در گوشهای از اروپا کشور کوچکی هست که اگر انسانی در تنهایی بمیرد ـ بدون خانواده، بدون دوست، بدون کسی برای بدرقه ـ مرگش در سکوت اداری رها نمیشود. در هلند، دولت کسی را میفرستد تا بهنمایندگی از جامعه در مراسم باشد و در کنار او شاعری میایستد. شاعر از اندک اطلاعات باقیمانده ، یک نام، یک تاریخ، شاید شغلی یا نشانی شعری میسراید برای همان زندگی. شعر در مراسم خوانده میشود؛ نه برای ساختن اسطوره، نه برای اختراع محبت، بلکه برای جمع کردن باقیماندههای انسانی یک زندگی. در همان لحظه کوتاه، کسی نام او را بیان میکند. کسی وجودش را تصدیق میکند. کسی میگوید: «تو تنها نرفتی.»
این سنت ساده شاید در ظاهر بیاهمیت باشد، اما حقیقتاً سندی است بر این که تمدن بیش از هر چیز در نحوه بدرقهٔ مرگ خود را نشان میدهد.
مرگ و کرامت: وقتی پیکرهای شهیدان و مزارهایشان از دیکتاتورها انتقام میگیرند
حال سوی دیگر را ببینیم؛ جایی که مرگ آخرین لحظهٔ زندگی نیست، بلکه آغاز پروژهٔ حذف است.
در ایران تحت حاکمیت رژیم ملایان، جوانان دلیر و شورشیان قهرمان دختر و پسر در خیابانها و زندانها وحشیانه کشته میشوند، اما جنگ اصلی تازه بعد از مرگ آغاز میشود. رژیم جسد را گروگان میگیرد. خانواده را وادار به پرداخت مبلغ کلانی بعنوان پول گلوله میکند. از آنان تعهد میگیرد که عزاداری نکنند. نام را سانسور میکند. و بدتر از همه: خانواده را مجبور میکند ورقهای امضا کنند که فرزندشان «بسیجی بوده و به دست مردم کشته شده» وگرنه باید چیزی در حدود یک میلیارد تومان بپردازد! امان از این همه بیشرفی و رذالت
این دیگر فقط جنایت نیست؛ این مهندسی حافظه است. تلاش برای سرقت روایت و جایگزینی حقیقت با دروغ. رژیم حتی در سردخانه هم از حقیقت میترسد، و میداند که اگر نامها بمانند، سیاستش شکست میخورد.
اما این فقط درباره نسل امروز نیست. رژیم از مردگان قدیمیتر نیز میهراسد: از شاعر، از نویسنده، از مبارز، از مجاهد، از هر کسی که وجودش سند شرمساری دیکتاتور باشد. مزارها به میدان نبرد تبدیل میشوند. سنگ مزارهای بزرگانی چون شاعر نامدار و فراموشی ناپذیر احمد شاملو و دیگران را تخریب میکنند، اسامی را میتراشند، تصاویر را محو میکنند، تاریخ را تکهتکه میکنند.
اینجا نکتهٔ مهمی نهفته است: دیکتاتورها وقتی دیگر نمیتوانند زندگان را حذف کنند، به جنگ مردگان میروند.
و این منطق فقط مختص ملایان نیست. شاه با شیخ از یک قماشاند. یکی با لباس سلطنت و دیگری با عمامه. هر دو وقتی نتوانستند مبارز را در زندگی بشکنند، تلاش کردند او را در مرگ بینام کنند.
و این وحشت از مردگان حتی مرز نمیشناسد. در پاریس، در گورستان معروف پرلاشز ـ که خود نماد مقاومت تاریخی است ـ عوامل پست و فرومایه بازمانده از رژیم فاشیسم گذشته به مزار دکتر غلامحسین ساعدی، نویسنده بزرگ و متفکر مبارز ایرانی، اهانت کردهاند؛ تا آنجا که بر سنگ مزار او ادرار میکنند. و سنگ مزار برخی مجاهدان شهید نیز در همان گورستان تخریب شده. چرا؟ چون حتی مردهٔ یک مبارز برایشان تهدید است. چون نام او حکم محکومیت ابدی آنان است.
دیکتاتورها از سنگها هم میترسند. از سنگی که هیچ حرف نمیزند، اما یادآوری میکند. از سنگی که نمیجنگد، اما معنا تولید میکند. از سنگی که قابل شکستن است، اما تاریخ پشتش را میگیرد.
اما آنچه دیکتاتورها هنوز نفهمیدهاند این است که: سنگ مزار قابل تخریب است، اما حافظه تاریخی نه.
جسد قابل گروگانگیری است، اما معنا و رزم نهفته و آتش درون قلب شهید خاموشی پذیر نیست.
نام را میشود تراشید و محو کرد اما تاریخ را نه.
در هلند، شاعر کنار مزار فردی تنها و بیکس میایستد تا به مردگان گمنام هم میهنی کرامت بدهد.
در ایران، حکومت انسان ستیز با سرنیزه واسلحه کنار سردخانه میایستد تا کرامت را از مردگان بدزدد.
آنجا دولت وظیفه دارد به رسمیت بشناسد.
اینجا دولت وظیفه میداند نابود کند.
این تفاوت فقط سیاسی نیست؛ این تفاوت سطح انسانیت است.
و پایان کار همیشه همین است: دیکتاتور میمیرد؛
اما پیکر بی جان مبارز زندهتر میشود.
و شاید آیندهٔ ایران روزی باشد که برای شهیدان شاعر لازم نباشد
چون مردم خود شعر خواهند بود.
اما حقیقت ساده است: هیچ دیکتاتوری تا ابد نمیماند، و هیچ رژیمی نمیتواند حافظه مردم را خنثی کند. این مردماند که آخرین کلمه را مینویسند، نه مستبدان.
و روزی که این فصل سیاه بسته شود — که خواهد شد — مردم برای شهیدان گرامیشان شعرها خواهند سرود و موسیقیدانان زیباترین نغمهها را در شکوه رزم و بزرگداشت زندگی پرافتخار آنان خواهند ساخت.