وقتی از خمینی ملعون سؤال شد چه احساسی دارد که پس از پانزده سال دوباره قدم به خاک میهن می گذارد؛ پاسخ او معرّف بی وطنی یعنی «هیچ» بود.

چیزی نگذشت که بی وطنی اش را در کشتن آزادی ها، ایجاد سرکوب و خفقان و جنگ و قتل عام، در ابعادی وحشتناک و فاجعه بار در معرض دید عموم قرار داد. راهی که وارثانِ پلیدش نیز پِی گرفتند و بی شک انتهای آن، زودتر از آنچه که تصور می کنند، به جهنم ختم خواهد شد.

بی وطن را حُبّ مرز پر گهر هرگز نبود
عشق میهن بردلش خاکش به سر هرگز نبود

با بزرگانی چو مولانا و با حافظ غریب
ذرّه ای اندر وجود او هنر هرگز نبود

دشمنِ تاریخِ دیرینِ وطن بود آن خبیث
او ز ستار و مصدق، با خبر هرگز نبود

همنشینِ فاسق و همسفره با جمعی پلید
با نجیبان هم پیاله، همسفر هرگز نبود

یارِ غارِ اهرمن، هم صحبتِ ابلیس بود
مرجع دین بودنش هم معتبر هرگز نبود

نعمت او جنگ بود و شهرتِ او قتل عام
از جنایتهای بی حد، برحذر هرگز نبود

بس شررها زد به جان و خرمنِ آزادگان
جز شرارت در رگِ آن بدگهر هرگز نبود

او وضو می ساخت با خون شهیدانِ وطن
قبله اش جز دخمه ای با نامِ شَر هرگز نبود

گفته بودند از حلاوتهای فرمانداری اش !
تلختر از زهر بود و چون شِکر هرگز نبود

با تمدن نسبتش، جن بود و بسم الله بود
اقتصادش برتر از ادراک خر هرگز نبود

کرد پُر، جبیبِ گشادِ روضه خوانانِ گدا
سهم ملت این میان غیر از ضرر هرگز نبود

نام حق را للعجب! سرمایه کرد این بد سرشت
نیّتش در این میان جز زور و زر هرگز نبود