داستان رستم شاهنامه و رستم ایران زمین

در زمانهای قدیم در گوشه یی از سرزمین بلغارستان، اژدهایی بسیار هراس انگیز و ویرانگر مردم را به ستوه آورده بود و هر یل و پهلوانی که به جنگ او می رفت، به آسانی از پا درمی آمد و اژدها بی هیچ مانعی، با کشتار و ویرانگری، دمار از روزگار مردم این مرز و بوم برآورده بود و مردم نیز ناتوان از رویارویی با اژدها، چاره یی جز تن دادن به سرنوشتی که اژدها برایشان مقدّر کرده بود، نداشتند.
دیرسالی گذشت تا در اوج درماندگی مردم از جنگ با اژدها، پیری دانادل و دردآشنا و افسونکار، برای این درد چاره ناپذیر چاره یی اندیشید. با رهنمود او، همۀ یلان آن مرز و بوم با شمشیرهایشان نزد او گرد آمدند. پیر دانادل همۀ شمشیرها را در کوره یی گداخت و از همه یک شمشیر بسیار بزرگ ساخت و همۀ یلها و پهلوانان را هم، درهم سرشت و از آمیزۀ آنها یلی کوه پیکر پدیدآورد که تبلور توان همۀ آن یلها بود و آن یلِ سرشته شده از نیروی رزمندگی هزاران یل را، با آن شمشیر فراهم آمده از هزاران شمشیر، روانۀ پیکار با اژدها کرد.
پیکار یل و اژدها این بار به گونه یی متفاوت آغازشد. اژدها مغرور از پیروزیهای پیشین، با دیدن یل، تنوره کشان، با نفسی کشنده و زهرآگین، به پیش تاخت تا او را نیز مانند یلان پیشین، به یک ضربت از پای درآورد. امّا این بار ضربت شمشیرِ خاراشکن یل بود که بی هیچ درنگی بر پیکر زهراندود اژدهای کوه پیکر فرود آمد و آن را به دو نیمه کرد و مردم داغدار آن دیار را از شرّ کشتارها و آزارهای بی امانش رهانید و آسایش و آرامش را، به جای ترس و درماندگی، در دلهای مردم سراسر آن مرز و بوم نشاند.

داستان رستم شاهنامه
 از سقوط ساسانیان تا سال ۳۷۰هجری که فردوسی، به جِدّ، به سرودن داستانهای کهن ایرانی پرداخت، مردم ایران در زیر سُلطۀ عاملان بیدادگر خلفای اُمَوی و عبّاسی روزگار بسی رنج‌ آوری را از سر گذراندند. ارزشهای افتخار‌آور ایران کهن پرپر شده و به جای آن فرومایگی، پیمان‌شکنی، ریاورزی و بیدادگری و کینه ‌جویی نشسته بود.
زمانی که فردوسی سرودن شاهنامه را آغاز کرد، ایران زمین در زیر سُم سُتوران مهاجمان بیگانه و دست پروردگانشان درهمشکسته و ناتوان بود و برای حفظ کیان ملّی و فرهنگی خود بیش از هرزمان دیگر به یاریگری نیاز داشت. شاهنامۀ فردوسی پاسخی درخور، به چنین نیازی بود.
«هنگامی که قیامهای ایرانیان بر ضدّ ترکان اشغالگرِ خونریز و خلفای عرب خونریزپرور به جایی نرسیده است؛ زمانی که دانشمندان و فلاسفه از دارها آویخته اند و کالبدِ سردشان را آتش کتابهایشان گرم میکند؛
وقتی که سبکتکین و بعد محمود غزنوی خاندانهای کهن ایرانی را چون صفّاریان... دیلمان آل بویه... بقایای سامانیان... که غالباً مشوّق علم و ادب بودند، برانداخته اند و شعرفروشان درباری همۀ این سیاهکاریها را با مدایح خود روپوش میگذارند و دگرگون جلوه میدهند، از میانِ گرد، سواری پدید میشود؛ مردی چون کوه، با دلی چون آتشفشان و طبعی چون آب روان. او درمی یابد که باید روحیۀ ازدست رفتۀ ایرانیان را به آنان بازگرداند؛ باید به آنان گفت که فرزندان کیانند و از نژاد بزرگان... باید به آنان گفت که مردن به از آن است که زنده و زیردست دشمنان بمانند و آن ایرانی که فروزندۀ افتخارات میهن خویش نیست، خاک بر او خوشتر است... او با خویشتن پیمان کرد هر سخنی دربارۀ عظمت ایران و قهرمانیهای مردم آن یافته شود ـ افسانه یا حقیقت ـ به شعر درآورد و در میان مردم بپراکند تا کشش شعر و موسیقی آن، با جلوۀ پهلوانیها و دلیریها درآمیزد و در جان شنونده جای گیرد و او را به جنبش و هیجان درآورد و به استقلال طلبی و مقاومت و فداکاری رهنمون گردد.
فردوسی با اراده یی استوار روی به کار آورد... شبان و روزان، هفته ها و ماهها، از پی هم، میگذشتند، کوه سبزپوش جامۀ سپید بر تن میکرد و باز فروردین بر جای اسفند مینشست، امّا، فردوسی، هم چنان، به سرودن مشغول بود... او دیگر به کارهای مِلکی خود نمی رسید، به زندگی و آسایش خویش اعتنایی نداشت، زیرا، اِحیای افتخارات ایران همۀ حیات او را دربرگرفته و در خود غرق کرده بود.
اندک اندک، چینها آیینۀ رخسارش را فروگرفتند. موی سیاه رو به سپیدی نهاد، دست و پای از کار فروماند و گوش ناشنوایی آغاز نهاد. مِلک ویران و مال تباه و حال پریشان شد، امّا، او همچنان بر عهد خویش استواربود. دو سال و پنج سال و ده سال، نه، سی سال... و بدین گونه بود که داستان قهرمانیهای ملت ایران و بزرگترین و ارجمندترین اثر حماسی جهان به وجودآمد...» («یادنامۀ فردوسی»، تهران، آبان ۱۳۴۹، مقالۀ دکتر احمدعلی رجایی بخارایی، ص۳).


 ***
 به‌ نوشتۀ «تاریخ سیستان»، که در سال ۴۴۵ هجری تألیف شد، ‌«فردوسی شاهنامه را نزد محمود برد و چندین روز بر او خواند.
 محمود گفت: همۀ شاهنامه حدیثِ رستم است و در لشکر من هزار مرد چون رستم هست.
فردوسی گفت: ندانم در لشکر شاه چند مرد چون رستم هست، امّا، اینقدر دانم که خدای تعالی هیچ بنده‌ یی مانند رستم نیافریده است. ‌این بگفت و از مجلس بیرون رفت.
سلطان به وزیر گفت: این مردک به طعنه مرا دروغزن خواند. وزیر گفت: ببایدش کشت. هر‌چند طلب کردند نیافتند».
***
به راستی که «همۀ شاهنامه حدیث رستم است».
 «جهانآفرین تا جهان آفرید/
 سواری چو رستم نیامد پدید
 به خشکی چو پیل و، به دریا نهنگ/
 خردمند و بینادل و مردِ جنگ
 ـ از او دیو سیر آید اندر نبرد/
 چه یک مرد پیشش، چه یک دشت، مرد»
فردوسی، در روزگاری که از ایران جز نامی به جا نمانده بود، «‌رستم» را آفرید تا در زمانۀ نامرد، مردی را جلوهگر سازد که در وجودش جز عشق به ایران و مردمش اشتیاقی نبود و در زندگی «ششصد» ساله ‌اش گامی جز در این راه نزد و سخنی جز در این ‌باره نگفت. رستم نمونۀ یک ایرانی دلیر و پاکباز و معیار تشخیص سَره از ناسره شد.
 رستم از سالهای نوجوانی تا ۶۰۰سالگی که به دست «نابرادر»ش شُغاد، به نیرنگ، کشته شد، لحظه ‌یی آرام و آسایش نداشت. از این‌سو به آن‌سو، از این میدان به آن میدان می‌شتافت و با بدخواهان و دشمنان ایران ‌زمین می‌جنگید و به یاری شاهان و پهلوانان و رنجدیدگان این بَر‌ و‌ بوم می‌شتافت .
 در همۀ این جنگها و سفرها تنها یک همزاد و همراه و همسفر وفادار و همیشگی او را همراهی می‌کرد: رَخش.
رخش اسبی یگانه بود؛ دارای «فرّۀ ایزدی» و توان شگفتی که هیچ اسب دیگری از چنان «فرّه» و توانی برخوردار نبود؛ اسبی چنان تیزبین که در شب تیره ردّ پای مورچه را بر گلیم سیاه از دو فرسنگی می دید.
رستم در این ۶۰۰ سال، یعنی در سراسر دوران پهلوانی و حماسی ایران‌ کهن، جهان ‌پهلوان پادشاهان کیانی بود: از نوذر، فرزند منوچهر شاه، که به دست افراسیاب کشته شد و با مرگ او جنگهای ایران و توران شدّت گرفت، تا پادشاهی گشتاسب که فرزندش اسفندیار به دست رستم کشته شد و این مرگ نگونبختی و مرگ رستم را همدر‌پی داشت.
در تمام این سالها تنها نام رستم بود که بر زبان دوست و دشمن جاری بود و شادی در دل دوستان و لرزه بر اندام دشمنان می‌افکند.
وقتی رستم از شاهنامه رفت، شاهنامه نیز روح و جان خود را از دست داد. از آن پس دوران اساطیری شاهنامه به دوران تاریخی جای سپرد: یورش اسکندر به ایران، ‌پادشاهی اشکانیان و ساسانیان.
شاهنامه با شکست ساسانیان و نامۀ رستم فرخزاد به برادرش پایان ‌یافت؛ شکستی که نگون‌بختی ایران را رقم زد و خاک اهورایی را پابکوب ستوران «اهریمنان» کرد. ایرانزمین، از آن روزگار تا اکنون، بارها، میدان یغماگری مهاجمان ویرانگر قرار گرفت و به تلّی از خاک و خاکستر بدل شد، امّا، قُقنوس وار، از خاکستر خود سربرکرد و دوباره جان گرفت و بهاران و آبادان شد.
در سراسر این دوران ویرانگریها و کشتارگریها، باز این «حدیث رستم» بود که در قهوه‌خانه‌ها، گودهای زورخانه و خراباتها گرمی امید را در دل مردم ایران‌زمین شعله ور نگه داشت و ایرانزمین توانست همۀ این قدرت‌نماییهای پوشالی را از سر بگذراند و خود، هم‌چون مهر، ‌گرم و روشن باقی بماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان «یَل» مجاهدین
 از تولّد «سازمان مجاهدین خلق ایران» تا به امروز ۵۴سال گذشت؛ ۵۴سال فدا و صداقت و پایداری باشکوه در راه آزادی، دموکراسی و برابری در ایران.
 نخست، سه جوان پرشور و آرمانخواه ـ محمدحنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان ـ سازمان مجاهدین را بنیان نهادند؛ در ۱۵شهریور ۱۳۴۴، در یک آپارتمان دو اتاقه در تهران با کمترین امکانات، امّا با آرمان بزرگ آزادی ایران از زیر بار بیدادِ خودکامگی شاه.
۶سال بعد، در روز اوّل شهریور۱۳۵۰ مأموران ساواک هجوم گسترده ‌یی را به‌ خانه ‌های جمعی این سه تن و همرزمان پرشورشان، آغاز کردند و به دستگیری اعضای آن پرداختند. در این یورش که روز بعد هم دنبال شد، بیش از ۱۰۰نفر (=۹۵ درصد اعضا و کادرها) دستگیر شدند. «بنیانگذاران و اعضای مرکزیتِ» تشکیلاتی که بعدها در زندان شاه «سازمان مجاهدین خلق ایران» نام گرفت، همگی، به اسارت درآمدند، به جز محمّد حنیف نژاد، که او نیز در ۲۸مهر همان سال دستگیرشد.
 با شهادت بنیانگذاران و کادرهای بالای «سازمان» در ۳۰فروردین و ۴خرداد۵۱، از تمام تلاش ۶ سالۀ «سازمان» چیزی باقی نماند.
 داستان مجاهدین تقریباً به انتها رسیده بود. تمام مرکزیت و اصل موضوع، که بنیانگذاران بودند، همه را شاه اعدام کرده بود و موجودیت این «سارمان» نوپا، به کلّی، ازمیان رفت و بیم آن بود که دیگر هرگز نتواند کمر راست کند.


 ***
رضا رضایی که از فرارش از زندان شاه در سوم آذر۵۰ تا شهادتش ـ‌ ۲۶خرداد۵۲‌ ـ اصلی‌ترین فرد سازمان بود و در تجدید بنای آن در بیرون زندان، نقش ارزنده‌ یی داشت، توانست دشواریها و موانع راه سازماندهی دوبارۀ سازمان را از سر راه بردارد. او و یاران اندکش در حالی با رژیمِ سراپا مسلّح و «ژاندارم منطقه»، پنجه در پنجه شدند که به ‌جز «چند سلاح کمری و یک قبضه مسلسل» سلاح دیگری نداشتند، امّا در ‌عوض، عزمشان در مبارزه با رژیم خودکامۀ شاه، کاملاً جزم بود و تردیدی نداشتند که جز با قدرت سلاح و جانبازی، رژیم بیداد را نمی‌توان به زانو درآورد و برانداخت.
 دلاوریها و پاکبازیهای بی بیم و باک مجاهدین در صحنه های نبردهای نابرابر و در بیدادگاهها و پایداری و صلابت «قهرمانان در زنجیر»، آوازۀ این دلاوران را در سراسر ایران زمین پراکند و «نام و نشان» آن پاکبازان، «زمزمۀ زمانه شد».

 خمینی در آغاز راه
 خمینی چند ماه پیش از «رفراندوم» ۶بهمن ۴۱ به میدان فعالیتهای سیاسی کشیده شد. لایحۀ «انجمنهای ایالتی و ولایتی»، که طبق آن زنان از حق رأی برخوردارشدند، در ۲۸مهر۴۱، در هیأت دولت اسدالله علم به تصویب رسید. یک هفته بعد، خمینی در ۱۵آبان ۴۱ در تلگرامی به «حضور مبارک اعلیحضرت همایونی»، به تصویب این لایحه، که طبق آن زنان از حق رأی برخوردار شده بودند، اعتراض کرد. انتقاد او به این لایحه، از موضعی زن ستیزانه و عمیقاً ارتجاعی بود. خمینی به رفراندوم «انقلاب سفید» (۶بهمن ۱۳۴۱) شاه نیز از همین زاویه ایراد داشت و در پاسخ «جمعی از متدیّنین بازار» که نظرش را دربارۀ آن پرسیده بودند، گفته بود: «کسانی… اعلیحضرت را اغفال کرده‌ اند که به نفع زنان این عمل را انجام دهند. اینان اگر برای ملّت می‌ خواهند کاری انجام دهند چرا به برنامۀ اسلام و کارشناسان اسلامی رجوع نکرده و نمی‌کنند؟» (جلال‌الدین مدنی، «تاریخ سیاسی معاصر ایران»، ج۲، ص۱۳).
 خمینی، فجایعی را که ساواک شاه به دستور مستقیم او، در کشتار مردم بی دفاع در روز ۱۵خرداد ۱۳۴۲، و پس از آن، در شکنجه گاهها و در میدانهای اعدام انجام داد و فضای سیاسی را به کلّی بست، هرگز محکوم نکرد. او در پی براندازی بنای بیداد رژیم خودکامۀ شاه نبود، بلکه در پی سهمی در همان رژیم بود. این را، آشکارا، به زبان آورده بود، ازجمله، در سخنرانیش در روز ۱۸شهریور ۱۳۴۳، که گفته بود: «... باید یک وزارت فرهنگی... دست ما باشد. خوب ما در این مملکت یک وزارتخانه نداشته باشیم؟ همه وزرا از آمریکاست، خوب، یکی هم از ما...» («صحیفۀ نور»، جلد اول، ص۹۸).


 ***
 حدود دو هفته پس از تصویب لایحۀ «کاپیتولاسیون» در مجلس شورای ملی، در ۲۱مهر۱۳۴۳، خمینی در روز ۴آبان، در برابر انبوه مردمی که، به دعوت قبلی، به مناسبت سالگرد میلاد حضرت فاطمه (ع) در منزلش در قم گردآمده بودند، علیه این مصوّبه سخن گفت و تصویب آن را به شدّت محکوم کرد.
 خمینی ۹ روز پس از این سخنرانی، در نیمه شب ۱۳ آبان ۴۳، در خانه اش در قم دستگیر و به همراه دو مأمور امنیتى با هواپیما به ترکیه تبعید شد و تا ۱۳مهر۱۳۴۴ که با پادرمیانی برخی از «علما»ی قم، از ترکیه به نجف فرستاده شد، در شهر «بورسا» اقامت داشت.
 خمینی در مدتی که در ترکیه بود، هیچ پیام و اعلامیه یی علیه رژیم شاه صادر نکرد. این حال در نجف نیز تکرار شد. حتّی، در نامه یی که به تاریخ ۲۷فروردین ۱۳۴۶، همزمان با جشن تاجگذاری شاه، برای هویدا، نخست وزیر وقت، فرستاد، بدون اشاره مستقیم به این جشن، نوشت: «آیا علمای اسلام که حافظ استقلال و تمامیّت کشورهای اسلامی هستند، گناهی جز نصیحت دارند؟ آیا حوزه های علمی غیر از خدمت به اسلام و مسلمین و کشورهای اسلامی گناهی دارند؟» («صحیفه نور»، جلد اول، ص۱۳۶).
 خمینی در نجف نیز به حاشیه نویسی کتابهای «علما»ی پیشین مشغول بود و نام و اثری از او در میدان جانبازیها و ازخودگذشتگیهای مجاهدین و چریکهای فدائی و دیگر پای در راهان این مبارزه خونبار نبود.


 ***
 آخوند حمید روحانی که در نجف با خمینی همراه بود، می نویسد: «... در آن روزها به حدّی جوّ به نفع این گروه (=سازمان مجاهدین) بود که می توان گفت که کوچکترین انتقادی نسبت به این گروهک با شدیدترین ضربه ها رو به رو می شد. بسیاری از افراد را می شناسم که بر این اعتقاد بودند که دیگر نقش امام در مبارزه و در نهضت به پایان رسیده است و امام با عدم تأیید مجاهدین درواقع شکست خود را امضا کرده است. این افراد باور داشتند که امام از صحنۀ مبارزه کنار رفته اند و زمان آن رسیده است که سازمان مجاهدین خلق نهضت را هدایت کند و انقلاب را به پیش ببرد. واقعاً هم این گروه در میان مردم پایگاهی به دست آورده بود. امام هم این را می دانستند. هر روز از ایران نامه می رسید مبنی بر این که "پِرِستیژ شما پایین آمده. دربین مردم نقش شما در شُرُف فراموش شدن است. مجاهدین خلق دارند جای شما را می گیرند..."» («پابه پای آفتاب»، جلد۳، ص۱۶۳).


 ***
 ـ آخوند سیدحسین موسوی تبریزی: «تا سال ۵۴ فضای غالب در حوزه ها سکوت بود. حتّی برخی از شاگردان امام هم، که در سال ۴۲ فعّال بودند، در سکوت به سر می بردند. مثلاً تا قبل از سال ۵۴ هر ساله در سالگرد قیام ۱۵ خرداد طلبه ها برای امام و شهدای ۱۵ خرداد صلوات می فرستادند و اعتراضات در همین حدّ بود... بعد از تبعید امام [خمینی] نه تنها مراجع تقلید بلکه اعضای تشکّل موسوم به "جامعۀ مدرّسین" هم تحرّک خاص گروهی و جمعی نداشتند» (گفتگوی هفته نامۀ «ایراندخت» با سیدحسین موسوی تبریزی دربارۀ واقعۀ ۱۷دی۱۳۵۶ـ ۱۵ژانویه ۲۰۱۰).


 ***
 خمینی در نجف همچنان در لاک انزوایش خفته بود تا زمانی که به «معجزۀ سیاست جدید کارتر» ـ که آن را هم مبارزات پاکبازانۀ مجاهدین و فدائیان و دانشجویان به پاخاسته به رژیم خودکامه و حامیان برونمرزیش تحمیل کرده بودند ـ در ایران فضای نیمه بازی پدید آمد.

 سیاست جدید کارتر
 جیمی کارتر، رئیس جمهوری آمریکا از حزب دموکرات، که در ۱۳ آبان ۱۳۵۵ (۴نوامبر۱۹۷۶) به ریاست جمهوری برگزیده شد، مسأله «حقوق بشر» را سرلوحۀ سیاست خود قرارداد و پیشبرد آن را در کشورهای زیرسلطه، به نفی تدریجی دیکتاتوری حاکم و ایجاد فضای بازسیاسی درجهت رشد نیروها و احزاب «نیمه ملّی» پیوندداد و سیاست دیکتاتورپروری را به بهانۀ مبارزه با کمونیسم مردود دانست.
 کارتر شاه را زیر فشار گذاشت که «سیاست حقوق بشر» را در ایران پیاده کند. شاهِ وابسته به آمریکا، دربرابر این خواست کارتر، عقب ‌نشینی گام‌ به ‌گام را پیش گرفت.
 هدف اصلی این سیاست، میدان دادن به آن دسته از نیروهای سیاسی بود، که تضادشان با رژیم خودکامۀ شاه آشتی ناپذیر نبود و از طریق آنها، از میدان به درکردن نیروهای برانداز، که در مبارزه شان هدفی جز نفی و نابودی نظام بیدادگر شاه و تحقّق آزادی و برپایی حاکمیت ملّی نداشتند.

 پلّۀ صعود خمینی
 همزمان با سست شدن بندهای اختناق، فعالیتهای مخالفان سیاسی رژیم شاه نیز آغاز شد. شاه و ساواک تحتِ امرش برای برپایی فضایی که خمینی و آخوندهای همپالکی او را به صحنۀ جامعۀ پرالتهاب ایران بکشانند، شماری از همگامان او، از جمله حبیب الله عسکراولادی و مهدی کروبی را، که کینه یی پایان ناپذیر نسبت به مجاهدین و نیروهای برانداز دیگر داشتند، بعد از برگزاری مراسمی که در آن «سپاس شاهنشاها» گفتند، در بهمن ۵۵ از زندان قصر آزادکردند تا راه شهرت خمینی را در میان آخوندها، بازاریان و مردم هموارکنند و با تقویت خمینی و هوادارانش راه پیشرفت و گسترش نفوذ نیروهایی را که دل به مجاهدین و فدائیان بسته بودند و در پی براندازی رژیم شاه بودند، مسدود کنند.


 ***
 داریوش همایون، وزیر اطّلاعات و جهانگردی و سخنگوی دولت جمشید آموزگار، روز ۱۶دیماه۵۶، مقاله یی را با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه»، به قلم «احمد رشیدی مطلق»، برای چاپ به روزنامۀ اطلاعات سپرد که فردای آن روز (۱۷ دیماه ۱۳۵۶) در این روزنامه به چاپ رسید. در این مقاله، خمینی «شاعری عاشق پیشه و عامل استعمار»، «سیّدهندی»، «شهرت‌ طلب و بی ‌اعتقاد»، «ماجراجو و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماری» و «عامل واقعۀ ننگین روز ۱۵خرداد» نامیده شد که در «بلوای شوم ۱۵خرداد»، «خون بی ‌گناهان را ریخت و نشان داد هستند هنوز کسانی که حاضرند خود را صادقانه در اختیار توطئه‌ گران و عناصر ضدّملی بگذارند».
 این مقاله، پلّۀ صعود خمینی شد و او را که در بوتۀ خاموشی و فراموشی خفته بود، به یکباره، بر سر زبانها و در صمیم دلها نشاند.


 ***
 اعتراضات به این مقالۀ توهین آمیز، ابتدا از قم آغاز شد. روز ۱۹دی، بازاریان قم مغازه‌ هایشان را بستند و در تظاهراتی که به همین مناسبت برپاشد، عدّه ‌یی از مردم بی دفاع به دست مأموران شهربانی قم کشته شدند.
 روز ۲۹بهمن، در چهلمین روز کشتار قم، مردم تبریز طی خیزشی پرشور به مراکز «حزب رستاخیز»، سینماها و بانکها یورش بردند. شیشه‌ های آنها را شکستند و برخی را به آتش کشیدند. در این تظاهرات نیز عدّه ‌یی از مردم کشته یا زخمی شدند.
 روز ۱۰ فروردین ۱۳۵۷ نیز در تظاهراتی که به مناسبت بزرگداشت چهلم شهیدان تبریز، در شهرهای اصفهان، تهران، قم، یزد و... برپا شد، عدّه‌ یی کشته شدند.
 این تظاهرات پی در پی نام خمینی را بر زبانها و بر «ماه» نشاند و «امدادهای غیبی» را به سویش جلب کرد.

 عقب نشینی های شاه
 شاه و گردانندگان سیاست «حقوق بشر» در ایران می کوشیدند تحوّلات را در مسیر «انتقال منظّم» سوق دهند و از شعله ‌ور شدن خشم مردم جلوگیری کنند. در همین راستا، در روز ۵شهریور ۵۷ شاه به درخواست «یکی از مراجع مهمّ مذهبی»، جمشید آموزگار را (که از ۱۵مرداد۵۶، به جای هویدا به نخست وزیری منصوب شده بود) برکنارکرد و به جای او شریف امامی، رئیس مجلس سنا و بنیاد پهلوی، را، به عنوان «دولت آشتی ملی»، به نخست‌وزیری نشاند و به هنگام معرفی او، رئوس برنامه‌ های دولتش را «ازبین بردن گرفتاریهای مردم... تعظیم به شعائر اسلام، که درصدر همه ‌چیز قرار می‌گیرد...» تعیین کرد.
 شریف امامی در اولین روز نخست وزیری در اعلامیه‌ یی، ضمن هشدار نسبت به بحرانی ‌بودن وضع مملکت، اعلام کرد: «دولتِ حاضر... تعظیم به شعائر مذهبی و احترام به جامعۀ روحانیت و احکام اسلامی را... پیوسته و در همۀ امور نَصبُ ‌العین قرار خواهد داد». او برای جلب نظر «علما» و کاستن از دامنۀ نارضاییهای عمومی، به سه کار «نمایشی» دست زد: تعطیل قمارخانه‌ها و کازینوها، تغییر سالشمار شاهنشاهی، و حذف پست وزیر مشاور در امور زنان، که دولت آموزگار آن را به‌ وجود آورده بود و آخوندها با آن مخالف بودند.
 دو روز بعد از آغاز نخست وزیری شریف امامی (۷شهریور)، روزنامۀ اطلاعات ـ‌ که در روز ۱۷دی۵۶ مقالۀ «ایران و استعمار سرخ و سیاه» را علیه خمینی نوشته بود ـ برای نخستین بار عکس خمینی را در صفحۀ اوّل خود چاپ کرد و زیر آن با خط درشت نوشت: «مذاکرات و فرستادن هیأت برای بازگشت حضرت آیة ‌الله العظمی خمینی».
 
 ستیز سازش با براندازی
 گشاده ترشدن فضای سیاسی، مبارزۀ مردم را برای رسیدن به آزادی شعله ورتر کرد. روز عید فطر (۱۳شهریور۵۷)، مردم تهران پس از برگزاری «برزگترین نماز عید فطر» در تپه های قیطریه، به سوی تهران راهپیمایی کردند.
 کیهان ۱۴شهریور، از «تظاهرات و راهپیمایی چند میلیونی» مردم تهران خبرداد. در این راهپیماییِ «مسالمت آمیز و آشتی جویانه»، «راهپیمایان، سربازان و افسران را در خیابانها گلباران کردند».
 تظاهرات روز ۱۵شهریور ۵۷ در تهران بسیار گسترده بود. روزنامۀ کیهان ۱۶شهریور، از آن به عنوان «بزرگترین راهپیمایی تاریخ ایران» نام برد که مانند راهپیمایی ۱۳ شهریورِ تهران، «با آرامش برگزارشد».
 تظاهرات و راهپیمایی ها بی وقفه ادامه داشت و به رغم تلاش گردانندگان برای برگزاری آرام تظاهرات و دادن گل به نظامیانی که با گلوله سینۀ مردم را هدف قرار می دادند، عرصه برای اوجگیری فعالیتهای «دسته برانداز»، روز به روز آماده تر می شد و شعار «مرگ بر شاه» طنین کوبنده تری می یافت.
 کشتار وحشیانۀ مردم به پاخاستۀ تهران در روز ۱۷شهریور در میدان ژاله، درب هرگونه آشتی جویی را گل گرفت و از آن پس فریادهای «مرگ بر شاه» به اوجی بسا بالابلندتر از پیش رسید.
 تمام ترفندها برای خاموش کردن جنبش مردم نقش بر آب شده بود. شریف امامی در روز ۲۷شهریور۵۷ بی ‌اعتباری رژیم را در بین مردم این‌طور بیان کرد: «... وضع طوری شده که می‌گوییم روز است، مردم می گویند نه».

 خمینی در پاریس
 تردیدی نمانده بود که رژیم شاه به نفس نفس افتاده و ماههای پایانی عمرش را می گذراند. این فضای تازه، لحن خمینی را هم تند کرده بود و با سیاست دولت عراق که چند سال پیش از این، قرارداد ۱۹۷۵ را با رژیم شاه امضا کرده بود، همخوانی نداشت و خمینی را مجبورکرد از آن کشور بیرون برود. خمینی با همراهی دکتر ابراهیم یزدی و چند تن دیگر، در روز ۱۳مهر۵۷ از فرودگاه بغداد روانۀ پاریس شد. بعدها ژیسکار دِستن، رئیس جمهور وقت فرانسه، فاش کرد که شاه از او خواست که به خمینی ویزای ورود به کشورش را بدهد و امنیّت و حفاظتش را تأمین کند.
 خمینی پس از ورود به فرانسه در شهرک «نوفل لو شاتو» در حومۀ پاریس اقامت گزید.
 از نخستین هفته های ماه مهر۵۷، اعتراضها و اعتصابها گسترده تر شد. ایران یکپارچه اعتراض و خیزش بود.
 خمینی در روز ۱۹مهر در جمع دانشجویانی که به دیدارش رفته بودند، به عقب بودنش نسبت به انقلاب مردم به‌ پاخاسته اعتراف کرد و گفت: «الآن همه می‌گویند ما شاه را نمی‌خواهیم. یک بچۀ هفت ‌هشت ساله، پنج شش ساله، آن که زبان بازکرده، الآن می‌گوید "مرده باد شاه". این زبانِ همه است. مملکت ما امروز قیام کرده است و این قیامی است که همه موظّف هستیم به دنبالش برویم تا به نتیجه برسد» («اسناد و تصاویری از مبارزات خلق مسلمان ایران»، ص۲۵۲).
 در اثر خیزشهای همه گیر، رژیم شاه در آستانۀ سرنگونی بود.
 
 کنفرانس گوادلوپ
 در اوج قیام میلیونی مردم، به پیشنهاد ژیسکار دِستن، رئیس جمهوری فرانسه، سران چهار کشور غربی ‌ـ آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه‌ـ در روز ۱۵دی ۵۷ (۵ژانویه ۱۹۷۹) برای گفتگو و رایزنی دربارۀ «بحران ایران»، کنفرانس سه ‌روزه ‌یی را در جزیرۀ گوادلوپ (از جزایر آنتیل کوچک در آمریکای مرکزی) تشکیل دادند. در این گردهمایی کارتر، کالاهان (نخست وزیر انگلیس)، هِلموت اِشمیت (صدراعظم آلمان) و ژیسکار دستن شرکت داشتند. در کنفرانس گوادلوپ، که تا روز ۱۷ دی (۷ ژانویه ۱۹۷۹م) به طول انجامید، پس از گفتگوهای طولانی سرانجام رئیس جمهوری فرانسه کارتر را متقاعد کرد که از حمایت شاه دست بردارد. نتیجۀ کنفرانس این شد که کارتر به خروج شاه از ایران رضایت داد.
 
 بند و بستهای پنهانی
 روز ۱۸ دی، کارتر از طریق نمایندگان ژیسکار دستن، که به دیدار خمینی رفته بودند، پیامی را برای او فرستاد. او در این پیام به خمینی خبرداد که آمریکا پذیرفته است که شاه کنار برود. در این دیدار نمایندگان رئیس جمهوری فرانسه تأکید کردند که «انتقال قدرت در ایران باید کنترل شود و با احساس مسئولیتهای سیاسی همراه باشد».
 خمینی خطاب به آنها گفت: «...اگر بخواهید آرامش در ایران حاصل شود، راهی جز این نیست که نظام شاهنشاهی که قانونی نیست، کنار برود تا من یک "شورای انقلاب" تأسیس کنم برای نقل قدرت...».
 خمینی در دیدار با نمایندگان ژیسکار دستن، از رئیس جمهوری فرانسه به خاطر تلاشش برای قبولاندن حذف شاه به کارتر، تشکّر کرد و از او خواست که از کارتر بخواهد از وقوع کودتای نظامی در ایران جلوگیری کند.
 
 خروج ناگزیر شاه
 روز ۲۱ دی ۵۷، شاپور بختیار اعضای دولت خود را برای گرفتن رأی اعتماد به مجلس معرّفی کرد. در همین روز، سایروس ‌ونس، وزیر خارجۀ آمریکا، اعلام کرد: شاه باید ایران را ترک کند و در غیاب او «شورای سلطنت» تشکیل شود و سولیوان، سفیر آمریکا در ایران، از واشینگتن پیامی دریافت کرد مبنی بر این که در اولین فرصت از شاه دیدار کند و به او اطلاع دهد که «دولت ایالات متّحده مصلحت شخص او و مصالح کلّی ایران را در این می‌بیند که هرچه زودتر ایران را ترک کند». روز ۲۲ دی، سولیوان، به اتفاق هایزر، با شاه دیدار کرد و پیام واشینگتن را به اطلاع او رساند. در همین روز خمینی در اعلامیه ‌یی خبرداد که شورایی موقّت به نام «شورای انقلاب» تشکیل داده است. خمینی مأموریت «شورای انقلاب» را بررسی شرایط تأسیس دولت انتقالی و فراهم نمودن مقدّمات اولیۀ آن، اعلام کرد.
 هستۀ اولیۀ «شورای انقلاب» عبارت بودند از: سیدمحمد بهشتی، مرتضی مطهّری، رفسنجانی، موسوی اردبیلی و محمدجواد باهنر.
 روز ۲۶ دی، بختیار از مجلس شورای ملی رأی اعتماد گرفت. در همین روز، شاه و همسرش فرح، با چشمان اشکبار، با یک هواپیمای اختصاصی، از فرودگاه مهرآباد تهران عازم مصر شدند. شاه قبل از حرکت از ارتشبد قره‌باغی، رئیس ستاد ارتش، خواست که سران ارتش را از دست زدن به کودتا بازدارد.
 پس از خروج شاه، ایران یکپارچه، شور و شادی شد و مردم در خیابانها به رقص و پایکوبی پرداختند و در بسیاری از شهرها مجسّمه های شاه را پایین کشیدند.

 «مبارزات» پشت پردۀ خمینی!
 به نوشتۀ ابراهیم یزدی، روز ۲۷دی، بهشتی در یک مکالمه تلفنی با خمینی، تأکید کرد که تماس با سران نظامی را «به‌ طور قطع، مفید و عدم تماس را مضرّ می‌ دانم». خمینی ضمن موافقت با این گونه تماسهای پنهانی، گفت: «تماس بگیرید، دلگرم کنید، اطمینان بدهید که حال ارتشیها خوب خواهد شد». یزدی می ‌نویسد: «تاکتیک رهبری در آن مرحله عبارت بود از برقراری تماس با هر دو طرف، یعنی، هم با بختیار و هم با سران ارتش» («آخرین تلاشها در آخرین روزها»، ابراهیم یزدی، ص ۱۳۹).
 در خیابانها سینه های مردم به پاخاسته آماج آتش تیر بود، امّا «رهبران» در پشت درهای بسته برای انتقال مسالمت آمیز قدرت با قاتلان مردم سرگرم چانه زنی بودند. رابطۀ بسیار نزدیک و دوستانۀ بختیار و سران ارتش با نمایندگان خمینی، برای برخی از وابستگان نزدیک رژیم شاه شگفتی ‌آفرین بود. یکی از دولتمردان پیشین در این باره نوشت: «در تهران مأموران فرمانداری نظامی که انباری را با حدود هزار پلاکارد و شعارهای ضدّ رژیم توقیف کرده بودند، پس از تلفن بهشتی به مقامات حکومتی انبار را آزاد کردند تا تظاهرکنندگان روز بعد بتوانند آنها را با خود ببرند... تلفن¬های رهبران مذهبیِ مخالف وزنی بیش از وزیران داشت. هیچ کس در دولت از این تضاد درشگفت نمی ‌ماند که چرا باید تظاهرکنندگان را در خیابانها به گلوله بست ولی از رهبران آنان فرمان برد» («دیروز و فردا»، داریوش همایون، ص۸۲).

 «نزول» خمینی به ایران
 روز ۱۱بهمن بختیار در پیامی خطاب به مردم گفت: «...در این ساعات که حضرت آیت اللّه العُظمی امام خمینی پس از سالیان دراز وارد خاک کشور می‌ شود، دولت، ضمن تبریک و تهنیت به کلیۀ مسلمانان ایران، لازم می‌ داند که نکات زیر را به اطلاع عموم برساند: دولت کلّیۀ نظرات و راهنمایی های معظّم‌ لَه و آیات عِظام را مغتنم خواهد شمرد... من با صدای بلند به عموم هموطنان عزیز هشدار می ‌دهم از این ساعت هر قطرۀ خونی که در این کشور ریخته شود، با درنظرگرفتن آزادیهایی که داده شده و روش مسالمت ‌آمیز دولت، به گردن افرادی خواهد بود که توطئه نموده و قوای انتظامی را به مبارزه دعوت می‌ کنند... دیگر جای خشونت و زد و خورد نیست».
 بختیار از سپهبد مقدّم (رئیس ساواک) و سپهبد رحیمی (فرماندار نظامی تهران و رئیس شهربانی کشور) خواست که «اقدامات امنیتی لازم را در هنگام ورود آقای خمینی به اجرا بگذارند و علاوه بر آن، سپهبد ربیعی (فرمانده نیروی هوایی) را مأمور امنیّت پرواز و امور داخلی فرودگاه مهرآباد نمود و به نامبرده دستور داد با آقای صبّاغیان، رئیس کمیته‌ یی که از طرف مردم برای استقبال آقای خمینی تعیین شده است، همکاری نماید... در موقع ورود آقای خمینی، دولت و نیروهای مسلّح شاهنشاهی به طوررسمی از وی مانند رئیس کشور استقبال کردند» («حقایق دربارۀ بحران ایران»، سپهبد قره‌باغی، ص۳۴۴).
گزارش روزنامۀ «کیهان»، ۱۲بهمن۵۷: «آیتالله روحالله خمینی... در میان استقبال پرشور مردم به ایران بازگشت... در ساعت هفت دیشب "جبهۀ ملی" پلاکارد خود را در مقابل دانشگاه تهران با این مضمون: "دیو چو بیرون رود، فرشته درآید" بالابرد».
«دیو» (محمدرضا شاه) در روز ۲۶دیماه ۵۷، بیرون رفت و اکنون دلها در انتظار نُزول «فرشته» بیقرار بود. سرانجام پس از انتظاری طاقتسوز، «فرشته» در ساعت نه و نیم صبح روز پنجشنبه، ۱۲بهمن ماه ۱۳۵۷، به همراه یک مهماندار فرانسوی، از پلههای هواپیمای «اِرفرانس»، که از فرودگاه «شارل دو گل» پاریس به پرواز درآمده بود، بر زمین فرودگاه مهرآباد تهران فرود.
 کیهان دربارۀ استقبال مردم از خمینی نوشت: «بزرگترین استقبال تاریخ برگزارشد». «طول جمعیت استقبال کننده ۳۳کیلومتر بود».

 خمینی در «بهشت زهرا»
 خمینی در بهشت زهرا برای مردم مشتاق سخنرانی کرد. او در سخنرانیش، ازجمله، گفت: «... میخواهیم مملکت دارای نظامِ ناشی از ملت باشد... محمدرضای پهلوی، این خائن خبیث... همه چیز را بهباد داد؛ مملکت ما را خراب کرد، قبرستانهای ما را آباد... تمام اقتصاد ما الآن خراب و درهم ریخته است... زراعت، به کلّی ازبین رفت... اصلاحات ارضی یک لطمه یی بود به مملکت که شاید تا ۲۰سال دیگر نتوانیم آن را جبران کنیم... خونهای جوانان ما برای این ریخته شد که ما آزادی میخواهیم. ما پنجاه سال است که در اختناق بهسر برده ایم... ای مردم بیدار باشید... بر همه واجب است که این نهضت را ادامه بدهیم تا آن وقتی که اینها ساقط بشوند و ما به واسطۀ آرای مردم، مجلس مؤسّسان درست کنیم...» (کیهان، ۱۲بهمن ۱۳۵۷).

 آخرین زورآزمایی «سازش» با «براندازی»
 بازرگان و موسوی اردبیلی در روز ۲۰بهمن، در منزل فریدون سحابی با سولیوان، سفیر آمریکا در ایران، دیدار کرده و درباره راههای انتقال مسالمت‌آمیز قدرتِ دولتی گفتگو کردند (روزنامۀ «میزان»، ۱۵فروردین۱۳۵۸).
 همزمان با این گفتگوهای پنهانی و دور از چشم مردم، برای انتقال آرام قدرت و جلوگیری از به همریختگی ارتش، پرسنل نیروی هوایی در پایگاه دوشان تپه ـ مرکز فرماندهی نیروی هوایی ـ در حدود نیمه شب ۲۰بهمن، با دیدن مراسم فیلم بازگشت خمینی، که از تلویزیون پخش می شد، با دادن شعار به ابراز احساسات پرداختند. مأموران گارد شاهنشاهی برای خاموش کردن احساسات به هیجان آمدۀ پرسنل، با آنها درگیر شدند و کار به تیراندازی کشید. پرسنل برای مقابله درب اسلحه خانه را شکسته و مسلّح شدند. درگیری خونین تا فردای آن شب ادامه یافت. روز ۲۱ بهمن، در خیابانهای اطراف محل درگیری، تظاهرات گسترده یی از سوی مردم به طرفداری از پرسنل نیروی هوایی برگزارشد.


 ***
 کارها در رأس رهبری، به خلاف خواست توده های مردم، با بند و بست و سازش و مسالمت جویی پیش می رفت ولی ورود عنصر رزمندۀ نیروی هوایی، کار را از مسیر پیش بینی شده منحرف کرد و مردمی که در پی دستیابی به آزادی و استقلال، آمادۀ فدا و گذشتن از جان و خانمان بودند، به پیشتازی پرسنل انقلابی نیروی هوایی، به مراکز دشمن، به پادگانها، قرارگاهها، زندانها و شکنجه گاه هایش حمله بردند. بر اساس همین نافرمانی! از اوامر خمینی جنایتکار بود که رفسنجانی، چند روز پس از پیروزی انقلاب ۲۲بهمن، وقیحانه، در تلویزیون سراسری اعلام کرد که: «گشودن پادگانها و دادن اسلحه به دست مردم به دستور ساواک بوده است». آخر امام جنایتکارش تا آخرین لحظۀ پیروزی انقلاب «فتوای جهاد» نداده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 «مجاهدین» در آزمایشی نوین
 روز ۳۰ دیماه۵۷، ۱۶۲ زندانی سیاسی از زندان قصر آزاد شدند. مسعود رجوی و موسی خیابانی (پس از ۷سال اسارت در زندانهای شاه) جزء آزادشدگان بودند. هزاران نفر دربرابر درب زندان از زندانیان آزادشده استقبال پرشوری به عمل آوردند. شمار اعضای آزادشدۀ سازمان مجاهدین از صدتن بیشتر نبودند. سه هفته پس از آزادی مسعود رجوی و همرزمانش از زندان، انقلاب بهمن۵۷ به پیروزی رسید و خمینی بر تخت خلافت تکیه زد.


 ***
 دوران تازه یی برای مجاهدین آغازشده بود. «دیو»ی در ردای «فرشته»، که بسیاری از مردم عکس او را در ماه می دیدند، با قدرت و اعتباری فراتر از هر تصوّر و پندار، بر تمام مقدّرات مردم و سرمایه های ملی ایران زمین چیره شده بود و همگان را فرمانبر و مطیع خود می خواست.
 در راهپیمایی های پیش از پیروزی انقلاب۵۷، مردم به جان آمده از بیداد شاه شعار می دادند: «رهبر نهضت آزادگان است، آیت الله خمینی ـ انقلابی ترین مرد جهان است، آیت الله خمینی». امّا خمینی نه «انقلابی» بود نه «رهبر آزادگان جهان». او همواره با انقلابیون و آزادگانِ جان بر کف سرِ ستیز داشت. راه «انقلاب» و «آزادگی» را پیشتازان آزادی ـ مجاهدین و فدائیان و همپیوندانشان و مردم به پاخاسته برای آزادی، با نثار جان و سرمایۀ توش و توانشان پیمودند و خمینی بر فرش خون آنها پای نهاد و با بند و بستهای پنهانی با «استکبار جهانی» بر سکّوی قدرت بالارفت. اگر پرده ها بالا می رفت و نقشهای پنهان خمینی و همدستانش در برابر آفتاب آگاهی مردم آشکار می شد، خمینی از ماه به چاه می افتاد. این بود که از همان آغاز تکیه زدنش بر سکّوی خلافتِ غصبی و سرقت شده، برای نابودی مجاهدین و دیگر آزادگان جان بر کف کمر بست و لحظه یی از این خواست اهریمنی کوتاه نیامد.

 دغدغۀ خمینی: حذف مجاهدین!
 خمینی، از همان ابتدای «دورۀ مبارزۀ سیاسی» (دورۀ دو سال و چهارماهِ قبل از سی خرداد ۶۰)، همواره در تکاپوی حذف مجاهدین از صحنۀ سیاسی ایران بود. اگر خویشنداری مجاهدین نبود در همان ماههای اوّلِ پس از انقلاب، کار به درگیریهای خشونت بار می کشید که خواست خمینی هم همان بود. او می دانست که گذر زمان به سود مجاهدین عمل می کند و هرچه زمان بگذرد و فعالیتهای مجاهدین در جامعه گسترده تر شود، طرفدارانشان بیشتر و نابودیشان دشوارتر خواهد بود.


 ***
 آخوند حسین موسوی تبریزی، «دادستان کل انقلابِ» خمینی، در مصاحبه با ماهنامۀ «چشم انداز» اشاره یی دارد به نفوذی که مجاهدین پیش از پیروزی انقلاب، در جامعه داشتند و استقبال شدید اجتماعی از آنها: «... مجاهدین خلق یک گروه داعیه دار مذهبی بودند که بعد از سال چهل و دو و حرکتهای منسجمی که انجام داده بودند، بسیاری جوانان مسلمان روشنفکر دانشگاهی... جذب این سازمان شدند. اینها تنها گروه فعّال مذهبی روشنفکری بودند که به سوی مبارزۀ مسلّحانه روآورده بودند... و انصافاً هم فعّال بودند و جزوه ها و مطالبی که پخش می کردند، بین دانشجویان مذهبی و متدین جذّابیت خاص خودش را داشت... به وسیلۀ خود من، خیلی از جوانان مذهبی و خوب جذب اینها شدند... اینها یک مبارزات درستی راه انداخته بودند... هزینه داده بودند و طرفداران حسابی هم پیداکرده بودند. طبیعی است که مجاهدین برای خودشان حقّی در این مبارزه قائل بودند و می گفتند که ما هستیم که این همه هزینه می دهیم و کار می کنیم...».
 وی در دنباله این مصاحبه به تلاش سرکردگان نظام از فردای پیروزی انقلاب ۵۷، برای جلوگیری از ورود مجاهدین به هرگونه پُست و شغلی در سر و بدنۀ نظام اشاره می کند و می گوید: «... من معتقدم که در روزهای اوّل پیروزی انقلاب، تقریباً یک اجماع نانوشته بین مبارزین سنّتی بازار، "مؤتلفه"، روحانیونی مثل آقای بهشتی و آقای مطهّری و نهضت آزادی ها مثل آقای بازرگان و آقای سحابی ـ با کم و زیادشان ـ بود که از مجاهدین خلق استفاده نشود و هیچ کدام از گروهها، اینها را برای گرفتن پستها مطرح نکردند... دوستان و طرفداران نظام، "حزب جمهوری اسلامی"، "مؤتلفه" و حتّی "نهضت آزادی"، "جبهۀ ملّی" و "مجاهدین انقلاب"، همه با هم به این نتیجه رسیده بودند که از اینها در پستهای حسّاس و کلیدی استفاده نکنند» «تا سیه روی "نشود" هرکه در او غش باشد»! (ماهنامۀ «چشم انداز»، شمارۀ۲۲، مهر و آبان ۱۳۸۲).

 تا «آخرین قطرات آزادی»
 مجاهدین تا ۳۰خرداد ۶۰ با سیاستهای سنجیده، زمان رویارویی قهرآمیز را ـ که خمینی در پی تحمیل آن به آنها بود ـ هرچه بیشتر به عقب می انداختند و از «آخرین قطرات آزادی» استفاده می کردند تا آن روز را که مسعود رجوی در سخنرانیش در امجدیه هشدار داده بود ـ «وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ بدهیم» ـ تا آخرین حدّ ممکن به عقب بیندازند.
 تا روز ۳۰خرداد۶۰، بیش از ۵۰ تن از اعضا یا هواداران مجاهدین در یورشهای وحشیانه و قساوت بار گلّه های پاسدار و بسیجی و چماقدار جان باختند، امّا مجاهدین، صبورانه، پایداری کردند و تا فردای به خون کشیده شدن تظاهرات مسالمت آمیز ۳۰خرداد۶۰، حتّی با پرتاب کلوخی مقابلۀ به مِثل نکردند.


 ***
 سردار موسی خیابانی در دیماه سال۱۳۶۰ ـ اندکی پیش از شهادتش ـ در نواری که بعدها با عنوان «صدای سردار» در هفته نامۀ «مجاهد» به چاپ رسید، موقعیت مجاهدین و رژیم خمینی را، پس از پیروزی انقلاب چنین توضیح می‌دهد: «... با توجه به مجموعۀ شناختهایی که ما از ماهیت و بافت رژیم داشتیم و براساس ماهیت و هویت ویژۀ خودمان و موقعیت سازمان در فردای انقلاب، خط ما این بود که تا آن‌جا که ممکن و مقدور است ضمن یک حرکت و مبارزۀ مسالمت‌آمیز، سازمان، هدفها، آرمانها و برنامه‌ های خود را به میان مردم ارتقاداده و با گسترش و تحکیم موقعیت سازمان، اساسی ‌ترین کمبودی که انقلاب داشت، یعنی فقدان یک سازمان انقلابی سراسری توده ‌یی را برطرف نماییم و دستاوردهای انقلاب را حفظ و از انحراف مسیر آن جلوگیری کنیم. ما باید این خط را با استفاده از فرصتهای پیش‌آمدۀ پس از سقوط شاه، یعنی با استفاده، ‌‌حتّی‌‌، از آخرین ذرّه‌ های به ‌اصطلاح دموکراسی نیم‌بند و لرزانِ موجود در جامعه، پیش می‌بردیم و بسیار روشن است که این خط، با توجه به تضادی که بین ما و ارتجاع وجود داشت، خود به‌ خود مستلزم افشای ارتجاع و ماهیت عقب‌ماندۀ آن و ناتوانیش در حل مسائل جامعه نیز بود و در ادامۀ آن، نیز می‌بایست تعارض و برخورد قهرآمیز را هم پیش‌بینی کرد و برای آن آماده شد...» (هفته نامۀ «مجاهد»، شمارۀ ۱۲۹، ۱۱آذر۱۳۶۰).
 
 یورش به ستاد مرکزی مجاهدین
 سازمان مجاهدین در روز ۲۳مرداد۵۸ در اطلاعیه یی از توطئۀ یورش «چماقدارها و قَمهکشها» به ستاد مرکزی مجاهدین در ساختمان «بنیاد علوی» تهران، پرده برداشت. در این اطلاعیه، ازجمله، آمده بود: «...دیروز به‌ دنبال هجوم به مراکز چند گروه سیاسی و متعاقب حمله به تظاهرات و راهپیمایی و درگیریهای خونینِ پریروز شایع شد که برخی عناصر و گروههای ارتجاعی قصد حمله به ستاد "جنبش ملی مجاهدین" را دارند. همزمان با این توطئه شایعۀ خلع سلاح مجاهدین نیز بر ‌سر زبانها می ‌افتد... با پخش این شایعه، بلافاصله، هزاران نفر از خواهران و برادران دلیر ما به ستاد جنبش ملّی مجاهدین مراجعه کرده و با استقرار در درون و بیرون ساختمان و برای مقابله با هرگونه حرکت توطئه آمیز، ساختمان ستاد را در میان گرفتند و اعلام کردند که اگر کسی قصد حمله به ستاد مجاهدین را داشته باشد، باید از روی اجساد ما بگذرد. این خواهران و برادران تمام طول دیشب و هم چنین امروز در ستاد مجاهدین و در اطراف آن مستقر شده و به پاسداری از آن برخاستند.
 ما بدین وسیله ضمن تحسین و تمجید از این همرزمان هوشیار و شجاع، از آنها میخواهیم که در این روزها هم چنان هوشیاری خود را حفظ کنند... ما هم چنین، ضمن محکوم کردن هرگونه ایجاد ناآرامی و اغتشاش و هرگونه حمله و هجوم به آزادیهای اساسی سیاسی... به کسانی که به چنین اَعمال و حرکاتی دست می زنند، اعلام می کنیم که اگر خود ضدّ انقلاب نباشند، این قبیل اعمالشان در خدمت ضدّ انقلاب است...» («مجموعۀ اعلامیهها و موضعگیریهای سیاسی مجاهدین خلق ایران»، شمارۀ ۲، چاپ اول، تهران، ۱۲اسفند۱۳۵۸، صفحۀ ۶۵).
 طی حدود یک هفته، هزاران تن از نیروها و هواداران مجاهدین، به‌ طور شبانه ‌روزی با دست خالی و بدون سلاح از دفتر مرکزی «جنبش ملّی مجاهدین» حفاظت می‌کردند. به این ترتیب که ۴ ـ ۵ حلقه از هواداران مجاهدین دور تا دور ساختمان "«بنیاد علوی» را گرفته بودند و اجازه نمی ‌دادند که چماقداران رژیم خمینی به ساختمان نزدیک بشوند.

 پیام تهدیدآمیز خمینی
 روز ۲شهریور۵۸، خمینی در پیامی به مناسبت عید فطر، پس از تبریک عید، می گوید: «در روز جمعه که اجتماعات می شود، دو سوره انتخاب شده و امام را دعوت کرده اند که آن دو سوره را بخواند. در رَکعت اول سورۀ "جمعه" را بخواند و رکعت دوم سورۀ "منافقین"... در سورۀ دوم که سورۀ منافقین است، [قرآن] کیفیت منافقین را توضیح می دهد که اینها پیش تو اظهار دیانت می کنند؛ اظهار اسلام می نمایند، لکن، دروغ می گویند؛ اینها مُسلِم نیستند، ایشان منافقند...
 اینهایی که اظهار اسلام می کنند لکن در بِلادِ ایران مردم را به آتش میکشند؛ خرمنهای مردم را به آتش می کشند؛ جوانهای ما را در اطراف می کشند؛ و در عینحال می گویند ما مُسلِم هستیم، نمیتوان باورکرد. قرآن می فرماید که شماها منافق هستید؛ که شماها مُسلم نیستید، بلکه منافقید؛ شما می خواهید مردم را گول بزنید... آنها که اظهار اسلام می کنند و بیمارستان را آتش میزنند و مجروحین را سرمی بُرند... اینها منافقند. اینها امروز برای اِغفال شما اظهار اسلام می کنند، اغفال نشوید... آنها مسلمان نیستند و ما با آنها مثل منافقین عمل می کنیم و آنان را سرکوب میکنیم...
 شما اشخاصی هستید که با خارج روابط دارید، رفت و آمد شما کنترل است. به ما اطّلاع دادند که شما با اشخاصی که در رژیم سابق بودند و می خواهند مملکت ما، باز، به حال اوّل برگردد، رفت و آمد و روابط دارید. بعد از این که توطئۀ شما ثابت شد و مردم فهمیدند شما چه اشخاصی هستید دیگر نمی توانیم اجازه بدهیم آزادانه هرکاری می خواهید بکنید، شما را سرکوب خواهیم کرد... به همۀ قشرهای ملت هشدار میدهم که از اینها، در هرجا که هستند و با هرصورت که هستند، ...دوری نمایید... باید ملت هوشیار باشند نگذارید که این جُرثومه (=اصل، ریشه) های فساد، دوباره، مملکت ما را به حال اوّل برگردانند و رژیم شاهنشاهی یا بدتر از آن را بر ما مسلّط کنند...» (کیهان، ۳شهریور ۱۳۵۸).
 ـ پس از این اخطار شدیدُاللحنِ خمینی، و تهدید به بسیج چندمیلیونی برای درهم کوبیدن مجاهدین، آنها، به ناگزیر، «ستاد علوی» را تخلیه کردند.

 استمداد مجاهدین
 اطلاعیۀ سازمان مجاهدین خلق با عنوان «استمداد از خلق قهرمان ایران»، پس از تخلیۀ اجباری «ستاد علوی» ـ ۵شهریور۵۸:
 «... هموطنان عزیز، مادران، پدران، خواهران، برادران،
 گمان می کردیم که پس از سالیانِ درازِ خانه به دوشی و تعقیب، که با زندان و شکنجه و هجرت دائمی از این شهر و کوی، به آن شهر و کوی، همراه بوده، اکنون "خانه"یی از آنِ خود خواهیم داشت تا به طور رسمی و قانونی و عَلَنی بر آن قدم گذاریم... و در آن به ادامۀ تکالیف و وظایف انقلابی و مکتبی خود بپردازیم...
 چندان زمانی از روزهای پرشکوه قیام نمی گذرد؛ روزهایی که فرزندان مجاهد شما، به مثابه یکی از معدود نیروهای متشکلِ مسلّح، به کمترین وظایف جانبازانۀ خود، همچون قطره یی در دریای بیکران خلق، قیام نموده... دیگر چنین می پنداشتیم که در مسیر یک انقلاب مردمی و اسلامی ـ که از ۱۵سال پیش در طریق آن گام برداشته ایم ـ استقرارمان در محل سابق "بنیاد پهلوی"، به هیچ وجه، ناحق و نامشروع نیست. لیکن، افسوس که با این همه، اکنون نه ما را "خانه"یی است و نه حتی مهلتی دادند که به پیداکردن محل جدیدی برای استقرار رسمی خود اقدام کنیم...
 از اینها دردناکتر، اتّهامات کذب و غیرمسئولانه یی است که گه گاه در جهت برانگیختن اقشار ناآگاه و بی اطلاع، در رابطه با اموال دولتی علیه ما عنوان شده است، حال این که ما طی این مدت، حساب هر آن چه را تصرّف کرده بودیم، تا دینار آخر، با مقامات مسئول روشن نموده و رسید و سند کتبی اِحراز کرده ایم ... مضافاً بر این که، به پشتیبانی خلق قهرمانمان، ما را نیازی به هیچگونه ساختمان و اموال دولتی نخواهد بود. مگر ما با این ساختمانها چه کرده ایم و چه خواهیم کرد؟ و آیا طی سالیان دراز جز شکنجه و زندان و شهادت نصیبی داشته ایم؟
 هموطنان عزیز، اکنون که مجاهدین خلق تحت شدیدترین فشارها و تهاجمات واقع شده اند؛ اکنون که بدون هیچ مجوّز شرعی و قانونی، حتّی، وسائل گروهی و شخصی و حتّی، داروهای امداد پزشکی ما نیز توقیف می شود، باردیگر، همچون سراسر حیاتِ مکتبی گذشته مان از شما، مردم شریف تهران و تمام مردم قهرمان ایران، یاری میطلبیم؛ استمداد ما به این خاطر است که:
 ـ اوّلاً، شما در حدود امکانات خود، مراجع و مقامات مسئول را متوجه ضربۀ مرگباری سازید که از طریق سرکوب مجاهدین بر پیکر تمامی جنبش انقلابی و اسلامی وارد می شود...
 ـ ثانیاً، مضافاً بر حمایت سیاسی، امیدواریم با کمکهای داوطلبانۀ مالی و تدارکاتی (از قبیل ساختمان و وسائل نقلیه)، مقدّمات تجدید فعالیت رسمی و علنی خود را... هرچه سریعتر، فراهم کرده و از عهدۀ کلیۀ هزینه ها و دُیونی که برعهده داریم، برآییم. سلام برخلق، سلام بر آزادی» («مجموعۀ اعلامیهها و ...»، شمارۀ ۲، ص۶۵).
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخنرانی مسعود رجوی در امجدیه
 روز ۲۲خرداد۵۹، مسعود رجوی در میان ابراز احساسات پرشور بیش از ۲۰۰هزار تن از مردمی که در ورزشگاه امجدیۀ تهران گرد آمده بودند، ازجمله، چنین گفت: «... آمده ‌ایم بپرسیم که دیگر حالا چرا؟ در نظام جمهوری اسلامی چرا؟ و این‌که تکلیف ما با این اوضاع چیست؟ و خلاصه چه بایستی بکنیم؟
 هنوز خون کارگر مجاهد شهید عباس عُمّانی، که در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری به ‌جرم پخش اوراق تبلیغاتی به‌ شهادت رسیده بود، نخشکیده بود که خبر شهادت و اعدام برادران عسکری را شنیدیم و برادر دیگری از همین خانواده که بهزندان رفت؛ اوایل اسفند برادر دیگر ما عین ‌الله پورعلی (معلّم روستایی) در حملۀ چماقداران به دفتر مجاهدین در قائمشهر شهید شد…
۲۳فروردین، برادر کارگر ما رضا حامدی... به ‌ضرب ۶گلوله شهید شد؛
۳۰ فروردین خواهر کوچک ما نسرین رستمی، دقیقاً نمی ‌دانم چند سال داشت، شاید ۱۳ـ ۱۴ سال، در شیراز به ‌ضرب گلوله از پا افتاد؛
۳۱ فروردین در مشهد یکی از ارزشمندترین برادران ما، شکرالله مشکین‌ فام... به ‌ضرب گلولۀ ژ‌ـ‌۳ در محل دفتر مجاهدین در مشهد به ‌شهادت رسید. ماجرا را از دانشگاه تحت عنوان "انقلاب فرهنگی شروع کرده بودند و تعدادی هم ساطور به ‌دست و بعد کشانده بودند به مرکز مجاهدین و بعد هم ژ‌ـ‌۳…»
 مسعود رجوی پس از گزارش شمار دیگری از شهیدان مجاهدین که به دست «اوباش و چماقداران» و... به شهادت رسیده بودند، گفت: «... وای بر سنگدلان… ولی، ولی، ولی، تاریخ سیر تکامل خود را طی خواهد کرد و سرانجام معلوم خواهد شد که: ظالم کیست و مظلوم کیست؟ ...بله، ستارگان ما برآنند، تا در فلک اجتماعی و سیاسی این میهن طرحی نو دراندازند؛ طرحی عاری از طبقات، عاری از بهره‌ کشی، عاری از جهل، نادانی، اختناق و زنجیر...
 امّا ... بگذارید در رابطه با این ‌همه گلها و استعدادهایی که پرپر شده، بپرسم، بپرسم که ... به کدامین گناه کشته شدند؟ کدام گناه؟
 علمای شریعت! رجال دولت! وکلای مجلس! اصناف! بازاریها! مطبوعات! رادیو تلویزیون! که می ‌گویید در خط انقلاب هستید، آخر چرا ساکتید؟
 ...به ‌خدا قسم، اگر کسی فکر کند که ما از گلوله و گاز اشک ‌آور می‌ترسیم، هیهات! هیهات!…
 امّا، بگذارید من امروز تصریح بکنم، امروز هر‌چه سر و دست مجاهد و چشم مجاهد را کوردلان دربیاورند و بشکنند، ممکن است کسی به آنها چیزی نگوید، اگرچه باز هم شلّاق را بر بدن ما آشنا بکنند؛ اگرچه به ‌رغم صدها بار شکایت، اعتراض و تقاضای رسیدگی تا این ساعت هیچ رسیدگی جدّی، ما در این مورد ندیدیم. امّا، یک چیزی می ‌خواهم بگویم. یقین کنید، یقین کنید که هر دستی که از مجاهدین بشکند، ده دست به آنها افزوده می ‌شود و هر چشمی که از حَدَقۀ مجاهدین بیرون بیاید صد چشم بیناشدۀ دیگر به آنها افزوده می‌ شود و هر قلبی که از مجاهد پاره کنید و سری که بشکنید هزار قلب و سر دیگر پربرکت به جایش خواهد نشست. این منطق انقلاب است. این منطق توحید است، منطق تکامل است، منطق اسلام است، و منطق راه خدا و راه خلق است...
 حالا بگذار هر‌چه می‌خواهند علیه ما توطئه بکنند، شلاق و ژ‌ـ ‌۳ بکشند و ما هم‌چنان مانند سیدالشّهدا فریاد می ‌زنیم: "اِن کان دین محمّد لا یستَقِم الاّ بِقتلی، فیا سُیوف خُذینی" (اگر دین محمّد جز با عبور ما از جادۀ خون، استوار و مستقیم و راست نمی ‌شود، پس ای گلوله‌ ها، بگیریدم…)
 ما می‌گوییم هر‌چه می‌ خواهید چماق بزنید، گاز اشک ‌آور و گلوله، سر مویی از حقوق قانونیمان کوتاه نمی‌آییم … هر کس که بخواهد آزادیهای انسانی، انقلابی و اسلامی را محدود بکند، نه اسلام را شناخته، نه انسان را و نه انقلاب را. آزادی، ضرورت دوام انسان در مقام انسانی است. و الاّ، با حیوانات که فرقی ندارد؛ و الاّ، مسئولیت و وظیفه ‌یی ندارد، و الاّ، دنیای انسانی به جهان حیوانی تنزّل خواهد کرد. بنابراین، تاوانش را خواهیم پرداخت باز هم:
 "هر که در این بزم مقرّب‌تر است/
 جام بلا بیشترش می‌دهند".
 ما به رزم آزادی آمده ‌ایم، نه به بزم آزادی؛ به رزم اسلام و انقلاب آمده‌ ایم… و البته یقین داریم؛ یقین داریم که به حکم خدا، بنا به همۀ سُنَن تکامل، به حکم تاریخ، سرانجام در پس همۀ فراز و نشیبها، این خلقهای در زنجیر جهان و از‌ جمله، خلق قهرمان ایران است که بر تمام دشمنان درونی و بیرونی خود پیروز خواهد شد. صبح پیروزی نهایی چه وجد‌انگیز و شیرین است!» («مجاهد»، شمارۀ ۸۷، ۲۴ خرداد ۱۳۵۹).

 خمینی: «منافقها بدتر از کفّارند»!
 سخنان خمینی در روز ۴تیر۱۳۵۹، در دیدار با «اعضای شوراهای اسلامی کارگران: «... می‌بینیم که یک بساطی در امجدیه پیش می ‌آید، یک غائله درست می ‌شود و مَع‌َ الاَسَف جوانهای ما مطّلع نیستند که... این اشخاص چه دارند می‌کنند و بعضی از اشخاصی که با من هم مربوط هستند، اینها هم ملتفت نیستند که مسائل عمقش چیست. خیال می‌کنند که مسألۀ چماقدار است و تظاهرکننده. مسأله این است؟ نه، مسأله این نیست. این یک ظاهری است برای آشوب درست کردن. مسأله عمق دارد. ‌مسأله آمریکاست، مسأله این است که باید آمریکا بیاید این ‌جا و مقدّرات کشور ما را به ‌دست بگیرد... خودشان غائله درست می ‌کنند و فریاد می‌زنند، خودشان دیگران را کتک می ‌زنند، باز خودشان فریاد می ‌کنند‌… ممکن است من هی بگویم اسلام و هی بگویم فدایی اسلام و فدایی خلق و هی بگویم مجاهد اسلام و مجاهد خلق. ‌این حرفها را بزنم، لاکن وقتی به اعمال من شما ملاحظه کنید، ببینید که از اوّل، من مخالفت کردم‌…
 می ‌خواستند که دانشگاههایی که در خدمت استعمار بود و جزء مهمّات این مملکت است که باید دانشگاهش اصلاح بشود، همین که طرح اصلاح دانشگاه شد، سنگربندی شد در دانشگاه که نگذارند این کار بشود. حالا باز هم پشت همان سنگرها، نه آن ‌جا در دانشگاه، امّا در خارج دنبال این هستند که نگذارند این اصلاح فرهنگی بشود، "انقلاب فرهنگی" بشود. اینها می ‌خواهند که فرهنگ، همان فرهنگ باشد که از آن اَمثال این اشخاصی که وزیر و وکیل سابق بودند، درآیند و همینها این کشور ما را به ‌باد فنا بدهند... اینها حتّی از اسم اسلام هم می‌ترسند، هی نِق می‌زنند که نه، ملّی، ملّی‌… توانستند که جوانهای پاک و صاف و صحیح ما را گول بزنند با تبلیغاتی که بلدند و خوب هم بلدند. باید توجه داشته باشد این ملت که گول نخورد از اینهایی که برای اسلام دارند سینه می‌زنند، ببیند اعمالشان چیست؛ ببیند اینهایی که می‌گویند اسلام، آیا در عمل هم این‌طوری هستند یا سنگربندهایی هستند که با اسم اسلامی می‌خواهند از بین ببرند اسلام را و لَعّلَ دزدهای سرِ گردنه هم اسم اسلام روی خودشان می‌گذارند لاکن دزدی می‌کنند‌...
 این ملّت بیچارۀ ما؛ این ملّت بزرگ ما؛ این ملّتی که با دست‌خالی رفت توی میدانها و توی خیابانها و ... مخالفت کرد با رژیم سابق و با همۀ ابرقدرتها و مطلب را به این‌جا رساند، حالا من آمده ‌ام می‌نشینم می‌گویم من رهبر شما (اشاره دارد به مسعود رجوی). ‌تو غلط می‌کنی. که هستی؟ ... اگر یک دزدی را یک‌جایی کشتند و از طایفۀ شما بود، آن‌وقت شما می‌شوید انقلابی؟! (اشاره دارد به شهدای سازمان مجاهدین) باید ببینیم چه کاره ‌اند این جمعیتهایی که افتاده‌¬ اند تو این مملکت و دارند خرابکاری می ‌کنند ... اینها گول می‌زنند، همه را گول می‌زنند... منافقها هستند که بدتر از کفّارند. آنی که مسلمان می‌گوید هستم و به ضدّاسلام عمل می‌کند و می ‌خواهد به ضداسلام عمل بکند، آن است که در قرآن بیشتر از آنها تکذیب شده تا دیگران. ‌ما سوره منافقین داریم اما سورۀ کفّار نداریم... اسلام همیشه گرفتار یک هم¬‌چو جمعیتهایی بوده است… یک اشخاص حیله ‌باز... ‌چهره، چهرۀ اسلامی بسیار خوب و نماز هم می ‌آیند می ‌خوانند و روزه هم می ‌گیرند و در ظاهر، ولی چهره، چهرۀ ‌اسلامی است باطنش ضدّ اسلام... شناختن اینها مشکل است و لهذا جوانهای ما از اینها گول می‌ خورند … اگر ما امروز با این گروههایی که مخالف با اسلام هستند و با اسم اسلام پیش ما نفوذ دارند می‌کنند؛ اگر امروز ما گول بخوریم از اینها، یا خدای نخواسته دنبال اینها برویم، این امانتی که دست ما بوده است به آن خیانت کرده ‌ایم. به این امانت ما نباید خیانت بکنیم…».

 تعطیلی ستادهای مجاهدین
 مهدی ابریشمچی: «بعد از حملۀ آشکار خمینی، دو راه در مقابل ما وجود داشت: یکی این‌ که، همان ‌جا وارد درگیری با ارتجاع بشویم؛ دیگر این‌ که، فرصت را برای یک دوران کار سیاسی، که هنوز به انتها نرسیده بود، با شکل و فرم جدید، غنیمت بشماریم. آن ‌چه که آن روزها مورد حملۀ مشخّص باندهای چماقدار بود، مراکز و ستادهای مجاهدین بود. معلوم هم بود که در روزهای آینده و یکی دو روز دیگر بعد از ۴تیر، حمله و هجومها، به بهانه ‌یی شروع خواهد شد. طبق معمول رهبری مجاهدین تصمیم بسیار هشیارانه ‌یی گرفت و آن ‌هم عبارت از پیش ‌دستی‌کردن در تعطیلی ستاد بود.
 مجاهدین با شعار "ستادها را به میان مردم منتقل کنیم!" ستادها را تعطیل کردند و فعالیتهایشان را در مراکز مختلف گسترش دادند. آنها با یک اطلاعیه، مسأله را به اطلاع همۀ مردم ایران و هواداران رساندند. با این تاکتیک، ارتجاع ضرر اصلی را کرد. چرا که دیگر آن‌ قدر ما گسترده شده بودیم و آن‌ قدر شناخته شده بودیم که این مردم بودند که دنبال ما می‌ آمدند و می ‌خواستند با مجاهدین همکاری کنند، می‌خواستند نشریۀ مجاهد را بخوانند! میلیشیاهای قهرمان مجاهد خلق که می‌دانستند وظیفه ‌شان در این مقطع در رابطه با آزادی چیست، به میان مردم رفتند، آنها معمولاً در خیابانها و در گوشه‌ و کنار دکه‌ هایی می‌زدند و شروع به تبلیغ مواضع مجاهدین و فروش نشریه، نوار و کتاب می‌کردند. به این ترتیب، فریاد آزادیخواهی مجاهدین نه‌تنها قطع نشد بلکه رساتر هم شد و از نزدیکتر هم به ‌گوش مردم رسید» («۳۰خرداد به روایت شاهدان»، ص۱۷۳).

 نامۀ «سرگشادۀ» مجاهدین به خمینی
 ۱۲ اردیبهشت۶۰ ـ «...نزدیک به دو سال و چندماه است که به رَغم واژگونی نظام طاغوتی سلطنتی، مجاهدین خلق ایران باز هم تحت آزارها و افترائات و اتّهامات روزافزون قراردارند، به نحوی که بی مبالغه می توان گفت حتی در دوران گذشته نیز که شاه مدفون با حربۀ "مارکسیست اسلامی" و "عامل استعمار سرخ و سیاه" و "دست نشاندۀ حزب بعث"، شدیدترین سرکوبها را علیه ما اِعمال می نمود، تا این حدّ مورد افترا و تهمت نبودیم. این حقیقت را می توان از مقایسۀ مجموع ساعات و صفحاتی که چه در رادیو و تلویزیون و منابر یا روزنامه ها و نشریاتِ حکومت جدید، صرف حمله به مجاهدین می شود، با آن چه در گذشته صورت گرفته است، به سادگی، دریافت. هم چنین، کافی است که به عرض برسانیم طی دو سال گذشته، حدود ۵۰ نفر از ما به خاک و خون کشیده شده و صدها برابر نیز با سلاحهای گرم و سرد مجروح گردیده اند... شگفت¬انگیزتر این که، نه تنها طی دو سال و چندماه گذشته، به هیچ یک از شکایات ما کمترین رسیدگی قانونی نیز نشده است؛ نه تنها صدها مورد شکایات مُستنَد ما به مقامات مختلف کشور بلاجواب مانده؛ نه تنها از حقِ کمترین دفاع و جوابگویی متقابل در تریبونهای رسمی و غیررسمی مختلف کشور، برخوردار نبوده و نیستیم، بلکه حتی کار به آن جا رسیده است که خود ما را به قتل شهدایمان متّهم می سازند! زیرا، به نظر می رسد وقتی که همۀ اتّهامات مبنی بر تحریک و حادثه سازی مجاهدین با این حجّتِ آشکار و مستحکم مواجه می شود که "پس چرا همیشه کشته ها از مجاهدین هستند؟" فرو می ریزد، ظاهراً دیگر راهی جز آن که کشته ها را نیز به خودمان منتسَب سازند، باقی نمی ماند... با این همه، ما برای اثبات بیگناهی و حقانیت خود و کشف سرمنشأ درگیریها و چماقداریها، ناگزیر، به تحقیقات وسیعی مبادرت کردیم که پس از بی توجّهی مسئولان امور به شکایاتمان بخشی از آنها را ـ حتّی با صدای دست اندرکارانشان ـ افشا نموده و پیوسته نیز برای یک مناظرۀ زندۀ رادیو ـ تلویزیونی دربارۀ سرچشمۀ این وقایع دربرابر چشمان تمام مردم، تقاضامند بوده ایم. لکن، با کمال تأسّف تبلیغات و افترائات مزبور کماکان، با شدّت هرچه تمام تر، ادامهیافته و می یابد، منجمله، آقای بهشتی در مقام قاضی القضات و رئیس دیوانعالی کشور، اخیراً، ما را به کشتن شهیدان خودمان متّهم نمود که می دانید چه مسئولیت عظیم شرعی و قانونی و اخلاقی دربردارد...
 حضرت آیت الله! مسلّماً، در قبال آن گونه تبلیغات و این گونه اتّهامات بود که شخص آن حضرت نیز پنجشنبه گذشته (۱۰اردیبهشت)، تلویحاً، مجاهدین را در درگیریهای اخیر مقصّر شمرده و حتّی روزی را که رسماً به مقابله با ما تکلیف نمایید، گوشزد نمودید؛ روزی که برحسب فَحوای کلامتان، علی القاعده، نبایستی چندان هم دور باشد. اگرچه سفارش فرمودید که اَرجَح این که "اسلحه را زمین بگذارید و از این شیطنتها دست بردارید و به آغوش ملت برگردید..."
 حضرت آیت الله! تا آن جایی که به مجاهدین خلق مربوط می شود... از فردای انقلاب حتّی یک نمونه نیز بر روی کسی اسلحه نکشیده و تا این تاریخ جز علیه متجاوزین عراقی در جبهه های غرب و جنوب، حتّی یک گلوله نیز بر روی کسی شلیک نکرده ایم، دلیل آن نیز همین است که تمامی کشته ها از آنِ ماست و غیر از این هرچه هست تبلیغات کذب است و بس.
 هم چنین، ما بارها تکرار کرده ایم (مِنجمله، در نامۀ مورّخِ ۲ اردیبهشتماه جاری به آقای وزیر کشور، که در سراسر ایران نیز منتشر شده است) که اگرچه بنا به دلایل خاصّ، خودمان به قانون اساسی رأی نداده ایم، امّا، به شرط این که همین قانون نیز عملاً اجرا شود، بدان ملتزِم هستیم. لیکن، امروز، متأسّفانه، بر همگان آشکار شده است که هیچ قصد قطعی برای اجرای نُصوصِ صریح قانون، به ویژه، در رابطه با آزادیهای اساسی وجود نداشته و بسیاری از موادّ آن نیز، انحصارطلبانه، تعبیر و تفسیر می شود. بارزترین گواه این مطلب نیز، مضافاً بر تمامی برخوردهای ناعادلانۀ دستگاه قضایی کشور، همانا لایحۀ در دستِ تصویبِ "احزاب" در مجلس است که در تعارض آشکار با مواد قانون اساسی، در یک کلام، جز به معنی تعطیل تمام آزادیهای سیاسی و پشت پازدن به گرانبهاترین ارمغان انقلاب نیست.
 حضرت آیت الله! بی گمان شما در هر موقعیتی که مقتضی بدانید "تکلیف نهایی" مورد اشاره در سخنان ۱۰اردیبهشت را مقرّر خواهید فرمود، لیکن، ما باز هم به عنوان انقلابیون یکتاپرست به عرض می رسانیم که به هیچ وجه، تا آن جا که به ما مربوط است، از جنگ و دعوا و اختلافات داخلی استقبال نکرده و نمی کنیم و تا آن جا که انضباطِ آهنینِ تشکیلاتی ما کشش داشته باشد، تلاش خواهیم نمود که هم چون گذشته، ولو به بهای جان خواهران و برادرانمان، تا وقتی راههای مسالمت آمیزِ ابراز عقیده و فعالیت انقلابی، مطلقاً، مسدود نگردیده است، از عکس العملهای خشونت بار و قهرآمیز بپرهیزیم ... با این همه، باز هم تبلیغاتِ سراسر دروغ و یکجانبه برعلیه ما، کماکان و با شدّت هرچه تمام تر، ادامه داشته و دیر نیست تا مدّعی شوند که لابد بمبگذاریهای ضدّانقلابی نیز کار مجاهدین بوده است! گو این که ما ایمان داریم که بنا به همۀ سُنَن الهی و تکاملی، با دروغ حتّی نمی توان آجری را بر روی آجر دیگر بند نمود. از این حیث، در برابر "تکلیفی" که گوشزد فرمودید چه چاره یی جز نوشتن و تقدیم "وصیتنامه ها" باقی می ماند؟ کما این که امروز اوضاع به جایی رسیده که خواهران و برادران نوجوان ما نیز حتّی برای فروش یک نشریه ابتدا "وصیت نامه ها" را می نویسند و آن گاه می روند. امّا، اگر نظر ما را خواسته باشید، به عرض می رسانیم که دردهای ما، اساساً، همان دردهای اقشار بسیار وسیعی از "ملّت" است؛ ملّتی که امروز، بیش از پیش، احساس می کند که به حداقلِ نیازهای مادّی و آرمانهای عقیدتی نیز، که از انقلاب انتظار داشت، دست نیافته است...
 و همۀ اینها نیز، در قدم اوّل، ناشی از این حقیقت تلخ است که درحالی که به قول خود شما، انقلاب را "همه" کرده اند، دستاوردهای آن "انحصارِ" جریان خاصی شده است که سعی دارد با در اختیارگرفتن اکثریتِ قریب به اتّفاقِ ارگانهای تبلیغاتی، همه چیز را به زور تبلیغات مُوجّه جلوه دهد.
 حضرت آیت الله! بنابراین، تقاضای ما این است که "تکلیف" ما و هوادارانمان و مردمی را که فی الواقع از این اوضاع دررنجند، نیز مشخّص فرمایید که:
 ـ وقتی شکوه و شکایتها به جایی راه نمی برند و کمترین تقاضای عادلانۀ مردم و کارگران و دهقانان از انقلاب با برچسب ضدّانقلاب و خانه خرابی (نمونۀ کرج و تهران) و گلوله و حتی بمباران و محاصرۀ اقتصادی (کردستان) مواجه می شود؛
 ـ وقتیکه، در فقدان هرگونه تقصیر، تازه باز هم ما را به مظلوم نمایی متّهم می کنند! و یا به رَغم قریب به یک هزار موردِ مستند و با مدرک، که به دادگستری داده ایم، خودمان به زجر و آزار خودمان متّهم میشویم؛
 ـ وقتیکه، قریب یک سال است به رغم تقاضاهای مکرّر، اجازۀ اجتماع و ابراز عقیده به ما نمی دهند و یا به مختصر بهانه های واهی به توقیف هر آنچه که مطابق میلشان نباشد، می پردازند؛
 ـ وقتیکه، زندانها انباشته می شوند و شکنجه و کشتار، بیامان، ادامه دارد و فی المثل، در همان روز ۷ اردیبهشت پس از غارت درمانگاه مجاهد شهید دکتر احمد طباطبایی (که در جبهههای جنوب به شهادت رسید) هفت تن از برادران کادر پزشکی و هم چنین بیماران ما را در داخل درمانگاه توقیف و قبل از انتقال به زندان در همانجا با کابل سیمی شلّاق می زنند؛
 ـ وقتیکه، چه ما و چه هرکس که مختصر مخالفتی با انحصارطلبی داشته باشد، بی دریغ به عامل صدّام و آمریکا و ضدّانقلاب و... متّهم می شود؛
 ـ وقتی که، بهدنبال تمامی تحریکات، خانه های هوادارانمان غارت و به آتش کشیده می شود...
 بله، مشخّص فرمایید که چه باید بکنیم و آیا جز این است که حتّی وقتی که در دفاع از حقوق محرومان و زحمتکشان میهنمان با اشتیاقِ شهادت به جبهه میرویم نیز، انحصارطلبی و ضدّیت کورِ بیمارگونه، با حکم رسمی، ما را به اتّهام جاسوسی پسمیزند و روانۀ زندانها میکند...
 حضرت آیت الله! شما، به رَغم نِقاهت جسمی، با گروهها و جماعات و افراد مختلف، به طور روزمرّه، دیدار و ملاقات دارید. اکنون اگر سوءتعبیر نشود، ما و کلیۀ هوادارانمان در تهران نیز، که قشری از اقشار ملّت هستیم، بدین وسیله، تقاضا می کنیم تا برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و عرض شکایات و اثبات مطالب فوق الذّکر، بدون هیچ گونه تظاهر و در نهایت آرامش، به حضورتان برسیم. به گمان ما، این می تواند یک رویداد مهمّ تاریخی محسوب شده و ان شاءالله سرآغاز بسیاری تدابیر و تفاهمات ملّی و هرچه بیشتر زنده داشتن امیدِ زندگانی مسالمت آمیز و در نتیجه، نافی تشنّجات داخلی و حتّی زمینه¬ساز اتّحاد عمومی و سراسری برای دفع کامل العیارِ تجاوزِ حکام دیکتاتور و جاه طلب بعثی به حقوق و زندگانی هموطنان ستمزده و رنجدیدۀ ما باشد...» («مجاهد»، شمارۀ ۱۱۹، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 «ذرّه یی در مقابل سیل خروشان»!
 سخنان خمینی در روز ۲۱اردیبهشت۶۰، در «اجتماع علما و روحانیون استانهای آذربایجان شرقی و غربی»، که روزنامۀ کیهان (۲۳ اردیبهشت) آن را زیر عنوان «امام شرایط پذیرفتن مجاهدین خلق را اعلام کرد»، درج کرده است. بخشی از این سخنان را در زیر می خوانید:
 «...به آنهایی که... با قلمهایشان، علاوه بر تفنگهایشان، با ما معارضه دارند، کراراً، گفته ایم و حالا هم می گوییم که ما مادامی که شما تفنگها را درمقابل ملّت کشیده اید، یعنی در مقابل اسلام با اسلحه قیام کرده اید، نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم مجلسی با هم داشته باشیم.
 شما اسلحه ها را زمین بگذارید و به دامن اسلام برگردید، اسلام شما را می پذیرد و اسلام هوادار همۀ شماست. فقط گفتن به این که ما حاضریم و در آن نوشته یی که نوشته اید، درعین حالی که اظهار مظلومیتها، زیاد، کرده اید، لکن، باز ناشیگری کردید و ما را تهدید به قیام مسلّحانه کردید.
 ما چه طور با کسانی که قیام مسلّحانه برضدّ اسلام می خواهند بکنند می توانیم تفاهم کنیم؟
 شما این مطلب و این رویه را ترک کنید و اسلحه ها را تسلیم کنید و اگر می گویید ما به قانون در عین حالی که رأی نداده ایم لکن سر به او می سپاریم و قبول داریم آن را، با قانون شما عمل کنید و قیام برضدّ دولت، که برخلاف قانون است و قیام مسلّحانه، که برضدّ قانون است و دارای اسلحه که برضدّ قوانین کشور است، به اینها عمل کنید ما هم با شما بهتر از آن طوری که شما بخواهید عمل میکنیم.
 ما ... همه منحرفین را میل داریم که به اسلامیت برگردند... شما به قوانین اسلام سر بگذارید، گردن فرود بیاورید، کشور اسلامی ما همۀ شما را می پذیرد و من هم که یک طلبه هستم حاضرم نه در یک جلسه، در دهها جلسه با شما بنشینم و صحبت کنم، لکن، من چه کنم که شما اسلحه را در دست گرفته اید و می خواهید ما را گول بزنید. برگردید و به دامن ملت بیایید و اسلحه ها را تحویل بدهید و اِذعان کنید به این که ما خلاف کردیم... دَعوی این را نکنید که ما از اوّل تا حالا، همیشه، طرفدار اسلام، طرفدار مردم بودیم... برای این که پذیرفته از شما نیست...
 من اگر در هزار احتمال، یک احتمال می دادم که شما دست برمیدارید از آن کارهایی که می خواهید انجام بدهید، حاضر بودم که با شما تفاهم کنم و من پیش شما بیایم. لازم نبود شما پیش من بیایید.
 حالا هم بهموجب احکام اسلام نصیحت به شما میکنم. شما در مقابل این سیل خروشانِ ملّت نمیتوانید کاری انجام بدهید. شما اگر یک وقت ملّت قیام کند مثل یک ذرّه یی درمقابل سیل خروشان هستید.
 برگردید به دامن اسلام. بیایید آن چیزی را که دیگران میخواهند بهشما بدهند و وعدۀ آن را به شما میدهند، در اسلام برای شما مهیاست. شما دست بردارید از قیام مسلّحانه و آن چیزهایی را که به غارت برده¬ اید از بیت المالِ مسلمین، برگردانید و با مسلمین دیگر با هم باشید، شما معزّز و محترم هستید. لکن، مادامی که اسلحه در دست شماست و... تهدید به قیام میکنید، ما نمی توانیم از شما این طور مسائل را قبول کنیم...»

 «خطری که اساس جمهوری اسلامی را تهدید میکند»!
 خمینی، یک سال پس از سخنرانی مسعود رجوی در امجدیه، در روز ۲۸خرداد۶۰، به مناسبت مراسم میلاد امام زمان (نیمۀ شعبان)، که در «ورزشگاه شهید شیرودی» (امجدیه) برگزارشد و در آن «فرماندهان ارتش، وزیر کشور و گروهی از نمایندگان مجلس» حضورداشتند، پیامی فرستاد که پسرش احمد آن را قرائت کرد. پیام او، از ابتدا تا انتها، برای بسیج و برانگیختن «امّت حزب الله» برای رودررویی با «منافقان» است. او از آنها «متواضعانه» می خواهد که در «صحنه» حاضر باشند و نوید میدهد که «امروز و روزهای آینده روز شکستِ جریانِ دشمنان قسم خوردۀ اسلام است؛ روز شکست جریانی است که به اسلام معتقد نیست ...؛ روز شکست جریانی است که همیشه قلب مرا می آزارد؛ روز شکست جریانی است که بسیار خطرناکتر از تمامی جنایتها و خیانتهای رژیم پهلوی در طول حکومت ننگینشان بود؛ روز شکست جریانی است انحرافی که حضور به موقع شما پایه های آن را لرزاند و فروریخت...
 دوستان عزیزم، به هوش باشید که ایران در آستانۀ به ثمررسیدن انقلاب اصیل شماست؛ آگاه باشید که خط منفور ضدّ اسلام و غرب در حال شکست کامل است... خمینی دست یکایک شما را می بوسد و... یکایک شما را رهبر خودش می داند... من خوب درک می کنم که حضور شما در این روزهای حسّاس به چه معنایی است و به امید پیروزی نهایی شما بر دشمنانتان، روزشماری می کنم... من نزدیک به یک سال است که صلاح نمی دیدم آن چه را می دانم برای ملت شرح دهم، چرا تا آرامش کشور حفظ شود... تا احساس کردم دیگر مسأله از این حرفها گذشته است و خطر، اساس جمهوری اسلامی را... تهدید می کند، دیگر تاب نیاوردم... شما خوب می دانید که منافقین که امروز به عنوان طرفداران پر و پا قرص بعضیها (منظورش بنیصدر است) اطراف آنها را گرفته اند و به بهانۀ طرفداری از آنان، دست به انفجار و درگیری مسلّحانه می زنند و هر روز در گوشه یی تشنّج می آفرینند؛ همانها بودند که از روز اول پیروزی انقلاب، شعار انحلال ارتش را سرمی دادند. من با قدرتِ ملّت دلاور، مقابل ضدانقلاب، که تصمیم گرفته است بعضی افراد را بهانه قرارداده و علیه شما هر روز دست به اغتشاش بزند، خواهم ایستاد...
 شما مردم عزیز، هوشیار باشید... و به انتظار حکم خدا باشید... و با حضور دائمی خود کیدِ هرج و مرج طلبان را خنثی کنید و بدانید که گناهی بزرگتر از این نیست که ... دربرابر ضدّ خدا و ضدّ مردم ساکت باشید و پاداشی بالاتر از حضورتان درمقابل ضدّ انقلاب نمیباشد...» (کیهان، ۳۰خرداد ۱۳۶۰).
 
 اشتباه خمینی
 خمینی که میپنداشت نابودکردن مجاهدین، که در نگاه او چندان وزنی نداشتند، به سادگی قابل حصول است، در همین پیام ۲۸خرداد به «امّت همیشه در صحنه»، شکست نزدیک مجاهدین را نوید می دهد: «...امروز و روزهای آینده روز شکستِ جریانِ دشمنان قسم خوردۀ اسلام است... روز شکست جریانی است که همیشه قلب مرا میآزارد...».
 شاید خمینی سیاست مسالمت جویانۀ توأم با صبر و مدارایی را که مجاهدین از آغاز روی کارآمدن او در پیش گرفته بودند، ناشی از بیم آنها از نابودشدن، درصورت درافتادن با رژیم می دانست و می پنداشت که اگر به شیوۀ یورشهای وحشیانه یی که تا کنون در قبال مجاهدین داشت و آنها هرگز مقابله به مثل نکردند، این بار نیز در برابر هجوم «امّت حزب الله»، به همان شیوه عمل خواهند کرد و به سادگی از فضای سیاسی ایران جارو خواهند شد.
 او بارها در تهدیدها و رَجَزخوانیهایش مجاهدین را از جاکن شدنِ سیل خروشان «امّت همیشه در صحنه» بیم داده بود. ازجمله در سخنرانیش در روز ۲۱اردیبهشت ۱۳۶۰، که مجاهدین را «ذرّه یی در مقابل سیل خروشان»! توصیف کرده بود که لحظه یی دربرابر این سیل بنیان¬کن تاب ماندن ندارند و گفته بود: «شما در مقابل این سیل خروشان ملّت نمی توانید کاری انجام بدهید. شما اگر یک وقت ملّت قیام کند مثل یک ذرّه یی درمقابل سیل خروشان هستید» (کیهان، ۲۳ اردیبهشت۶۰).
 به هرحال، در زیر عمّامه خمینی هرچه که بود، مسلّماً، این نبود که نمی تواند به سادگی مجاهدین را ازمیان بردارد و «امروز و روزهای آینده»، «شکست جریانی» را که «همیشه قلب» او را «می آزارد» به چشم نبیند.

 تظاهرات مسالمتآمیز ۳۰خرداد به خون کشیده شد
 «...هموطنان عزیز، مردم قهرمان تهران،
 باردیگر در آخرین قدمهای سُلطۀ اختناق مطلق، همزمان با برکناری رئیس جمهور دکتر بنیصدر، دیو خون آشامِ استبداد افسار گسیخت و راهپیمایی آرام و مسالمت آمیز صدها هزار تن از مردم قهرمان تهران را به خاک و خون کشید و بدین ترتیب، عصر روز گذشته ۳۰خردادماه سال جاری باردیگر فجایع ۱۵خرداد سال ۴۲ و ۱۷شهریور سال ۵۷، به طریقی دیگر، تکرار شد و مزدوران رسمی و غیررسمی ارتجاع، رودرروی صفوف مردم ... رگبار گشودند...
 برخلاف تبلیغات ارتجاعی، این راهپیمایی تاریخی، که از ساعت ۴ بعد از ظهر [روز ۳۰خرداد] از تقاطع مصدّق ـ انقلاب به سمت خیابان طالقانی آغاز شده بود، کاملاً مسالمت آمیز و بدون هیچ گونه قصد درگیری، حتی تمامی ضَرب و شَتمها و بارانهای گلوله و گاز اشک آور را تحمّل نموده و قصد آن داشت تا با حضور دربرابر مجلس، اراده و رأی اکثریت ملت ایران را اعلام دارد. لکن، از آن جا که مدتهاست هرگونه راهپیمایی و تظاهر و حضور در برابر مجلس در انحصار مرتجعین است، و ارتجاع حاکم خود نیز از اجتماع و راهپیمایی نزدیک به پانصد هزارتن از مردم تهران مبهوت شده و کاخ تبلیغات بی پایه اش را در معرض فروریختن می دید، سرانجام در میدان فردوسی راهی جز تکرار همان مضمون ۱۵خرداد و ۱۷شهریور را نیافت... اینجاست که ما هشدار می دهیم... اگرچه امروز دستگاههای تبلیغاتی شما، به رسم طاغوت می تواند هر دروغ و فضیحتی را به هم ببافد؛ اگرچه امروز باز هم با این تبلیغات، در تدارک کشتارها، شکنجه ها و دیکتاتوری به مراتب وحشیانه ترید، امّا، فردا با جنبش خلق و عقوبت خالق چه خواهید کرد؟ ...اگر خونبهای آزادی و تداوم انقلاب رهایی بخش ضدّامپریالیستی و اسلامی ما، باز هم شهدای بیشتر، شکنجه ها و زندانهای لبریزتر است، مجاهدین خلق ایران به مثابه پیشتازان راستین انقلابی و مکتبی، که طی ۱۶ سال گذشته بارها آزمایش داده اند، با طیبِ خاطر، به منظور جلب رضای خلق و خالق از این سرنوشت شکوهمند استقبال می کنند...» («مجاهد» شمارۀ ۱۲۷، ۲تیرماه ۱۳۶۰).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گلوله در برابر گلوله
 از روز ۳۰خرداد ۱۳۶۰، کشتار مجاهدین، به نحو وحشیانه یی آغاز شد. خمینی به این گمان بود که در همان نخستین یورشها مجاهدین را از میدان به ¬درخواهدبرد و دمار از روزگارشان درخواهد آورد. امّا، واقعیت چیز دیگری را رقم زد.
 خمینی آن روزی که مسعود رجوی فریاد خشماهنگ خود را بلندکرد و گفت: «وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ بدهیم»، سخنش را به پشیزی نخرید و به آن بهایی نداد. امّا وقتی راهِ قهر و دشمنکامی را بازگشود و بر طبل جنگ کوبید، مجاهدین در «پاسخِ گلوله با گلوله» لحظه یی تردید نکردند، چرا که اگر دیر می جنبیدند، به کلّی از صحنۀ سیاسی حذف می شدند».
 «...تا این تاریخ،‌ خمینی توانسته بود بسیاری مخالفین را یا شقّه و وادار به تسلیم سازد و یا از دور خارج کند. بارها از اطرافیانش شنیده شده بود که در رابطه با تصفیه یا سرکوب هر یک از نیروها یا شخصیتهای مخالف می‌گفتند:‌ "آقا… بیست دقیقه صحبت می ‌کند… قضیه تمام است!" و راستی هم تا کنون در بسیاری موارد، وقتی امامِ چماقداران توپ و تَشَر می ‌آمد و علیه شخصیت یا نیرویی بسیج می ‌نمود… مسأله بالاخره، به سادگی ... فیصله می‌یافت! امّا این‌بار… عنصر موحّد مجاهد، این انقلابی و پیشتاز مردمی،‌ به اثبات رساند که در برابر حقانیت و قوّت اراده و آمادگی فدا و قربانی، "نه در ۲۰دقیقه که در ۲۰سال نیز، آقا و تمامی دار و دسته‌ اش نیز، هیچ غلطی نمی ‌تواند بکند!" آخر آقا، ‌تا وقتی "آقا"ست که پایش را از گلیم خودش بیشتر دراز نکند و الّا آن دست و پای نامبارکی را که به گلیم خلق دراز شود، بی‌محابا، ریشه‌ کن خواهیم نمود...» (مصاحبۀ مجلۀ «ایرانشهر» با مسعود رجوی، ۱۸دیماه ۱۳۶۰).
 از فردای روزی که خمینی کمر به نابودی کامل مجاهدین بست، آنها نیز به دفاع، قامت برافراشتند و جانمایه و هستی و خانمانشان را پشتوانۀ این راه خونبار کردند و در این تصمیم که ممکن بود به بهای نابودی کلّ سازمان مجاهدین بینجامد، لحظه یی تردید نکردند.
 
 سیلی جانانه
 دو ماه و نیم پس از قیام مسلّحانه یی که از فردای به خون کشیده شدن تظاهرات مسالمت آمیز پانصدهزار نفر از اعضا و هواداران مجاهدین در روز ۳۰خرداد۶۰، آغاز شد، رژیم خمینی در رویارویی با مجاهدینِ جان برکف، تاب و توان از کف داد و رعشۀ مرگ بندبند وجودش را فراگرفت.
 موسوی تبریزی، دادستان جنایتکار خمینی، در مصاحبه یی که در ماهنامۀ «چشم انداز» (شمارۀ ۲۲، مهر و آبان ۱۳۸۲) به چاپ رسید ـ به آشفته حالی نظام ولایت در تابستان ۶۰ اشاراتی دارد، که گوشه یی از آن را در زیر می خوانید:
 «... روز دوّمی که من دادستان شده بودم، در نخست وزیری جلسه داشتیم، نخست وزیر هم مهدوی کنی بود و رئیس جمهور هم نداشتیم [محمدعلی رجائی، رئیس جمهور و محمدجواد باهنر، نخست وزیر خمینی و دبیرکل حزب جمهوری اسلامی، در روز ۸شهریور۶۰، در اثر انفجار یک بمب در دفتر نخست وزیری رژیم در تهران کشته شده بودند]... آقای هاشمی رفسنجانی هم آن روزها در خارج کشور ـ شاید کره ـ بود.
 در آن جلسه آقایان موسوی اردبیلی، مهدوی کنی، محسن رضائی، به عنوان فرمانده سپاه، بهزاد نبوی به عنوان مشاور، من به عنوان دادستان و چندنفر دیگر حضور داشتند.
 آقای مهدوی کنی گفت: حالا دیگر مشکل می توانیم با اینها (=مجاهدین) برخورد کنیم. ایشان پیشنهاد کرد به واسطۀ آقای طاهر احمدزاده با آقای رجوی صحبت بشود، بلکه راضی بشوند تا مذاکره و گفت و گو کنیم. حتی اینها در بعضی پستها قرار داده بشوند تا این غائله ختم بشود.
 آقای اردبیلی گفت: آقای مهدوی! من تا شش ماه پیش با این حرف شما موافق بودم که ما اینها را بیاوریم، صحبت کنیم، دعوت کنیم و حتی پست هم بدهیم، ولی حالا با این همه کشتارها و ترورها که انجام داده اند، نمی شود این کار را کرد... اگر اینها را سرکار بیاوریم به مردم چه بگوییم؟ من هم گفتم: با این وضع نمی توانیم این مجوّز را بدهیم».
 وقتی گفتگوها به نتیجه یی نرسید، از خمینی کمک خواستند و خمینی فرمان داد که برای کشتار و نابودی تمامی مجاهدین «برنامه ریزی» کنند.

 «قساوت مافوق تصوّر»
 موسوی تبریزی، «دادستان کل انقلاب» و محمدی گیلانی، «حاکم شرع خمینی در محکمه های تهران»، از این «برنامه ریزی» خمینی فرموده یکی دو هفته بعد پرده برداشتند و در کیهان ۲۹شهریور ۱۳۶۰ منعکس شد:
 موسوی تبریزی: «اگر اینها (=مجاهدین) را دستگیر کردند، دیگر معطّل این نخواهند شد که چندین ماه اینها بخورند و بخوابند و بیت المال مصرف کنند. اینها محاکمه شان توی خیابان است. کشتن اینها واجب است نه جایز… هر کس در برابر این نظام و امام عادل مسلمین (منظورش خمینی است) بایستد، کشتن او واجب است. اسیرش را باید کشت و زخمیش را زخمی‌تر کرد که کشته شود… هرکس از اطاعت امام عادل (یعنی خمینی) خارج شود و در برابر نظام بایستد حکمش اعدام است.» (کیهان، ۲۹شهریور۶۰).
 ـ محمدی گیلانی: «...محارب بعد از دستگیری توبه اش پذیرفته نیست... اسلام (=اسم مستعار خمینی) اجازه می دهد که اینها را که در خیابان تظاهرات مسلّحانه می کنند، دستگیر شوند، در کنار دیوار همان جا آنها را با گلوله بزنند. اسلام اجازه نمی دهد که بدن مجروح این گونه افراد "باغی" به بیمارستان برده شود بلکه باید تمام کش شوند. اسلام اجازه می دهد حتی اگر زیر تعزیر (=شکنجه)، آنها جان هم بدهند کسی ضامن نیست، که عین فتوای امام است».
 رفسنجانی، رئیس مجلس رژیم هم، کمتر از دو هفته بعد، گشاده دستیش را در اِعمال این «قساوت مافوق تصوّر» اعلام کرد: «…برطبق فرامین الهی (!) ‌۴ حکم بر اینها (=مجاهدین) لازم‌الاجراست:
 ۱ـ ‌کشته شوند؛ ۲ـ‌ به‌دار کشیده شوند؛ ۳ـ ‌دست و پایشان قطع شود؛ ۴ـ‌ اینها از جامعه جدا شوند…
 اگر آن روز ـ منظورم اوایل انقلاب است ـ ۲۰۰نفر از اینها را می‌گرفتیم و اعدامشان می‌کردیم، امروز این‌قدر نمی‌شدند. امروز اگر با قاطعیت در مقابل این گروهکهای مسلّح منافق... نایستیم، سه سال دیگر به جای ۱۰۰۰ اعدام، باید چندین هزار نفر را اعدام بکنیم…» (اطلاعات، ۱۱مهر۶۰).
 میرحسین موسوی: «یکی از احکام جمهوری اسلامی... این است که هرکس دربرابر این نظامِ عدل اسلامی بایستد، باید کشته شود و زخمی آنان باید زخمی تر شوند تا بمیرند» (کیهان، ۲۹شهریور۱۳۶۰).
 البته، روشن است که مسئول مستقیم کشتارها خودِ خمینی بود و این مهرههای سرکوبگر، دستچین شدۀ شخص او بودند، و او بود که فرمان کشتار میداد و این قاتلانِ فرزندان پاکباز مردم را زیر بال و پر میگرفت و آنها را به چنین سنگدلیهایی فرامی خواند.
 این «قساوت مافوق تصوّرِ» «برنامه ریزی» خمینی و تبغ به دستان سفّاکش، در کشتار ۵مهر۱۳۶۰ و قتل عام تابستان ۶۷، به روشن ترین وجه خود را نشان داد؛ کشتارهایی که بی وقفه ادامه یافت و در تک تک آن «قساوتهای مافوق تصوّر» دستان خون آلود «اصلاح طلب و اصولگرا» و همۀ همدستان داخلی و خارجی رزیم سفّاک ولایت فقیه، کاملاً، پیداست.

«خون جاری دوران»
 از ۳۰خرداد ۶۰ تا امروز، خمینی و میراثداران مفلوکش جز به کشتار مجاهدین و نابودی آنان اندیشه یی در سر نپروردند و تا توانستند در این راه خونبار پیش تاختند. در مرداد و شهریور ۶۷ بیش از ۳۰هزار تن از یلان پاکباز و از جان گذشته مجاهدین را در زندانها، به وحشیانه ترین شیوۀ ممکن، به شهادت رساندند.
 بمبارانهای ویرانگر قرارگاههای ارتش آزادیبخش ملّی توسط نیروهای چندملیّتی، به خواست رژیم آخوندی، در دو یورش خونبار اسفند ۱۳۶۹ و فروردین ۱۳۸۲، همدستی دولت فرانسه با رژیم تروریست پرور آخوندی در فاجعۀ ۱۷ژوئن ۲۰۰۳، کشتارهای ۶و ۷و ۸مرداد ۱۳۸۸ و فروردین ۱۳۹۰، توطئۀ جابه جایی از اشرف به زندان لیبرتی توسط دولت دست نشاندۀ آخوندی در عراق، برای نابودکردن یکپارچه سنگر پولادینِ «یَل مجاهدین»، کشتار ۵۲تن از یلان پاکباز مجاهد در شهریور۹۲ در اشرف، لیست گذاریهای تروریستی سازمان مجاهدین توسّط آمریکا و اروپا و... و دهها و صدها راهبند و مانع تراشیهای نابودکننده، همه و همه برای ازمیان بردن تشکیلات مجاهدین، در راستای بقای رژیم مردمکش و تروریست پرور آخوندی و گشاده ترشدن راه چپاول سرمایه های ملی و دار و ندار مردمی بود، که یاور و پشتیبانی جز این فرزندان رزمنده و پاکبازشان برای رهایی از چنگال اهریمن ایران خوار ندارند.
 امّا، همۀ این کشتارها و شکنجه ها و سرکوبیهای طاقت سوز و بمبارانها و لیست گذاریها و ... نه تنها این «یَل» و «تن واحدِ» رویینه تن را از پای و پویه نینداخت و به زانوننشاند و رؤیای «پنبه دانه»یی امام اهریمن خوی جنایت پیشگان به تحقّق نپیوست، بلکه هر روز بر صلابت و قدرت و پاکبازی و پایداریش افزود و آن را تواناتر و شکست ناپذیرتر ساخت:
«هر چه تبر زدی به من، زخم نشد، جوانه شد/
 بغض وداع با شهید، آه نشد، ترانه شد
خون "یَلان اشرفی"، در رگ غیرت وطن/
 از خم کوچه ها گذشت، سیل شد و روانه شد
 هر چه به کینه تاختی، تا بکشی تو نام را/
 نام و نشان "اشرفی"، زمزمۀ زمانه شد».
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشورا، سرحلقۀ وصل
 مریم رجوی، عاشورای حسینی، ۱۹شهریور ۱۳۹۸:
«سلام بر تو، ای شورشگر بزرگ تاریخ، ای روح عصیان و ناآرامی در هر زمانه یی؛
سلام بر تو، ای پیشوای تاریخی ما؛ ای الهام بخش ما برای مقاومت به هر قیمت؛ ای راهنما و انگیزانندۀ سرکوب شدگان برای واژگونی کاخ استبداد و دین فروشی؛
آرمان سرخفام ما را تو بنیان گذاشتی؛ استراتژی ما را، که گوهر آن پرداختِ بی چشمداشت است، تو پی¬ریزی کرده ای؛ راه و رسم ما را، که صداقت و فداست، تو ترسیم کرده ای!
 تاریخچۀ مجاهدین؛ از روز شهادت بنیانگذارانشان تا روز اشرف و موسی و قتل عام زندانیانمان، تا فرازهای خونبار پایداری اشرف و لیبرتی، همه چشمه سارهایی است که از عاشورای تو جوشیده است.
 ـ همین خون جاری دوران است که در سیلابی خروشان کاخ عنکبوتی ولایت فقیه را در هم می کوبد».


 ***
 همین «خون جاری دوران» در عاشورای ۶دیماه ۱۳۸۸، در «سیلابی خروشان» برای در هم کوبیدن «کاخ عنکبوتی ولایت فقیه»، تازنده و غرّان و موج در موج، توفان به پا کرده بود. در آن روز در تهران، «نیروهای ضدّ شورش»، «پلیس»، «انتظامی»، «لباس شخصیِ» یزید دوران ـ خامنه ای ـ در وحشت از خیزش عاشوراییِ مردمِ به پاخاسته، سلاح بر کف، همه جا را در اشغال خود گرفته بودند.
 گزارش یکی از شاهدان صحنه های سرکوب: «"کربلا"ی تهران چیزی نیست که به این زودی از خاطره ها برود و بتوان آن چه را در این روز رخ داد، تحریف کرد. هنوز همۀ شاهدان عینی این حادثۀ تلخ حضور دازند؛ آنان که شاهدی بودند بر مظلومیّت مردمی که زیر مشت و لگدِ شانزده هزار نیروی انتظامی و اطّلاعاتی، خونین شدند؛ هنوز خانوادۀ داغدار مصطفی و شبنم و امیر و سیدعلی و… هر روز در راهروهای دادگستری تهران می روند تا شاید نشانی بیابند از قاتلانی که توانستند به پشتوانۀ قدرت... خون بی گناهان را بر زمین بریزند...».
 «شاهد» با اشاره به «استقرار نیروی هزار نفرۀ پلیس ضدّشورش در اطراف میدان امام حسین و ضرب و شَتم مردم» می نویسد: «پلیس کلیۀ مبادیِ ورودی ایستگاههای مترو را بسته بود و حتی مسافران را بازرسی بدنی می کرد. مردم که آرام و عزادار با بیرقهایی که نام "حسین" بر آنها بود، از سمت میدان امام حسین به سوی [میدان] انقلاب می رفتند. به پل چوبی نرسیده بودند که نیروهای انتظامی با خشونت مانع از ادامۀ مسیر شدند. نیروهای ضدّشورش شروع به زدن مردم کردند... شیشۀ ماشینها و مغازه ها را شکستند. همه، "باتوم" در دستشان بود، می زدند و رحم نمی کردند. عدّه یی را هم بازداشت کردند و به ماشینهایشان بردند. چهارراه کالج از شب قبل تصرّف شده بود. لباس شخصیها همه جا را گرفته بودند. مردم از هر طرف تحت فشار بودند. مأموران با "باتوم" به ماشینهایی می کوبیدند که در ترافیکِ خیابانهای تهران، نه راه پس داشتند نه راه پیش. مردم در اتوبوسها و پیاده¬روها فقط شعار "حسین، حسین" می دادند. وقتی حمله بیشتر شد مردم تکبیر سردادند و یاریِ خدایشان را طلب می کردند. فریاد "الله اکبر"شان پیوند می خورد با فحش و ناسزایی که مأموران نثار عزاداران حسین می کردند.
 مردم شعار می دادند: "هیهات مِن الذِّله". در داستانها خوانده بودند که این، فریاد امامشان بود آن گاه که بارانِ نیزه بر سر یارانش فرو می بارید در صحرای کربلا. "ابوالفضل علمدار، دیکتاتور را برش دار"، "این ماه، ماه خونه، یزید سرنگونه"... مردم در روز عاشورا... شعار می دادند که "...به آخرش رسیده" [خامنه ای یزیده، به آخرش رسیده] و "چون قاتل است... باطل شده است" [خامنه ای قاتله ـ ولایتش باطله]، چون به چشم خود دیده بودند عزیزانشان در برابر دیدگانشان نقش بر زمین می شوند و ماشین نیروهای نظامی از روی پیکرشان رد می شود.
 مردم در روز عاشورا تکلیف خود را با ظالمان روشن کرده بودند. [شعار] "یا حجّت بن الحسن ـ ریشه ظلم را بکن"، نشان از باور عمیق مردمی بود که اسلام را برای کشور خود برگزیده بودند و می دانستند که "تجاوز توی زندان ـ نبوده توی قرآن"؛ آنها می دانستند... در هیچ مکتبی در روز عاشورا سیاهپوشان امام حسین را کسی به خون نمی کشد؛ مردم در هیأتهای محرّم شنیده بودند که زینب سلام الله را هم به کاخ یزید بردند و او توانست پیام آور خون شهیدانی باشد که در کربلا به زمین ریخته شده بود. در نظامی که ولایتش را به زور سرنیزه به مردم تحمیل می کند، حتّی عاجز است که شهامت یزید را داشته باشد و شنوای پیام آوران صحنه کربلا باشد. لیلای جوان باید به زندان رود، چون فقط شاهدی بوده است به ظلمی که بر امیر رفت، وقتی به چشمش دید این ماشین نیروی انتظامی است که از روی جسد بی جان امیر بارها رد می شود...
 بازماندگان میلیونی و شاهدان ناظر بر "کربلای ایران" را حتّی نگذاشتند داستان مظلومیّت خود را به کسی بازگویند... ننگ عاشورای ۱۳۸۸ چیزی نیست که به این زودی از خاطر کسی پاک شود... و روز داوری... نزدیک است» (تارنمای «کلمه»، مقالۀ «ادامۀ دروغ پردازیها در بارۀ عاشورای ۸۸، نسیم بهشتی، ۱۷ دی ۱۳۹۰).

 «سرخ» حسینی ـ «سبز» یزیدی
 در عاشورای حسینی ۶دیماه ۸۸، مردم به جان آمده از بیداد و چپاول، در میدانِ خیزشها، میداندار شدند و راهشان را از راه سبزپوشانی که به ننگ تسلیم با یزید زمان ـ خامنه ای ـ تن داده بودند، جداکردند و شعارهای کوبنده شان، همه، علیه یزید زمان ـ خامنه ای ـ بود: «کشته ندادیم که سازش کنیم ـ رهبر قاتل رو ستایش کنیم»/ «تجاوز، جنایت ـ مرگ بر این ولایت» / «ما اهل کوفه نیستیم ـ پشت یزید بایستیم» / «خامنه ای حیا کن ـ سلطنتو رها کن» / «ملّت نمی خواهد ولی ـ ملّاعمر، ملّاعلی».
میرحسین موسوی، سه روز پس از قیام عاشورای ۸۸، در «بیانیۀ شمارۀ ۱۷»اش راه «سبزِ» یزیدی خود را از هرگونه نزدیکی به «سرخِ» ساختارشکن «عاشورایی» جداکرد و نوشت: «... برای مراسم عاشورای حسینی، علیرغم درخواستهای فراوان، نه جناب حجّت الاسلام و المسلمین کرّوبی اطّلاعیه دادند و نه حجّت الاسلام و المسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم»، امّا «عزاداران حسینی»، «در میان توفانی از تهدیدها و تبلیغات و تکفیرها و اهانتها»... «روانۀ میدانها و مسیرهایی شدند که خود انتخاب کرده بودند. این بار نیز چون دفعات گذشته، با اَعمال تحریک آمیز مواجه شدند؛ خشونتهای غیرقابل باور چون زیرکردن راهپیمانان. تیراندازی نیروهای لباس شخصی... فاجعه یی را آفرید که اثرات آن به این زودی از صحنۀ سیاسی کشورمان رخت برنخواهد بست. مشاهدۀ فیلمهای تکان¬دهندۀ عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات، جاهایی به سمت افراطِ غیرقابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پلها و بلندیها، تیراندازیها و آدم زیرکردنها و ترورهاست... جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیریها و دیگرِ تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان، اشتباهات گذشته را، این بار در وسعت بیشتر، تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست اِرعاب، تنها، راه حلّ است...»
موسوی با همۀ اِشرافش بر عمق جنایت و بیدادگری قدّاره بندان یزید زمان ـ خامنه ای ـ بر مردم سوگوار و ستمدیدۀ دادخواه شهیدان، بر همۀ این گونه جنایتها چشم می بندد و در هراس از سرنگونیِ نظامِ «یزیدیِ» پاگرفته بر ظلم و بیداد و چپاول، خواهان نابودی پاکبازترین رهروان سردار جاودان عاشورا می شود. موسوی در همین بیانیه، کینۀ دیرمان امام دجّالش ـ خمینی ـ را نسبت به مجاهدین، از پرده بیرون کشید و در جواب سخنگویان دربار ولایت، که اعلام کرده بودند او در اوایل پیروزی انقلاب ۵۷، هوادار مجاهدین بوده است، نوشت: «من به عنوان یک دلسوز می گویم "منافقین" با خیانتها و جنایتهای خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی، آنها را زنده نکنید». سپس، خود و «جنبش سبز»ش را «وفادار به قانون اساسیِ» همین نظام جنایت پیشگان شمرد و «نهاد بزرگ و تأثیرگذاری چون سپاه» (پاسداران) را ستود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لشکر «یزید» در عاشورای ۸۸
«سردار» پاسدار حسین همدانی، «فرمانده ارشد سپاه پاسداران» در عاشورای ۱۳۸۸، فرمانده «سپاه محمّد رسول الله» تهران بود که «اراذل و اوباش» تحت فرمان او، در کشتار زبانزد شدند. روایت خود این «جلّادِ به خون تشنه» از هنرنمایی هایش در کشتار و سرکوب مردم سوگوار عاشورای ۱۳۸۸ در تهران: «... در فتنۀ ۷۸ بنده جانشین نیروی مقاومت بسیج بودم و تجربۀ آن حوادث را داشتم. این تجربه به من کمک می¬کرد. یک سابقه¬یی در دو دوره در تهران داشتم در سالهای ۶۰ و ۶۱ در تشکیل لشکر حضرت رسول (ص)، در سال ۸۲ هم فرمانده لشکر تهران بودم. لذا، کاملاً تهران را می¬شناختم و برآورد خوب اطلاعاتی از منطقه داشتم. شناخت خوبی نسبت به جغرافیای انسانی و زمینی و شرایط اقتصادی و فرهنگی تهران داشتم. اِشراف خوبی نسبت به احزاب و گروهها داشتم و آنها را در قرارگاه ثارالله به دقّت بررسی کرده بودیم. کار اطلاعاتی، که از پیش در قرارگاه ثارالله انجام داده بودیم، جواب داد... همۀ فرماندهان پایگاههای بسیج را در دو تجمّع بزرگ جمع کردم و به همه مأموریت دادم. از همه خواستم تا سازماندهی خود را حفظ کنند و امنیّت محلّۀ خود را تأمین کنند... وقتی ‌که جلسۀ "شورای تأمین استان تهران" در شب عاشورا برگزار شد، همۀ برآورد‌ها این بود که فردا تهران آرام خواهد بود. برآورد من این بود که روز عاشورا اتّفاقاتی در پیش خواهد بود. به همین خاطر دو بارِ دیگر درخواست جلسۀ فوق العاده دادیم و جلسه تشکیل شد و آماده‌ باش اعلام کردیم. همهٔ سینماهای تهران را اجاره کردم. تمام مدارس و حسینیّه‌ ها را در اختیار گرفتیم. بچه‌ ها با لباس مشکی در میدان حضور داشتند. نزدیک به ۳۰ هیأت را هم، که با من مرتبط بودند، آماده کردیم و گفتم دسته‌ ها را به سمت میدان دانشگاه بیاورید... ۵ هزار نفر از کسانی که در آشوب‌ها حضور داشتند ولی در احزاب و جریانات سیاسی حضور نداشتند، بلکه از "اَشرار و اَراذل" بودند را شناسایی و در منزلشان کنترل می‌کردیم... بعد این‌ها را عضو سه گردان کردم. بعداً این سه گردان نشان دادند که اگر بخواهیم "مجاهد" تربیت کنیم باید چنین افرادی که با "تیغ و قَمه" سر و کار دارند را پای کار بیاوریم... در روز عاشورا همین سه گردان غائله را جمع کردند» (به نقل از «میزان» و خبرگزاری «دانشجو»، ۱۸مهر۱۳۹۴).
 این ۵هزار نفر از «اَشرار و اَراذلِ» باتون و چماق و قدّاره به دست، به همراه ۴۵ هزار بسیجی، همدوش با دهها هزار نیروی انتظامی و لباس شخصیِ آماده به سرکوب و کشتار، آن چنان دماری از روزگار عزاداران حسینی برآوردند که در هیچ سوگواری عاشورای حسینی سابقه نداشته است.

«جنس» براندازان عاشورای ۸۸
 کاظم جلالی، سخنگوى کمیسیون امنیت مجلس ارتجاع: «معاندان، دشمنان انقلاب و "منافقان"(=مجاهدین)، در روز عاشورا براى ایجاد اغتشاش و آشوب در خیابانها حضور داشتند... "جنس" کسانى که در روز عاشورا براى ایجاد اغتشاش و آشوب در خیابانها حضور داشتند، کاملاً نشان مى ‌داد که از دشمنان این [نظام]، "منافقان" و افرادى هستند که حِقد (=کینه) تاریخى نسبت به این انقلاب و نظام دارند، از این‌رو در تجمّعات روز عاشورا شرکت کردند». (خبرگزاری فارس، ۲۱ دی۸۸).
ـ پاسدار رحیم صفوی، سرکردۀ پیشین سپاه پاسداران، ۲۶دی۱۳۸۸: «گروه براندازى، که به هیچ چیز مثل قانون اساسى، ولایتفقیه و هیچ‌ یک از بخشهاى ایران اسلامى اعتقادى نداشتند، وارد صحنه اغتشاشات شدند… این گروه کسانى بودند که عکس امام… را پاره کردند و… تخریبهاى وسیعى در سطح شهرها ایجاد کردند و رفتارشان ساختارشکن و تنش‌ آفرین بود ...»
 ـ خبرگزاری «ایسنا»، ۸دی۸۸: آخوند احمد خاتمی، نایب رئیس خبرگان ارتجاع: «در فتنه ۸۸ قصّه، قصّۀ براندازی نظام ولایی بود».
 ـ سایت «تابناک»، ۸دی۸۸: «حدّاد عادل، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس رژیم: «فتنه‌گران تصوّر می‌کردند که باید برای براندازی نظام حوادثی که قبل از انقلاب رخ داده را تکرار کنند، بر همین اساس برای تکرار تظاهرات مردمی در تاسوعا و عاشورای ۵۷، اغتشاش عاشورای ۸۸ را به راه انداختند».
 ـ کیهان، ۱۵ اسفند۸۸: «تاکتیک دشمن برای تسخیر دانشگاه»: «... از مشخّصات بارز اغتشاشاتِ جریانهاى معاندِ انقلاب اسلامى، الگوگیرى مستمر از سرودها و شعارهاى گروهک خونریز "منافقین" است که از طریق ماهواره پخش مى گردد و ما شاهد سردادن شعارهایى نظیر "ما زن و مرد جنگیم ـ بجنگ تا بجنگیم"، در برخى تجمّعات دانشجویى نیز هستیم».


***
ـ روزنامۀ «رسالت»، ۲۴دی۸۸ دربارۀ «زن رزمی کارِ» عاشورای ۸۸ نوشت: «آشوبگران» «علاوه بر تخریب اموال نیروی انتظامی و حملۀ وحشیانه به پرسنل آن، یک زن رزمی کار به فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ حمله نموده و به شدّت وی را از ناحیۀ صورت زخمی کرده است... مسئول حفاظت یکی از مقامات عالیرتبه هم مورد ضرب و شَتم قرار گرفته است... اصلی ترین مأموریتی که دستگیرشدگان ... مطرح ساخته اند، هدایت آشوبها و شعارها و شناسایی افراد برای جذب و همکاری با "مجاهدین خلق" بوده است».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رستم ایران زمین
مریم رجوی: «مهمترین نشانۀ سرنگونی این است: «آن چه آخوندها از آن می ترسیدند، به دست آمده و آن پیوند میان خشم محرومان و ستمدیدگان با مقاومت سازمانیافته است».
در عاشورای ۸۸، اگر سمت و سوی شعارهای قیامِ مردمِ به جان آمده، باند حاکم نظام یزیدی ـ «اصولگرایان» ـ و در رأس آن خلیفۀ سفّاک ارتجاع ـ خامنه ای ـ بود، در عاشورای ۶دی ۹۶ و خیزشهای پس از آن، کلّ نظام یزیدی، آماج خشم و خروش مردم به پاخاسته بود با شعار هماهنگ و ایران گسترِ «اصلاح طلب، اصولگرا ـ دیگه تمومه ماجرا».
این بار از «پیوند میان خشم محرومان و ستمدیدگان با مقاومت سازمانیافته»، رویین تنی قامت برافراشت که رعشۀ مرگ بر بند بند پیکر صدپارۀ «اژدها»ی خمینی زاد برافکند؛ رویینه تنی با نام «رستم ایران زمین».


 ***
 ـ مسعود رجوی: «۳۸سال قبل خمینی در ۴تیر۵۹، تیرِ خلاص مجاهدین را شلیک کرد و همۀ دفاتر بسته شد. حالا در چارچوب "کانونهای شورشی" در هر کوچه و خیابان این دفاتر بازشده. این است استراتژی قیام و سرنگونی» (پیام مسعود رجوی، ۴تیرماه ۱۳۹۷).
 ـ مریم رجوی، ۳شهریور ۱۳۹۷: «سی سال از آن قتل عام ۶۷ گذشت ولی دعوا همچنان بر سرِ موضع داشتن و مقاومت کردن است. حالا سرِ موضعی ها نامشان "کانونهای شورشی" است؛ نامشان نیروهای "برانداز" است. و چنان که مسعود رجوی گفته است: "پاسخ واقعی و ضروری و حقیقی، در جنگ صدبرابر و شورشگریِ حدّاکثر، بوده، هست و خواهدبود تا آنجا که از طریق کانونهای شورشی به ارتش آزادیبخش ملی اعتلا یابد و سپاه دشمن ضدّبشر را در هم بکوبد"».
 ـ مریم رجوی، سخنرانی تحویل سال ۱۳۹۸: «در این یک سال (۱۳۹۷)، ایران ما برای بهار سیاسی و اجتماعی خود بسا شکوفه ها از قیامها و اعتراضها رویاند: قیامهای کازرون و برازجان و اهواز و خرمشهر، قیام بازار تهران، سپس قیام ۲۷شهر در مردادماه، پنج رشته اعتصاب سراسریِ رانندگان و کامیونداران، اعتصابها و اعتراضهای پی در پی کارگران، معلّمان، فرهنگیان، بازنشستگان و هزاران اعتصاب و اعتراض و تظاهرات در دست کم ۷۰۰شهر کوچک و بزرگ».

«خطر جدّی» و چالش اصلی نظام
 تا عاشورای ۸۸ سرکردگان نظام آخوندی مدام تکرار می کردند که مجاهدین مرده اند و دیگر اثری از آنها باقی نمانده است. ده سال بعد وقتی در عاشورای ۹۶ «کانونهای شورشی» در پیوند با «یل مجاهدین» در اشرف۳، در میدان مبارزات حق طلبانۀ سراسری، حضور قدرتمند و تعیین کنندۀ خود را نشان دادند، تبلیغات رژیم دربارۀ مجاهدین سمت و سوی تازه یی به خود گرفت و برای جلوگیری از سیل بنیان کنی که به راه افتاده بود و می رفت تا کاخ بیداد و کشتار و چپاول رژیم آخوندی را از بنیاد برکَند، هشدارباش های هراس آلود نسبت به حضور دامنگسر آنها اوج خیره کننده یی به خود گرفت.


***
 ـ شبکۀ اطلاع رسانی «قابوسنامه» (استان گلستان)، ۲۹شهریور۹۷، «پندی برای خواص و عوام: مواظب باشید "منافقین" سفرۀ انقلاب را پاره نکنند!».
 آخوند علیزاده، مسئول نمایندگی خامنه ای در «فرماندهی حفاظت سپاه» در سخنانی در شیراز گفت: «در دهۀ چهارم انقلاب دچار غفلت شده ایم، خواب، به ویژه، خواصّ را فراگرفته است... بعد از سالیان، امروز شرایطی به وجود آمده که "منافقین" اِحیا شده اند و به صحنه آمده اند و نبض بسیاری از ناآرامیهای کشور در دست همین افراد است... دشمن از غفلت ما سوء استفاده کرده و به سازماندهی جوانان می پردازد و به قول خودشان از آنان "کانون شورشی" درست می کنند. به گفتۀ سران "منافقین"، این "کانونهای شورشی" در به وجود آوردن اغتشاشات و ناآرامیها هم نقش هدایت دارند و هم نقش سازماندهی و هم نقش جرقّه و هم نقش موتور متحرّک».


***
 کیهان، ۱۹مرداد۹۸: «نفوذ "مجاهدین" تا قلب خانه ها».
 «حضور "مجاهدین" در فضای مجازی "مِرصاد"ی دیگر می طلبد». «احتمالاً باید شما هم تصاویر واحد جنگ سایبری "مجاهدین" در آلبانی را، که در روزهای گذشته منتشر شد و بازتابهای زیادی داشت، دیده باشید و متوجه حضور این گروه در فاصلۀ نزدیک و در کنار دست فرزندانمان شده باشید. امروز به دلیل خواب عمیق مسئولان فرهنگی و فضای مجازی کشور تا قلب خانه هایمان نفوذ کرده و تأثیرگذاری می¬نمایند... "مجاهدین" در فضای مجازی به راحتی جولان داده و می-توانند افکارشان را ترویج کنند و مغز جوانان و نوجوانان ما را تحت تأثیر قراردهند. تنها در این واحد هزار و پانصد نفر شبانه‌ روز در حال پمپاژ افکار به مردم هستند... در کنار این‌ کاربری‌های مجازی، هزاران هزار رُبات به انتشار مطالب آن‌ها مبادرت می‌ورزند؛ حساب‌هایی که در روز بیش از هزار توئیت ارسال می‌نمایند، یعنی هر دقیقه یک پست. حتی از رسانه ‌های رسمی هم اثرگذاری بیشتری می‌یابند. آن چه بر شدّت این وضعیّت می‌افزاید آن است که صاحبان پیام‌رسان‌ها و شبکه‌ های اجتماعی حمایت حدّاکثری را از محتواهای "مجاهدین" به عمل می آورند...».


***
 این حجم بسیار گستردۀ فعالبتهای مجاهدین در فضای مجازیِ مربوط به داخل کشور، اگر با حجم شگفت امکانات دسترسی به فضای مجازی در ایران در نظر گرفته شود، ابعاد شگفت انگیز آن نمود روشن تری پیدا می کند:
 «مجموع خطوط واگذار شدۀ (تلفن همراه) تا پایان شهریورماه سال جاری [۱۳۹۵] بالغ بر ۱۵۰ میلیون و ۲۳۰هزار (یعنی حدود دو برابر کل جمعیت کشور) بوده است». از این میزان سیم‌کارت واگذار شده «بالغ بر ۷۸ میلیون و ۸۰۵هزار مشترک فعّال شده‌اند و ضریب نفوذ نسبت به جمعیت کشور ۹۸.۹ درصد شده است» («تسنیم»، خبرگزاری نیروی تروریستی قدس، ۱۹آذر۹۵).
***
 ـ ۱۷دی۹۷ ـ رسانۀ حکومتی «تهران پِرِس»(خبرگزاری تهران): «... به جرأت می-توان گفت در فضای مجازیِ مربوط به تلگرام، دشمن و به طور خاص، سازمان "منافقین" خلق حاکمیّت دارد. برای کسانی که با شِگردهای این سازمان آشنا باشند این سخن به هیچ عنوان گزافه نیست، بلکه عین واقعیت می¬باشد.
 فرهنگ "براندازی" را، که امروزه در شبکه های اجتماعی حاکم است، اگر نگوییم صد در صد، به میزان بسیار بالایی متأثّر از ادبیات و لحن براندازانه و بسیار ملموس سازمان به اصطلاح "مجاهدین خلق" است. در اغلب گروه های تلگرامی، اعمّ از گروههای سیاسی و خیلی از گروههای اجتماعی، این فرهنگ موج می¬زند. شاید باورمان نشود که خیلی از گروههای به اصطلاح اصولگرا و به ظاهر مؤمن به انقلاب نیز از خطر نفوذ "فرهنگ منافقانۀ این سازمان" در امان نیستند. به این می¬گویند حاکمیّت مرموزانه و بی سر و صدا در پهنه یی که تا درون خانه های مسئولین نظام و در بالاترین سطوح ادامه دارد. این روزها می بینیم که خیلی از فرزندان افراد مؤمن و حزب اللّهی و وابسته به نظام نیز تا فرق سر در فضای مجازیِ تحت حاکمیت "منافقین" فرورفته اند و متوجه نیستند».


 **
 رسانۀ حکومتی «مهرنیوز»، ۲۸شهریور۹۸: «حجّت الاسلام احمد مطهّری اصل، مدیر حوزۀ علمیۀ استان آذربایجان شرقی: ۸۵ درصد مطالب فضای مجازی علیه روحانیت توسط "منافقین" در خارج از کشور به اشتراک گذاشته می شود».


***
 سایت حکومتی «بهارستانه»، گزارش یک تحلیگر اجتماعی ـ سیاسی با عنوان «تأثیر "منافقین" بر طلّاب جوان واقعی است»، ۱۱شهریور۹۷: ««فروردین سال گذشته، وقتی که با یک طلبه بسیار جوان در مسیر اصفهان به تهران همسفر و آشنا شدم… با او بر سر موضوعات سیاسی و چالشهای موجود در نظام سیاسی کشورمان وارد بحث شدم… به ‌طور غیرقابل انتظاری متوجه شدم که دشمن تا کجا بر روی اَذهان جوانان ما کار کرده است... به راستی برای اولین بار بود که در درونم یک هشدار به صدا در می‌آمد و تو گویی، مرا از یک خواب عمیق و یک توهّمِ راحت خیالانۀ بسیار طولانی، بیدار می‌کرد... من در حالی که…. بر چهره جوانِ طلبه خیره شده بودم، سخنانش را، که با التهاب از میان لبان او بیرون می‌ریخت، گوش می‌کردم. او در لباس روحانیّت و با عمّامه و عبای بسیار تمیز و موقّرش، چنان با حرارت مطالبی را بیان می‌کرد که من تنها از "منافقین" شنیده بودم. او حتّی به‌ راحتی از مباحث "تبیین جهان" مسعود رجوی کُد می‌آورد و بحث "تکامل و حرکت دیالکتیکِ حاکم بر جهان و جامعه" را به رخ من می‌کشید. چنان سخن می‌گفت که گویی آن اندیشه‌ ها، اعماق ذهن و ضمیرش را مسخّر کرده است. تا بن استخوان حس کردم تهدیدِ تأثیر مجاهدین بر جوانان، مرزی نمی‌شناسد. با خودم گفتم: خدای من …این افکار را این جوان، از کجا آورده است؟ او در چه محیطی درس خوانده و با چه کسانی حَشر و نَشر داشته که این‌گونه فکر می‌کند و این‌گونه از افکارش دفاع می‌کند؟… از آن به بعد بود که… تا بن استخوان حس کردم که تأثیر "منافقین" تا کجا می‌تواند مخرِّب و خانمان برانداز باشد. این تهدید مرزی نمی‌شناسد؛ حوزه و دانشگاه و دبیرستان را نمی‌شناسد و واقعیت امر این است که جوان به افکار نو نیاز دارد و حسّ کنجاوی می‌تواند او را به هر سویی بکشاند... البته این داستان مربوط می‌شود به قبل از حوادث دیماه و حتی قبل از همۀ نا‌آرامی‌های سال جاری و حتی قبل از آن که برای اولین بار اصطلاح "کانون شورشی" وارد بحث و جدل‌های ما شود. بگذریم که بعضی از این محفل‌هایی که در حوزۀ علمیّه‌ ها تشکیل می‌شود، مستقیم یا غیرمستقیم به "منافقین" متّصل است، منطقاً نمی‌تواند از نگاه خیلی از اساتید حوزه پنهان مانده باشد...».


***
 خامنه ای در ۱۹دی۹۶، به مناسبت سالروز قیام مردم قم در ۱۹دی۵۶، در سخنانی در قم، در «تحلیل وقایع اخیر» گفت: «مثلّثی در این قضایا فعّال بود: آمریکا و صهیونیستها، یک دولت خرپول اطراف خلیج فارس (=عربستان) و «منافقین"» (خبرگزاری «ایسنا»، ۱۹دی۹۶). امّا خوب می دانست آن ضلع مثلّث که لرزۀ مرگ و سرنگونی در بند بند نظام پابه گورش جاری کرده است، ضلع "مجاهدین" است که این روزها «استراتژی سکوتِ» نزدیک به چهاردهه را درموردش شکسته اند و خوف و وحشت ظهور دوبارۀ «فروغ جاویدان» خواب و آرام را از سرکردگان سفّاک نظام کشتار و فساد و غارتگری ربوده است.


***
 سایت حکومتی «بهارستانه»، ۲۵ شهریور۹۷: «دشمن اصلی انقلاب و نظام باید به مردم شناسانده شود و آمادگی لازم جهت برخورد با "منافقان" ایجاد شود... اسراییل و آمریکا و ..دشمن هستند ولی آیا آمریکا می‌تواند جمهوری اسلامی را براندازد؟ اسراییل چطور؟ قطعاً این‌طور نمی‌باشد، پس واقع‌گرایی حکم می‌کند که در گام اول معیّن کنیم دشمن اصلی نیروی خارجی نیست بلکه دشمن اصلی داخلی است..."منافقین"(=مجاهدین) «هم آرزوی براندازی و هم توانایی بالفعلی برای تحقّق این آرزو را دارا هستند... در اینجاست که انگشتِ نشانه، همه، متّفقاً به سوی "سازمان منافقین" خواهد رفت. لذا، ضروری است که بی ‌هیچ ملاحظه‌ یی آنها را به مردم معرّفی کنیم و تمام افراد خودی را نسبت به این حریف واقعی و جدّی، هوشیار و مهیّا سازیم. برای "منافقین" و "کانونهای شورشی" تحت‌امر آن‌ها، ماه محرّم، مناسب‌ترین زمان برای عرض اندام است... در ماه محرّم، دشمن با "کانونهای شورشی" خود برای براندازی، صف‌آرایی کرده است و ما نیز لازم است که با تمام توان برای حفاظت از انقلاب صف‌آرایی کنیم».


***
 آخوند غلامحسین تسخیری، نمایندۀ خامنه‌ای در سپاه تروریستی قدس گیلان: «خطر نفوذ و نفاق بر بدنۀ انقلاب خطری جدّی است... آمریکا برای انقلاب چالش بزرگی است ولی خطر جدّی نیست. چالش مهم و خطر جدّی انقلاب اسلامی، که باید به آن توجه شود، خطر "منافقین" (=مجاهدین) است» (تارنمای حکومتی «رویداد گیلان»، ۱۶آبان۱۳۹۷).