Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

گردش معکوس و بیسابقه سیاست خارجی دولت آمریکا نسبت به تعادل قبلی این سیاست در خاورمیانه، با سرعتی شگفت انگیز طی طریق می کند.

هماهنگی با سیاست جدید دولت آمریکا و پیدا کردن راههای همراهی یا تقابل با آن، در سیاستگذاری دولتهای منطقه خاورمیانه بسختی و کندی صورت می گیرد. تغییر ناگهانی و غیرقابل انتظار در سیاست خارجی آمریکا، هم کشورهای «دوست» و هم کشورهای «متخاصم» با آن را به تکاپو انداخته تا از حوادث عقب نمانند.

چرخش سیاست «بدهکاری» به رژیم حاکم بر ایران به «طلب کاری» از آن، توسط دولت دونالد ترامپ، کلیه محاسبات «نظام ولایت فقیه» را در زمینه های سیاسی و اقتصادی بهم ریخته، تضادهای درونی باندهای مختلف آن را تشدید، و کل «نظام ولایت فقیه» را به وحشت مرگ انداخته است.

علت این امر قبل از هر چیز این است که نظام خمینی ساخته از بدو تولد، هم تعادل درونی و هم تعادل بیرونی خود را آگاهانه، تابعی از سیاستهای «امدادگرایانهِ» آمریکا نسبت به خود قرار داده بود. این موهبت «نامحسوس» و در عین حال «واقعی»، در طی این سالها برای «نظام ولایت فقیه» در عرصه های مختلف و بطور خاص در ادامه یابی حیات ننگین آن تعیین کننده بوده است. در وضعیت جدید راههای زیادی برای مهار اوضاع توسط رژیم موجود نیست.

تغییرجهت این سیاست از طرف آمریکا، کم و بیش کنترل مطلق اوضاع داخل کشور را از دست رژیم خارج کرده و آن را در مقابل یک دوراهی سرنوشت قرار داده است. عرصه اصلی این دو راهی، همچنان در داخل کشور است. یا باید واداده و به شرایط تن دهد، که مردم استفاده خواهند کرد، یا باید شدت و حدت سرکوبی را افزایش داده و تضادها را عمیق تر کند. هیچکدام از این دو راه حل منطقا، به ادامه یابی این نظام پوسیده راه نمی برد و علت وحشت سردمداران نظام را باید در این جا جستجو کرد.

اعتلای روزافزون جنبشهای اجتماعی و سرازیر شدن خشم فروخورده مردم به خیابانهای شهرهای بزرگ ایران، که در اساس حاصل در هم ریختگی «بالایی ها» است، بیشترین نقش را در این وحشت بی پایان کل نظام و دست اندرکاران رنگارنگ آن دارد.

در تحلیل نهایی اگر نخواهیم بر روی واقعیتهای موجود در عرصه کشورمان ایران چشم ببندیم، به درستی می توان گفت که سمت و سوی این تغییرات و تحولات، خارج یا بنا به تمایل من و ما، علیه دیکتاتوری ولایت فقیه در ایران است.

و بازهم اگر نخواهیم واقعیتها را نفی کنیم، باید بپذیریم که سیاست انقلابی مقاومت ایران در این سالهای طولانی، با جانفشانیهای مجاهدین خلق، در ایجاد شرایط فعلی تاثیر بسزایی داشته است. سیاستی که با صبر و استقامت و دادن بهای سنگین، موفقیت های زیادی را حاصل کرده است. علیرغم تبلیغات جهت دار و شیطان سازیهای ننگین صاحبان کهنه کار و عمله و اکره سیاست مماشات، این سیاست انقلابی از مسیر دشواری که در پیش گرفته بود خارج نشد و متکی به حمایت مردم برای حصول به تغییر این سیاست ضد ایران و ایرانی، به راه و تلاشهای خود ادامه داد، نقش و تاثیر شرکای رژیم را خنثی و «اپوزیسیون» دلخواه رژیم را در عرصه های مختلف رسوا کرد.

در حال حاضر عرصه «سیاست ایران» در مسیری آرام ولی مطمئن، از دست «ولایت فقیه» خارج می شود و ابتکار عمل به دست مردم و مقاومت آنها با تکیه به نیروی خودشان افتاده است. صحنه های شورانگیز مقاومت مردم در خیابانها و زندانها، در قالب اعتراضات و تظاهرات و شورش هایی که بعضا به مقاومت قهرآمیز منجر می شود، همین امر را اثبات می کند.

شکست رژیم و بی آینده شدن سیاست راهبردی صدور تروریسم و همچنین زیاده خواهی منطقه ای آن، و با خارج شدن حامیان رژیم از معادله قدرت و تبدیل سیاست مماشات به سیاست «فشار» در داخل و «مهار» در منطقه، چشم اندازی بس تیره و تار برای رژیم را رقم زده است.

 این استدلال به هیچ وجه بیان کننده تمایل به جنگ نیست بلکه تنها راه چاره ساز برای دفع و بخاک سپاری این رژیم ضد تاریخی و مرتجع است. این جنگ را رژیم به مردم درد کشیده ایران تحمیل کرده و آنها بجز مقابله به مثل چارهِ دیگری ندارند.

آنچه که تابع این تغییر سیاست منطقه ای، در خارج از مرزهای میهن اتفاق می افتد بسیار مهم و حتی تعیین کننده است. چون رژیم با عقب نشینی به داخل مرزهای ایران، ناچار است جنگش با مردم را عریان تر و شدید تر کند که خود، باعث مقاومت و تقابل و اصطکاک مستقیم و هرچه بیشتر مردم با آن می گردد. وقوع چنین غلیان اجتماعی، به شهادت تاریخ، باعث شکاف در میان «بالاییها» شده و احتمال ایجاد «موقعیت انقلابی» و قیام سراسری را یک بار دیگر فراهم می کند. دستگاه سرکوبگر رژیم در مقابل قیام مردم مثل برف در آفتاب آب می شود و چیز زیادی از آن باقی نخواهد ماند.