کیهان 4مهر92 در سرمقاله «نگاهی به مواضع اوباما درباره ایران» به او می تازد که چرا در سخنانش در اجلاس ملل متحد در نیویورک، از یک سو می گوید «ما به دنبال تغییر نظام ایران نیستیم» و از سوی دیگر، دست مجاهدین را، که بازوی اصلی سرنگون کننده نظام هستند، نه تنها نمی بندد، بلکه «درست در همان دقایقی که او این نطق را ایراد می ‌کرد، مأموران او مشغول تجهیز، تسلیح و تدارک مخالفان ایران بوده‌ اند و تا حدّ اِسکان دادن به مجاهدين در ساختمان پنتاگون در واشینگتن پیش رفته‌اند».

هراس نماینده خامنه ای در کیهان، هراس دامنگستری است که آتش به جان گردانندگان نظام افکنده است و ریشه یی سی و دوساله دارد و در تمام این سالهای طولانی کشتار سهمگین مجاهدین را در پی داشته است.  آخرین برگ این پرونده سراسر خونریزی و شقاوت، یورش مغول وار دست آموزان جنایتکار عراقی نیروی قدس سپاه پاسداران، در پگاه 10شهریور به اشرف است و کشتن 52 مجاهد پاکباز بی سلاح و دربند، آن هم با دست بسته و با شلیک تیر خلاص در سر، و اسارت 7مجاهد پاکباز دیگر، که همچنان در بند و زندان و زیر شکنجه اند و در معرض استرداد به رژیم سفّاک ولایت فقیه.
  کشتار فجیع 52 سرو سرفرازی که بی باک و بیم، در راه آرمان آزادی ایران جان باخته و داغ ننگی ابدی را بر دامن قاتلانشان نشانده اند و غوغای تبلیغاتی بعدی سران دستگاه سرکوب نظام، که ضربه یی کاری تر از «مرصاد» بر مجاهدین واردکرده و با این ضربه «راهبردی»، تهدید امنیتی نظام و «عمق استراتژیک» آن را در منطقه برطرف کرده ایم، نشان از وحشت رژیم پا به گوری دارد که برای رهایی از تهدید اصلی مرگ و سرنگونی اش از هیچ جنایتی روی گردان نیست؛ تهدیدی که سی و دوسال پیش، خمینی عزم جزم کرده بود که دَمار از روزگارش برآورد و «اساس جمهوری اسلامی» را تا سالیان سال بی مرگ نماید. امّا این آرزو را با خود به گور برد.
   خمینی یک سال پس از سخنرانی مسعود رجوی در امجدیه و دو روز پیش از 30خرداد60، در پیامی خطاب به «امّت همیشه در صحنه» اعلام کرد: «امروز و روزهاي آينده ... روز شكست جرياني است كه هميشه قلب مرا مي آزارد...
  من نزديك به يك سال است كه صلاح نمي ديدم آن چه را مي دانم براي ملت شرح دهم، چرا تا آرامش كشور حفظ شود... تا احساس كردم ديگر مساٌله از اين حرفها گذشته است و خطر اساس جمهوري اسلامي را... تهديد مي كند، ديگر تاب نياوردم...» (كيهان، 30خرداد1360).
    خميني مي پنداشت نابودكردن مجاهدين به سادگي قابل حصول است و بارها در رَجَزخوانيهايش مجاهدين را از جاكن شدن سيل خروشان «امت هميشه در صحنه» بيم داده بود. ازجمله در سخنرانيش در روز 21ارديبهشت 1360، كه مجاهدين را «ذرّه يي در مقابل سيل خروشان»! توصيف كرده بود كه لحظه يي دربرابر اين سيل بنيان كن تاب ماندن ندارند و گفته بود: «شما در مقابل اين سيل خروشان ملت نمي توانيد كاري انجام بدهيد. شما اگر يك وقت ملت قيام كند مثل يك ذره يي درمقابل سيل خروشان هستيد» (كيهان، 23 ارديبهشت60).
    به هرحال، در زير عمّامه خميني هرچه كه بود، مسلّماً، اين نبود كه نمي تواند به سادگي مجاهدين را ازميان بردارد و «امروز و روزهاي آينده»، «شكست جرياني» را كه «هميشه قلب» او را «ميآزارد» به چشم نبيند.
   خمینی از شامگاه روز 30خرداد60، که تظاهرات مسالمت آمیز نیم میلیونی مجاهدین در تهران برگزارشد، کشتار مجاهدین را به نحوی وحشیانه آغازکرد و در این راه از هیچ جنایتی روی گردان نشد و برای ازمیان بردن این تهدیدِ آشکار سرنگونی رژیمش ناچارشد که در این کشتار و شکنجه و شرحه شرحه کردن مجاهدین در زندانها هر روز گامی فراتر از روز پیش بردارد و در قیام خونبار 5مهر60 آن را به اوج برساند.
   مسعود رجوي درباره «قيام مجاهدين در 5 مهر 1360» مي گويد: «... همه كسانى‌كه سال 1360 را به‌خاطر دارند، مى‌دانند كه مجاهدين از نيمه شهريور سال 60 تا اوايل مهر و سپس در اوج خودش در روز 5مهر در تهران و برخى ديگر از شهرستانها، به آزمايش يك قيام جانانه و راهگشاى شهرى روى آوردند. سنگينترين بهاى خونين را هم پرداختند تا هر چند الگوى سقوط رژيم شاه را قابل تكرار نمى‌دانستند اما مى‌خواستند به ميدان آوردن عنصر اجتماعى را يك بار ديگر بيازمايند.
   ـ نخستين هدف، مطرح كردن شعار ”مرگ بر خمينى“ و بردن آن به ميان مردم بود. اين شعار را تا آن‌موقع هيچ‌كس در عرصه اجتماعى نداده بود و جراٌت و جسارت فوقالعادهيى مى‌خواست. خمينى در آن زمان پشت افراد ديگرى مانند بهشتى سنگر مى‌گرفت كه براى او نقش فيلتر و عايق داشتند و انزجار اجتماعى مردم بر روى آنها متمركز و كاناليزه مى‌شد. مثل همين حالا كه خامنهاى تا مجبور نشده بود، احمدىنژاد را جلو صحنه مىفرستاد تا ضربه گير او باشد. در آن زمان ”كاريسما“ يا هيبت و جاذبه خمينى بر دوش جامعه و به‌خصوص اقشار عقب مانده بسيار سنگينى مى‌كرد. مجاهدين بايد پا پيش مى‌گذاشتند و ”بت“ را با عبور از آتش و خون با سنگينترين بها در هم مىشكستند.
     پيام قشر پيشتاز جوان و دانشجويان و دانش آموزان اين بود: ”مرگ بر خمينى، زنده باد آزادى“، ”شاه سلطان خمينى، مرگت فرارسيده“، ”شاه سلطان ولايت، مرگت فرا رسيده“ ، ”خمينى حيا كن، سلطنت را رها كن“ ، ”اى جلاد ننگت باد“.
   ـ دومين هدف، به ميدان كشيدن عنصر اجتماعى و مردمى بود تا اگر از اين طريق هم كارى مى‌توان كرد، آيندگان گواهى بدهند كه مجاهدين مضايقه نكردند امّا در اثر شدت و حدّت سركوب، جواب منفى بود.
    من در همان زمان نوشتم كه زبان من از توصيف صحنه‌هاى سراسر شور و ايمان و سراسر پاكباختگى و فدا در آن ايام قاصر است. چيزهايى را كه در اين باره خوانده و شنيده‌ام، نه ميتوانم بگويم و نه مىتوانم بنويسم. از من بر نمى‌آيد. كار شعراست، كار استادان نقاشى و موسيقى است. كار معلمان سخنورى و كتابت است.
فقط مى‌گويم كه خدايا تو گواه باش كه در آن روزها و به‌خصوص در جنگهاى خيابانى و در تظاهرات مسلحانه‌ روز 5مهر1360، مجاهدين حق تو و حق خلق تو را به كمال و در حدّ توان خود ادا كردند. گواه باش كه براى تو، براى خلق تو و براى آزادى و براى ايران، چه گلهاى نازنينى در دسته‌هاى 50تايى، 100تايى و 200تايى با فرياد ”مرگ بر خمينى، زنده باد آزادى“ توسط دشمن تو و دشمن خلق تو (خمينى) پرپر شدند.
   در عين حال دجّال خون آشام با قساوت مافوق تصوّر، بسا فراتر از شاه، در ذهن توده هاى مردم به گور سپرده شد.
    شتاب رژيم در اعدامهاى خيابانى و فتواهاى پياپى خمينى كه از جانب نمايندگان و سخنگويانش در راديو و تلويزيون اعلام مى‌شد، بسيار گوياست. حتى شمارى از پاسداران و كميته چي هاى خودش را هم، كه در صحنه به مجاهدين تيراندازى مى‌كردند، به اشتباه همراه با مجاهدين دستگير كرد و شكنجه گران و بازجويانش در اوين، قسم و آيه هاى آنها را هم كه عليه مجاهدين مىجنگيدند باور نكردند. فرصت يك تلفن كردن به كميته ها هم به آنها ندادند و كارت پاسدارى آنها را هم جعلى دانستند و مى‌گفتند خيلى از ”منافقين“ از همين كارتها جعل كردهاند! و آنها را هم سرِ ضرب اعدام كردند.
     مى‌گفتند كه به فرموده امام امّت! دادگاه و تحقيقات لازم نيست، هر خيابان دادگاه و هر فرد عادل! خودش يك قاضى است… نيم كشته‌ها را تمام‌كُش كنيد… مجروحين را از روى تخت بيمارستان به قتلگاه بفرستيد.  ”باغى“ را (چه حامله باشد و چه دختر نوباوه) بايد كشت…
بله بت خمينى اين‌چنين شكست» (استراتژي قيام و سرنگوني، كتاب اوّل، ص236).
          ـ نشريه مجاهد شماره 407، 31شهريور1377، اسامي 1142 تن از شهيدان پاكباز تظاهرات 5مهر را به چاپ رسانده و در اين باره مينويسد: «بخش عمده اسامي اين فهرست را نسل جوان و پرشور انقلابي ايران تشكيل ميدهد. 632 تن از اين شهيدان جوانان تا 25ساله هستند كه از ميان آنها 176تن از 11 تا 18ساله هستند. اسامي 815 تن را رژيم در روزنامه هايش اعلام كرده است. 942تن تيرباران، 4تن حلق آويز و 33تن در زير شكنجه شهيد شده اند. 247 دانش آموز و 209 دانشجو در شمار اين شهيدانند».

    تهديد اصلي نظام
   رفسنجاني درباره قدرت و نفوذ مجاهدين در آن روزها مي گويد: «منافقين در خيلي جاها نفوذ داشتند... به طور وسيع در كشور وجود داشتند... آن قدر قوي بودند كه تظاهرات مسلحانه چند هزار نفري در تهران برگزاركردند... يك زمان چه در ادارات و چه در نيروهاي مسلّح و چه در ساير جاها... ميگفتند نظام دموكراتيك؛ يك تغيير اين طوري ميخواستند... نظام آن موقع يكپارچه نبود، ما مشكل... نفوذيها را داشتيم و خيلي چيزهاي ديگر...» (تلويزيون رژيم، 7تير77).
    اكبر گنجي نيز در اين باره مي نويسد: «گروههايى بودند كه رهبرى استثنايى و كاريزمايى امام خمينى را قبول كرده بودند… دسته دوم شامل گروههاى مسلّحى بود كه با اصل انقلاب و شكل گيرى جمهورى اسلامى مسأله داشتند… فرقه رجوى در رأس اين سازمانهاى تروريستى قرار داشت… و با پشتيبانى پانصد هزار ميليشيا (شبه نظاميان) كه در سراسر ايران سازماندهى كرده بودند، مى‌توانند هسته اصلى نيروهاى جبهه اول را كه در حول و حوش امام قرار دارند، قلع و قمع كرده و جمهورى خلقشان را برقرار كنند» (روزنامه عصر آزادگان، 14دى 1378).

    در گردابي هول انگيز
   دو ماه و نيم پس از قيام مسلّحانه يي كه از فرداي به خون كشيده شدن تظاهرات مسالمت آميز پانصدهزار نفر از اعضا و هواداران مجاهدين در روز 30خرداد60، آغاز شد، رژيم خميني در رويارويي با مجاهدين جان بركف، تاب و توان از كف داد و رعشه سرنگوني بند بند وجودش را فراگرفت.  موسوي تبريزي، در مصاحبه يي در 13شهريور 1382 با عنوان «سي خرداد60، فضاسازي و آشتي ناپذيري» ـ كه در ماهنامه «چشم انداز» (شماره 22، مهر و آبان 1382) به چاپ رسيد ـ  به آشفته حالي و زِهوار در رفتگي نظام ولايت در تابستان 60 اشاراتي دارد، كه گوشه يي از آن را در زير مي خوانيد:
   «... روز دومي كه من دادستان شده بودم، در نخست وزيري جلسه داشتيم، نخست وزير هم مهدوي كني بود و رئيس جمهور هم نداشتيم [محمدعلي رجائي، رئيس جمهور و محمدجواد باهنر، نخست وزير خميني و دبيركل حزب جمهوري اسلامي، در روز 8شهريور60، در اثر انفجار يك  بمب در دفتر نخست وزيري رژيم در تهران كشته شده بودند]... آقاي هاشمي رفسنجاني هم آن روزها در خارج كشور ـ شايد كره ـ بود. در آن جلسه آقايان موسوي اردبيلي، مهدوي كني، محسن رضائي، به عنوان فرمانده سپاه، بهزاد نبوي به عنوان مشاور، من به عنوان دادستان و چندنفر ديگر حضور داشتند. آقاي مهدوي كني گفت: حالا ديگر مشكل مي توانيم با اينها (مجاهدين) برخورد كنيم. ايشان پيشنهاد كرد به واسطه آقاي طاهر احمدزاده با آقاي رجوي صحبت بشود، بلكه راضي بشوند تا مذاكره و گفت و گو كنيم. حتي اينها در بعضي پستها قرار داده بشوند تا اين غائله ختم بشود. آقاي اردبيلي گفت: آقاي مهدوي! من تا شش ماه پيش با اين حرف شما موافق بودم كه ما اينها را بياوريم، صحبت كنيم، دعوت كنيم و حتي پست هم بدهيم، ولي حالا با اين همه كشتارها و ترورها كه انجام داده اند، نمي شود اين كار را كرد... اگر اينها را سركار بياوريم به مردم چه بگوييم؟ من هم گفتم: با اين وضع نمي توانيم اين مجوّز را بدهيم. من پس از جلسه چون هنوز در تهران منزلي نداشتم، شبها [در]بيت امام مي خوابيدم. رفتم آنجا ... آيت الله صدوقي... آنجا بود و ديد كه من كمي گرفته و ناراحتم. گفت: جريان چيست؟ گفتم: جريان اين است و وضع اينگونه است. وزرا غالباً به وزارتخانه نمي آيند و در خانه كارهايشان را انجام مي دهند. ترور همه جا را گرفته و تهران به هم ريخته است... وضع به اين خرابي است، از آن طرف آقاي مهدوي اين گونه پيشنهاد مي كند. آقاي صدوقي گفت كه اين موضوع را بايد با امام مطرح كنيم. ساعت ده شب بود كه ايشان اصرار كرد تا حاج احمدآقا برود و به امام بگويد. ما شبانه رفتيم و اين مسائل را با امام مطرح كرديم. امام فرمود: پيشنهاد شما چيست؟ من گفتم: اگر دولت دخالت نكند، ما مساٌله را حل مي كنيم، همه چيز درست مي شود و امنيت به دست مي آيد... سرانجام امام به حاج احمدآقا گفت كه جلسه فردا با حضور نخست وزير و قوه قضاييه تشكيل بشود. جلسه دوم در منزل آيت الله موسوي اردبيلي، كه در مكان فعلي شوراي نگهبان بود، تشكيل شد. آيت الله مهدوي كني هم آمد، اعضاي شوراي عالي قضايي هم بودند. بنده هم حاضر بودم. احمدآقا آنجا گفت كه نظر امام در مورد مسائل اين است كه فلاني (يعني من) كه دادستان كل انقلاب است، سياست برخورد با اينها، رفتار و كيفيت كار را، ايشان مشخص كند. دولت و شوراي عالي قضايي هم كمك كنند و دخالتي در امور نكنند. آنها هم گفتند باشد. اين بود كه ما به دنبال برنامه ريزي رفتيم...»؛ «برنامه ريزي» براي كشتار و نابودي تمامي مجاهدين.

«قساوت مافوق تصور»   
   موسوي تبريزي، «دادستان كل انقلاب» و محمدي گيلاني، «حاكم شرع خميني در محكمه هاي تهران»، از اين «برنامه ريزي» خميني فرموده يكي دو هفته بعد پرده برداشتند و در كيهان 29شهريور 1360 منعكس شد. چكيده آن، اين است:
   موسوي تبريزي: «اگر اينها (مجاهدين) را دستگير كردند، ديگر معطّل اين نخواهند شد كه چندين ماه اينها بخورند و بخوابند و بيت المال مصرف كنند. اينها محاكمه شان توي خيابان است. كشتن اينها واجب است نه جايز... هر كس را كه در خيابان، در درگيري و تظاهرات مسلّحانه و آنها كه پشت اين اشرار مسلّح قايم مي‌شوند و اينها را تقويت و راهنمايي مي‌كنند و موتور مي‌دهند و يا مي‌خواهند ماشين بدهند و دستگير مي‌شوند، بدون معطلي، همان شب كه دو نفر پاسدار و يا مردم شهادت بدهند كه آنها در درگيري بودند و مسلحانه يا پشت سر افراد مسلح و عليه نظام جمهوري اسلامي قيام كرده‌اند، كافي است و همان شب اعدام  خواهند ‌شد… هر كس در برابر اين نظام و امام عادل مسلمين (منظورش خميني است) بايستد، كشتن او واجب است. اسيرش را بايد كشت و زخميش را زخمي‌تر كرد كه كشته  شود… هركس از اطاعت امام عادل (يعني خميني) خارج شود و در برابر نظام بايستد حكمش اعدام است.» (كيهان، 29شهريور60)
محمدي گيلاني: «... محارب بعد از دستگيري توبه اش پذيرفته نيست. كيفر همان كيفري است كه قرآن تعيين مي كند؛ كشتن به شديدترين وجه، حلق آويز كردن به فضاحت بارترين حالت ممكن و دست راست و پاي چپ آنها بريده شود. اسلام (اسم مستعار خميني) اجازه مي دهد كه اينها را كه در خيابان تظاهرات مسلحانه مي كنند، دستگير شوند، در كنار ديوار همان جا آنها را با گلوله بزنند. از نظر اصول فقهي لازم نيست به محاكم صالحه بياورند، براي اين كه محارب بوده اند. اسلام اجازه نمي دهد كه بدن مجروح اينگونه افراد باغي به بيمارستان برده شود بلكه بايد تمام كُش شوند. اسلام اجازه مي دهد حتي اگر زير تعزير (شكنجه)، آنها جان هم بدهند كسي ضامن نيست كه عين فتواي امام است». او به همدستانش در «بيدادگاهها» توصيه مي كند كه «قاضي مي بايست يك مقدار قسي باشد... عواطف بيجا مشكلات براي ملت (يعني رژيم) ايجاد مي كند»!
     رفسنجاني، رئيس مجلس رژيم هم كمتر از دو هفته بعد، گشاده دستيش را در اِعمال اين «قساوت مافوق تصوّر» اعلام مي كند:«…برطبق فرامين الهي(!) ‌4حكم بر اينها  (=مجاهدين) لازم‌الاجراست: 1ـ‌كشته شوند؛  2ـ‌به‌دار كشيده شوند؛  3ـ ‌دست و پايشان قطع شود؛  4ـ‌اينها از جامعه جدا شوند… اگر آن روز (منظورم اوايل انقلاب است) 200نفر از اينها را مي‌گرفتيم و اعدامشان مي‌كرديم، امروز اين‌قدر نمي‌شدند. امروز اگر با قاطعيت در مقابل اين گروهكهاي مسلّح منافق... نايستيم، سه سال ديگر به جاي 1000اعدام، بايد چندين هزار نفر را  اعدام بكنيم… بار ديگر اعلام مي‌كنم كه ما به حكم قرآن‌(!) راه قاطعِ قلع و قمع منافقين مسلّحي را كه در برابر اسلام و مسلمين ايستاده‌اند، در پيش گرفته‌ايم…» (اطلاعات، 11مهر60)

مجاهدين «هزينه» دادند اما...
موسوي تبريزي در مصاحبه با «چشم انداز» اشاره دارد به نفوذي كه مجاهدين پيش از پيروزي انقلاب، در جامعه داشتند و استقبال شديد اجتماعي از آنها: «... مجاهدين خلق يك گروه داعيه دار مذهبي بودند كه بعد از سال چهل و دو و حركتهاي منسجمي كه انجام داده بودند، بسياري جوانان مسلمان روشنفكر دانشگاهي... جذب اين سازمان شدند. اينها تنها گروه فعّال مذهبي روشنفكري بودند كه به سوي مبارزه مسلحانه روآورده بودند... و انصافاً هم فعال بودند و جزوه ها و مطالبي كه پخش مي كردند، بين دانشجويان مذهبي و متديّن جذّابيت خاص خودش را داشت... به وسيله خود من خيلي از جوانان مذهبي و خوب جذب اينها شدند... اينها يك مبارزات درستي راه انداخته بودند... هزينه داده بودند و طرفداران حسابي هم پيداكرده بودند. طبيعي است كه مجاهدين براي خودشان حقّي در اين مبارزه قائل بودند و مي گفتند كه ما هستيم كه اين همه هزينه مي دهيم و كار مي كنيم...»
    وي در دنباله اين مصاحبه به تلاش سركردگان نظام از فرداي پيروزي انقلاب 57، براي جلوگيري از ورود مجاهدين به هرگونه «پست» و شغلي در سر و بدنه نظام اشاره مي كند: «... من معتقدم كه در روزهاي اول پيروزي انقلاب، تقريباً يك اجماع نانوشته بين مبارزين سنتي بازار، مؤتلفه، روحانيوني مثل آقاي بهشتي و آقاي مطهّري و نهضت آزادي ها مثل آقاي بازرگان و آقاي سحابي ـ با كم و زيادشان ـ بود كه از مجاهدين خلق استفاده نشود و هيچ كدام از گروهها، اينها را براي گرفتن پستها مطرح نكردند... دوستان و طرفداران نظام، حزب جمهوري اسلامي، مؤتلفه و حتي نهضت آزادي، جبهه ملي و مجاهدين انقلاب، همه با هم به اين نتيجه رسيده بودند كه از اينها در پستهاي حساس و كليدي استفاده نكنند».
    خميني هم در دوره دو سال و چهارماه قبل از سي خرداد 60، همواره در تكاپوي حذف مجاهدين از صحنه سياسي ايران بود. اگر خويشنداري مجاهدين نبود در همان ماههاي اول پس از انقلاب كار به درگيريهاي خشونت بار مي كشيد كه خواست خميني هم همان بود. او مي دانست كه گذر زمان به سود مجاهدين عمل مي كند و هرچه زمان بگذرد و فعاليتهاي مجاهدين در جامعه گسترده تر شود، نابودي آنها دشوارتر خواهدبود.
  مجاهدين تا 30خرداد 60 با سياستهاي سنجيده، زمان رويارويي قهرآميز را ـ كه خميني در پي تحميل آن به آنها بود ـ هرچه بيشتر به عقب مي انداختند و از «آخرين قطرات آزادي» استفاده مي كردند تا آن روز را كه مسعود رجوي در سخنرانيش در امجديه هشدار داده بود ـ «واي به روزي كه مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ بدهيم» ـ تا آخرين حد امكان به عقب بيندازند. تا 30خرداد60، بيش از 50 تن از اعضا يا هواداران مجاهدين در يورش قساوت بار گله هاي پاسدار و بسيجي و چماقدار جان باختند، امّا تا فرداي به خون كشيده شدن تظاهرات مسالمت آميز 30خرداد60، حتي با پرتاب كلوخي مقابله به مثل نكردند.