علی امانی : دلش از ترس سریعتر دوید!

 

شعری برای آن کانون شورشی دلیر که بر سر پاسدار جهید تا راه تظاهرات را بازکند.

 

راه را سد کرده بودند
نه با مانع
نه با دیوار
با گلوله.
تفنگ در دستِ پاسدار
بر سینه‌ ی پیر و جوان
سربِ داغ
می‌کاشت.
شیر‌ بچه‌ ی کانون،
کانونِ شورشی؛
نه تردید،
تصمیم.
لحظه‌ای
که ترس را پس زد.
آن لحظه
خیابان
نفَسش را نگه داشت
و زمان
یک قدم
عقب رفت.
پاسدار ایستاده بود
با تفنگ در دست
و نگاهش
کینه بود؛
سینه‌ها
را نشانه گرفته بود.
ناگهان
از دلِ آتش و تردید
کانون شورشی برخاست؛
نه فریاد،
نه شعار—
فقط
تصمیم.
زمین فهمید،
آسمان سکوت کرد،
و دل‌ها
هم‌زمان
تپیدند.
او خیز برداشت
نه برای مرگ
برای شکستنِ مرگ.
چشم در چشمِ وحشت
آن شیر‌بچه
بر گرده‌ی
پاسدار
نشست،
و پیش از آن‌که گلوله
جرئتِ فکر کردن
پیدا کند
سایه‌ی ترس
بر زمین
افتاد.
آن‌جا بود
که صف‌ها شکست،
پاها لرزید،
و قدرتِ پوشالی
راهِ فرار
را
به خاطر آورد.
مردم جلو آمدند
نه چون بی‌خطر شده بود
بلکه چون
دیگر
تنها
نبودند.
گاهی
یک قدمِ در خطر
از هزار فریاد
بلندتر است.
و آن روز
فرمانده
کسی بود
که دلش
از ترس
سریع‌ تر
دوید.
اینجا بود
دلم
قفسِ سینه
را شکافت
و فریاد
برآورد:
خوشا به آن مادر
این
شیر‌بچه