خميني در دوران تبعيد

(از كتاب در آستانه انقلاب)

عبدالعلي معصومي

     خميني در 13آبان 1343 از قم به فرودگاه مهرآباد تهران و از آنجا به تركيه تبعيد شد. تا  13مهر1344 كه با پادرمياني برخي از «علما»ي قم, از تركيه به نجف فرستاده شد, در شهر بورسا اقامت داشت. مرتضي پسنديده, برادر خميني, در بارة اين پادرمياني ميگويد: «من شنيدم كه آقاي جليلي كرمانشاهي, كه در خدمت آقاي شريعتمداري بود, به دولت اطلاع ميدهد كه صلاح نيست امام در تركيه باشد و ... بايد فكري كرد و ايشان را برگرداند. آنها برگشتن امام را به صلاح نميدانستند و پس از مذاكراتي كه داشتند و با پيراسته, سفير ايران در بغداد, نيز مشورت كردند. پيراسته صلاح را در اين ميبيند كه آقا را به نجف تبعيد كنند» (پابه پاي آفتاب, جلد اول, ص42, مصاحبه با مرتضي پسنديده). خميني در يك سالي كه در تركيه بود, هيچ پيام و اعلاميهيي عليه رژيم شاه صادر نكرد. اين حال در نجف نيز تكرار شد. حتّي, در نامهيي كه به تاريخ 27فروردين 1346, همزمان با جشن تاجگذاري شاه, به هويدا, نخست وزير وقت, ميفرستد, نخست, بدون اشاره مستقيم به اين جشن, مينويسد: «... جشنهاي غيرملي كه به نفع شخصي در هر سال, چندين بار, تشكيل ميشود و در هر فرصت مصيبتهاي جانگذاز براي اسلام و مسلمين و ملت فقير و پاي برهنه ايران به بار ميآورد», سپس, چنين شكوه ميكند: «آيا علماي اسلام كه حافظ استقلال و تماميّت كشورهاي اسلامي هستند, گناهي جز نصيحت دارند؟ آيا حوزه هاي علمي غير از خدمت به اسلام و مسلمين و كشورهاي اسلامي نگاهي دارند؟» (صحيفة نور, جلد اول, ص136).
    خميني, در پي برافكندن بناي بيداد رژيم خودكامة شاه نبود, در پي سهمي در همان رژيم بود. اين را, بارها, به زبان آورده بود, ازجمله, در سخنرانيش در روز 18شهريور 1343, كه گفته بود: «... بايد يك وزارت فرهنگي, يك فرهنگ صحيح باشد و فرهنگ هم حقّش است دست ما باشد. خوب ما در اين مملكت يك وزارتخانه نداشته باشيم؟ همه وزرا از آمريكاست, خوب, يكي هم از ما. خوب, بدهيد اين فرهنگ را دست ما. خودمان اداره مي كنيم. ما خودمان يك كسي را وزير فرهنگ مي كنيم و اداره مي كنيم. اگر از شما بهتر اداره نكنيم, بعد از 10ـ15سال ما را بيرون كنيد. تا يك مدتي دست ما بدهيد. وزير فرهنگ را از ما قرار دهيد... وزارت اوقاف مي خواهيد درست كنيد. بايد وزارت اوقاف از ما باشد نه اين كه شما تعيين كنيد...» («صحيفة نور», جلد اول, ص98).
    هم از اين رو بود كه خميني كه تا بهمن 1349, در لاك انزوايش خفته بود و  به حاشيهنويسي كتابهاي «علما»ي پيشين مشغول بود (مثلاً, كتاب «تحرير الوسيله» را كه حاشيهيي است بر رسالة «وسيله النّجات» مرجع معروف, سيدابوالحسن اصفهاني, در همين سالهاي تبعيد فراهم آورد), وقتي در 19بهمن 1349 «رستاخيز سياهكل» رخ داد, به خروش آمد, چرا كه وجود مبارزة مسلّحانه را تهديدي براي ازميان رفتن پايگاه تفكّر آخوندي و هم تهديدي براي درهم شكستن رژيم خودكامه يي ميديد, كه او هرگز انديشهٌ «براندازي» آن را به ذهنش هم رخنه نداده بود. آخوند حميد روحاني كه در نجف با او بود, در بارة واكنش خشم آلود خميني ميگويد: «در سال 1349 گروهك ماركسيستي و كمونيستي سياهكل حركتي كرد كه اثر عميقي بر ملت ايران گذاشت. مردم كه از فشار ظلم بيحدّ رژيم جانشان به لب رسيده بود, از اين حركت به وجدآمدند و اميدوار شدند. خطر اين بود كه نهضت از مسير راستين خود منحرف شود. در اينجا  بود كه امام ضربة قاطع خود را وارد كردند و طي نامهيي به اتّحادية دانشجويان مسلمان خارج كشور نوشتند: ” از حادثه آفريني استعمار در كشورهاي اسلامي, نظير حادثة سياهكل... فريب نخوريد و اِغفال نشويد» (پابه پاي آفتاب, جلد 3, ص163).
    خميني كه دربرابر خيزش فداييان اين چنين, بي محابا, به ميدان آمد و آن را «حادثه آفريني استعمار» ناميد, دربرابر خيزش سازمان مجاهدين, با وجودي كه رشد آنان را تهديد جدّيتري براي كاهش رونق بازار دستگاه آخوندي ميديد, جراٌت نكرد, سخني به انكار بگويد. امّا, كلامي هم در تاٌييد آنها نگفت. همان آخوند روحاني دراين باره ميگويد: «... در آن روزها به حدي جوّ به نفع اين گروه (سازمان مجاهدين) بود كه ميتوان گفت كه  كوچكترين انتقادي نسبت به اين گروهك با شديدترين ضربهها روبهرو ميشد. بسياري از افراد را ميشناسم كه بر اين اعتقاد بودند كه ديگر نقش امام در مبارزه و در نهضت به پايان رسيده است و امام با عدم تاٌييد مجاهدين درواقع شكست خود را امضا كرده است. اين افراد باور داشتند كه امام از صحنة مبارزه كنار رفتهاند و زمان آن رسيده است كه سازمان مجاهدين خلق نهضت را  هدايت كند و انقلاب را به پيش ببرد. واقعاً هم اين گروه درميان مردم پايگاهي بهدست آورده بود. امام هم اين را ميدانستند. هر روز از ايران نامه ميرسيد مبني بر اين كه ”پرستيژ شما پايين آمده. دربين مردم نقش شما در شُرُف فراموش شدن است. مجاهدين خلق دارند جاي شما را ميگيرند...» (پابه پاي آفتاب, جلد3, ص163).
   «در شرايطي كه همة شخصيتها و بسياري از بزرگان, هركدام به نوعي, از پيشگامان مبارزهيي جديد در ايران حمايت و جانبداري ميكردند, حضرت امام تشخيص داده بودند كه نبايد از اين مبارزان حمايت كرد تا مبادا, شيفته وار, بهاصطلاح خودمان, به دامشان افتاد. اين جريان در سالهاي پيدايش جنبش مسلّحانه و اوج و شكوفايي فعاليّتهاي منافقين بود. اين عدّه از طرف شخصيتهاي بزرگي در مجامع روحاني و سياسي ـ مذهبي ايران, كه در راٌس آنها آيت الله طالقاني قرار داشتند, حمايت ميشدند. اين بزرگان, مرحوم آيت الله طالقاني, آيت الله منتظري و حتّي, مرحوم مطهّري, با تعابير عجيبي, به امام پيغام ميدادند و خواهش ميكردند كه از اين حركتها و اين مبارزان حمايت شود. امّا, امام, همچنان, به نحو چشمگيري به اصول فكري و اعتقادي خود پايبند بودند» (پابه پاي آفتاب, جلد2, ص34).
   پس از ضربة خيانتبار سال 1354, كه موجوديت سازمان مجاهدين را بهكلّي از ميان برد, خميني نيز, گستاخ شد و در لفافه به مجاهدين تاخت. وي در مهرماه سال 1356, طي سخناني در ميان شماري از طلّاب نجف, نسبت به «نفوذ افكار التقاطي و برداشتهاي غلط از احكام سياسي ـ عبادي» قرآن و «رواج تفسيرهاي التقاطي از اسلام» هشدار داد و گفت: «... حالا يك دستهيي پيداشده كه اصل تمام احكام اسلام را ميگويند براي اين است كه يك عدالت اجتماعي پيدا بشود, طبقات ازبين برود. اصلاً, اسلام ديگر چيزي ندارد. توحيدش هم عبارت از توحيد در اين است كه ملتها همه بهطورعدالت و بهطورتساوي, باهم زندگي بكنند, يعني, زندگي حيواني, علي السّواء يك علفي بخورند و علي السّواء با هم زندگي كنند و بههم كار نداشته باشند, همه از يك آخوري بخورند...» خميني در ادامه گفت: «مي گويند, اصلاً مطلبي نيست, اسلام آمده است كه آدم بسازد, يعني, يك آدمي كه طبقه نداشته باشد ديگر؛ همين را بسازد؛ يعني, حيوان بسازد. اسلام آمده است كه انسان بسازد, امّا, انسان بيطبقه» (كوثر, جلد اول, ص287).
   خميني كه اين چنين به آرمان مجاهدين براي دستيابي به عدالت و برابري اجتماعي, «جامعه بي طبقة توحيدي» و ازميان بردن بهرهكشي انسان از انسان ميتازد, در نجف نيز مانند تركيه, حتي يك بار دربرابر خودكامگيهاي لجامگسيختة شاه و ساواك اهريمنيش, سخني, به آشكار,  نگفت و  اعلاميهيي صادر نكرد و همچنان سر در آخور انزواي خود داشت تا زماني كه به «معجزة سياست جديد كارتر», كه آن را هم مبارزات پاكبازانة مجاهدين و فداييان و دانشجويان به پاخاسته به رژيم خودكامة و حاميان برونمرزيش تحميل كرده بود, در ايران فضاي نيمهبازي پديد آمد و بند زبانها گشاده شد و تاختن بر خودكامگي شاه و همبستگانش همهگير شد, خميني نيز, بسا عقبتر از ديگرِ پاي درراهان, بااحتياط تمام, قدم به ميدان مبارزة سياسي با رژيم خودكامة شاه نهاد.