ایرما گریز (Irma Grese)، شكنجه گري در اردوگاه های کار اجباری نازی كه از او به عنوان «فاحشه بلسن» يا «حيوان آشويتز» ياد مي شد، دومين درجه بالاي زنان در اردوگاه آشويتز را به خود اختصاص داده بود. به شهادت ناظران او از روشهاي عاطفي براي شكنجه زندانيان استفاده مي كرد و با خونسردي از اين كار لذت مي برد.

حال با هم به كدهاي زير نگاهي بيندازيم:
«مرگ در كمين ساكنان ليبرتي نشسته است»، «موضع گیری نیم بند مجاهدین در قبال سخنان لاریجانی!»، «توطئه و معامله بر سر جان ساکنان لیبرتی موقوف!»، «قابل توجه است که هنوز مجاهدین هیچ موضع گیری در این رابطه انجام نداده اند! هیچ موضع گیری در قبال خروج سریع ساکنان لیبرتی از عراق نیز دردستور کار نیست!»، «یا این سکوت به این معنا است که هر حادثه ای در این شرایط برای ساکنان لیبرتی رخ دهد بار دیگر تنور شوی سالانه را با انبوه سیاهی لشگر لهستانی، آفریقایی، عرب و هندو و ..... تعدادی هم ایرانی بیشتر و بیشتر داغ خواهد کرد!»... «داستان دستگیری و آزادی که برای رئیس جمهور برگزیده و همراهان در یازده سال پیش رخ داد و از قرار برای مجاهدین در طی این مدت بسیار نان و آب دار بوده است! فعلا مهمتر است!! داستانی که البته باعث شد خانم رجوی از مخفیگاه خود در فرانسه بعد از خروج پنهانی از عراق زیر نور پروژکتورها بیرون بیاید! البته که چنین امکانی برای ساکنان بیمار و خسته کمپ لیبرتی بعد از دهها سال هنوز فراهم نشده است!»، «تا کی سکوت کنیم تا شاید روزی مجاهدین تصمیم بگیرند و شعار انتقال فوری ساکنان لیبرتی را در راس خواسته هایشان قرار دهند!؟»، «چرا تحصن ها و تظاهرات خود را بجای متمرکز کردن روی مسائل تبلیغاتی بر روی خروج آنها متمرکز نمیکنید!؟»، « مجاهدین باید بفوریت از هر راه ممکن، امکانات خروج فوری ساکنان لیبرتی از عراق را فراهم کنند و از خانواده های آنها برای این انتقال کمک بخواهند. مجاهدین باید تمام امکانات ارتباطی، وکلا، مالی، و تجمعات خود را در جهت خروج هر چه سریعتر ساکنان لیبرتی بکار گیرند.»، «بروید باز بر علیه ما دست بکار شوید و خانواده های به عزا نشسته این عزیزان را بیاورید که در عزایشان بجای استراتژی به گل نشسته مجاهدین، ما را و کمپین را نشانه بگیرند! یا بروید عزیزان ما را بر علیه ما به میدان بیاورید تا در خانواده ها بخیال باطل خود تخم نفرت بپاشید!»، «ولی بدانید که استراتژی خون شما همچنان که استراتژی اعدام و شکنجه رژیم جمهوری اسلامی به انتها رسیده است. و هر دو در انتهای نبردی که فقط عاشق ترین زندگان در آن بخاک افتادند، محو خواهید شد».
متون بالا بخش بسيار كوچكي از لجن پراكنيهاي حيوان ليبرتي عليه اشرفيان قهرمان بود. خوب چه كسي مي تواند بيشتر از اين حيوان، عاطفه اقبال، ساكنان ليبرتي از جمله اعضاي خانواده خود را اين چنين به هر بهانه يي و به طور 24 ساعته شكنجه كند؟
مقاله پسرم طاهر اقبال اشرفي قهرمان ساكن ليبرتي را خوانده ايد و از آنچه در آن مطلب آمده مطلع هستيد. او بعد از مقاله با من تماس تلفني گرفت. دومين تماس طاهر بعد از خروج من از ليبرتي بود. و من كه دشواريهاي تماس را مي دانستم، خوشحال از جبران دوري يك ساله.. اما اين شادي و احوال پرسي اوليه پدر و پسر دوامي نيافت، طاهر شروع به صحبت كرد و شرح شكنجه يي كه بر او تحت نام خانواده رفته است را داد..
براي طولاني نشدن كلام ساير صحبتها را نمي نويسم و نوشته طاهر خود به خوبي گويا است... ساير گفتگوهاي يك پدر و پسر نيز نيازي به ذكر در اينجا ندارد... فقط همين را بگويم كه گرچه طاهر همچون ساير همرزمانش در يك زندان به سر مي برد و به طور 24 ساعته در معرض بمب و موشك و قتل عام قرار دارد و همچنين زير تيغ كين حيوان ليبرتي و همپالگيها، اما از او جز يك روحيه آموزنده مبارزاتي و جنگندگي تمام عيار هيچ چيز ديگر در نيافتم و جز زيبايي و صبر و پايداري هيچ نديدم.
حالا خطاب به اين پليدك كه اكنون عبرت روزگار شده است و آن پليدك ديگر و شوهرش و ساير همپالكيهاي سر در آخور اطلاعات آخوندي مي گويم: گفته بوديد اين برادر بزرگتر را جوابش را نمي دهيم، تا وقتي به «جهان آزاد» بيايد و رو در رويمان بنشيند... و من گفته بودم كه واي به روزتان اگر يك روز بياييم. خوب ديديد آمديم و جز يك «تف» همانگونه كه گفته بودم نصيبتان نشد؟ حالا منت كشي را به اوج برسانيد، مصاحبه هاي مرا در صفحات فيس بوكتان با دستكاري چاپ كنيد، خاطرات كودكي را با عكسهايي را كه با من داريد و از آلبومي كه متعلق به من بوده دزده ايد چاپ كنيد، ولي در نهايت هيچ چيزي جز ننگ و نفرت نصيبتان نخواهد شد.
برويد ذيل مقالاتي كه بريده مزدوران با خط و ربط اطلاعات آخوندي عليه من مي نويسند بزدلانه با نام مستعار «م. بارون» و «آرش پيروز» كه هر دو معرف حضور هستند، كامنت بنويسيد.
آن شاعرك پليد فضولات خوار همپالگي تان وقتي اولين مقالات مرا در خارجه خوانده بود آنچه را كه شايسته خودش بود نثارم كرده و از جمله تعارف را كنار گذاشته و تأكيد كرده بود كه «بهتر است فلاني برگردد همانجا كه بوده به درد اينجا نمي خورد»... آري الآن كه هنوز متأسفانه تعداد قابل ملاحظه يي از ليبرتي نيامده اند، واي به روزي كه عدد قابل توجهي از ساكنان ليبرتي در «جهان آزاد» باشند، دماري از روزگارتان اين زندانيان رها شده از زنجير درخواهند آورد كه در تواريخ بازهم بنويسند.
به همين دليل است آن حيوان ليبرتي، خواهر ژنتيكي من عاطفه اقبال، ماماچه پليدك، كه كمپين انتقال راه انداخته بود براي اختلال در جابجايي ساكنان ليبرتي و اتفاقا بيشترين ممانعت و اختلال را تا آنجا كه مي شد در تأخير و انتقال اين عزيزان به خارج از آن زندان كرد بدون اين كه حتي يك نفر در اثر اين كمپينهاي نشان دار اطلاعات آخوندي جابجا شود، آري به همين دليل است كه همچون كركس و كفتار در انتظار مرگ پيشتازان رهايي و آزادي مردم ايران لحظه شماري مي كند تا بلافاصله مرثيه خود را سردهد:
كركس گفت
سياره من زمين بي‌همتايي كه در آن
مرگ، مائده مي‌آفريند
... انسان سخني نگفت
تنها او بود كه جامه به‌تن داشت و آستينش از اشك تَر بود.
پابلو نرودا
آري كافي است كه راضيه كرمانشاهي بدرود حيات بگويد، تا حيوان ليبرتي وارد شود و شكنجه رواني را از فاصله دور در حق زندانيان ليبرتي شروع ‌كند و نمك بر زخم فرزند عزاداراش بپاشد و عزيزانش را و به ويژه دل رييس جمهور برگزيده مقاومت را كه صاحب اصلي عزاست خون كند. تف و لعنت بر تو و همپالگي هايت. به راستي حيوان ليبرتي هستي.
آن پليدك در اين فاصله پرده دريهاي بسيار كرده است، هر فرصتي را براي زدن نيشي به مقاومت خونبار و ساكنان ليبرتي مغتنم شمرده است و رذالت و دنائت درونش را بر روي مبارزان شريف راه آزادي پاشيده است. من به هيچ كدام از آنها جواب نداده ام. گرچه حرف داشته ام. اما هر عوعوي سگي را كه نبايد جواب داد.
چهار سال پيش در سال 1389 در بحبوحه حملات خونبار به اشرف وقتي اولين نامه هاي ماماچه پليدك را ديدم در وضعيت دشواري قرار داشتم، از يك طرف مجروحين و بيماران و محاصره و بلندگو و فشارهاي روزمره رواني، از يك طرف يك بيماري كه بايد هر روز تحت شكنجه به بيمارستان مي رفتم و مزدوران مالكي تا مي توانستند جلوي انجام عمل جراحي و اقدامات درماني را مي‌گرفتند و نهايتا هم به نقطه برگشت ناپذير رساندند و هنوز هم از همان بيماري رنج مي برم، و مشكل ديگري كه بماند تا جاي ديگر بازگو كنم...
از طرف ديگر هم در صورتي كه در برابر گندگاو چاله دهانيهاي ماماچه پليدك موضعي نمي گرفتم، بخواهم يا نخواهم، همچون خودش، هم جبهه با اطلاعات آخوندي مي شدم... در آن بحبوحه يك روز به ياد دوران كودكي افتادم، عاطفه هشت سالي از من كوچكتر است. او را بغل مي كردم، با هم به مسافرت مي رفتيم، يا در برنامه هايي مشتركا شركت مي كرديم.
آن پليدك ديگر نيز يك سالي از من كوچكتر است. در كودكي مثل هر خواهر و برادر هم سن و سالي با هم بسيار نزديك بوديم، يادم هست مي رفتم سينما و فيلمهاي سينمايي را به دقت نگاه مي كردم كه به او شرح دهم.. خاطرم هست بچه كه بود هميشه سر سفره كنارم مي نشست و چون كم غذا بودم وقتي كنار مي كشيدم بعد از سؤال اين كه «ممد نوخوري» (محمد نمي خوري؟) شريك شام و نهار من مي شد. و صدها و هزاران خاطره ديگر...
آن روزها كه اولين تيرهاي كين شروع شد برايم دردناك بود، لحظات اوليه ام غير قابل شرح است، به خصوص كه ما خانواده يي به شدت عاطفي بوديم و در دنياي مناسبات عادي بسيار همديگر را دوست داشتيم، اما چه كنم، عاطفه و آن ديگري راه خود را جدا كردند، به حيوان درون خود تسليم شدند... و من بايد وارد جنگي به شدت كثيف مي شدم كه صحنه اش را او و اطلاعات آخوندي برايم چيده بودند و شدم و با افتخار...
و همين حالا هم به خودم مي بالم و البته جز خير و بركت و لطف و محبت هزاران هموطن هيچ نديدم كه هنوز هم كه هنوز است هر وقت فرصتي دست مي دهد يا در همينجا يا اگر سفري پيش بيايد، با ديدنم تنها شرمنده ام مي كنند به نحوي كه گاهي اوقات از دست اين خواهران نازنين و برادران عزيزتر از جانم مي گريزم. آري دو خواهرم نصيب روح پليد آخوندهاي خونريز شدند، اما بسيار خواهران و برادران والاقدر نصيبم شد.
حالا بنگريد كه ماماچه پليدك در حضيض رذالت از «استراتژي به گل نشسته مجاهدين» سخن مي گويد و آرزوي «محو مجاهدين» را مي كند و اطلاعيه ها و موضعگيريهاي مقاومت را به تمسخر مي گيرد... تف بر پليدي و دنائت و دريدگي، نامبرده مدعي است كه ناجي ساكنان ليبرتي است و اكنون در پايان راه آرزوي «محو» برايشان مي كند.
من نمي دانم آن زنك... ایرما گريز، برادر بزرگتري داشت كه در آن ايام در اردوي نازيها و فاشيستهاي هيتلري نباشد و يا در اردوي مقاومت عليه فاشيسم باشد؟، يا نداشت؟، و آيا آن زنك پليد هم مقاومت ضد فاشيستي را متهم مي كرد كه اعضاي خانواده اش را عليه اين شكنجه گر و حيوان مظلوم! به صحنه خواهند آورد؟، اما اگر داشت شك ندارم كه آن برادر نسبت احساسي همچون احساس من نسبت به اين خواهر ژنتيك خود داشت. فقط مي خواست جهان از اين حيوان درنده خو و شكنجه گر خالي باشد.
حيوان آشويتز پس از یک محاکمه ۵۳ روزه به مرگ محکوم گردید... ببينيم سرنوشت حيوان ليبرتي چه مي شود... من در حال گردآوري مستندات جرم و مدارك و شواهد عليه متهم رديف يك اين پرونده هستم...
8 خرداد 1393