد؛ در بازتعریفِ مسئولیت، در بازپس گیریِ امید، در ایستادن بر پای خویش. و چه نعمتی بزرگ تر از آنکه جوانههای امید، درست در دلِ سنگلاخ برویند؟ چه آیتی روشن تر از آنکه نسلی، بیآنکه منتظر فرمانی از گذشته بماند، خود زمام سرنوشت را در دست گیرد و راهی تازه بگشاید؟ «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را میتوان انکار کرد، آنگاه که ارادهی زیستن و ساختن، از دلِ همهی تاریکیها سر برمیآورد؟
هرگاه قدرت از مدار عدالت فاصله بگیرد و به سدی در برابر ارزشهای انسانی بدل شود، تاریخ دیر یا زود پاسخی درخور میزاید. چرا که روح زمانه، با آزادی و کرامت انسان سازگارتر است تا با تحقیر و انسداد. در عصر ما، آنچه پایدار میماند نه استیلای زور، که اصالت حق و ارادهی آگاه مردمان است. و برای چنین گذرگاهی، نسلهایی باید برآیند که تبارشان نه صرفاً نسبی تاریخی، که ریشهدار در ژرفای فرهنگ و وجدان جمعی است. گویی از جهانی آمدهاند که در آن، خرد با عشق آشتی کرده و عرفان از عمل جدا نیست؛ جایی که اندیشه در کنج ذهن نمیپوسد، بلکه در میدان واقعیت جان میگیرد. آرمانی که در افق مینشانند، طرحی کهنه و ذهنی فرسوده نیست؛ پژواک سرشت هستی است، همان نظمی که بر گردش افلاک حکم میراند و بر تپش دلها معنا میبخشد. آزادی، در این نگاه، شعاری گذرا نیست؛ ضرورتی است هم سنگ نور برای چشم و هوا برای جان. و چه نعمتی روشنتر از آنکه انسان، آگاهانه و عاشقانه، برای ساختن جهانی انسانیتر برخیزد؟ چه آیهای رساتر از این پرسش که وجدان را به داوری میخواند: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را میتوان انکار کرد، آنگاه که خرد، عشق و اراده در مسیر عدالت هم داستان میشوند؟
«کانون شورشی مجاهد»: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان»
در هنگامهای که افقها تیره مینماید و دیوارهای بلندِ انسداد، راه نفسِ زمانه را میبندد، گمان میرود که تاریخ به ایستگاهِ سکون رسیده است. اما در ژرفای همین سکوتِ سنگین، تپشی دیگر جریان دارد؛ تپش ارادهای که خاموشکردنی نیست. آنجا که ارزشهای دموکراتیک به محاق میروند و کرامت انسان در غبار قدرت گم میشود، جهان بیپاسخ نمیماند. چرا که در متن هستی، قانونی نانوشته جاری است: هر انسدادی، زایش گشایشی را در پی دارد: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»، همانگونه که شب، هرچه فشرده تر شود، نوید سپیده را نزدیک تر میکند: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ». پس فرزندانی برمیخیزند؛ نه صرفاً از خاک و خونِ یک سرزمین، که از تبارِ اندیشه و ایمان. گویی از جهانی دیگر قدم نهادهاند — جهانی که در آن خرد، بیعشق ناقص است و عرفان، بیعمل بیثمر. آنان عقل را چراغ راه میدانند، عشق را نیروی حرکت، و عمل را تجلی ایمان. آرمانی که در افق نهادهاند، تصویری ذهنی و انتزاعی نیست؛ پژواک همان نظمی است که در گردش افلاک و رویش بهار جریان دارد. آزادی برایشان رؤیایی شاعرانه نیست؛ ضرورتی است هم سنگ نفس کشیدن. عدالت شعاری بر دیوار نیست؛ قاعدهای است از سنخ باریدن باران و وزیدن باد. و آنگاه که ارادههای بیدار به هم میپیوندند، تاریخ از نو نوشته میشود؛ نه با نفرت، که با آگاهی؛ نه با تاریکی، که با روشنای معنا. راستی، کدام نعمت را میتوان انکار کرد، آنگاه که انسانی برمیخیزد تا شأن خویش را بازستاند و جهانی انسانیتر بسازد؟ شاید این، عطیهای فروافتاده از آسمان نباشد، نه موهبتی پیچیده در ابرهای راز، اما نعمتیست سترگ و زمینی— از جنس خاک، از تبارِ عرقِ پیشانی و تپشِ دل. نعمتی که ما را برمیانگیزد برای آزادی، برای رهایی، برای آنکه اخلاق نه واژهای بر کاغذ، که رفتاری در کوچههای زندگی باشد.
این نعمت، قدرتِ ایستادن است وقتی باد مخالف میوزد؛ جرأتِ انسان ماندن در زمانهای که انسان بودن دشوار است.
و چه موهبتی بالاتر از این که بتوانی آزاد نفس بکشی، شریف زندگی کنی، و در آینه، بیهراس به چشمان خویش بنگری. و این است وصف خالقان تابلوی عظیم ایمانی که مقر هرم قدرت فاشیسم دینی را لرزاند: «کانون شورشی مجاهد»، «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — پرسشی که نه فقط بر زبان، که بر وجدانها طنین میافکند.«کانون شورشی مجاهد»، اگر این نام را بر خویش نهادهاند، از آن روست که شور را از سکوت ربودهاند و مجاهدت را از معنای کهنه، به معنای زیستن برای کرامت بازگرداندهاند. خالقان تابلویی عظیم، که رنگش از ایمان است و قابش از ایستادگی؛ تابلویی که میگوید حتی بلندترین قلههای قدرت، در برابر ارادهی انسان، میتوانند بلرزند. مقر هرم قدرت فاشیسم دینی با ایمان آنان لرزید.
«سیمای مجرمان»
چنانکه در کلام وحی آمده است: «یُعرَفُ المُجرِمونَ بِسیمَاهُم» — انسانها به نشانهایشان شناخته میشوند. نه هر نشانی بر چهره، که بر منش و کردار. در گذرگاههای دشوار تاریخ، پردهها دیر یا زود فرو میافتند و سیمای راستینِ هر کس در آیینهی عمل آشکار میشود. آنگاه که کرامت انسانی و آزادی به محک آزمون میرسد، صفها روشنتر میگردد. بگذار چنین گفته شود: دیگر زمان آن گذشته است که پشت طنینِ پرطمطراقِ کلمات سنگر بگیریم؛ در جدلهای فرسایندهی رسانهای چرخ بزنیم و نامش را «روشنفکری» بگذاریم، بیآنکه گامی در جهان واقعی برداریم. دیگر نمیتوان خود را در سایهی نامهای بزرگ پنهان کرد، چون فریدریش نیچه و مارتین هایدگر و از قامتِ اندیشهی آنان لباسی برای توجیه سکوت و کرنش دوخت. اندیشه، اگر اصیل باشد، با قدرت مماشات نمیکند؛ با حقیقت درگیر میشود، نه آنکه در برابر «تاج» به تعظیم عادت کند. نامهای بزرگ، پناهگاه نیستند؛ آینهاند. و آینه، تعارف ندارد. زمانه، از ما نه نقل قول میخواهد و نه ژستِ فیلسوفانه؛ بلکه صداقتِ ایستادن را میطلبد، آنجا که واژه و عمل از هم جدا نمیشوند. این است سنت مجاهد خلق.
سخنی که از عمل جداست، پژواکی توخالی بیش نیست؛ و برجهای عاجِ اندیشهی بیتعهد، در برابر طوفان واقعیت تاب نمیآورد. بسیاری شاید در خلوتِ کتابها و نظریهها مأوا گزینند و جهان را از دریچهای امن و بیخطر تماشا کنند؛ اما تاریخ را نه انزوا، که حضور آگاهانه دگرگون میکند. دانشی که به مسئولیت نینجامد، نوری است که راهی را روشن نمیسازد. در برابر هر گونه اقتدارگرایی، چه در جامهی دین، چه در پوشش سنت یا زیر «تاج ِ» کهنه، یا هر نام دیگر، این روح مقاومت و شورشی مجاهد است که همچون خون در رگهای جامعه جاری میشود. مقاومتی که از خشم کور برنمیخیزد، بلکه از حس کرامت و شوق زیستنِ آزاد سرچشمه میگیرد.
قرآن، معیار را روشن گذاشته است: ظلم، تحقیر انسان، پیمانشکنی و فساد در زمین، نشانههای انحراف از مسیر حقاند. هر ساختار قدرتی ــ با هر نام و هر پوششی ــ اگر به جای پاسداشت کرامت انسان، به شکستن حرمتها بپردازد، اگر به جای امانتداری، به فساد آلوده شود، و اگر به جای عدالت، تبعیض و سرکوب را رواج دهد، در تعارض با همان اصولی قرار میگیرد که خود شاید به زبان بر آن سوگند یاد کند. در چنین وضعی، مسئله بر سر عنوانها نیست؛ بر سر محتواست. دین، اگر به ابزار توجیه قدرت بدل شود و نه میزان عدالت، از روح خود تهی میگردد. آنچه در قرآن محور است «کرامت بنیآدم» است، «عدل» است، «وفای به عهد» است. هرجا اینها شکسته شود، فاصله با حقیقت آغاز شده است. پس وقتی از هشدار آیات درباره «مجرمان» سخن میرود، مخاطب آن هر کسی است که این حرمتها را در هم میشکند؛ بیآنکه نام و لباسش اهمیتی داشته باشد. جهنمِ وعده دادهشده، پیش از آنکه تصویری اخروی باشد، تجلی همان پیامد طبیعی ظلم و فساد است: فروپاشی اعتماد، گسترش تاریکی، و سرگردانی میان هراس و بی قراری. و در برابر آن، هر تلاشی برای بازگرداندن عدالت و پاسداشت شأن انسان، حرکتی در جهت نور است. این تقابل، تقابلِ نامها نیست؛ تقابلِ «حق و باطل» در معنای اخلاقی و وجودی آن است.
«کانون شورشی» وفای به عهد است، بر هم زدن بساط توطئههای کانونهای پنهان استعماری است، تغییر توازن قدرت است.
اگر «کانون شورشی» را وفای به عهد مینامند، از آن روست که عهد را نه در واژه، که در ایستادن معنا میکند. و تغییرِ توازنِ قدرت، پیش از آنکه در «دخمه» های پنهان سیاست جهانی رخ دهد، د ر دریوزگی برای بمباران صورت گیرد، در دلها آغاز میشود—آنجا که ترس عقب مینشیند و مسئولیت، قد میکشد
آیات، دعوت به کینهورزی نمیکنند؛ دعوت به بیداری میکنند. هشدار میدهند که هیچ قدرتی، اگر از مدار عدالت خارج شود، پایدار نمیماند. و هیچ ظلمی، هرچند در جامهی تقدس، از قانونمندی اخلاقی جهان گریزی ندارد. کانون شورشی یعنی شکستن حلقههای سکوت، کنار زدن پردههای توطئه، و افشای تارهایی که در تاریکی تنیده شدهاند ورسانه های در دنیای مجازی «تاج» بر سر آن مینهند.
و اما مسعود، فبای الا ربکم تکذّبون!
راهبرد «هزار اشرف» مسعود، از فردای انقلاب ضد سلطنتی، همانند نوری بر تاریکی گسترده شد و اختاپوس فاشیسم دینی را زمینگیر کرد، ابتکار عمل را از چنگ آن بیرون کشید و نشان داد که ارادهی انسانی میتواند در برابر هیمنهی سرکوب قد برافرازد. او هرگز به بیان صرف بسنده نکرد؛ هیچ ایدهای را نگشود مگر آنکه کوشید آن را در دل همین سرزمین به صحنهی عمل بیاورد، بر صحنهی زندگی اجتماعی نشاند، جاری سازد و جان دهد و به جنبش درآورد. این فیلسوفِ عملگرا، نه مقلد دستگاههای معرفتی دیگران بود و نه صرفاً شارح فلسفههای پیشین؛ بلکه برای نخستین بار طرحی نو و بومی درانداخت و افقی تازه گشود. او با تکیه بر تجربهی زیستهی جامعهی خویش، بنایی سترگ از اندیشه و کنش برپا کرد؛ دستگاهی معرفتی و راهبردی که هم ریشه در فرهنگ این خاک داشت و در عین حال به فردای روشن مینگریست، با نگاهی رو به آینده. از دل این بنیان نظری و عملی، هزاران جلوهی ایمانِ آگاهانه، پایداری و تعهد تا امروز سربرآورده است؛ تابلوهایی شکوهمند از باور و تلاش، که نشان میدهد اندیشه وقتی با عمل درآمیزد، میتواند تاریخ بسازد و حتی در برابر سخت ترین دیوارهای سرکوب، فریبکاری شیخی و «شاهی» ایستادگی کند. آیا می توان این نعمت را انکار کرد؟
مسعود به ما میآموزد که اندیشه، تنها زمانی زنده است که به جنبش درآید، و هر باور، تنها وقتی جاودان میشود که در میدان عمل اثبات شود. او نشان میدهد که حقیقت، نه در ذهنی خاموش و پاسیو بلکه در کشاکش با واقعیت اجتماعی متجلی میشود و ارادهی انسانی، در آمیختن خرد و عمل، میتواند هر تاریکی را روشن کند. در راه او، حتی آن که از فراز کوههای سخت و دشتهای طوفانی عبور میکند، میآموزد که روشنایی نه وعدهای دور، که در نفسِ عمل، در وفاداری به ارزشها و در استقامتِ خالصانه نهفته است؛ و هر اندیشهای که در عمل متجلی شود، چراغی است برای فردا، و هر گامی که در مسیر حقیقت برداشته شود، پژواکی است از ارادهی انسانی که هیچ ظلم و سرکوبی نمیتواند آن را خاموش سازد.
او به ما آموخت که زمین سخت و طوفانی است، و در نهایت، روشن میشود که قدرت واقعی نه در زور، نه در هیمنه، که در ایمان و عمل است؛ در ایستادگی و استقامت، در خلاقیت و نوآوری، و در جسارتِ اندیشهای که برای ساختن دنیایی بهتر برخاسته است.
فبای الا ربکم تکذّبون!
دکتر عزیز فولادوند
اسفند ۱۴۰۴ (فوریه ۲۰۲۶)