جمشید پیمان: خواب‌هایم شده بُر از پرواز  

 

 

کاش در سینه‌یِ کویریِ من

چشمه‌ای جوش می‌زد از شادی

 کاش از عُمقِ قلبِ تاریکم

می‌تراوید گُل در آبادی

 

کاش روزی بهار می‌خندید

 نقشِ غم را ز سینه ات میراند

از لبت می‌پرید مرغِ سکوت

سر هر شاخه نغمه‌ای می‌خواند

 

کاش می‌شد برای اینهمه قفل

دستِ در بند مانده‌یِ تو، کلید

آسمان باز می‌رهید از شب

زاده می‌شد از آن گُلِ خورشید

 

کاش می‌شد که باده نوشی کرد

سرخوشانه به خلوتِ شیراز

شعر حافظ دوباره گُل می‌کرد

باز میخانه کاش می‌شد باز

 

اینهمه سال آمد وُ بگذشت

من میانِ دلِ زمستانم

می‌رسم روز ی آخرش به بهار؟

زیرِ این «کاش» ها پریشانم 

 

خواب هایم شده پُر از پرواز

دوست دارم عقاب بودن را

دوست دارم نَفََس کشَم در اوج

طعمه از آسمان ربودن را

 

در حصارِ قفس دلم خوش نیست

کاش بالِ مرا نمی‌چیدند

کاش می‌شد به خون بشویم رخ

زردی روی من نمی‌دیدند

 

دوست دارم هوایِ دریا را

جان به مُردابِ شب نمی‌بازم

عاشقِ بامدادِ خورشیدم

دل به مهتاب خوش نمی‌سازم.

 

جمشید پیمان ۲۰۲۶/۱/۱