ابوسعید ابوالخیر

حکایت: «از حسن مؤدّب نقل کنند ـ که مریدِ خاصّ و خادم شیخ (=ابوسعید ابوالخیر) بوده است ـ که شیخ قَدَّس روحَه ـ به ابتدا به نشابور آمد و مجلس می گفت (=سخنرانی می کرد). قبولی عظیم یافت. و مریدان بسیار پدید آمدند. و مالها فدا می کردند. و در آن عصر استاد ابوبکرِ اسحاق، مقدّمِ (=پیشوای)کَرّامیان بود. و قاضی ساعد، مقدّم و رئیس اصحاب ابوحنیفه بود. و هر دو، شیخ را منکر بودند. و شیخ، پیوسته، بر سرِ منبر بیت گفتی. و هرکه را واقعه یی بودی به بیتی بیرون دادی. و ایشان می شنیدند و بر آن اعتراض می کردند. پس به سلطان محمود [غزنوی] نامه نبشتند و قاصدی بفرستادند که "شیخ صوفی پدید آمدست. مجلس می گوید و در مجلس نه تفسیر قرآن می گوید نه اخبار رسول علیه السّلام، بل که همه بیت می گوید و طعام وی و مریدان وی مرغ بریانست و لوزینه (= شیرینیِ بادامی) و این نه طریق و نه شعار زاهدانست. و خلق روی به وی آورده است و به سبب وی بسیار کس گمراه گشت".
 سلطان محمود، رَحمَة الله علیه، جواب نبشت که "فَریقین (=فرقه ها) بنشینند و تفحّص حال بکنند و آنچه از مقتضاءِ شرع بر وی واجب شود، بکنند".
 به روز پنجشنبه، نماز دیگر (=نماز عصر)، دررسید و کرّامیان و اصحابِ رأی، عظیم، شادشدند و اصحابِ حدیث و صُفّه و مریدان،جمله، رنجورشدند و کس زَهره نداشت (=جرأت نداشت) که پیش شیخ این واقعه حکایت کردی.
 حسن گفت: شیخ مرا بخواند و گفت: "جماعتِ صوفیان در خانقاه، چند تن اند؟"
گفتم: "هشتاد مسافرند و چهل مقیم. جمله صد و بیست اند".
 گفت: "فردا چه خواهی دادن شان به چاشت (=ناهار)؟"
گفتم: آن چه شیخ فرماید".
 گفت: "فردا هر کسی را باید که سرِ تابه (=پخته شده) در پیش نهی با شکرِ کوفتۀ بسیار تا بر مغز می پاشند و هر کسی را یک رَطل (=پیمانۀ شراب) حلواءِ خلیفتیِ مَرشوشِ (=آغشته شده) به ماءالوَرد (=گلاب) و کافور پیش نهی و عود و گلّاب بر ایشان پاشی و کرباسهاءِ شسته بیاری و بامداد در مسجدِ جامع سفره نهی تا کسانی که در غیبت ما غیبت کرده اند، به رأی العین (= به چشم) ببینند که باری (=خدا)، عزَّ اسمُه (= عزیز است اسم او)، عزیزانِ حضرت را از پردۀ غیب چه می خوراند".
 حسن گفت: از پیش شیخ بیرون آمدم، آفتاب فرومی شد (=غروب می کرد) و یک دِرَم سیم (=پول نقره) معلوم نبود. از خانقاه بیرون آمدم و بر سرِ بازارِ نشابور بیستادم. و مردمان دوکانها می بستند و به خانه ها می شدند (=می رفتند). نماز شام آمد و تاریک شد. در بازار مردم (=آدمی) نماند و هیچ کس یک دِرَم به من نداد. من اندیشه کردم. گفتم: "چون شیخ [ابوسعید] اشارت کرده است (=خواسته است) اگر تا بامداد بباید ایستادن رویِ بازگشتن نیست"...
 مردی از پایِ (=پایین) بازار برآمد (=بالاآمد) و نزدیک من رسید. گفت: "چیست که درین وقت در بازار ایستاده ای؟" من قصّه بازگفتم.
 آن مرد گفت: "دست در آستین در آر".
دست در آستین وی کردم و یک مشت زر (=سکّۀ طلا) برگرفتم و هرچه شیخ فرموده بود،هم، در شب راست کردم (=آماده کردم) و گفتم که دستِ من میزانِ شیخ بود که از آن زر نه دانگی زیادت آمد نه نقصان.
 دیگر روز، پگاه (=صبح زود)، برفتم و کرباسها به مسجد جامع بردم و سفره بیفکندم، بر آن جمله (=بر آن گونه)که شیخ (=ابوسعید) اشارت فرموده بود.
 شیخ و جماعت حاضر آمدند (=حاضرشدند) و خلائق به نظاره بیامدند و بایستادند.
 این خبر به استاد ابوبکرِ اسحاق بردند که شیخ امروز جماعت را در مسجد جامع سفره به چه صفت نهاده است.
 استاد ابوبکر گفت: "بگذاریت (=بگذارید) تا امروز شکم چرب کنند که فردا سرِ دار چرب خواهند کرد".
 این خبر به صوفیان رسید، همه غمناک شدند. چون فارغ شدند شیخ با (=به) حسن گفت: امروز سجّاده هاءِ صوفیان به مَقصوره (=جای ایستادن پیشنماز در مسجد) بری و در صفّ اوّل بیفکنی، و قاصی صاعد خطیب بود و امام (=پیشنماز).
 حسن گفت: "من صد و بیست سجّاده در صفّ اول بیفکندم (=پهن کردم) و به نماز آمدند.
 چون قاضی صاعد نماز سلام داد، شیخ [ابوسعید] نه نشست و برفت.
 قاضی صاعد خواست که بر شیخ سَفاهت کند.
شیخ به گوشۀ چشم به وی بازنگریست. وی خاموش شد و سر در پیش افکند تا شیخ و جماعت برفتند.
 شیخ گفت: "یا حسن! به سرِ چهارسویِ کرمانیان رو. آنجا کاکست نهاده. دَه مَن کاک (=نان روغنی) بخر و از آنجا پیشتر می شوی (=جلوتر می روی) مُنَقّا (=بادام بوداده، آجیل) می فروشند. ده من مُنَقّا بستان (=بگیر) و پاکیزه کن و بر دو ایزار فوطۀ ظریف کن و به نزدیک استاد ابوبکر بر، بگوی "امشب باید که روزه بدین گشایی".
 حسن گفت: "همچنان کردم و پیش استاد ابوبکر بردم و پیغام بگزاردم (=رساندم).
 وی ساعتی انگشت در دندان گرفت و تعجّب نمود و گفت: "حاجب ابوالقاسمک را بخوانیت (=صدا بزنید). جاجب (=دربان) بیامد.
 گفت: "برو به نزدیک قاضی صاعد و بگوی که "آن میعاد که با تو نهاده بودم که فردا با این شیخِ صوفیان مناظره کنیم، من از آن برگشتم. تو دانی با وی".
اگر گوید: "چرا؟" بگوی که امروز روزه داشتم چون به جامع می آمدم به سرِ چهارسویِ کرمانیان رسیدم، کاک دیدم بغایت نیکو. بوی آن به مشام من آمد. گفتم: چون به خانه آیم بگویم تا از آن بیارند تا امشب روزه بدان گشایم. چون فراترشدم (=جلوتر رفتم) مُنَقّی هَریوه (=هراتی) دیدم نیکو، از آنم نیز آرزو آمد (=هوس کردم). گفتم: به جای شیرینی بفرمایم تا از آن بیارند. چون از جامع بازآمدم (=برگشتم)، به کاری دیگر مشغول شدم. از آن یادم نیامد. اکنون، آن شیخ، این هر دو بفرستادست کی (=که) بدین روزه گشای و من این اندیشها (=اندیشه ها) با (=به)کس نگفتم. کسی را که اِشراف (=آگاهی) بدین صفت بُوَد بر خاطر (=ضمیر) بندگان، مرا با وی برگ (=توان) مناظره نبُود".
 ابوالقاسمک رفت و پیغام گزارد و بازآمد.
 گفت: "قاضی صاعد می گوید: "او امروز از پس من نماز کردست و سنّت نگزارد و برفت. من خواستم کی (=که) با وی درشتی کنم (=پرخاش کنم) یا گویم این چه سیرتِ صالحان و شعارِ زاهدان است. او به من بازنگریست. او را همچون بازی دیدم و خویشتن را چون گنجشکی. هر چند کوشیدم، نیز، سخن نتوانستم گفتن. چون هیبت و سلطنتِ (=شکوه) وی چنین بود مرا با وی هیچ کاری نیست".
 ابوالقاسمک این جواب بازآورد. استاد ابوبکرِ اسحق روی به من کرد و گفت: "بازگرد و با این شیخ بگوی که ابوبکرِ کَرّامی با بیست هزار مرد کرّامیِ تَبَع (=پیرو، مرید) و قاضی صاعد با سی هزار مردِ صاحب رأی و سلطان محمود با هفتصد پیل و صدهزار مردِ تیغ زن (=شمشیرزن)، مَیمَنه (=طرف راست) و مَیسَره (=طرف چپ) راست کردند (=آراستند) تا ترا قهر کنند (=شکست بدهند). تو به دَه مَن کاک و ده من مُنَقّی، جمله، (=تمامی) برهم زدی و سپر همه بشکستی. اکنون تو دانی با کارِ خود (لَکُم دینُکُم وَ لِیَ دینِ) (=شما به دین خودتان و من به دین خودم).
 حسن گفت: پیش شیخ [ابوسعید] آمدم و ماجرا حکایت کردم. شیخ روی به اصحابُنا کرد و گفت: "از دی باز (=از دیروز تا کنون) لرزه بر شما افتاده است. پنداشتیت که چوبی را به شما خواهند چرب کردن". پس قَوّال (=آوازه خوان) را گفت این بیت بگوی، بیت:
 در میدانی، با سپر و تَرکَش (=تیردان) باش/
 سر هیچ به خود مکش، به ما سرکش باش
 گو خواه زمانه آب و خواه آتش باش/
 تو شاد بِزی (=زندگی کن) و در میانه خوش باش
جملۀ (=همۀ) جماعت به خروش و فریاد برآمدند و جامه هاءِ بسیار خِرقه شد (=پاره شد) و هژده کس لبّیک زدند و به کعبه رفتند.
 پس از آن کس را مجالِ اعتراض نماند و زبانِ طاعنان (=سرزنش کنندگان) کوتاه شد و عالَمی مرید و معتقد شدند».
ـــــــــــــــــــــ
 ـ («اسرار التّوحید»، «حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، مقدّمه، تصحیح و توضیحات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران،نشر سخن، ۱۳۸۴، چاپ ششم، صفحات ۹۰ تا ۹۴)