رحمان کریمی:‌ بــرگـی ا ز ســفـر نـا مــه پیــری در راه

با پُشته یی بر پشت
از تپه ماهورهای خارایی می گذشت
از دشت ها و بیابان های همیشه تشنه
مَشک آبی بر دوش نداشت آن پیر
رهرو جوان خواه میهنش
هرچه بود، سبک یا سنگین
تلخکامی رنجبار قوم سرگردانش بود
در زندان های صاحب زمانان.

صفحه5 از201