میرزا کوچک خان جنگلی در سال 1257شمسی (1298ه ـ ق) در محلۀ استادسرای رشت زاده شد و در 11 آذر1300، به سن 43سالگی، در مسیر عقب نشینی به سوی خلخال، در گردنۀ گیلوان، به همراه همرزم وفادار آلمانیش، گاوک (هوشنگ)، درمیان برف و توفان و سرما جان باخت.

میرزا به هنگام امضای فرمان مشروطیت 26ساله بود. در دورۀ «استبداد صغیر» محمدعلی شاه قاجار، او فرماندهی یک دسته از مبارزان گیلان را به هنگام فتح تهران و سرنگونی حکومت محمدعلی شاه به عهده داشت.
 پس از فتح تهران و پیروزی انقلاب مشروطه (۲۲ تیر ۱۲۸۸  ـ 13ژوئیهٔ ۱۹۰۹‏) در شورش شاهسونها با همراهی یپرم خان و سرداراسعد به کمک مشروطه خواهان اذربایجان شتافت.
 در جریان ورود محمدعلی شاه به ایران، کوچک خان به همراه مدافعان مشروطه با قوای محمدعلی شاه در ترکمن صحرا جنگید. در این رویارویی تیری به شانه اش اصابت کرد و اسیر شد و قوای روسی حامی محمدعلی شاه او را به روسیه بردند. میرزا پس از معالجه خود را به رشت رسانید.
 حدود پنج سال بعد از فتح تهران، جنگ جهانی اوّل آغاز شد (1914). در این جنگ روسها شمال ایران و انگلیسیها جنوب ایران را به تصرف درآوردند.
 در آغاز جنگ جهانی اول، میرزا و یارانش برای مبارزه با اشغالگران روس و انگلیس در روز 20مرداد1294 (12اوت1915) در جنگلهای تولم، از روستاهای بخش صومعه سرا، در 20کیلومتری شمال غربی رشت، مستقرشدند و به تدارک نبرد پرداختند.
 در دیماه 1296 (ربیع الاول 1336ق) حکومت تزار از هم پاشید. نیروهای نظامی روسیه تزاری در ایران، به مرور به کشورشان بازگشتند، به جز نیروهای قزّاقی که خواهان بازگشت حکومت امپراتوری تزار بودند و در ایران ماندند و قوای انگلیس در شمال ایران آنها را در زیر چتر حمایتی خود گرفت.
 پس از انقلاب اکتبر1917 و خروج نیروهای روسی از ایران, انگلیس، در شمال ایران نیز یکهتاز شد و به اندیشۀ گسترش سُلطۀ استعماری خود بر سراسر ایران افتاد. جنبش جنگل, مانع اصلی در راه تحقّقِ این اندیشۀ استعماری بود. از این رو قوای انگلیس در ایران و وابستگانشان کمر به نابودی جنبش نوپای جنگل بستند.
 یورش قوای انگلیسی و نیروهای قزّاق همدست آنها، به مجاهدان مستقر در جنگلهای گیلان آغازشد. این یورشها پس از روی کارآمدن دولت دست نشاندۀ انگلیس ـ دولت وثوق الدّوله، برادر قوام السلطنه ـ شدیدتر شد.
 دولت وثوق الدوله در15مرداد1297 ( 7اوت 1918ـ 27شوّال1336ق)، تشکیل شد.
حدود سه ماه بعد از تشکیل این دولت، جنگ بین الملل اوّل در روز 19آبان 1297(11نوامبر1918)، به پایان رسید.
 با پایان یافتن جنگ جهانی، و اطمینان خاطر دولت انگلیس از جانب پیوند احتمالی جنبش جنگل با نیروهای عثمانی که در شهرهای شمال غربی ایران مستقربودند، تلاش انگلیس برای چیرگی بر گیلان و شکست قطعی جنبش جنگل بیشتر شد و در کنار یورشهای سخت و سنگین به نیروهای جنبش، برای پراکندن اجزای تشکیل دهندۀ آن به توطئه چینی پرداختند.
 وثوق الدوله در 6 اسفند1297 برای حاجی احمد کسمایی، از یاران و همرزمان قدیمی میرزا کوچک خان و از چهره های سرشناس جنبش جنگل و از فرماندهان منطقۀ «کسما»، از دهستانهای نزدیک صومعه سرا، «امان¬نامه» یی با شرایط زیر فرستاد:
 «اولاً، از این تاریخ به بعد بر خلاف مصالح دولت و اهالی گیلان به هیج وجه اقدامی نکند؛
 ثانیاً، پس از رسیدن قوای دولت به آن حدود، همه قِسم مساعدت را در قلع و قمع اشرار و مخالفین (=اشاره به نیروهای جنبش جنگل)بروز بدهند؛
 ثالثاً، بعد از ورود اردوی دولتی به فومن و کسما و آن صفحات، تمام اسلحۀ خودشان را تحویل فرمانده کل قوای دولتی بدهند.
 رابعاً، مطیع کلیۀ اوامر دولتی بوده و همه نوع برای خدمتگزاری دولت حاضر باشند» (سردار جنگل، ابراهیم فخرایی، چاپ اول، تهران، ص174).
 تلاشهای وثوق الدّوله برای ایجاد دودستگی در صفوف جنگل باعث شد مجاهدینِ کسما و فرمانده آنها، حاج احمد کسمایی، به «امان نامه» و شرایط پیشنهادی وثوق الدوله تن بدهند و به نیروهای دولتی بپیوندند.
 روز 6اسفند1297 (26فوریه 1919 ـ 25جمادی الاول 1337ق) حاج احمد کسمایی، بلافاصله بعد از دریافت تأمین نامه از وثوق الدوله، دست از مبارزه شست و تسلیم شد.
 پس از تسلیم حاجی احمد کسمایی و پیرامونیانش به قوای دولتی، و آشکارشدن اختلاف و دودستگی در میانۀ سران جنبش، زمینۀ مساعدی برای ازمیان بردن کل جنبش فراهم شد.
 در 28 اسفند 1297 (20مارس 1919) تیمورتاش (سردار معظّم خراسانی) به حکمرانی گیلان منصوب شد تا کار جنبش را یکسره کند.
فردای آن روز، استاروسلسکی، فرمانده قوای قزّاق، برای سرکوبی جنبش جنگل وارد گیلان شد.
 قوای قزاق تحت فرماندهی ایّوب خان میرپنج، از راه رشت و ماسوله و شَفت با پشتیبانی هوایی هواپیماهای انگلیسی قوای میرزا کوچک¬خان را که در جنگهای آن نواحی مستقربودند، به محاصره درآوردند و ضربات سنگینی بر آنها وارد کردند.
در 11فروردین 1298 (31مارس 1919) نیروهای مهاجم انگلیسی طی اولتیماتومی از میرزا کوچک خان و یارانش خواستند که تا 48 ساعت دیگر اگر تسلیم نشوند، به تمام مراکز استقرار آنها حمله خواهندکرد.
 حملۀ 20هزار قزّاق ایرانی با پشتیبانی هواپیماهای انگلیسی در روز 13فروردین 1298 (2آوریل1919) به پایگاههای مجاهدین جنگل آغاز شد. این حملهها ماهها به طول انجامید. در این مدّت نیروهای مستقر در جنگل, در اثر فقدان آذوقه, جنگ و گریزهای طولانی و نداشتن تسلیحات کافی, در موقعیت بسیار دشواری قرارگرفتند و یکپارچگی نیروهای رزمندۀ مستقر در جنگلهای گیلان به هم ریخت. عده یی راه رشت را در پیش گرفتند و عده یی هم تصمیم گرفتند فومنات را که محل استقرار آنها بود، ترک کنند و به لاهیجان بروند و به نیروهای دکتر حشمت، از پایه گذاران جنبش جنگل بپیوندند.
 نیروی قزاق در تعقیب میرزا کوچک خان و یارانش به لاهیجان حمله کردند و آنها مجبورشدند به کوههای لنگرود و رودسر و تنکابن بروند.
 در همین ماههای سخت و نفسگیر جنگهای نابرابر و مرگبار بود که دکتر حشمت، خسته از سفرهای طولانی و جنگ و گریزهای پیاپی، در پی تأمین نامه ¬یی که در پشت قرآن نوشتند و برایش فرستادند، با 270تن از همراهانش به قوای دولتی تسلیم شد (سردار جنگل، ص177)، اما برخلاف تصورش، به محض ورود به لاهیجان مورد اهانت قرارگرفت و در 21اردیبهشت 1298 (12مه1919 ـ 11شعبان1337ق) به حکم دادگاه نظامی در «قُرق کارگزاری» رشت به دار آویخته شد و همراهانش نیز زندانی شدند.
 دکتر حشمت، از نخستین بنیانگذاران جنبش جنگل و از نزدیکان میرزا کوچک خان بود. او مردی آزاده بود و پزشکی کارآمد و از سران باکفایت نهضت جنگل بود و فعالیتهایش در جنبش و کفایتش در کارها مورد تحسین همۀ همراهانش بود.
 تسلیم شدن دو تن از سران جنبش و همراهانشان، سخت¬ترشدن ادامۀ مبارزه و تیرگی چشم¬انداز آینده، بیخوابیهای مدام، خستگی، گرسنگی، و در مجموع، به هم ریختگی اوضاع کل جنبش، باعث شد که مهار کارها به کلی از دست میرزا کوچک خان بیرون برود. در هنگامه یی این چنین دشوار و سهمگین، ادامۀ راهی که آینده اش ناپیدابود و در جنگی نابرابر، یک سو، قوای قزّاقِ تا دندان مسلّح و در زیر چتر حمایت هواپیماهای جنگی و در سوی دیگر، گروههای پراکنده، با سلاحهای فرسوده، گرسنه و دربه در و بیم خورده، که غذای روزانه¬شان مشتی برنج برشته بود و چند مغز گردو. در شرایطی که استوانه های جنبش، مانند دکتر حشمت و حاجی احمد کسمایی و صدها رزمندۀ همراهشان، راه تسلیم را می پویند، برای «دل به دو جایان»، «پای سستها» و بیم خوردگان، چه راهی باقی می ماند جز تسلیم؟ راهی که هر روز، روندگانی داشت که گاه تک به تک و گاه به طور دسته جمعی، به سوی جبهۀ دشمن، ره می سپردند.
 در همین ماههای سخت و سنگین، فرماندهی نیروهای قزّاق در فومنات, شَفت و دیگر حوزههای استقراری بقایای جنبش جنگل، حکومت نظامی اعلام کرد و برای ایجاد رُعب در مردم و جلوگیری از کمکهای آنان به جنبش, در اعلامیه یی اخطار کرد: «هر خانهیی که در آن جنگلیها منزل کنند, سوزانده میشود و صاحبش تنبیه خواهد شد. افرادی که برای جنگلیها آذوقه تهیه کنند یا کمکی به آنها بنمایند, فوراً, اعدام و داراییشان ضبط خواهد شد» (سردار جنگل، ص184).
 حدود سه ماه پس از شهادت دکتر حشمت، قرارداد اسارتبار و غوغابرانگیز اوت 1919 میان انگلیس و وثوق الدوله در روز 17مرداد1298 (9اوت1919ـ 12ذی قعدۀ1337ق) بسته شد و انگلیس سلطۀ استعماری¬اش را بر سراسر ایران گسترد.
 پس از بستهشدن قرارداد1919, هجوم نیروهای دولتی شدّت بیشتری گرفت و در نتیجه, موج تسلیمشدنها و اماننامهگرفتنها نیز بیشتر شد. کار جنبش به جایی رسید که همه از میانۀ میدان رزم پای بیرون نهادند و تنها سردار قهرمان جنگل و شمار اندکی از یاران پاکبازش، همچنان، استوار و پابرجا درمیانۀ میدان رزم باقی ماندند و سر سازش و تسلیم نداشتند.
 در یکی از دشوارترین روزهای نبرد, در ناحیۀ گاوبن, میرزا کوچکخان برای مجاهدان پابرجای همراهش سخن گفت و درحالی که بر عشق بزرگشان برای رهایی میهن تاٌکید میکرد, آنها را برای ادامۀ نبرد نابرابر فرامی خواند، گفت: «این روزها بهترین اوقات آزمایش است. هرچند وضعمان بد است, همه خسته و فرسوده ایم, بیپول و بیآذوقه و مواجه با انواع مشکلات و در معرض تندباد حوادثیم, ولی, از شما می پرسم آیا برای عاشقان میهن… اینگونه سختیها دارای اهمیت است؟ آن روز که ما تفنگ بهدوشگرفته برای استقلال ایران قیام کردیم و جنگلگردی و بیاباننوردی را پیشه ساختیم صدها بار وضعمان از این بدتر بود. چه چیز در مقابل آن همه سوانح و مخاطرات ما را حفظ کرد؟ آیا جز ثبات و استقامت، علت دیگر داشت؟ امروز وثوق الدّوله در ایران گردوخاک میکند و برای بردن کشور زیر یوغ استعمار انگلیس به محو وطنپرستان همّت گماشته است… وثوقالدّوله و کارگردانانش از اِعمال هیچ قسم آزار و شکنجه, حتّی, اعدام دربارۀ اَحرار دریغ ندارند و ارتکاب هر نوع جنایت را مجاز میشمارند, چرا که جنگل نقطۀ اتّکای آزادمردان و بزرگترین سدّ پیشرفت مقاصد وطنفروشان است, به این جهت است که دواسبه به ما میتازند تا هرچه زودتر ما را ازبین ببرند.
 اکنون به شما برادران عزیز خطاب میکنم آنها که خواهان ترقی و تعالی وطنند مانند گذشته نباید از هیچ چیز پرواکنند… کوهنوردی, بیابانگردی, گرسنگی و بیخوابی, هریک سلاح درخشنده یی است که ما را به وصول به هدف باید سختتر و آبدیدهتر نماید...» (سردار جنگل، ابراهیم فخرایی، ص178).
 نزدیک 40روز پس از بسته شدن قرارداد بین انگلیس و وثوق الدوله، در روز 25شهریور1298ش (15سپتامبر1919 ـ21ذی حجّۀ1337ق) «رتمستر کیکاچینکوف»، «رئیس اتریاد (تیپ) تهران» (فرمانده قوای قزّاق در تهران) در نامه یی خطاب به میرزا کوچک خان، از او خواست که با گرفتن «امان نامه» از بی سر و سامانی رهایی یابد و به آسایش برسد.
 بخشی از این نامه را در زیر می خوانید:
«جناب میرزا کوچک خان، از آن‌جایی که دولت علیه ایران شخص مرا... جهت قلع و قمع ریشۀ ‌فساد جنگل تعیین فرموده و این مسأله قطعی است و کسانی ‌که با شما همراهی می‌کنند، اطلاع کامل داریم، به جزای خود خواهند رسید، به جنابعالی که سردستۀ این جماعت هستید، اعلان می‌شود به عون ‌اللّه (=به یاری خدا) ریشه و مبدأ ‌فساد را از صفحۀ گیلان کنده و مضمحل خواهم نمود لیکن... با کمال اطمینان و قول شرف نظامی و خدای یکتا قسم است چنان‌چه به اردوی قزّاق ایران و به من پناهنده شوی و حرف مرا بپذیری، قول می‌دهم که وسایلی فراهم داریم که بقیۀ عمر خود را با کمال احترام و با مشاغل عالی به آسودگی زندگانی نمایی و این قول نظامی که در این ورقه به شما داده می‌شود، به وحدانیت خدا، حق است. تا زمانی که آسایش شما را در پیشگاه اعلیحضرت همایونی و اولیای دولت علیه ایران فراهم و به عمل نیاورم، شخص جنابعالی و کسانی‌که شما به آنها اطمینان می‌دهید، در اردوی قزّاق مثل یک نفر میهمان عزیز می‌باشید ...‌و نیز چنان‌چه بخواهید غیر این مسأله حرفی داشته باشید خوبست محلی را برای ملاقات و حرف آخر معین کنید که در آن محل با شما ملاقات شود تا رفعِ اشتباهات، افواهی (=باگفتگو) شده باشد. کیکاچینکوف».  پاسخ دندان‌شکن «سردار جنگل»:   «هوالحق،  به تاریخ لیله (=شب) 22شهر (=ماه) ذی‌حجّة‌الحرام1337 (22شهریور1298ش).
جناب رئیس اتریاد طهران، رتمستر کیکاچینکوف،  "دیر آمدی ای نگار سرمست!"
 از صدر تا ذیل مرقومۀ (=نامه) 21شهر (=ماه) جاری را با دیدۀ دقّت دیدم. بنده، به کلمات عقل‌فریبانۀ ‌اعضا و اَتباع این دولت، که منفور ملت‌اند، فریفته نخواهم شد از این پیشتر نمایندگان دولت انگلیس با وعده‌هایی که به سایرین دادند و یک‌بارگی قبالۀ مالکیت ایران را گرفتند، تکلیفم کردند، تسلیم نشدم.‌ مرا، تهدید و تطمیع از وصول به مقصود و معشوقم بازنخواهد داشت. وجدانم به من امر می‌کند در استخلاص مولد و موطنم، که در کف قهاریت اجنبی است، کوشش کنم.‌ شما می‌فرمایید نظام، نظر به حق یا باطل ندارد و مدّعیان دولت را، هر که و هر چه هست، باید قلع و قمع نموده تا دارای منصب و مقام گردید. بنده عرض می‌کنم تاریخ عالم به ما اجازه می‌دهد هر دولتی که نتوانست مملکت را از سلطۀ اقتدار دشمنان خارجی نجات دهد، وظیفۀ ملت است که برای خلاصی وطنش قیام کند. اما کابینۀ حاضر (=دولت وثوق الدوله) می‌گوید من محض استفادۀ‌شخصی باید مملکت را در بازار لندن به ثَمَن بَخس (=به بهای ناچیز) بفروشم. در قانون اسلام مدوّن است که کفّار وقتی به ممالک اسلامی مسلّط شوند، مسلمین باید به مدافعه برخیزند، ولی دولت انگلیس فریاد می‌‌کشد که من اسلام و انصاف نمی‌شناسم، باید دول ضعیف را اسیر آز و کشتۀ مقاصد مشئوم (=ناروا) خود سازم.‌ بنده می‌گویم انقلابات امروزۀ دنیا ما را تحریک می‌کند که مانند سایر ممالک در ایران اعلان جمهوریت داده و رنجبران را از دست راحت‌طلبان برهانیم و لیکن درباریان تن درنمی‌دهند که کشور ما با قانون مشروطیت، از روی مرام دموکراسی اداره شود. با این اَدِلّه، وجدانم محکوم است در راه سعادت کشورم سعی ‌کنم، گو آن ‌که کرورها نفوس و نوامیس و مال ضایع شود. در مقابل جوابی را که "موسی"‌ به فرعون و "محمد"(ص) به ابوجهل و سایر مقنّنین و قائدینِ آزادی و روحانی در محکمۀ ‌عدل الهی می‌دهند، من هم می‌دهم.  بنده و همراهانم، شما و پیروانت، در این دو خط مخالف می‌رویم. باید دید عُقَلای عالم به جسد کشتۀ ‌ما می‌خندند و یا به فاتحیت شما تحسین می‌کنند؟ فرضاً‌ به تمام مراتب فوق، احتمال کذب رود، یعنی بنده حقیقتاً یک فرد جاه‌طلب نفسانی تصوّرشده، به مواعید جنابعالی متمایل گردم آن وقت عرض می‌کنم کسانی‌که تسلیم گردیده و ورقۀ مَمهور (=مُهرشده) دولت را در دست داشته‌اند، همه را به دار آویخته، حبس کرده و یا تبعید نمودید، بنده را با چه رو، بعد از این همه عملیات، باز تکلیف به تسلیم شدن می‌نمایید؟!  در خاتمه که درخواست ملاقات کرده بودید، عرض می‌کنم اشخاصی که دارای شرافت قولی نیستند، ملاقات کردن با ایشان از قاعدۀ عقل به در و بیرون است، فقط بین ما و شما را باید خداوند حکم فرماید»(«سردار جنگل»، ابراهیم فخرایی).