ملّا نصرالدّین

ملّا نصرالدّین

«ملّا نصرالدّین، شخصیتی داستانی و بذله‌ گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانستانی، ترکیه‌ یی، عربی، کُردی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته ‌شده است.
ملّا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر به عنوان شخصیتی بذله گو... محبوبیت دارد.
 دربارۀ وی داستان‌های لطیفه ‌آمیز فراوانی نقل می‌شود. این که وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ یی روشن نیست...
 او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملّا نصرالدّین، در ترکیه نصرتین هوجا (خواجه نصرالدّین)، در عربستان جُحا (خواجه) می‌نامند و در بین کُردها به "ملّا مشهور" معروف است.
مردم کارها و حرکات عجیب و مضحکی به او نسبت می‌دهند و به داستان‌های او می‌خندند. قصّه‌ های ملّا از گذشته در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشۀ آنها از کدام زبان است» (ویکی پدیا).

   «خروس می خواند»

«خروس می خواند»

نیما یوشیج

«قوقولی قو! خروس می خوانَد
از درونِ نهفتِ خلوتِ ده،
از نشیبِ رهی که چون رگ خشک
در تن مردگان دوانَد خون،
می تنَد بر جدار سرد سحر،
می تراود به هر سوی هامون.


«قصّۀ عمو نوروز و ننه سرما»

«قصه عمو نوروز و ننه سرما» ـ منوچهر کریم زاده
«یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام "عمو نوروز"، که هر سال روز اوّل بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حَنابسته, کمرچینِ قَدَک (=جامۀ کرباسی) آبی, شال خلیل خانی, شلوار قَصَب «=کتانی) و گیوۀ تخت نازک، از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازۀ شهر.
 بیرون از دروازۀ شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباختۀ عمو نوروز بود و روز اوّل هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصّلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زَرَک (=زرورق) آرایش می کرد. یَلِ (=نیم تنه) تِرمه (=کرکی) و تنبان قرمز و شَلیته (=دامن کوتاه زنانه) پرچین می پوشید و مُشک و عَنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلوِ حوضچۀ فوّاره دارِ رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوۀ پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سُماق, سنجد, سیب, سبزی, و سَمَنو می چید و در یک سینی دیگر، هفت جور میوۀ خشک و نُقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. امّا, سرِ قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه "عمو نوروز" می نشست…
 چندان طول نمی کشید که پلکهای پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خُرناسش می رفت به هوا.
 در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخۀ گل همیشه بهار از باغچه می چید، رو سینۀ او می گذاشت و می نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پُک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را برای این که زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر، روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می افتاد.
 آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد. اوّل، چیزی دستگیرش نمی شد. امّا یک خُرده که چشمش را باز می کرد می دید ای دادِ بی داد، همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتشها رفته اند زیر خاکستر, لُپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند.
 پیرزن خیلی غصّه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده, درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند. تا یک روزی کسی به او گفت چاره یی ندارد جز یک دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اوّل بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.
 پیرزن هم قبول کرد. امّا هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی ها می گویند اگر اینها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده، پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند».
(کتاب «چهل قصه»، پژوهش و بازنویسیِ منوچهر کریم زاده، به همراه هشت تابلوِ رنگی از بهزاد غریب پور، نشر «طرح نو»، تهران، چاپ چهارم، ۱۳۷۹).


جشن باستانی «نوروز»

   

جشن باستانی «نوروز»
هيچ كس نمي داند جشن آغاز سال نو, از چه زماني پديد آمد؛ از زماني كه سرزمين آبايي ما, ايران ناميده شد, يا بسا بسا پيش تر از آن.
    در اسطوره هاي ايراني, نوروز, روزي است كه جمشيد, نخستين شهريار ايران, به تخت شاهي نشست. جمشيد شهرياري بود دادگر, كه براي چيره شدن بر قهر طبيعت, رسم و آيينهاي تازه يي را پي نهاد؛ هم او بود كه وقتي اهريمن, بلاي خشكسالي و قحطي را بر ايران زمين گسترد, با اهريمن چنگ در چنگ شد و پس از نبردي سخت و سنگين, بر او چيرگي يافت و «روي زمين از رنج بياسود».
اين چيرگي در طليعۀ بهار رخ داد و جشن نوروز به شاديِ اين پيروزي برپاشد.
نوشته اند كه جمشيد «... بفرمود گرمابه هاي بسيار ساختند و سيم و زر از معادن بر آوردند و ديباي ابريشمي بافتند...»
 فردوسي در شاهنامه, به جز ساختن گرمابه و برآوردن سيم و زر از معادن، كشف راه و رسم درمان دردها؛  ساختن كشتي و به آب افكندن آن؛ نرم كردن آهن و ساختن خود و زره از آن؛ نخ ريشتن و پارچه بافتن و از آن لباس فراهم آودن؛ خشت زدن و از گچ در كار بنا استفاده كردن را هم به جمشيد نسبت مي دهد.
     ضحّاك (ماردوش), كه به بيدادگري و كشتار و آزار مردم, معروف است, پادشاهيِ جمشيد را برانداخت و بر ايران چيرگي يافت و پس از اين چيرگي, همه رسم و راههايي را كه جمشيد براي آسايش مردم پي افكنده بود, ازميان برد و دست به بيداد و مردمكشي گشاد.
     دوران چيرگي ضحّاك بر ايران از سياه ترين روزگاران ايران زمين بود؛ دوران ماتم و سوگ و تيره روزي و ويرانگري. ضحّاك كه زاده و پروردۀ ايران زمين نبود, بيم و باكي از ويراني و نابوديِ سرزمين كيان نداشت.
    فريدون با همپشتي كاوۀ آهنگر و مردم داغدار ايران زمين در ماه مهر بر ضحّاك شوريد و  بر او چيره شد. دوباره  تخت شاهي به دست شهرياران ايراني افتاد و «جشن مهرگان» به شادي اين پيروزي برپا شد.
     از اين رو, جشن نوروز و مهرگان دو جشن ملي و بسيار كهن است كه هزاران سال است كه  به شاديِ پيروزي جمشيد و فريدون بر اهريمن و دست پروردگانش برپا مي شود؛ يكي شادباشي است به فرخندگي به تخت نشستن نخستين شاه ايراني و  پاگرفتن ايران و سربه هم دادنِ همه مردم اين سرزمين در زير يك پرچم؛ و ديگري جشني است به شادي چيرگي بر ضحّاك كه از تبار ايرانيان نبود و چيرگيش را ايرانيان بر نمي تافتند. از اين رو, تا ايران به جاست اين دو جشن نيز پابرجا خواهند ماند و از باد و باران و توفان گزندي نخواهند ديد.
اكنون هزاران سال است كه ايرانيان با نوروز كدورتهاي زمستاني را از دل و جان مي شويند و «شور يكپارچگي» را, دوباره, برپا مي كنند؛ همگي با هم بر سفرۀ آبايي مي نشينند و پيوند و خويشي و همگونگي, غبار غمها را از چهره ها مي شويد و دلها به هم پيوند مي خورد؛ پيوندي كه ضحّاك ها و حجّاج ها و تيمورها و خميني ها را, كه جز ويراني ايران و نابودي ايرانيان, انديشه يي در سر نپروردند,  تا بُن استخوان به وحشت مي افكند و تب لرزۀ مرگ بر وجودشان جاري مي كند.
نوروز, ايرانيان و مشتاقان آزادي و بهروزي ايران زمين را با گذشته هاي بسيار دورِ سرزمين آبايي شان پيوند مي دهد و اين اميد را در دلها زنده مي كند كه اين ملّت تناور و رويين تن, همواره در سراسر تاريخ هزاران ساله اش, از زير سهمگين ترين رنج و آزار و داغ و درد و كشتارها و بيخانمانيها, بي آن كه كمر خم كند, گذركرده و چون رودي همواره خروشان و تيزتاز از هر گذرگاه پرخوف و خطر گذشته و بر پيكرش اگرچه بسا زخم تير و تازيانه و خنجرهاست امّا, همچنان, تيزگام و سخت سر و استوار, به پيش مي تازد؛ نوروز ياد آرش ها, سياوش ها و رستم ها را, بارديگر, در دلها زنده مي كند؛ خاطره هاي سهمگين يورشهاي اسكندر و حجّاج ها و غُزها و مغولها را در پيش چشمانمان مي روياند و باز هم اين اميدِ داغ را در دلها مي پرورد كه سرزميني كه كشتارهاي تيمورها را از سرگذراند و از پاي و پويه نماند, از ايلغار ميراثداران ضحّاك و حجّاج و تيمور ... درهم نخواهد شكست و اين بار نيز روسياهي را نصيب داعيه داراني خواهد كرد كه دين را دستمايۀ فريب و غارتگري و كشتار مردم كرده اند.
نوروز از روزگار آغازين تا امروز, همواره فريادگر اين پيام است كه زمستانِ بيداد, با تمام سنگيني و داغ و دردش, رفتني است و بهار ايران نيز مانند بهاران طبيعت, سرانجام فراخواهد رسيد:
«بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر  
    بار دگر روزگار چون شكر آيد» (حافظ)
نوروز پرچم سرفرازِ بيمرگي ايران زمين است؛ نوروز به ما همواره اين درس را مي آموزد كه:
      «بايد كه دوست بداريم ياران
      بايد كه چون خزر بخروشيم,
     فريادهاي ما اگرچه رسا نيست,
     بايد يكي شود.
    بايد در هر سپيدۀ البرز
    نزديكتر شويم,
    بايد يكي شويم.
   اينان هراسشان ز يگانگي ماست.
   بايد كه سرزند طليعۀ  خاور
   از چشمهاي ما.
   بايد كه دوست بداريم ياران,
   بايد كه قلب ما,
    سرود و پرچم ما باشد...»
 

«گل اومد، بهار اومد»

گل اومد، بهار اومد ـ منوچهر نیستانی
«روزی بود، روزگاری بود
تو بیابون خدا
نخودی از نخودا
خونه داشت و زندگی
همه چی، هر چی بگی!
همه چی، از همه جور:
روی رَف، تُنگ بُلور
این ‌ورِ رف، گلاب‌پاش
اون‌ورِ رف، گلاب‌پاش
تِرمه و سوزنی (=پارچه مخمل ابریشم دوزی شده) داشت
پارچۀ پیرهنی داشت.
نخودی نگو، بلا بود
خوشگل خوشگلا بود
امّا فقط یه غم داشت
یه چیز تو دنیا کم داشت:
همدل و همزبون نداشت
جفت هم آشیون نداشت
نخودی تو اون دَرَندشت
تنهای تنها می‌گشت
هر صبحِ زود پا می‌شد
راهیِ صحرا می‌شد
این ‌وَر و اون ‌وَر می‌گشت
قدم‌ زنون برمی‌گشت
می‌گفت: "چرا، خدا جون
تو این بر و بیابون
تنهایِ تنها موندم
از زندگی وا موندم؟"
یه صبح زود که پا شد
چشاش دوباره وا شد
این‌ورِ شو نیگا کرد
اون ‌ورِ شو نیگا کرد
اومد کنارِ پنجره
دیدش که پشت پنجره
از همیشه‌م خالی ‌تره!
نخودی غمش گرفت
غم عالمش گرفت:
ـ "چکنم، چکار کنم؟
چه جوری از تنهایی فرار کنم؟
هَوار کنم؟
سر بزارم به صحرا
دل بکنم از اینجا؟"
ـ "نه، نخودی!
مگه دیوونه شدی؟
دل بکنی از این‌جا ـ کجا میری؟
سر می ‌ذاری به صحرا؟
آخه، ببینم، با غُصّه
کدوم کاری دُرسّه؟
غصّه که کار نمی‌شه
اینو بدون همیشه!"
برگشت‌و جاشو جَم کرد
چایی رو آورد و دم کرد
اتاق ‌و قشنگ جارو زد
رختا رو شست، اُتو زد
شونه به زُلفونش کشید
سُرمه به مُژگونش کشید.
زلفِ سیاهش رو دوشش
گوشواره ‌هاش به گوشش
کاراش‌ و رو به را کرد
تو آیینه نیگا کرد

نخودی، نه، به از شما،
شده بود یه تیکه ماه!
ـ "حیف! کسی نیس نیگام کُنه
نیگا به سر تا پام کُنه
بیاد بگه خاله نخودی
وای که چقد خوشگل شدی!"
نخودی چشم به راه موند
امّا زمین سیاه موند .
یه هفته، دو هفته، سه هفته،
چهار هفته بود
که برف و سرما رفته بود.
یه روز یه کولی اومد،
تَق و تَق و تَق به در زد
ـ "بی‌بی، سلام!"
ـ "علیک سلام!"
ـ "فال بگیرم؟"
ـ "بگیر برام".
دستش‌ و گرفت تو دستش.
 ـ"خُب، ببینم چی هستِش؟
 ـ "خوشا به حالت، خاله
راستی که فالت فاله!
امّا بگم برات، ننه
انگار یکی بات دُشمنه
همون طلسمت کرده
جادو به اسمت کرده
جَنبل و جادو کرده
کارا رو وارو کرده
بهارو افسون کرده
از تو رو گردون کرده.
چرا؟ خدا می‌دونه!
خُب، دیوه این دیوونه
اون عاشق سیاهیه
دشمن مرغ و ماهیه.
یه ماه تموم تو جاده
آقا دیوه وایستاده
میون راه نشسته
راه بهارو بسته..."
کولیه گفت و گفت و گفت
نخودی حرفاشو شنُفت
خندید و گفت:
 "چه حرفا!
دیو سیا تو برفا؟
من باورم نمی‌شه
جادو سرم نمی‌شه.
طلسم چیه، جادو چیه؟
دیوِ سیا تو کوه چیه؟
جادو که کار نمی‌شه،
اینو بدون همیشه!
هر چی که جادو جنبله
کار آدمای تنبله
منم اگه زِرنگم
می‌رم با دیو می‌جنگم"

نخودی، یِهو از جا پرید
(نخودی، نگو، گردآفرید!)
لباسِ جنگ‌ و تن کرد
چَرم پلنگ ‌و تن کرد
شمشیر و گرفت به این دست
سپر و گرفت به اون دست
خنجر و بر کمر بست:
 ـ"میرم طلسم ‌و می‌شکنم
دیوه رو دودش می‌کُنم!"
سوار مادیون شد
تو درّه‌ ها روون شد
از رد پای دیوه
رسید به جای دیوه:
یه غارِ سرد و تاریک
تنگ و دراز و باریک.
 ـ "دیوه، بیا! من اومدم
به جنگ دشمن اومدم
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه!
های دیوه، های! کجایی؟
به جنگ من میایی؟"
صداش تو کوه پیچید: "های!"
از کوه جواب رسید: "های!"
دیوه دوید از غار بیرون
نخودی رو دید رو مادیون
دیوه رو میگی، دِه بخند!
حالا نخند و کِی بخند!
 ـ"هاه هاه، ها ها، ها ها ها
نخودی رو باش، چه حرفا!

 

انگار که دیوونه شده
به جنگ دیوا اومده!"
دیوه دوباره خندید
صداش تو کوها پیچید:
 ـ "یِه وجبی! می‌دونی
با کی رَجَز می‌خونی؟
که اومدی داد می‌زنی
هی داد و فریاد می‌زنی؟
هر کی هوایی‌ت کرده
به اینجا راهی‌ت کرده
این حرفا رو یادت داده
شام من‌ و فرستاده!
تو شام امشب منی
یه لقمۀ چپ منی!"
تا اسم شام‌ و آورد
نخودی حسابی جا خورد
امّا به یادش اومد
که هیچ نباید جا زد.
جا زدن و باختن، همون!
با دشمنا ساختن همون!
یِهو پرید به دیوه
خنجر کشید رو دیوه
دیوه رو می‌گی، آب شد
مثل دیوار خراب شد:
کوچیک ‌تر و کوچیک ‌تر
باریک ‌تر و باریک ‌تر
تا این که نابود شد
دود شد و دود شد.
نخودی واسۀ همیشه
دیوه رو کرد تو شیشه.
دیوه چی بود؟ ابر سیا
به شکل دیوِ بد ادا،
دشمن ابرای سفید
لج کرده بود، نمی‌بارید.
 ـ "دیوه که از میون رفت
دود شد به آسمون رفت
باید بارون بباره
که نوبت بهاره".
نخودی شدش روونه
یه راس اومد به خونه
کاراشو که رو برا کرد
انگار یکی صدا کرد
اومد کنارِ پنجره
دیدش که پشت پنجره
چه معرِکه ‌س! چه محشَره!
صد تا سوار می ‌اومدن
ساز و ناقاره می‌زدن
سوارای زرّین‌کمر
سوار اسبای کَهَر (=رنگ سرخ مایل به سیاهی)
نی بود و نی لبک بود
پرواز شاپَرک بود
هوا می‌شد روشن‌تر
صدا می‌شد بُلن‌ تر:
 ـ "آی گل دارم، بهار دارم!
لاله و لاله ‌زار دارم!"
یه پیرمرد تُپُلی
ریش‌ش سفید، لُپ‌ش گلی
شلوار قَدَک، تِرمه قبا
گیوۀ ابریشم به پا
اسب سفید سوار بود
پُشت ‌ش یه کوله ‌بار بود
 ـ"چی توی اون انبونه؟
خدا، خودش می‌دونه!"
نخودی پر در آورد
رفت‌ش جلو سلام کرد
 ـ "سلام عمو!"
 ـ "عمو سلام!"
 ـ "خونه‌ م میای؟"

 

"حالا نمی‌آم،
می‌خوام برم کار دارم
می‌بینی چقد بار دارم:
(سوارا رو نشون داد.
قطارا رو نشون داد)
باید برم در بزنم
به بچه ‌ها سر بزنم
گشت بزنم تو کوچه‌ ها
عیدی بدم به بچه‌ها

صحرا رو سبزه‌ زار کُنم
باغ‌ و پُر از بهار کنم
شکوفه بارونش کُنم
از گل چراغونش کُنم.
امّا ببینم، نخودی!
چرا یِهو تو لب شدی؟
دُرُسته عمو پیره
داره از اینجا میره،
تنهات نمی‌گذاره".
 ـ "راس می‌گی عمو؟"
 ـ "دِ، آره!"
نخودی نیگا نیگا کرد
عمو پیرمرد، صدا کرد:
 ـ "های، گل بیا، بهار بیا!
لاله و لاله ‌زار بیا!"
نخودی دیدش که پنجره
از گل و سبزه محشره:
شمشادا قد کشیدن
اونم چقد کشیدن!

یکدفه از آلاله
پُر شد حیاط خاله
چلچله ‌ها: جریس! جریس!
مهمون اومد، صاب‌ خونه نیس؟
دیگه نخودی تنها نبود
تنها تو اون صحرا نبود
بازی می‌کرد و می‌دوید
با گل می‌گفت، گل می‌شنید.
وای که چقد عالی بود،
جای همتون خالی بود!».
 (کتاب «گل اومد، بهار اومد»، نوشتۀ منوچهر نیستانی، تصویرگر: پرویز کلانتری، چاپ «کانون فکری کودکان و نوجوانان»، تهران،1350 ).

صفحه8 از65