در دلِ توفان مشو یک دَم خموش

 

کاروان بی وفقه افتاده به راه
تیرگی را روشنی بخشیده ماه
خو مکن با ظلمت پندارِ خود
تا حقیقت را بیابی در پگاه

چشم تو یعنی دل بیدار تو
عزم تو امّید تو پیکار تو
چشم تو یعنی گذشته وقت خواب
جستجوی صبح روشن کار تو

بر لبت جاری شعار "می توان"
شورِ رفتن در رگت جوشان، دوان
بی هراس از زیر و بالائی راه
تا چکادِ سرفرازی شو روان

برج و باروی ستم ویرانه کن
این خراب آباد را گل خانه کن
می توانی، دم مزن از خستگی
ره سپاری گر کنی، جانانه کن

چشم تو یعنی نمان در انتظار
بهر رفتن شو سراپا بی قرار
نام تسلیم ات منه وارستگی
ریشه ی تردید از جانت درآر

شهر بیدار است و یک سر در خروش
موج شورش می زند در سینه جوش
پاسخی شاینده از جانت برآر
در دلِ توفان مشو یک دَم خموش

گاهِ رفتن همسر پروا مگرد
عشق بُگزین، از پیِ سودا مگرد
عاشقان را همنفس، همراه شو
لحظه ای، گامی از این ره وا مگرد

این هیاهو نیست شور زندگی ست
در رگت جوشان غرور زندگی ست
چون تو می خواهی، جهان روشن شود
عزم تو سرشارِ نور زندگی ست

از زمستانت برویانی بهار
در دل شوریده ات آید قرار
زندگی رنگین کمانی می شود
می شود زیباترین، فرجام کار!