فرّخی یزدی از نوجوانی با «خصمِ» آزادی درافتاد. ۱۵ساله بود که به مناسبت سرودن اشعاری که عملۀ استبداد را برانگیخت، از مدرسه اخراج شد.

خسرو صادقی بروجنی
 «شهری است که ویران می شود، نه فرونشستن بامی؛ باغی است که تاراج می‌شود، نه پرپرشدن گلی؛ چلچراغی است که در هم می‌شکند، نه فرومردن شمعی و سنگری است که تسلیم می‌شود، نه از پا درآمدن مبارزی!

      «اگر من به زبان آدمیان و فرشتگان سخن گویم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سِنجی پُرطنین و چون طبلی توخالی ام.
      اگر پیامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانشهای گوناگون شناخت داشته باشم،
      و اگر چنان نیروی ایمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هیچم.

      اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود؟
     عشق شکیباست، عشق مهربان است، برانگیخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نیست، خشمگین نمی شود و کینه کس به دل نمی گیرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقیقت، شادی می کند. عشق هرگز پایان نمی گیرد، آنگاه که سخنان پیامبرانه به انتها می رسند، زبانها خاموشی می گیرند و دانشها به سر می آیند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پیامبرانه ما جزء، و چون امر کل درآید اینها تمام از میان برخیزند.
             (کتاب «عهد جدید» ـ انجیل . نامه اوّل پولس، بخش ۱۳).

صفحه3 از74