عزیز فولادوند: جهانِ چندآوایی و افق جمهوری دموکراتیک (تأملی در تسامح و کثرت)

 

ایران، پیش از آنکه یک واحد سیاسی باشد، یک چند جهانی ِ‌ تاریخی است؛ سرزمینی که صداها در آن هم ‌زمان زاده شده‌اند، زیسته‌اند و گاه سرکوب شده‌اند. ایران به بیان دیگر یک رخداد تاریخیِ چندآوایی است؛ سرزمینی که در آن زبان‌ها، حافظه‌ها، رنج‌ها و امیدها همزمان سخن گفته‌اند، حتی آنگاه که به سکوت واداشته شده‌اند. فارس، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، لر، گیلکی و دیگر اقوام و گرایش‌های فکری و سیاسی، نه حاشیه‌های این جغرافیا، بلکه متن زندهٔ آن هستند. جمهوری دموکراتیک آینده، اگر قرار است نام «جمهوری» را به ‌درستی حمل کند، ناگزیر باید این چندآوایی را نه تهدید، بلکه سرمایهٔ وجودی خود بداند. این چندآوایی سر چشمه نوآوری، خلاقیّت، باروری و غنای فرهنگی اجتماعی است. مسئلهٔ جمهوری دموکراتیک در چنین جغرافیایی، نه صرفاً مسئلهٔ تغییر شکل حکومت، بلکه مسئلهٔ تنظیم نسبت صداها با یکدیگر است: چگونه می‌توان نظمی سیاسی بنا کرد که کثرت را نه تهدید، بلکه شرط امکان آزادی بداند؟

 

جهان چندآوایی: از زبان تا سیاست

مفهوم «جهان چندآوایی» (Polyphony)، که در سنت‌های فلسفی و نظری ازباختین تا اندیشه‌های معاصر دموکراسی، ریشه دارد، بر این اصل استوار است که حقیقت، معنا و امر سیاسی نه در تک‌ صدا، بلکه در همزیستی صداها شکل می‌گیرد. جامعه‌ای که تنها یک صدا را مشروع می‌داند، به‌ سرعت از سیاست به سلطه، و از نظم به استبداد می‌لغزد. در جهان چندآوایی، هیچ صدایی مدعی مالکیت انحصاری قدرت و گفتمان نیست. تفاوت‌ها حذف نمی‌شوند، بلکه به رسمیت شناخته می‌شوند. این به‌ رسمیت ‌شناسی نه از سر لطف، بلکه از سر فهم این واقعیت است که بدون کثرت، آزادی بی ‌معناست.

 

تسامح و بردباری: فضیلت یا ضرورت ساختاری؟

در سنت‌های اقتدارگرا، تسامح اغلب به ‌مثابه ضعف تصویر شده است. اما در جمهوری دموکراتیک، تسامح نه یک فضیلت اخلاقی فردی، بلکه یک ضرورت ساختاری است. تسامح یعنی پذیرش این اصل که دیگری اگر با من متفاوت بیندیشد، حق حضور، بیان و مشارکت در سرنوشت جمعی را دارد. بردباری سیاسی به ‌معنای تعلیق اختلاف نیست؛ به‌معنای زیستن با اختلاف است. جمهوری دموکراتیک نه در سکوت اختلافات، بلکه در مدیریت مسالمت‌آمیز آن‌ها دوام می‌آورد.

 

اقوام، مطالبات تاریخی و عدالت سیاسی

مطالبات تاریخی اقوام ایران، نه محصول «تحریک بیرونی»، بلکه نتیجهٔ دهه‌ها و گاه قرن‌ها حذف، تبعیض و انکار بوده است. جمهوری دموکراتیک نمی‌تواند این مطالبات را با زبان امنیتی یا انکار پاسخ دهد. پاسخ دموکراتیک، تنها در چارچوب حقوق برابر شهروندی، تمرکززدایی دموکراتیک، و مشارکت واقعی در قدرت سیاسی ممکن است. در این افق، اصل نفی دیکتاتوری با اصل حاکمیت ارضی در تعارض نیست. برعکس، تنها نظامی که حقوق برابر، خودگردانی محلی و مشارکت آزاد را تضمین کند، می‌تواند وحدت سرزمینی را از سطح زور به سطح رضایت آگاهانه ارتقا دهد.

 

جمهوری دموکراتیک: وحدت در کثرت

جمهوری دموکراتیک آیندهٔ ایران، اگر بخواهد از چرخهٔ بازتولید استبداد رها شود، باید از منطق «یک ملت، یک صدا، یک روایت» عبور کند. وحدت، نه در همسان ‌سازی، بلکه در قرارداد آزاد میان تفاوت‌ها شکل می‌گیرد. این جمهوری، جمهوری صداهای متفاوت است:

  • صدای زنانی که قرن‌ها به حاشیه رانده شدند،
  • صدای اقوامی که تاریخشان مصادره شد،
  • صدای گرایش‌های فکری‌ای که سرکوب شدند،
  • و صدای نسلی که آزادی را نه هدیه، بلکه حق خود می‌داند.

در نهایت، سیاست دموکراتیک بدون تخیل، خشک و بی ‌روح می‌شود. جهان چندآوایی، افقی شاعرانه نیز دارد:

ایرانِ آینده می‌تواند چون ارکستری باشد که هر ساز، صدای خود را دارد، اما هیچکدام در پی خاموش‌کردن دیگری نیست. هارمونی، نه از حذف صداها، بلکه از تنظیم رابطهٔ آن‌ها زاده می‌شود. جمهوری دموکراتیک، نام دیگر همین هارمونی است:

نظمی که در آن آزادی، عدالت و کرامت انسانی نه شعار، بلکه تجربهٔ زیستهٔ شهروندان است، در هر زبان، هر فرهنگ و هر گوشه از این جغرافیای رنگارنگ. در این سمفونی بزرگ آن چیزی که جای نمی‌گیرد استبداد و تمامیت خواهی اندیشه های کهنه و منرس امتیازورزی آسمانی و موروثی است این صدا، صدایی ناهنجار است.

 

باختین و جهان چندآوایی: سیاست به‌مثابه گفت ‌وگو

میخائیل باختین، در نظریهٔ «چندآوایی» (Polyphony)، جهان انسانی را عرصهٔ گفتگوی صداهای مستقل می‌فهمد؛ صداهایی که نه در یک صدای کلان حل می‌شوند و نه به حاشیه رانده می‌شوند. در جهان باختینی؛ حقیقت در میان‌بودگی صداهای موزون و در تنش زندهٔ میان آن‌ها شکل می‌گیرد. جمهوری دموکراتیک باختینی، نظمی است که در آن هیچ صدایی حق خاموش‌کردن صدای دیگر را ندارد. در ایران متکثر، اقوام کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و دیگر گروه‌ها، «دیگریِ مزاحم» نیستند؛ آنان صداهایی‌اند که بدون شنیده‌ شدن ‌شان، کل ارکستر جامعه ناکوک می‌ماند. باختین به ما می‌آموزد که حذف صدا، به‌معنای حذف بخشی از واقعیت است. اما این فهم، در سطح سیاست، نیازمند ترجمه‌ای نهادی است. اینجاست که نظریهٔ عدالت جان رالز وارد میدان می‌شود. از اخلاق فردی تا منطق نهادی: جان رالز در نظریه‌ای در باب عدالت، جامعهٔ عادلانه را نه بر پایهٔ توافق ایدئولوژیک، بلکه بر اساس همزیستی عقلانی دیدگاه‌های متفاوت بنا می‌کند. مفهوم «کثرت ‌گرایی معقول» (Reasonable Pluralism) نزد رالز تصریح می‌کند که در یک جامعهٔ آزاد، اختلاف در ارزش‌ها، هویت‌ها و جهان‌بینی‌ها نه استثنا، بلکه قاعده است. اگر این ایده را به سیاست منتقل کنیم، جمهوری دموکراتیک دقیقاً در نقطهٔ مقابل نظم‌های تک‌ صدا قرار می‌گیرد. دیکتاتوری، خواه دینی، خواه سلطنتی یا ایدئولوژیک، همواره می‌کوشد جامعه را به یک روایت رسمی، یک زبان مشروع و یک مرکز فرمان تقلیل دهد. از طرفی رالز تأکید می‌کند که نهادهای سیاسی باید به‌ گونه‌ای طراحی شوند که اگر افراد جایگاه اجتماعی، قومی یا فرهنگی خود را نمی‌دانستند، یعنی در وضعیت «پردهٔ نادانی» می بودند، باز هم آن نظم را منصفانه تلقی کنند. این معیار، آزمونی جدی برای هر پروژهٔ جمهوری‌خواهانه در ایران است.

 

نفی دیکتاتوری و حاکمیت ارضی: یک تقابل کاذب

یکی از مغالطه‌های رایج در گفتمان اقتدارگرا، قرار دادن مطالبات قومی در تقابل با حاکمیت ارضی است. اما از منظر باختین و رالز، این تقابل اساساً کاذب است.

  • باختین نشان می‌دهد که وحدت تحمیلی، وحدت نیست، بلکه سکوت قبرستانی است.
  • رالز نشان می‌دهد که وحدت پایدار، تنها بر پایهٔ رضایت آزادانه و عدالت نهادی ممکن است.

حاکمیت ارضی زمانی معنا می‌یابد که شهروندان، خود را شریک برابر در سرنوشت سیاسی بدانند، نه موضوع مدیریت امنیتی.

اگر سیاست را صرفاً تکنیک قدرت بدانیم، دموکراسی به ‌زودی فرسوده می‌شود. اما اگر آن را، به تعبیر باختین، گفت ‌وگویی بی‌پایان میان صداها بفهمیم، جمهوری دموکراتیک بدل به افقی زنده می‌شود. در این افق، جمهوری دموکراتیک نه پایان اختلاف، بلکه پذیرش شجاعانهٔ احتلاف است؛ نظمی که در آن آزادی، عدالت و کرامت انسانی، در هم‌ صداییِ صداهای متفاوت معنا می یابند.

 

فروریختن دیوار جدایی

گردهمایی ۷ فوریهٔ ۲۰۲۶ و حضور نمادین مریم رجوی، بیش از آن‌که یک رخداد مقطعی سیاسی باشد، بیانیه‌ای عینی از تعهد به افق یک جمهوری دموکراتیک چندآوایی است؛ افقی که در آن برنامهٔ ده ‌ماده‌ای نه صرفاً یک سند سیاسی، بلکه نوعی پیمان اخلاقی با آینده تلقی می‌شود. این حضور نمادین، نشانهٔ وفاداری به اصل کثرت‌ گرایی، نفی انحصار قدرت و پذیرش تفاوت به ‌مثابه بنیان همزیستی سیاسی است. دیوار برلین، که زمانی نماد جدایی و تفرقه بود، اکنون در دروازه براندنبورگ، قلب تاریخ ایران را منعکس می‌کند؛ لحظه‌ای که مرزهای فرهنگی، ملی و اندیشه‌ای فرو می‌ریزد. این نماد اکنون نشان وحدت ملی شده است؛ وحدتی که در آن مرزها شکسته می‌شود و یک ملت متنوع با باورهای گوناگون به هم پیوند می‌خورد. در مرکز این نماد، حضور مریم رجوی به مثابه نمادی از همگرایی و رهبری جمعی قرار می‌گیرد؛ زیرا او و همراهانش نشان دادند که در پرتو تسامح و گفت‌وگوی دموکراتیک، می‌توان ایران فردا را با تکیه بر کثرت‌گرایی ساخت. این حرکت، یادآور آن است که وحدت واقعی نه از حذف تفاوت‌ها، بلکه از احترام به آن‌ها و یافتن مسیر مشترک از میان تفاوت‌ها به دست می‌آید؛ مسیری که در آن هر فرد، فارغ از پیشینه‌اش، شأن انسانی خود را به رسمیت می‌شناسد؛ جنبشی که می‌داند بدون به‌رسمیت ‌شناختن صداهای تاریخیِ به‌حاشیه‌رانده‌شده، هیچ وحدت پایداری ممکن نیست. این حضور، نه صرفاً یک اعلام موضع سیاسی، بلکه تأکیدی بر پیوند عدالت، کرامت و مشارکت برابر در آیندهٔ ایران است.این حافظهٔ تاریخی، همچون رشته‌ای ناپیدا، گذشته و حال را به یکدیگر گره می‌زند و نشان می‌دهد که آزادی در ایران همواره حاصل هم ‌پیمانی نیروهای متکثر بوده است.

آنچه در فضای نمادین دروازهٔ براندنبورگ شکل گرفت، نوعی جهان مینیاتوری از ایران فردا بود: جهانی که در آن گرایش‌های متفاوت سیاسی، قومی، عقیدتی و دینی، نه در تقابل حذف‌گرایانه، بلکه در هم‌نشینی گفت‌وگومحور کنار یکدیگر ایستادند. این هم‌ حضوری، ظرفیت ما را برای پذیرش نگاه‌های متفاوت دموکراتیک عیان کرد؛ ظرفیتی که شرط لازم رهایی از هرگونه تمامیت‌خواهی، خواه فقاهتی، خواه سلطنتی، است.

 

فاشیسم تاج ‌پرست

در برابر این نگرش همگرایانه و مدرن، نیروهای بازمانده از منطق اقتدارگرایی احساس خطر می‌کنند. فاشیسم تاج‌ پرستِ نوستالژیک، که مشروعیت خود را نه از رضایت شهروندان بلکه ازاندیشه های کهنهٔ قدرت می‌جوید، می‌کوشد با بهره‌گیری از الگوریتم‌های دستکاری ‌شدهٔ جهان مجازی، بسیج نیروهای لمپنی و سازماندهی شبکه‌های تخریبی، با هم‌پوشانی منافع و همکاری ارگانیک با ساختارهای سرکوب دینی، فضای کنش سیاسی را آلوده سازد. این تلاش‌ها، بیش از آنکه نشانهٔ قدرت باشند، علامت اضطراب در برابر افق یک جامعهٔ چندآوایی‌اند. ایران فردا، اگر قرار است از چرخهٔ بازتولید استبداد رها شود، ناگزیر باید این چندآوایی را نه به‌عنوان یک شعار، بلکه به‌عنوان شیوهٔ زیست سیاسی خود بپذیرد. آنچه در آن روزدر گنار دروازه براندنبورگ شکل گرفت، تمرینی بود برای همین زیست: تمرینی برای شنیدن، به‌رسمیت ‌شناختن و هم‌ ساختن آینده‌ای که در آن هیچ صدایی به جرم تفاوت، حذف نمی‌شود.

 

آری، دروازهٔ براندنبورگ در این معنا، امتداد تاریخی محلهٔ امیرخیز تبریز است؛ همان‌ جایی که سردار ملی، پرچمهای تسلیم را فروکشید و اسب ارادهٔ جمعی را علیه دیکتاتوری شاهی زین کرد. جغرافیا تغییر کرده است، اما منطق تاریخ نه: مقاومت در برابر استبداد، حافظه‌مند و فراملی است. حقیقت آن است که چه در خیابان‌های ایران و چه در تجمعات پرشور برلین، یک صدا طنین‌انداز است: عصر میراث‌ داران قدرتِ بی‌ پاسخگو به پایان رسیده است. آنچه شنیده می‌شود، نه هیاهوی گذرا، بلکه تیک‌ تاک سرنگونی است؛ تیک ‌تاکی که استعاره نیست، بلکه آهنگ گام‌های ملتی است که تصمیم گرفته سرنوشت خود را به دست گیرد. این صدا، اعلام اراده‌ای جمعی برای گذار به یک جمهوری دموکراتیک، آزاد و کثرتگراست؛ جمهوری‌ای که مشروعیت خود را نه از خون، نه از تبار، و نه از اسطوره‌های کهنهٔ قدرت، بلکه از رضایت آگاهانهٔ شهروندان می‌گیرد. در این افق، تاریخ دیگر بار نه تکرار، که امکان رهایی می‌شود. این «امکان رهایی» در چارچوب برنامهٔ ده ‌ماده‌ای خانم مریم رجوی، رئیس‌جمهور برگزیدهٔ مقاومت، که دارای اعتباری فراگیر در عرصهٔ ملی و بین‌المللی است، در دسترس قرار دارد.

دکتر عزیز فولادوند

بهمن ۱۴۰۴ (فوریه ۲۰۲۶)