رمانتیسم سیاسی دل یک تبعیدی *

دل می خواهد

عنان از کف داده

به دور از این سیاره بی رحم ناعادل

سر بر بیابان های بعید بگذارد

او باشد و چاهساری و

حکایت های درد و رنج ملتی .

 

دل می خواهد

قسّام صداقت بود و عدالتی

فرو می افکند هرچه نقاب دروغ را .

« من » ها را مستحیل می کرد

میان حس و فهم فروتنان مبارز

تا قانع شود هر کس به توان و سهم خود

تا واژگان ، چونان روسپیان

چابک بیان خام هر کس و ناکسی

نباشد.

 

دل می خواهد

حقیقت هر آدم

مثل لباس تنش پیدا بود

تا فریب و زیان راستان

بسی کمتر بود.

 

دل می خواهد

از موحدی می خواست

تا بگوید او به احدش :

اگر هستی ، دیگر بس است

بیا و میز زمین را

به آیین بهتری بچین .

 

دل می خواهد

میان رقابت موقر سرمایه

با گلوی زخم آگین گرسنگان جهان

برمی خاست به ندای خاموشان :

به کجای زندگی رسیده اید

که در این گَردان حجیمِ ضخیمِ بدمرام

به خاموشی خود ، رها گذاشته اید

هرچه گلهٌ گرگ ها را .

 

دل می خواهد

به گلستان های سرمایه های تاراجی برود

بذری بریزد از جنس شوره زاران فقیر

با هر وجب خار مغیلانی و آموزه یی

برای شیپور بیداری .

 

دل می خواهد

بر بام جهان برآید به غریوی رعد آسا

ــ چونان نمادین صور اسرافیل اسطوره یی ــ

بی واژگان هرجایی بپرسد :

مگر فداکاران بهتر زیستن را گناهی ست کبیر ؟

مگر خوشچرانان بلغمی

همانا شایستگان بهشت تو اند ؟

 

دل می خواهد

می دانست زبان این چرخان چراگاه ها و چلیپاها را

تا بگویدش حدیث عاشقان خاوران را

رفتند و چه بی رگان جهان

که انگار بی خبر ماندند.

 

دل می خواهد

زورمندی بود تا پشت سکوت و تسلیم را

چنان برخاک حقارت می افکند

تا دیگر برنخیزد هرگز .

 

دل می خواهد

به بزرگ زندان میهنش برود

یقه دران و اشکریزان و توفنده

که اینجا ستمدیدگان مظلوم بیشترند

یا ظالمان ستمگر جنایت پیشه ؟

 

دل می خواهد

که در فردای ظفرنمون ایران

دل ها به وحدت و مهر و همیاری

گل های زینت بخش گلستان باشند

تا باغبانان از یاد مبرند

جانثاری های بی دریغ امروز را

چنان کنند به هوشیاری نیکخویان

که عذاب شکست های روزگاران

رسد به پایانش .

 

  • بخشی از یک منظومه