Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to TwitterInstagram

جاي مشت هاي رضا بر ديوار....

سمر آزاد

امروز 30 بهمن 1388 است  با شنيدن يك خبر موجي ازخاطرات مرا به خود مشغول داشت .
و اما در خبر آمده بود كه اطلاعات بد نام رژيم ملايان در صدد دستگيري بازماندگان شهداي سال 60 است . اگر چه اين كار كمي احمقانه به نظر مي رسد ولي مگر از احمق ها بجز كار احمقانه هم مي شود انتظار داشت . به هرحال با پوزخندي به خودم گفتم مگر از دستگيري كشتن آنها طي اين 30 سال توانستيد خلاص شويد كه حالا به فكر دستگيري و شهيد كردن بازماندگانشان هستيد؟ ! و اما صرفنظر از كارهاي مضحك اين رژيم در اين روزها كه ناشي از سراسيمگي و وحشت دوران سرنگوني است كه همه ديكتاتورها در روز هاي آخر حكومتشان به آن دچار مي شوند . اين خبر مرا به ياد آوري خاطراتي از اين شهيدان  مشغول كرد . شهيداني بيشمار با خاطراتي كه هركدام براستي منحصر به فرد خودشان است .
و اما در همين مرور خاطرات ذهنم روي يكي توقف زد و مرا وادار به نوشتن اين سطور كرد و...
درست 28 سال  پيش بود،  آن روزها نيز مثل همين روزها ،  لشگريان امام دجالان  فعالان سياسي و هواداران مجاهدين را شناسايي وگله هاي وحشي  پاسدار و بسيجي هر شب بخانه اي مي ريختند، جوانان و بعضا كودكان و نوجوانان 12- 13 ساله خانه را نيز دستگير كرده و به زندان مي بردند و مثل همين روزها در زير شكنجه هاي وحشيانه به شهادت  مي رساندند و با گرفتن پول گلوله و تعهد سكوت و هزاران نوع تهديد ديگر جنازه ها را به خانواده ها ميدادند و يا بعضاجنازه را  هم نمي دادند و شهيدان را در گمنامي تمام در گورهاي جمعي به خاك مي سپردند .
روز1مرداد سال 1360 بود كه نوبت به مادربزرگ پير و رنجديده مجاهد شهيد عليرضا نفيسي  رسيد و گله هاي وحوش به خانه اش يورش بردند و نوه دلبند 23 ساله او عليرضا نفيسي  را به همراه 5تن ديگر از دوستانش كه در خانه مادر بزرگ ميهمان او بودند دستگير كرده و به زندان سپاه شهر خرم اباد بردند.
عليرضاي دلاور پس از دستگيري، با گذشت نزديك به يكماه سراسر شكنجه در دادگاهي چند دقيقه اي همراه 4تن ديگر از دوستانش محاكمه شد 4نفر به اعدام و او به دليل ناشناخته ماندن موضع تشكيلاتي اش  به حبس ابد محكوم شد. اما كمي بعد نفر ششم خيانت كرده و موضع رضا را لو داد و او مجددا به زير شكنجه براي دادن اطلاعاتش كشيده شد.
اما عليرضا كه اطلاعات سازماندهي همه تيمهاي دانش آموزي را داشت، هرگز لب از لب نگشود و اين بار به مثابه اسطوره استقامت در زير شكنجه در زندان زبانزد همگان شد.
او را در مدت طولاني از اسارت دو ماهه اش در زير آفتاب سوزان در حياط زندان سپاه به زنجير كشيدند.
حماسه هايي كه  رضا در زير شكنجه آفريد تا مدتها توسط اسرا و بعضا مزدوران بجان آمده از دست او در زندان دهان به دهان مي گشت، و ياد او نيزبه مثابه اسطوره مقاومت در ذهن و ضمير همه زندانيان همواره به يادگار ماند.
يكي از زندانيان آزاده شده در نامه اي به واحد تحقيق شهدا در نشريه مجاهد،  به تاريخ يكم اسفند ماه سال 64 خاطراتش را ازعليرض(رضا) نفيسي  در زندان،  اينگونه بيان مي كند:
اي كاش پروسه زندان و مجموعه عوامل ديگر اين امكان را به من مي داد، هرآنچه كه حماسه و دلاوري در زندانهاي خرم آبادآفريده شد، را بازگو كنم .
اما متاسفانه من فقط قادر به بازگو كردن چندين نمونه بيشتر از حماسه هاي شهدا نيستم كه در زير آنرا تك به تك بيان مي كنم.
چندين روز قبل از پرواز برادر مسعود به خارج بود كه من تك و تنها در يك سلول از سلولهاي زندان ستاد سپاه خرم آباد ( محل سابق ساواك) قدم مي زدم .
ساعت نزديك 11صبح بود كه 2پاسدار در سلول مرا باز كردند و يك زنداني را كه چشمهايش بسته بود و دستهايش را از پشت دستبند زده بودند، بعد از باز كردن دستهايش به داخل سلول هل دادند، با عجله در را بستند و رفتند .
چند لحظه بعد زنداني با سرعت دستي با مچ دستهايش كشيد و چند بار با پشت دست چشمهايش را ماساژ داد و به من نگاه كرد، آنگاه لبخندي زد و دستش را محكم در دست من فشرد.
اطراف چشمهايش حلقه هاي سياهي ديده ميشدكه بر اثر بسته بودن مداوم چشمها بوجود آمده بود و زخمي عميق در دو مچ دست او ديده مي شد.
گفتم چرا دستت اينجوري شده است، او با لبخندي گفت: با طناب پلاستيكي بستند و محكم كشيدند كه به اين شكل در آمد.
او گفت حدود 16روز با دست و پا و چشم بسته در داخل حياط زندان بودم، امروز اولين روزي است كه وارد اتاق مي شوم. او قدي متوسط داشت با هيكل ورزيده . كمي از موهاي جلوي سرش ريخته بود و چشماني درشت داشت كه به قيافه او مظلوميتي خاص مي بخشيد، بطوريكه در اولين برخورد احساس كردم حتي اگر زنداني عادي هم باشد، هيچ كاري نكرده و اشتباها او را دستگيركرده اند.
اما هنگامي كه عينكش را به چشم زد قيافه ديگري پيدا كرد. ديگرتيپ تيپ سياسي بود و در اين موضوع هيچگونه شكي نداشتم.
او كمي خودش را معرفي كرد. ابتدا گفت: اسم من عليرضا نفيسي است كه بر اثر يك سوء تفاهم دستگير شده ام،  البته اينها ميگويند، مجاهدم.
من با 5 نفر از دوستانم كه در خانه ما بودند، را ريختند وگرفتند آوردند اينجا، خلاصه الان هم كه ميبيني پيش شما هستم.
نمي دانم چرا، اما من در همان برخورد كوتاه، ديگر ايمان داشتم كه او براستي يك مجاهد خلق است و از آن افرادي است كه تا آخر خواهد ماند.
در اينجور مواقع لازم نيست كه حتما شما روانشناس باشيد، اصلا باين كار احتياجي نيست.
 ازشكل نگاه كردن، نحوه خنديدن، طرز سلام كردن و دست دادن، خاطره تعريف كردن ، نگاه كردن به آينه، نحوه لباس پوشيدن ، خوردن و خوابيدن ، سيگار كشيدن ، نرمش كردن ، نحوه قدم زد،  ميزان مطالعه كردن، حالتها در روز ملاقاتي ، شكل نماز خواندن و روزه گرفتن و خلاصه هرچيزي كه يك انسان به طور طيعي انجام مي دهد، شما در زندان مي فهميد كه اين ماندني است يا رفتني.
چرا كه واقعيت سر سختي بر زندانهاي خميني حاكم است كه جايي براي تظاهر فرماليستي و پوشالي باقي نميگذارد.
جايي براي وسط گرايي و ماندن در وسط نيست . يا بايد اين طرفي باشي و يا آن طرفي.
اما اين واقعيت حاكم بر زندانهاي خميني تنها درسه جمله خلاصه ميشود.
اتاق شكنجه ، تيرك اعدام و ميدان تيرباران.
و رضا از آن بچه هايي بود كه در همان روز اول واقعيت وجودي خويش را يعني مجاهد بودن و مجاهد گونه رفتن را بر ذهن من تحميل كرد.
بطوريكه چند روز بعد كاملا پذيرفتم و به خودم گفتم اين در اينجا فرمانده من است. هركاري خواستم بكنم با او در ميان ميگذارم .
من در آن روزها به خاطر ناراحتي معده خيلي ضعيف شده بودم و هر روز رضا با اصرار زياد مرا به نرمش كردن وا ميداشت به طوري كه ديگر عادت كرده بودم و هميشه با او نرمش مي كردم.
جالب ترين خاطره براي من روزي بود كه رضا به من اعتماد كرد و خودش اين موضوع را به زبان آورد.
چند روزي از آشنايي ما مي گذشت ولي هر چه اصرار مي كردم چيزي راجع به سازمان و تغيير و تحولاتي كه در بيرون به وجود آمده بود به من نمي گفت. سرانجام يك روز من داشتم صحبت مي كردم و رضا به دقت گوش ميداد.
ناگهان وسط حرفهاي من خنديد و گفت تو بچه خوبي هستي، خيلي ساده اي، آخه به چه حسابي اين چند روز هرچه مي دانستي براي من روي آب ريختي به چه حسابي به من اينقدر اعتماد كردي؟
من توضيحاتي براي او دادم و او قبول نكرد وگفت : عليرغم اعتمادي كه ما مجاهدين به همديگر داريم در زندانها بايد اصل را عدم اعتماد گرفت تا عكسش ثابت شود.
اگر اين كار را نكني يك قانون سازماني را زير پا گذاشته اي و موجب ضربه به آنها كه بيرون هستند، خواهي شد. او توضيحاتي در اين باره براي من داد كه بسيار برايم جالب و آموزنده بود.
رضا از روحيه خيلي بالايي در زندان برخورددار بود. به محض اين كه اجازه هوا خوري بدست مي آورد، شروع به ورزش مي كرد و همه پاسدارها جمع مي شدند و نرمشهاي او را نگاه مي كردند.
يكي از پاسدارهاي جنايتكار به اسم مولايي،كه بخصوص مي دانست رضا در فنون كاراته تبحر دارد، از اين روحيه رضا بشدت خشمگين بود.
او با لحني تند و مسخره هميشه به رضا مي گفت: آقاي ليسانسه ورزش چطوري؟!
خاطره ديگرم به روزي برمي گردد كه راديو خبر پرواز برادر مسعود را پخش كرد.
آن روز رضا در تمام طول روز در سلول قدم مي زد و از شادي سر از پا نمي شناخت و به من ميگفت: فقط مسعود بيرون باشد كافي است.
اگر تمام سازمان از بين برود، باز مسعود آنرا بنا خواهد كرد و عشق و علاقه عجيبي به رهبري سازمان داشت.
مجاهد شهيد رضا نفيسي وقتي كه اخبار عمليات را مي شنيد فوق العاده خوشحال مي شد.
رضا هميشه مي گفت در زندان ما بايد كاري كنيم كه بين خود پاسدارها تضاد بياندازيم و هرچه اين تضاد بيشتر باشد به همان اندازه ما استفاده خواهيم كرد.
 او در اين رابطه خيلي زرنگ و هوشيار بود و براحتي بين پاسدارها تضاد مي انداخت .
يكي از آن 5 نفر كه با رضا دستگير شده بودند، اسمش قاسم خان جان بود.
اين فرد در زير شكنجه بريده بود و همه چيز را لو داده بود و همان روز آمد دم سلول ما و درحالي كه گريه مي كرد به رضا گفت: ببين من نمي خواهم كشته شوم .
من يك سري چيزها را در باره تو گفته ام كه اگر تو قبول نكني،  من مجبورم  چيزهاي بيشتري را در باره تو بگويم .
رضا به آرامي به او گفت: من بين تو و آن چهار نفر مجبورم جانب آن چهار نفر را بگيرم بنابراين چيزهايي را كه گفته اي خودت ميداني و من همه را در باره آنها انكار خواهم كرد. بنابراين مواظب صحبتهايت باش، اينقدر از موضع پايين برخورد نكن كه كار همه را خرابتر كني. براستي كه چهره انسانهايي كه در زير شكنجه وجدانشان در هم مي شكند چقدر وحشتناك است .
بعد ازگريه و زاري قاسم و رفتن او، من به رضا گفتم اينطور كه معلوم است كار شما بيخ پيدا مي كند.
 اگر قاسم همه چيز را گفت آن وقت چكار مي كني؟ او خيلي قاطع گفت: در آن صورت همه چيز را خودم به گردن مي گيرم و آنها را سبك مي كنم.
يك روز وقتي راجع به دستگيرش صحبت مي كرد گفت : وقتي پاسدارها وارد حياط شدند، من كارد بزرگي را برداشتم و مي خواستم به آنها حمله كنم كه بتوانيم فرار كنيم ولي بچه ها مانع شدند.كه اگر مي گذاشتند حتما مي زديم و در مي رفتيم .
او گفت بچه ها فكر مي كردند با عاديسازي مي توانند مسئله را حل كنند.
نظم و انضباط رضا براي من خيلي آموزنده بود. با آن همه محدوديت وكنترل رضا هميشه سعي مي كرد به اشكال پيچيده نظم و برنامه ريزي را در كارهايش جاري كند.
تا روز آخري كه با او بودم هر روز چيز جديدي از او ياد مي گرفتم . او روي ورزش در زندان خيلي تاكيد مي كرد و روزانه مجموعا دو ساعت نرمش مي كرد و ميگفت اگر نرمش نكنيم شرايط اينجا آدم را ميپوساند.
روز ديگري  قاسم كه به كلي بريده و درهم شكسته بود را نزد او آوردند كه با صطلاح روي او كار كند. ولي به محض اينكه رضا چشمش به او افتاد اين بار برخلاف بار اول كه با او به آرامي صحبت كرده بود مثل شيري از جايش پريد و قبل ازآنكه او فرصت  حرف زدن را بيابد، بر سر او فرياد زد:
بدبخت! خيانت به انقلاب جزايش مرگ است و امروز اگر من نتوانم ترا به سزاي اعمال ننگينت برسانم روزي مردم ترا به سزاي اعمالت خواهند رساند... با سخنان رضا فرد خائن كه زبانش بند آمده بود حاضر به حرف زدن با او نشد و پاسداران دست از پا درازتر او را از سلول رضا خارج كردند.

شهادت درزير شكنجه
 شكنجه گران طي دو ماه اسارت رضا بارها و بارها براي او اعدام مصنوعي ترتيب دادند
از هر دري براي شكستن روحيه او وارد شدند از جمله ملاقاتي براي او با خواهر قهرمانش مجاهد شهيد زهره نفيسي ترتيب دادند كه در سطور قبل شرح آن بيان شد.
اما همه طرحها و توطئه هاي مزدوران ارتجاع براي شكستن روحيه مقاومت در او بي اثر ماند و هرگز خللي در اراده اين كوه استوار در دفاع از شرف و آرمان مردم و مجاهدين خلق ايران ايجاد نشد.
آخوند احمدي جلاد حاكم شرع خرمآباد و ديگر شكنجه گران رضا، از جمله عظيم مرادي كه در روز هفتم شهادت مجاهد شهيد علي اكبر قاضي بدست پرتوان جوانان شهر خرم آباد با نام آن شهيد، طي عملياتي به درك واصل شد، عبده قياسي و مصطفي موسوي، تا مدتها  براي زندانيان مقاوم رضا را نمونه ميآوردند و ميگفتند: او با آن همه زور و بازو وقتي حرف نزد در زير شكنجه تكه تكه شد.
او همه آزمون هاي شكنجه را يكي يكي از سر گذراند تا  در آخرين آزمون سرانجام دشمن در هم شكسته را با مقاومت واداشت كه دست خونينش را به جنايتي ديگر بيالايد.
يكي از نگهبانان زندان كه آشنايي دوري با خانواده او داشت،  بعد ها داستان شب آخر رضا را اينگونه تعريف ميكند.
نيمه هاي شب بود كه آمدند رضا را از سلول بردند.  من پرسيدم او را به كجا ميبريد.
پاسداري با خنده گفت شب نشيني در جهنم . من به او گفتم يعني كجا؟ گفت فكر كنم حاج آقا احمدي تصميم گرفته كه ميهماني خوبي براي او ترتيب بدهد و ديگر ادامه نداده و رضا را برداشتند و بردند.
بعد ها بقيه ماجرا را همين مامور اين گونه برايم تعريف كرد:
4نفري كه با رضا دستگير شده بودند براي اعدام برديم و بعد رضا را هم به صحنه اعدام وارد كرديم.
ابتدا احمدي به رضا توضيح داد كه ما ديگر اطلاعاتي از تو نمي خواهيم و چون رسما به حبس ابد محكوم هستي هم نميخواهيم  اعدامت كنيم، كافي است كه تو با هر بار اعدام يكي از اين 4نفر بگويي، درود بر خميني و مرگ بر رجوي ... تا همه چيز تمام شده و بگويم ترا به سلولت بر گردانند.
رضا با غرور و تمسخربه او گفت: مطمئن باش اين آرزو را به گور خواهي برد كه من جاي ظالم و مظلوم را عوض كنم.
آن 4 تن از دوستانش كه با خودش دستگير شده بودند را جلوي چشم او تك به تك اعدام كرديم.
با هر بار اعدام يكي از آن 4 نفر، رضا با تمام وجودش فرياد مي زد:
« مرگ برخميني ، درود بر رجوي »
همه مخصوصا حاج آقا احمدي از دست او كلافه شده بوديم . اعدام آن 4نفر كه تمام شد آقا گفت: او را به اتاق شكنجه ببريد.
تا سحر او را شكنجه كرديم، در تمام طول شكنجه لحظه اي فرياد درود بر رجوي او قطع نشد...
آنشب شانه هاي او را با مته برقي سوراخ كردند، دستهايش را كه هنگام شعار دادن بلند ميكرد از آرنج شكستند.  آنقدر شكنجه را ادامه دادند كه نزديك صبح بود كه ديگر صداي او همراه نفس هايش به شماره افتاد و سرانجام خاموش شد.
 احمدي در حاليكه بشدت در هم شكسته بود، گفت او را ببريد چند تير بزنيد بگوييد قصد فرار داشت، كشته شد. 
به جسد رشيد رضاي دلير در حاليكه دو دستش ازآرنج شكسته بود وكتف هاي ستبرش سوراخ و سوخته بود 12 گلوله شليك ميكنند.
از محل اصابت هيچكدام از گلوله ها قطره اي خون بيرون نيامده بود و معلوم بود كه ساعتها بعد از شهادتش تيرها را به او شليك كرده اند.
دژخيمان شكنجهگر، جسد مثله شده او را در حاليكه 6 هزار تومان پول بابت گلوله ها از مادر بزرگ پير و فرتوت 80 ساله اش  دريافت مي كنند، به وي تحويل دادند.
از مادر بزرگ وي تعهد گرفتند كه بدون نام و نشان و بي سر و صدا او را دفن كند وكسي را خبر نكند وگرنه جسد را از او خواهند گرفت .
بدينگونه شهيد عليرضا نفيسي  23 ساله دانشجوي مديريت بارزگاني در 28 شهريور ماه 1360 به دست دژخيمان خميني به شهادت مي رسد.
جسد او را شبانه و به طور مخفي در گورستان  با همان لباس خونينش بخاك ميسپارند. 
بعد از شهادت رضا خانه كوچك مادر بزرگ او را سپاه پاسداران مصادره مي كند .
نقش بر ديوار..
دوستي تعريف ميكرد، روزي با خانم مهديزاده مادر بزرگ دو شهيد دلاور شهر خرم آباد ،عليرضا و زهره نفيسي، در باره ستمهاي رژيم آخوندي كه به او روا داشته بود، صحبت مي كرديم .
او داستانهاي حيرت آور رنج و شكنجي كه تنها طي دو سه سال اول حكومت آخوندي بر او گذشته بود، شرح ميداد.
وقتي صحبت از دست دادن خانه وكاشانه اش و مصادره آنها توسط رژيم آخوندي پيش آمد، من ساده لوحانه از او  سئوال كردم، وقتي وسايل زندگي 70 سالهات را مصاده كردند،  ناراحت نشدي ؟!
و او گفت :
نه، هرگز، آخركسي كه جسد تكه تكه نوه دلبندش را به او تحويل بدهند،  و عزيزان ديگرش را تيرباران كنند، مال دنيا برايش چه ارزشي ميتواند داشته باشد.
او در ادامه با نگاهي خيره بر دور دستها به آرامي گفت: اصلا براي خانه و وسايلي كه با خون دل چند ده سالهام به هزار بدبختي فراهم كرده بودم، دلم نسوخت اما مي داني هنوز هم كه هنوز است  دلم براي چه ميسوزد؟
 تنها از دست دادن يادگار رضا بر ديوار هاي آن خانه است كه يادش قلبم را به آتش مي كشد. او از آن يادگار گرامي كه به راستي نشان از بردباري انقلابي عنصر مجاهد خلق، داشت، اين گونه سخن گفت:
تا روزي كه آن خانه را ترك كردم، هنوز هم جاي مشت هاي رضا بر ديوارهاي خانه مانده بود.
آخر رضا جوان بسيار برومند و ورزشكاري بودكه يكي از رشته هاي ورزشي اش بوكس بود.  در سالهاي مبارزه سياسي، هر وقت خبر دستگيري و يا كتك خوردن دختران و پسران دانش آموز را توسط ايادي ارتجاع مي شنيد يا مي ديد، از آنجا كه قرار نبود مجاهدين هم با مزدوران رژيم مقابله به مثل كنند، او در صحنه با صبوري تمام جنايات لباس شخصي ها را تحمل مي كرد و وقتي به خانه مي آمد و ماجراها را براي من تعريف مي كرد، گاه تاب تحمل از دست مي داد، با مشتهاي گره كردهاش به ديوارهاي اتاقش ميكوبيد. ازاين رو جاي انگشتهاي او بر ديوار نقش ميبست. پير زن ستمديده با اندوه مي گفت: تنها نشان زيبايي كه ازآن خانه، هنوز حسرتش بردلم باقي است،  همين جاي مشتهاي رضا بر ديوارها است...هر چند كه مي دانم سرانجام روزي مشتهاي بيشماري مغزعليل اين جنايتكاران را نشانه خواهد رفت...