ای صبح زرنگار نشد وقتِ آمدن؟
«بیان دلتنگی برای آزادی در متن یک ظلمت تاریخی»

 

ای واحه ی نشسته به چشمانِ خسته ام
من را عطش نکشت،
تو کشتی در انتظار
از برکه ی سرابِ تو
لب تر نمی شود.

گفتی به طنز که؛ بی ما دلت خوش است؟
گفتم؛
دلم خوش است که یک دَم ببینمت،
دردا
که دیدنِ تو میسّر نمی شود.

تلخ است بی حضورِ تو
باغ و بهارِ من
توفانی است بی تو
دلِ پر شرارِ من
بی بارش نگاهِ بهار آفرینِ تو
جانِ خزان گرفته معطّر نمی شود

در هم شکست جان من و سینه ی افق
وسعت گرفت ظلمتِ شب،
بی حضورِ تو
چشم به راه مانده ی لبریز از انتظار
در حیرتم که خانه ی آذر نمی شود

ای صبح زرنگار
نشد وقتِ آمدن؟