خیلی وقتها در مورد آن چه را که در سالهای گذشته یا شاهدش بودم و یا شنیده ام، نوشته ام.

از کسانی نوشته ام که شادی روزهایشان را با ما قسمت کردند. از روزهای دلهره و اضطراب نوشته ام. روزهای سنگین و تلخ که خبر می آمد که بهترین دوستت در خیابانی که اسم هم نداشت مستقیم با شلیک گلوله پاسداری کشته شد. شیرزنی که خانواده اش هم به او پشت کرده بودند. روزهائی که در روزنامه های ایران با ترس و دلهره به دنبال این بودی که اسم دوستی و یا فامیلی را که می دانستی هوادار مجاهدین و یا چریکهای فدائی بود در بین اسم هاست و یا نه. شبهائی که جائی برای گذراندن نداشتی و می شنیدی که خانواده ای حاضر هستند که یک شب و یا چند شب به تو جا بدهند و در آن تاریکی شب برای اینکه صورت همدیگر را نبینیم، آهنگهای مرضیه و بنان و سرودهای کوهستان را می خواندیم. از قوامی می خواندیم که تو ای پری کجائی؟ از پروین می خواندیم که امشب در سر شوری دارم، وگل نراقی که مرا ببوس برای آخرین بار. سالیان سال بعد از آن همه سال هنوز دل شنیدن امشب در سر شوری دارم را ندارم. میدانید خیلی ها بعد از آن شبها دستگیر شدند و با دلی پر از شور و امیدی به فردای بهتر سر بر دار شدند. از روزهائی نوشته ام که شاگردانم در کلاس درس با چشمهائی پر امید و شکمی گرسنه به مدرسه می آمدند، و ناظم بی رحم آنان برای اینکه یا دیر آمده بودند و یا کمی موهایشان بلند بود با کابل می زد. این نوجوانان هم برای فردائی بهتر به مدرسه می آمدند. از تبعید نوشته ام و روزهائی و روزهائی که فراموش نکردیم برای چه در تبعید زندگی می کنیم. از بزرگترین شادی زندگی ام نوشته ام، تا به حال این چنین مزه شادی را نچشیده بودم و آن روزی بود که خبر آزادی مریم رجوی آمد. از تابستان ۲۰۰۳ سخن می گویم. از دوران جنگ و پایداری پر شکوه مجاهدین نوشته ام. از روزهائی که می دانستی که آنان در معرض شدیدترین حملات رژیم قرار خواهند گرفت و آرزوی پایان یافتن آن روزها. دیگر طاقت شنیدن موزیکی که سیمای آزادی برای خبر فوری پخش می کرد را نداشتم.
همه آن روزها سپری شدند و اما این روزها با خودم جدالی سخت داشته ام. بهار در راه سال است و سال نو می شود. سئوال بزرگی است آیا ما عید داریم و یا نداریم. جشن بگیریم یا نگیریم. آخر فاجعه کرونا که مثل سیل نیست که بیاید و برود. مثل زلزله نیست و مثل هیچ بلائی دیگر. آمده است و ممکن است ماهها جان بگیرد. تمام دنیا در مقابل این بیماری بسیج شده اند و تنها راهی که عملی است این است از انتقال ویروس تا حد امکان جلوگیری کنند. نظریه دیگری که در مورد مبارزه با بیماری بود، تقریبا هیچ کشوری نتوانست آن را به مورد اجرا بگذارد. نظریه که اگر نزدیک به ۶۰% جامعه بیمار شوند، این بیماران سپری در مقابل ویروس خواهند بود. کره جنوبی توانست در حدی این کار را انجام دهد. انگلیس و سوئد در آغاز فکر می کردند که می توانند همین سیاست را داشته باشند ولی بعد از یکی دوهفته عقب نشینی کردند و قرنطینه را به عنوان قانون بلکه به عنوان شیوه مورد استفاده قرار می دهند. رد سوئد دبیرستانها و دانشگاهها را تعطیل کردند و توصیه می کنند که افراد بالای هفتاد سال از خانه خارج نشوند. فکر نمی کنم در تمامی جهان کسی بود که شش ماه پیش می توانست پیش بینی کند که شاهد چنین روزهائی باشیم. مگر ساده است که شاهد جان دادن هموطنان بی پناه در خیابانها باشی و هنوز منتظر روزهائی سخت تر. بدون هیچ شک و تردیدی همگی خوب می دانیم که در کلیت نظام ولی فقیه مردم و شهروند تعریفی انسانی ندارد. و دوباره سئوال در ذهن جان می گیرد. عید داشته باشیم و یا نداشته باشیم. اگر سکوت پیشه کنیم و زانوی غم به بغل بگیریم آیا چیزی عوض می شود. مگر نه که جوانه برای بیرون آمدن پوسته سخت درخت را می شکافد و خود را به نور می رساند. در روند تاریخ اجتماعی حتما روزهائی سنگین تری بوده است. آنان که توانستند بر وضع موجود بشورند و اسیر شرایط نشوند قهرمانهای واقعی تاریخ هستند. زندانیان سیاسی از درون سیاهچال هائی که این روزها در معرض ویروس است پیام امید می فرستند. نشستن و غم زدگی شایسته نیست. مقابله با سنت کور و سیاه زمستان تن ندادن را باید از طبیعت آموخت.
در دیار وحشتی که ولی فقیه برای مردم ساخته، بر پائی جشن بهار باید است. آنچه که به یقین می توان گفت چه از نگاه تاریخی و اسطوره ای و چه از منظر قوانین طبیعت، پیام نهفته در نوروز، زدودن تردیدها و امید به تحول و دگرگونی بوده و هست. نوروز به عنوان اولین روز بهار بر جمود ظلمت و تاریکی می تازد و زندگی و تحول در حیات اجتماعی را نوید می دهد. قوانین خلل ناپذیر حاکم بر هستی آمدن بهار و نو شدن را ناگزیر می کند و در حوزه اجتماعی این انسان است که بر کهنگی می تازد و تسلیم زمستان نمی شود. نوروز را جشن می گیریم. آمدن بهار و نوروز به همه مردم ایران مبارک
بهار
‎بهار معجزه است
‎ هر چند بار که بیاید
‎تکرار نیست
‎آنجا که می بینی
‎جوانه ای
‎می شکفد و
‎سرسختی شاخه را به سخره می گیرد
‎بیرون می زند
‎وتن نازکش را از لای منفذی
‎ولو هر چقدر تنگ بیرون می کشد
‎سر به خورشید می گذارد
‎و بالا می کشد
‎من مست می شوم از بهار
‎که به تقدیر کور زمستان
‎تن نمی دهد
‎در من هم جوشش بهار
‎در تو هم سر سختی جوانه
‎بیا که هر دو بهار شویم
‎نه!
 همه بهار شویم
‎و سر به خورشید دهیم