Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

مولوی در ششم ربیع الاوّل سال ۶۰۴ هجری قمری (۳۰ سپتامبر ۱۲۰۷ میلادی) در بلخ به دنیا آمد.

پدرش، بهاءولد، مشهور به «سلطان العلما», عارف و سخنور بلندآوازه یی بود و در شهر بلخ و شهرهای پیرامون آن مریدان بسیار داشت. در آن زمان خراسان و ماوراء النّهر (=سرزمینی در شمال رود جیحون، شامل شهرهای بخارا، سمرقند، بلخ و تِرمَذ و...) میدان تاخت و تاز و کشتار و چپاولِ سپاهیان سلطان محمّد، پادشاه «مستبدّ و وحشی خوی و عشرت جوی» خوارزمشاه بود که با خودکامگی حکم میراند و هرکه را که زبان به انتقاد میگشود، میکشت. مَجدالدّین بغدادی (منسوب به بغدادک خوارزم), صوفی محبوب خوارزم و از مریدان و یاران شیخ نجم الدین کبری، از شمار آنها بود.
سلطان محمّد از بهاءولد، پدر جلالالدّین محمّد، نیز که از او «انتقادهای گزنده» میکرد، ناخوشنود بود. «لحن عتابآلود و آمیخته به اعتراض و انتقاد بهاء ولد نسبت به خوارزمشاه، از حوصلۀ تحمّل یک پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود». نزدیکان سلطان نیز بهاءولد را که مریدان بسیار داشت، تهدیدی برای فرمانروایی شاه خوارزم جلوه میدادند («پلّه پلّه تا ملاقات خدا» دکتر عبدالحسین زرین کوب، تهران، ۱۳۷۰, صفحۀ ۴۵).
 در آن سالها، احتمال یورش قوم وحشی و ویرانگر مغول به ماوراء النّهر و خوارزم و خراسان نیز بسیار قوی بود و مردم آن سامان را به شدّت نگران کرده بود. تنگناها و آزار و فشارهای سلطان محمّد خوارزمشاه و فقیهان مخالف بهاء ولد، از جمله، امام فخر رازی، فقیه شافعی مشهور آن دوره که شاه خوارزم به او ارادت بسیار داشت، و احتمال هجوم نزدیک قوم مغول، بهاءولد را ناچارکرد زادبوم آبایی را بدرود گوید و با تمام خانواده، به جز دختر بزرگش ـ که شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهی کند ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بیرون برود. جلالالدّین محمد، پسر نوجوان بهاءولد، به ناچار، یاران دوران کودکی، شهرها و محله ها و عزیزانی را که به آنها دلبسته بود، رها کرد و راهی دیاری شد که هیچ آشنایی در آن نداشت.
این کوچ اجباری، جلال الدّین را از سرزمین آشنای بلخ و شهرهای دور و نزدیک آن، که وی به همراه پدرش، بارها، در آنها اقامت گزیده بود، دور و دورتر کرد، امّا، یاد و یادگارهای دوران کودکی را، هرگز از خاطرش نزدود. در این سفر، بسیاری از مریدان بهاء ولد نیز با او همراه و هم قافله بودند. آنها او را «سلطان واقعی عصر و اولو الاَمر میشمردند و به او بسیار ارادت داشتند».



(دورنمای شهر بلخ، پیش از ویرانی)

سفر بی بازگشت
سفری آغازشده بود که امید بازگشتی در آن نبود؛ سفری به سوی غرب برای هرچه دورترشدن از قلمروِ حکومت خودکامۀ سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از یورش مغولانی که در ویرانگری و کشتار بلندآوازه بودند.
در نیشابور بود که بهاء ولد با عطّار، شاعر و عارف سوخته جانِ نیشابوری، که همسال او بود، دیدار کرد. در این دیدار عطّار دربارۀ جلال الدّین، به بهاءولد گفت: «این کودک نورسیده، به زودی، آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و نسخه یی از مثنوی «اسرارنامه» را، که از یادگارهای دوران جوانیش بود، به جلال الدّین تقدیم کرد. «اسرارنامه» در تمام راه طولانی و ملال آورِ از نیشابور به ری و همدان و بغداد، مونس جان جلال الدّین بود.
جلال الدّین در این راه طولانی، ساعتها به نغمۀ نی «قَوّالِ» کاروان و نوای خوشِ شعرهایی که ساربانان قافله میخواندند و به آن «حُدی» میگفتند، گوش فرامیداد و این نواهای سوزناک و خوش در بندبندِ جان او ریشه میدوانید.
هنوز از نیشابور چندان دور نشده بودند که خبر دهشت آور یورش مغولها به ماوراء النهر، کاروانیان را به شدت متاٌثّر و آزرده خاطر کرد. یاد عزیزانی که دیگر هرگز آنها را نخواهند دید، دلها را در ماتمی سنگین فروبرده بود. مغولها، اندکی بعد، در سال ۶۱۸ هـ به بلخ یورش بردند. با این که مردم این شهر دربرابرشان مقاومتی نکردند و از همان ابتدای ورود سپاهیان مغول، سر به فرمانبری فرودآوردند و «انواع تُحفه و پیشکش تقدیم کردند», چنگیزخان مغول فرمان داد «از کوچک تا بزرگ، پیر و جوان، همه، را ... بنا بر رسم مغول، به گروههای صد و هزار تقسیم کردند و از دم تیغ گذراندند. از تر و خشک اثر نگذاشتند... پس از کشتار مردم، آتش به باغها زدند. دیوارها و برجها، قلعه ها و کاخها را با خاک یکسان کردند» («تاریخ جهانگشا», عطاملک جوینی، تحریر نوین به کوشش دکتر منصور ثروت، چاپ دوم، امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۸, ص ۱۰۹).
در بهار همان سال، آنها نیشابور را، پس از کشتار وحشیانۀ مردمش، با خاک یکسان کردند. در این کشتار عطّار نیشابوری نیز جان باخت. این دو واقعه، یکسال پس از ورود کاروان بهاء ولد به بغداد رخ داد.

 بغداد، منزلگاه میان راه
در سال ۶۱۷, قافلۀ بهاءولد و همراهان به بغداد رسید. در این زمان جلال الدّین ۱۳ ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج، که از بیم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل برکنده بودند، بسیار بود. از این رو، یافتن جایی برای بارافکندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش، به پایمردی شهاب الدّین عُمَر سُهروَردی، «شیخ الشّیوخِ دارالخلافۀ بغداد», که با بهاءولد پیشینۀ آشنایی داشت، در مدرسه یی بار اقامت افکندند. اقامت در بغداد کوتاه بود.
بهاءولد در همان اقامت کوتاه، به خواهش سهروردی برای فارسی زبانان آن شهر مجلس وَعظ دایر کرد که بسیار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردی, همچنین، به بهاء ولد پیشنهاد کرد برای وعظ به شهرهای «بلاد روم شرقی» (=ترکیه کنونی), که فارسی زبان بودند، برود. در آن زمان علاء الدین کیقباد (از ۶۱۷ تا 634 قمری) از سلجوقیان روم در آن سرزمین حکومت میکرد و به سهروردی که از سوی خلیفه به سفارت نزد او رفته بود، حُرمت بسیار نهاده بود. بهاءولد پذیرفت و با خاندان خود، پس از ترک بغداد، ابتدا برای زیارت به مکه رفت و سپس رهسپار شام (=سوریه) شد و از آنجا، بارها، برای وعظ به شهرهای روم شرقی (=مَلَطیه و لارنده و آقشهر و...) رفت و مورد استقبال بسیار قرار گرفت.


***

بهاءولد در شهر لارنده (=قرامان کنونی در ترکیه) اقامتش طولانی تر شد و مریدانش در این شهر بسیار شدند و حاکم شهر، که تابع علاء الدین کیقباد بود، برای او مدرسه یی ساخت و واعظ و مدرّس و مفتی پیر خراسانی در آن شهر مجالس درس و وعظ دایرکرد. لارنده شهر بسیار دلگشایی بود و آب و هوایی خوش داشت و آثار زیبایی از دوران سلطۀ امپراتوری روم شرقی (بیزانس) و حتی از دورۀ یونانیان باستان در آن شهر وجود داشت.
جلال الدّین تا سال ۶۲۲ هـ (۱۸ سالگی) در فقه و تفسیر قرآن و سرگذشت پیامبران و شعر و ادب فارسی و عربی مهارت بسیار یافت. در آن سال، به اصرار مریدان پدرش و تشویق خود او، در «آقشهر» مجلس وعظ برپاکرد که با استقبال بسیار مردم شهر رو به رو شد. کتاب «مجالس سَبعه», حاصل وعظهای این دورۀ جلالالدّین است.
 مریدان بهاء ولد به جلال الدّین «مولانای جوان» میگفتند و او شرمنده میشد. در همین سال (۶۲۲ هـ) مؤمنه خاتون، همسر محبوب بهاء ولد و مادر جلال الدّین درگذشت و آن دو را سوگوار کرد. پیکر او را در گورستان شهر لارنده به خاک سپردند. مزارش هنوز در آن شهر باقی است.
مرگ همسر برای بهاءولد در پیرانه سر و در غربت بسیار سنگین بود. جلال الدّین نیز در سوگ مادر سوگوار بود و درد «غربت غربیه» را بر دلش سنگینتر کرد.
پس از درگذشت مؤمنه خاتون، و دفن او در لارنده، پیوند پدر و پسر به این شهر بیشتر شد. به طوری که بهاء ولد اصرار بزرگان قونیه، تختگاه علاء الدین کیقباد را برا ی رفتن به آن شهر تا مدتی بی پاسخ گذاشت.
جلال الدین در همان سا ل ۶۲۲ هـ با گوهرخاتون، دختر جوان خواجه شرف الدّین سمرقندی، که با او و مادرش در سفر بلخ به بغداد و لارنده، همسفر بود، پیوند همسری بست.
هنوز این واعظ جوان در لارنده بود که گوهرخاتون در ربیع الآخر ۶۲۳ هـ (آوریل ۱۲۲۵ م) پسری به دنیا آورد که او را بهاء الدین نام نهادند و بعدها به «سلطان ولد» معروف شد. یکی دو سال بعد، پسر دوم مولانا (علاءالدّین) نیز در همان شهر لارنده به دنیا آمد. با تولد این دو، خانه سرد و غمگرفته و سوگوار آنها با خنده ها و گریه های کودکانه پرشد و رنگی دیگر به خود گرفت.

 قونیه، آخرین جانپناه
 آوازۀ بهاء ولد در شهرهای اَرزَنجان و مَلَطیه و لارنده بالاگرفت و علاء الدین کیقباد سلجوقی به دیدار او راغب شد و او را به تختگاهش قونیه فراخواند که مرکز دانش و فرهنگ آن عصر بود. بهاءولد این دعوت را پذیرفت و با خانواده اش به قونیه رفت.
«گویند سلطان به تنِ خویش (=خودش) به پیشواز بهاء ولد رفت و به گرمی و مهر او را دربرگرفت و بر دست پیر و تکیده و استخوانی او هم بوسۀ مریدانه داد. پیشه وران بازار و پارسایان قونیه تا مسافتی دور در خارج شهر به استقبال شیخ رفتند و از این که پیری بزرگوار و واعظی نامدار در شهر آنها مورد اعتماد پادشاه، پشتیبان اهل صلاح و سرکوبگر ارباب فساد خواهد شد، احساس خرسندی میکردند. از طرف سلطان مهمانی مجلّلی به افتخار بهاء ولد برپاشد که اکابر و علمای شهر در آن حاضر آمدند و نسبت به وی احترامات فراوان و مخلصانه هم به جاآوردند».
 این سفر در سال ۶۲۶ هـ رخ داد و بهاءولد (۸۱ ساله) و مولانای جوان (۲۲ ساله) از آن پس تا پایان عمر در قونیه ماندگار شدند.
بهاء ولد در قونیه نیز مانند بغداد در مدرسه فرود آمد و «بهرغم دعوت و تکلّف اکابر، به خانۀ اعیان و سرای سلطان وارد نشد». «از همان هفته های اول سکونت در مدرسه... محضر او محلّ رجوع وُجوهِ (=سرشناسان) شهر شد. علمای قونیه، بازرگانان و اعیان شهر، هر روز، به دیدار مهمان تازه وارد می آمدند، هدیه ها میآوردند، دعوتها میکردند و هریک به شیوۀ خاص و در حدّ استطاعت و اخلاص خود، در حق میهمان پیر و خانوادۀ او علاقه نشان میدادند. در بین دیدارکنندگان، خراسانیانِ ولایت، که از سالها قبل و بعضی از آنها از چند نسل قبل در این تختگاه روم سکونت گزیده بودند، از جانب بهاء ولد و خانوادۀ وی با علاقۀ بیشتر تلقّی میشدند. بهاءولد آنها را همشهری میخواند و با آنها زودتر و آسانتر اُنس پیدا میکرد. خانوادۀ وی، و ازجمله، مولانای جوان و زوجه اش گوهرخاتون نیز، به دیدار آنها انس بیشتر نشان می دادند و در صحبت همین خراسانیان مهاجر بود که مولانای جوان، با شهر قونیه آشناشد و در بین طبقات مختلف آن دوستها و دوستیهایی به دست آورد».
 قونیه شهری زیبا بود با بناهای زیبا و باغستانهای بارور و آب فراوان و بازارهای آکنده از کالاها و کوچه های وسیع و در آن سالها که سراسر شرق در چنگال جنگ و خونریزی اسیر بود، آن شهر کانون آرامش و امنیت بود و «میعادگاه شاعران، دانشمندان و نویسندگان فارسی زبان». در این شهر، «زبان فارسی از سالها پیش زبان دستگاه اداری بود و به زبان عربی جز با دربار خلیفه و با فرمانروایان مصر و شام مکاتبه نمیشد. بامداد جمعه که ایام تعطیل رسمی و هنگام ادای نماز عام بود، مجلسی از علما منعقد میشد و در اثنای آن ضمن غذایی که در حضور پادشاه صرف میشد، مباحث مختلف علمی و مذهبی بین علما مطرح میشد و پادشاه ضمن آشنایی با علما و اُدَبای عصر، از طریق آنها از احوال مردم آگاه میشد» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۶۴). در آن مجلس همگی، ازجمله، سلطان علاء الدین به فارسی سخن میگفتند.
مردم شهر قونیه آمیزه یی بودند از مهاجران خراسان و ماوراء النهر و ترکمانانی که از دیرگاه در آن شهر سکونت داشتند. امیران و لشکریان بیشتر از ترکمانان بودند که به ترکی یا فارسی سخن میگفتند. بومیان رومی که مسیحی بودند، به یونانی سخن میگفتند. شماری نیز زادۀ پیوندِ دو نژاد ترک و یونانی بودند که به آنها «اَکدَش» میگفتند.

 مولانای جوان
 بهاء ولد پس از آن ورود پرشکوه، بیش از دوسال نماند و در ربیع الآخر سال ۶۲۸ هـ (فوریه ۱۲۳۱ م), به سنّ ۸۳ سالگی درگذشت و مولانای جوان (۲۴ ساله) را داغدار کرد و از نعمت پدری فقیه و سخنوری ارزنده و همدم و رفیقی دلسوز و راهدان و راهنما محروم نمود. پدر در میان اندوه بسیار مردم قونیه و با تشییع پرشکوه آنها به خاک سپرده شد و مزارش زیارتگاه خاص و عام شد.
پس از درگذشت بهاء ولد، خانوادۀ پدر و مجلس درس و وعظ او به عهدۀ مولانای جوان ماند. مرگ پدرِ دلسوز و غمخوار و مراد و معلّم آگاه و روشن ضمیر، «غربتِ غربیۀ» مولانای جوان را صد چندان کرد. با این که کلام گرم و دلنشین او در مجالس وعظ، با استقبال بسیار مریدان پدر و مردم قونیه، روبه رو بود، امّا، این خوشامدها، غم دوری از پدر و یار و دیار را، که چون آواری بر دلش سنگینی میکرد، نمیکاست.
وقتی یک سال از مرگ پدر گذشت، لالای (=لَلـه) مهربان و محبوب دوران کودکیش، سیدبرهان الدّین تِرمَذی («برهان محقّق») به قونیه رسید. او سال پیش، پس از سفری طولانی و پردرد و رنج به مکه رسیده بود و در پرس و جو از حاجیان شام و روم برای یافتن استاد و مرادش «سلطان العلمای بلخ» (بهاء ولد) پی برده بود که در قونیه به سرمی برد. با دلی سرشار از شوق دیدار، به قونیه شتافت، امّا، وقتی به قونیه رسید که یک سال پیش از آن استاد و مرادش، که او را از همۀ «اولیایی که بعد از پیامبر آمده اند» برتر میدانست، درگذشته بود. هنگام ورود سیدبرهان به قونیه، مولانای جوان در لارنده بود، برای زیارت مزار مادر و تجدید خاطرۀ سالهایی که در کنار مادر و پدر، در آن شهر زیبا زیسته بود. او به محض شنیدن خبر ورود سیدبرهان، بی درنگ، به قونیه شتافت. دیدار لالای دوران کودکیش در بلخ، درد سنگین غربت را فروکش داد و او را به شوق آورد.
مولانا یک سال پس از ورود سیدبرهان، به اشارت او، زن و فرزندان را در قونیه باقی نهاد و خود به تنهایی برای ادامۀ تحصیلِ «علوم ظاهر» به شام (سوریه) رفت. او در این زمان (۶۳۰ هـ) ۲۶ ساله بود و در قونیه «واعظی محبوب و مدرّسی پرآوازه». پسرش بهاء الدّین ۸ سال داشت و پسر دیگرش، علاءالدین محمد، یکی دو سالی از او کوچکتر بود.
 دورۀ تحصیل مولانا در حوزۀ فقیهان حنفی در شام هفت سال به طول انجامید. در این مدت، گه گاه برای دیدار نزدیکان و لالای محبوب و یاران به قونیه سرمی زد. او مدت کوتاهی از تحصیلش را نیز در دمشق گذراند. در آن شهر بود که با محی الدّین اِبن عربی، صوفی بلندآوازۀ آن زمان، (درگذشت: ۶۳۸هـ) دیدار داشت.
مولانا در این دوران هفت ساله برای تحصیل علوم دینی و «تهذیب نَفس» تلاشی توانفرسا داشت، به گونه یی که گاه از شدّت مطالعه و ریاضت کشیدن و «چلّه نشنی» بیمار و رنجور میشد و در بستر میافتاد. ریاضتکشیهای مدام، که به «توصیه و الزام» برهان الدّین انجام می داد، در رنجوری او سهم بسیاری داشت. «الله، ذکر دائم او بود که از پدرش و از سیدبرهان تلقین یافته بود و در تمام اوقات آن را تکرار میکرد. نمازهای طولانی... دعاهای همراه با اشک و تضرّع بسیار و چلّه نشینیهایی که هفته ها او را از صحبت با طالبان علم محروم میکرد. هفت سال تحصیل؛ هفت سال ریاضت و هفت سال تفکر در حلب و دمشق... و خانقاه و خانه، تحت نظارت سیدبرهان... او را به یک مفتی عالِم و یک سالک متوحّد و عارف بدل کرده بود» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۹۶).
مولانا در ۳۳ سالگی به قونیه بازگشت. در این زمان او واعظی پرشور، مفتی و فقیه و مدرّسی بسیار توانمند بود؛ همان بود که لالای محبوب و استادش برهان الدین در آرزویش بود. امّا، این مربّی غمخوار و دلسوز چند هفته پس از بازگشت مولانا از شام، به سن ۷۸ سالگی درگذشت و مولانا را یکبار دیگر به سوگ نشاند.
 یکی دو سال بعد از درگذشت سیدبرهان، گوهرخاتون، همسر جوان مولانا، نیز درگذشت. اندکی بعد، مولانا با زنی یونانی تبار به نام کراخاتون قونوی پیوند همسری بست که از شوهر ایرانی قبلیش پسری داشت به نام شمس الدّین و دختری به نام کیمیاخاتون.


***

مجالس درس و وعظ مولانا، پس از بازگشت از شام بسیار پرشورتر از پیش بود. گاه تا ده هزار تن در مجالس وعظ او گرد می آمدند. در میان بازاریان دوستدارانش بسیار بودند. با این که جوان بود، همه او را پیشوای دین میشمردند و این امر برای مدّعیان پیشوایی بسیار گران میآمد.
مولانا از زمان بازگشتش از شام، تا دیدار شمس تبریزی، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت. مجلس درس او طالبان بسیار داشت و تا چهارصد شاگرد در حلقۀ درس او فراهم می آمدند. در این زمان وقتی از مدرسه یی به مدرسۀ دیگر میرفت، شاگردانش او را در این مسیر همراهی میکردند. امّا، این اقبال گستردۀ مردمی، همة وجود مولانا را خرسند نمی کرد و همواره نیمی از وجودش از «علم قال» بیزار بود و در جستجوی «علم حال». این کشاکش درونی، همواره، با او همراه بود و دمی او را آرام نمیگذاشت.

 طلوع شمس تبریزی
 روز شنبه ۲۶ جمادی الآخر سال ۶۴۲ هـ (۲۸ نوامبر ۱۲۴۴ م) مولانا (۳۸ ساله), خطیب و مدرّس پرآوازۀ قونیه، زمانی که بنا به رسم هر روز، خرسند و با وقار، سوار بر اَستر، همراه با کوکب پرشکوه مریدان، از «مدرسۀ پنبهفروشان» به خانه برمیگشت، در میانۀ بازار، عابری ناشناس، در هیأت بازاریان زیاندیده، در برابرش ایستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و همچنان که در چشمان نافذش خیره شده بود، با صدایی استوار پرسید: «صَرّافِ عالمِ معنی، محمّد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟»
مولانا که «عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبۀ انبیا هم فروتر میدانست... با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد: "محمّد سرحلقۀ انبیاست، بایزید را با او چه نسبت؟“
درویش تاجرنما که از این پاسخ ناخرسند مینمود، بانگ برداشت: پس چرا آن یک "سُبحانک ما عَرَفّناک" (=منزّه باد مقام تو! ما تو را، آن گونه که باید؛ نشناختیم) گفت و این یک "سُبحانی ما اعظم شاٌنی" (=پاک و منزّه هستم من! چه بزرگ است شأن و مقام من!) بر زبان راند؟“.
 واعظ و فقیه قونیه که از آن چه خوانده بود و شنیده بود، با عالم اولیا آشنایی داشت، در حق بایزید جز به دیدۀ تکریم نمینگریست، لاجرم، مثل یک فقیه و واعظ عادی شهر نمی توانست، بی پروا، به انکار و تکفیر پیربسطام بپردازد، لحظه یی تاٌمّل کرد و سپس پاسخ داد: "بایزید تنگحوصله بود، به یک جرعه عربده کرد، محمّد دریانوش بود، به یک جام، عقل و سکون خود را از دست نداد!" ...
هیچ کس تا آن لحظه... سؤالی به این اندازه مَهیب، به این اندازه عمیق و به این اندازه بیجا، با وی مطرح نکرده بود؛ سؤالی که شریعت را در مقابل طریقت بگذارد، در نظر واعظ و فقیه مدرسه، بوی صِدق و یقین نمیداد...
چرا بایزید متابعتِ رسول نکرد؟ چرا به جای "سبحانی ما اعظم شاٌنی", به پیروی از رسول، "سُبحانک ما عرفّناک" نگفت؟
غور مسأله وَرای جواب عجولانۀ مولانا بود. مولانا هم از همان آغازِ سؤال، غورِ آن را درک کرد و درک همین معنی بود که او را تکان داد؛ او را دگرگون کرد و از خود بیخود نمود. این غورِ رازناک، که در وَرای ظاهر سؤال، مولانا را به دِهشَت می انداخت، تفاوت بینِ حال نَبی و ولی بود؛ مساٌله یی بود که موضع موسی و خِضر را مطرح میکرد، بدانگونه که در سؤال جسورانۀ این غریبه عرضه میشد، پرسش و پاسخ را تا کنار وَرطة شک و زَندقه و اِلحاد میکشاند... جرقّه یی بود که شیخِ مفتی در پرتوِ مَخوف آن همه چیز را در روشنایی تازه یی میدید. در پرتوِ این روشنایی، دنیایی را میدید که در آن موسی (نبی) میبایست کمال خود را در صحبت خضر (ولی) جستجو کند؛ با قلمرو تازه یی آشنا میشد که در آن انسان جز با نفی خود نمی توانست کمال خود را بجوید؛ به اقلیم ناشناخته یی راه یافت که در آن بایزید مثل ماری که از پوست برآید، از خودی بیرون آمده بود و آن چه بر زبانش میآمد، از زبان خود او نبود، امّا، محمّد (ص), که تلقینِ وحی او را به ارشاد و هدایت خلق واداشته بود، جز در آنچه وحی بود هیچ سخنش از نشانِ خودی خالی نبود، چون بیآن که با خود و درخود بماند، تبلیغ وحی و تأسیس شریعت برایش ممکن به نظر نمیرسید» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۱۰۸).
«مولانا یک لحظه به سکوت فرورفت و در مرد ناشناس نگریست گرفت، امّا، در نگاه سریعی که بین آنها ردّ و بدل شد، بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت... هرچه بود برخورد فقیه با درویش، خواب پیل را آشفته بود...
جلالالدّین جوان در زیر نگاه درویش غریبه، مثل کبوتری که سنگینی سایۀ شاهین را بر بالهای ضعیف خود احساس کند، خویشتن را در مقابل شمس الدّین سالخورده، به نحو چاره ناپذیری وحشت زده و بی دست و پا یافت... غرور سرد و سنگین فقیهانۀ او به یک لحظه در زیر نگاه داغ و ملامتگر، امّا، نافذ و خاموش مرد رهگذر آب شده بود. جای آن را حسّ سپاس، حسّ خُضوع و حسّ تسلیم نسبت به این پهلوان غریبه، که او را زمین زده بود و از مرکب غرور پایین کشیده بود، گرفته بود... مولانا باقی راه را در صحبت مرد غریبه طی کرد و او را با خود به خانه برد» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۱۱۰).


(شمس تبریزی، اثر استاد حسین بهزاد)

آغاز شیدایی مولانا
 دیدار شمس تبریز به پیوندی عمیق بین او و مولوی راه برد که تا پایان عمر، مولانا را رهانکرد. «شمس به وی آموخت که خود را از قیدِ علمِ فقیهان برهاند، قیل و قالِ خاطرپریشِ طالب علمان را در درون خود خاموش کند، دستاری را که سر در زیر آن دچار سودا میگردد، و استری که سواری آن، چهارپایان زبانبسته را به دنبال وی میکشاند، از خود دور کند، اَطوار زاهدمآبانه یی را که او را در نزد فریفتگان، نایب خدا، ولی خدا و وسیلۀ اجرای مشیت و حکم خدا نشان میدهد، کنار بگذارد و مثل همۀ انسانهای دیگر، خود را مخلوق خدا و تسلیم حکم او فرانماید؛ شمس به او آموخت که تا او به پندارِ ناشی از قیل و قال مدرسه، خویشتن را گزیدۀ خدا، وسیلۀ اجرای قهر و لطف خدا و واصل به مرتبۀ نیابتِ والای او می پندارد، این دعوی فضولانه او را از ورود به راه خدا بازمی دارد؛ به او آموخت که علم و حتّی زهد و حالِ آمیخته به تظاهر و ریای اهل خانقاه، حجاب اوست. و تا این حجابِ تعلّقات را ندرد، ملاقات خدا ـ لِقای ربّ ـ برایش ممکن نخواهد بود...
 بادیدار شمس، برای مولانا زندگی تازه یی آغاز شد؛ زندگی تازه یی که یک واعظ منبر و یک زاهد کشور را به یک درویش شاعر و یک عاشق شیدا تبدیل کرد. خلوت با شمس، با این غریبۀ از راه رسیده، نقطۀ آغاز این زندگی بود؛ این خلوت، نه خلوت زاهدانه بود، نه خلوت اهل علم و اندیشه؛ خلوتی روحانی بود که مولانا را در صحبت این درویش غریبه، از دوستیها و دلنوازیهایی که مانع ازخودرهاشدن، مانع عُروج و مانع سلوک در راه خدا بود، رهایی بخشید» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۱۱۴).


(شمس و مولانا در خلوت سه ماهه)

خلوت مولانا و شمس در خانۀ صلاح الدّین زرکوب پیر، که حسام الدّین چَلپی جوان هم با آنها بود، سه ماه یا اندکی بیشتر، به طول انجامید. صلاح الدّین، زرکوب پیر بیسواد بازار قونیه، شیدای پرشور و حالی بود که در مجالس وعظ مولانا، نعره های شورانگیز میکشید و شیفته و بی قرار میشد. او چون خود مولانا، مرید سیدبرهان بود و مولانا او را «فرزند جان و دل سیدبرهان» میخواند.
صلاحالدّین نیز مانند مولانا، از همان آغاز دیدار شمس، شیفتۀ او شده بود. حسام الدّین چَلپی، سرکردۀ جوانِ جمعی از «اَخیان» و جوانمردان قونیه بود و به او ارادت بسیار داشتند. او با یاران خویش به مجلس وعظ مولانا میرفت و شیفتۀ سخن مولانا بود.
مولانا با دیدار شمس به دنیای تازه یی گام نهاد که با دنیای پیشین او و از دنیای مریدان و خاندان او، به کلّی، متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد، که اکنون بیست سالی از عمرش میگذشت، شیفتۀ غریبه شده بود. شیفتگی پدر برای او کافی بود که محبت این میهمان پیر در دل او نیز جای گیرد، امّا، دورادور او را با نظر اِعجاب مینگریست و یارای این را در خود نمی دید که با او باب آشنایی بگشاید. همسرش، کراخاتون، از این «غریبۀ بیسروپا» که شوهر عزیزش را از کنارش ربوده بود، ناخرسند بود. امّا، این ناخرسندی را بر زبان نمی آورد. مریدان و طالبان علم از این که میدیدند این استاد و مفتی و فقیه و واعظ پرآوازه، این چنین در برابر یک غریبۀ بینام و نشان، درس و وعظ و کتاب و دفتر را ازیاد برده و چون شاگرد مکتبی نوآموزی دربرابرش زانو زده، ناخرسند بودند و طولانی شدن زمان خلوت مولانا و شمس نیز اینان را که «مشتاق ودلباخته و سرسپردۀ مولانای خویش بودند، بی طاقت و ناشکیبا کرده بود».
مولانا، امّا، جز به شمس نمی اندیشید. از همگان دلبریده و به او دل بسته بود و او را از همه چیز و همه کس بیشتر دوست داشت.
 «... بیهیچ تردید، بیهیچ تعجّب، و بیهیچ ملاحظه یی، خود را ناگهان پیرو او، دنباله رو او و سایۀ او یافت. آماده بود، بی هیچ تردید و تزلزل، همه چیز را رهاکند، از همه کس بگسلد و شهر به شهر و کو به کو، همه جا، به دنبال او روانه شود... صحبت شمس... هر صحبت دیگر را برای او بی لطف، بی ذوق و بی جاذبه کرده بود. به نظرش شمس وجودی برتر، ماورای انسان و ماورای همه عالم بود... در شمس مینگریست و دنیای غیب را در امواج نگاه او منعکس میدید. لبخندی را که بر لب او میشکفت، تصویری از جلوۀ نور الهی میپنداشت؛ عتابی را که در کلام او می غرّید، خشم الهی می انگاشت... مولانا تا این زمان، هیچ انسان دیگر را مثل او، در زیر خرقة مُندرسِ عامیانه و بازاری گونه، با این مایه جَبروت و کبریای سلطانی ندیده بود... در وجود او، رفته رفته، انسان کامل، ولی واصل و ظهور نورِ الهی را کشف کرد. پیش او به تعظیم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزید و در چشم او شعله یی را که موسی در طورِ سینا دیده بود، مشاهده کرد و گاه گاه مثل آن که در انوارِ تجلّی سوخته باشد، بی خود یا با خود، فریاد میکرد: "شمس من و خدای من!"... حالِ او در مقابل شمس ورای عشق بود؛ عبادت بود، فنا بود، انحلال در وجود لایزالی بود» («پله پله تا ملاقات خدا», ص ۱۱۷).
«بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود
 داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود
خَمر من و خُمار من، باغ من و بهار من
 خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود
جاه و جلال من تویی، مُلکت و مال من تویی
 آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشُسته ای
 وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود»
در طی این خلوت سه ماهه «شمس دنیای مولانا را زیر و رو کرده... او را به دنیای خود کشانیده بود... دنیای شور و بیقراری...
از گذشتۀ این غریبۀ رهگذر کسی چیزی نمی دانست و با این حال گذشتۀ او گذشتة یک روح بی قرار و آرام بود. شصت سال عمری را که پشت سر گذاشته بود، تا یاد داشت، در همین حال سرگشتگی، گمنامی و بی آرامی گذرانده بود؛ با هیچ شیخ و مرشدی که در خانقاهها و رِباطها دیده بود، نشانه یی از آن چه میخواست نیافته بود... شمس میخواست که مولوی از پردۀ پندار خویش به درآید، از اسارت در بند تعلّقات ناشی از عادات و رسوم به درآید؛ میخواست که تار و پود غروری را که جاه و حشمت فقیهانه بر گرد وجود او تنیده بود، از هم بدرد... او را از محدودۀ دنیای مدرسه برهاند و از رُعونت (=خودبینی) و نَخوتِ (=تکبّر و خودستایی) ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ، که سدّ راه ازخودرهاشدنش بود، مانع آمد، بلکه، از مطالعه و تاٌمّل در کتاب هم، که او را از توجّه به لوحِ قلب و عالم روح، عایق محسوب میشد، منع کرد. به جای اینها و به جای اشتغال به ریاضتهای زاهدانه، وی را به اِلتزامِ سماع واداشت که از طریق موسیقی و رقص، انسان را با عالم دل، با عالم روح و با عالمی که سراسر ذوق و هیجان روحانی است، مرتبط میسازد و به گمان او، مردان خدا، جز با آن، از عالم تعلّقات بیرون نمی آیند..» («پلّه پلّه تا ملاقات خدا»، ص ۱۲۱).
 مولانا در اثر این خلوت سه ماهه و یک سال پس از آن در صحبت شمس تبریزی و «اشتغال به ذوق و سماع», از طالبان علم مدرسه، از مریدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقیهانه رهایی یافت و دیگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه، برایش جاذبه یی نداشت و اینها همه را در راه بیرون خزیدن از «خودی» و ورود به دنیای دل، مانع و حجابی میدید. شیفتگی و شیدایی مولوی را از زبان خود او بشنویم:

«مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
 دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدۀ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
 زَهرة شیر است مرا، زُهرۀ تابنده شدم
گفت که دیوانه نئی، لایق این خانه نئی
 رفتم و دیوانه شدم، لایق این خانه شدم
 گفت که سرمست نئی، رو که ازین دست نئی
 رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم
 گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شَکی
 گول شدم، هول شدم وز همه برکنده شدم
 گفت که تو شمع شدی، قبلة این جمع شدی
 جمع نیم، شمع نیم، دودِ پراکنده شدم
 گفت که شیخی و سَری، پیشرو و راهبری
 شیخ نیم، پیش نیم، امر ترا بنده شدم
 گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
 در هوس بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
 چشمۀ خورشید تویی، سایه گهِ بید منم
 چون که زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
 تابشِ جان یافت دلم، واشد و بشکافت، دلم
 اطلسِ نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم»

 غیبت شمس
 شمس تبریزی از روز ۲۶ جمادی الآخر سال ۶۴۲ تا ۲۱ شوّال ۶۴۳ هـ به مدت ۱۶ ماه، با مولانا همدم و همنشین بود و در تمام این مدت مولانا همچون پروانه یی به گرد شمع وجودش، بیتاب و بیقرار، میچرخید و از همگان دل برکنده بود. این شیفتگی برای مریدان و طالبان علم و خاندان مولانا، به جز سلطان ولد، تحمّل ناپذیر بود و آنها ناخرسندی شان را، به هزارزبان، آشکار میکردند و مایۀ آزار شمس بودند. سرانجام شمس از این آزارها و طعنه ها و زخم زبانها، به تنگ آمد و در روز ۲۱ شوّال ۶۴۳, (۱۱ مارس ۱۲۴۶ م) بی آن که دَیاری با خبر شود، از قفس قونیه پرید و ناپیداشد.
 غیبت شمس برای مولانای سوخته جان، یک «فاجعۀ عظیم ناگهانی» بود و همچون صاعقه یی او را از خود بی خود کرد. «احساس کسی را پیداکرد که ناگهان در روشنایی روز خورشید را گم کرده باشد و در یک لحظه، فروغ چشم، امید حیات و آرامش قلب را از دست بدهد... شمس برای او همه چیز بود: عشق بود، نیاز بود، حیات بود و حتّی، خدا بود و لاجرم، او نیز بدون اینها، که برایش همه چیز بود، آرام نمی یافت» («پله پله تا ملاقات خدا»، ص ۱۲۷).
خبر غیبت شمس مریدان مولوی را «از یک کابوس، از یک گرفتاری و از یک رؤیای مخوف» رهایی داد و امید بازگشت به دوران خوش گذشته را در دلهایشان زنده کرد؛ بازگشت به دوران خوشِ مجالس وعظ و تدریس و تفسیر؛ دورانی که برایشان اعتبارآفرین بود، به عکس این دورۀ ۱۶ ماهه که مرشد محبوبشان، به گمان آنها، در ورطه یی افتاده بود که برای همۀ آنها نکبتبار بود و زخم زبان مدّعیان گوناگون، از مشایخ شهر و متشرّعه و صوفیان مخالف را به سویشان سرازیر کرده بود.
 غیبت شمس نه تنها مولانا را به مجالس درس و وعظ نکشانید، بلکه او از این فاجعۀ ناگهانی، «عبوس و دلزده و نومید و خاموش» شد و شوق هر کاری، جز شوق دیدار شمس، در دلش خشکید. از این که «خضر، او را در نیمۀ راه یک سفر دریا، در میان امواج مجمع البَحرین (=محل تلاقی دو دریا) رها کرده بود، احساس هراس میکرد و آرام نمی یافت» («پله پله تا ملاقات خدا»، ص ۱۲۸).
 مولانا، از آن پس، سکوتی تلخ و آمیخته به قهر در پیش گرفت. میدانست که «غوغای مریدان و ناخرسندی آنها» شمس را به ترک قونیه واداشته است، از این رو، به سختی از مریدان رنجیده بود و از صحبت آنها کناره گرفت و در، بر خویش و بیگانه بست. در خانه نیز کسی کوه غمی را که بر دلش سنگینی میکرد، درنمییافت. تنها پسر بزرگش، سلطان ولد، در فقدان سنگین شمس همدر او بود، او نیز مانند پدر، شیفتۀ شمس شده بود و او را «سلطان، معشوق و خداوند خویش» میشناخت و شمس نیز به او توجّهی ویژه داشت. او که ۲۱ سال داشت، مانند پدر و شمس، «از هرگونه آلایش اهل عصر» (اعتیاد به حشیش و رسم شاهدبازی) برکنارمانده بود.
 در این دورۀ دوری و بیقراری، صلاح الدّین زرکوب و حُسامالدّین چَلپی نیز یار و غمخوار او بودند. مولانا در این روزهای عُزلت و اندوه، به سماع و موسیقی و شعر و غزل هم کششی نداشت. بدون شمس سودای هرکاری در او پژمرده بود. مریدانش به امید آغاز وعظ و درس و به اشتیاق دیدار مولانای محبوبشان بر در خانه اش گرد می آمدند، امّا، در، جز برای خاصان و اهل خانه باز نمیشد. آنها که او را این چنین دردمند و بی قرار و افسرده و ناخرسند دیدند، از ستمی که بر شمس رواداشته بودند، پشیمان شدند. همانهایی که تا پیش از رفتن شمس در آرزوی آن بودند که این «تبریزی بی سروپا» بمیرد یا گورش را از این شهر گم کند، اکنون که میدیدند مولانایشان از دوری او، این چنین، اندوهگین و عزلت گزیده و دلزده شده بود و به کلّی از دیدارش محروم شده بودند، آرزوی بازگشت او را داشتند و از کاری که کرده بودند، پشیمان شدند و از درِ پوزش درآمدند. مولانا پوزش آنها را پذیرفت، امّا، خلوت خود را رها نکرد و حاضر به دیدارشان نشد. چرا که دیدار دشمنان پشیمان شمس هم برایش ناممکن بود.
 روزها و هفتهها میگذشت و اندوه و عزلت مولانا همچنان ادامه داشت. هیچکس از مراد و محبوب او نشانی نداشت. همه مشتاقان مولانا، بیتاب و بیقرار شده بودند و برای یافتن شمس چارهها میجستند. سرانجام، مسافری از دمشق، نامۀ پیامگونه یی از شمس آورد. با این مضمون: «مولانا را معلوم باشد که این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمی کند» («پله پله...»، ص ۱۳۰).

 شوق وصل
 مولانا در همان شور و هیجانی که از دریافت نامه کوتاه شمس برایش حاصل شده بود، پنج شش نامۀ منظوم، پی در پی، برای شمس فرستاد و بی آن که منتظر پاسخ بماند، پسرش سلطان ولد را که در این مصیبت همدرد واقعی او بود، با بیست تن از مریدان با نامه یی کوتاه و منظوم و با التماس به بازگشت شمس به قونیه، به دمشق فرستاد؛ نامه یی به گونۀ «خطاب شاگرد به استاد و فروتر به برتر. نامه را به شعر نوشت تا آمادگی و علاقه اش را به شعر و شاعری که خلوت با شمس او را بدان واداشته بود، نشان دهد» («پله پله...»، ص ۱۳۱).
 سلطان ولد و مریدان مولانا با تحمّل سختیهای سفری طولانی و پرمشقّت، سرانجام گمشدۀ عزیز و «یار گریزپای» را در دمشق یافتند. سلطان ولد درد اشتیاق پدر را با نامۀ وی بر او عرضه کرد و با تواضعی تمام، بازگشت به قونیه را از وی درخواست کرد و او هم پذیرفت و با آنها روانۀ قونیه شد.
 «در تمام طول راه سلطان ولد در رکاب شمس پیاده طی طریق میکرد. تواضع و نیاز فوق العادۀ او آثار رنجشی را که هنوز در خاطر شمس باقی مانده بود، از لوح ضمیرش زدود». در تمام مدت سفر سلطان ولد و مریدان، که شمس را به قونیه بازآورند، مولانا در آتش اشتیاق دیدار شمس میسوخت و انتظار میکشید.

 طلوع دوبارۀ شمس
 «شمس و قمرم آمد، سَمع و بَصَرم آمد
 وان سیم بَرم آمد، وان کانِ زَرَم آمد
آن کس که همی جستم، دی من به چراغ او را
 امروز، چو تَنگ گل، بر رهگذرم آمد
دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر
 زان تاج نکورویان، نادر کمرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
 وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد»
وقتی شمس در محرّم سال ۶۴۴ هـ، (ژوئن ۱۲۴۶) پس از چندماه غیبت، به قونیه رسید، نه تنها مولوی و مریدان خاص او، بلکه صوفیان و «اهل فُتوّت» شهر هم تا بیرون دروازۀ قونیه به پیشوازش رفتند. یاران به شکرانۀ قُدوم شمس، ضیافتها دادند و مجالس رقص و سماع برپاکردند. شوق و شور این دیدار چشمۀ شعر و شاعری مولانا را به جوش آورد و او را به سرودن غزلهایی شورانگیز برانگیخت.

 «یک لحظه و یک ساعت، دست از تو نمیدارم
 زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی یارم
 از قند تو می نوشم، با پند تو می کوشم
 من صیدِ جگرخسته، تو شیر جگرخوارم
 در شادی روی تو، گر غصّۀ غم گویم
 گر غم بخورد خونم، والله که سزاوارم
 گه ترکم و گه هندو، گه رومی و گه زنگی
 از نقش تو است ای جان، اقرارم و انکارم»
شمس این بار در خانۀ مولانا مقیم شد و در همان هفته های نخست به کیمیاخاتون، دختر جوان و بالابلند و بسیار زیبای کراخاتون، همسر مولانا، «که پروردۀ حرم مولانا و هم مقیم حرمسرای وی بود» دل بست. او که عمری از هر آنچه که رنگ تعلّق پذیرد، آزاد بود، به کمند عشق این «جمیلۀ عفیفه» پایبند شد و به فکر تاٌهّل افتاد.
«وقتی پیشنهاد این ازدواج در حرم مولانا مطرح گشت، بی درنگ مورد قبول واقع گشت» و راه وصل گشاده شد.
این خبر واکنشهای نامطلوبی را برانگیخت. در داخل حرم ناخرسندی پسر کوچکتر مولانا، علاءالدین، را دامن زد که «گوشۀ چشمی به این دختر داشت» و در بیرون خانه نیز «غیرت و ناخرسندی بُلفضولان را، که پیرمرد تبریزی به نظر آنها ”کفو“ (=همتراز) دختر نمیآمد، برانگیخت» («پله پله...»، ص 137).
 شعلۀ این عشق، سراسر وجود شمس را به آتش کشید و او را که «در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی، پرشور و گرم¬آهنگ و بیآرام بود», بیقرارکرد و «وسوسۀ غیرت و حسادت» را بر بندبند دلش چیرگی داد، تا آنجا که نه تنها نگاه، که صدای پای علاء الدّین محمد را نیز در نزدیکی حرمخانه برنمیتافت و حتّی، کار به تهدید علاء الدین نیز، که در این میانه گناهی نداشت، هم کشید.
 علاء الدّین (۲۰ ساله) به عکس سلطان ولد، پسر بزرگتر مولانا که مانند پدر شیفتۀ شمس بود، «مثل طالب علمان مدرسه، وَرای علم و کتاب در هیچ چیز به چشم اهمیت نمینگریست», همواره از این که «صحبت این مرد غریبه پدرش را از توجه به درس و وعظ و کتاب بازداشته بود، به چشم سوء ظن نگاه میکرد» و از وجود شمس در کنار پدرش ناخرسند بود.
 ستایشهای مکرّر شمس از سلطان ولد نیز برای علاء الدین جوان ناگوار بود و او را دل آزرده میکرد. شمس که لحظه یی تاب دوری کیمیا را نداشت، یک روز که کیمیا با جدّۀ پیر سلطان ولد (مادر همسر پیشین مولانا) در هوای سرد آذرماه به باغ رفته و دیرگاه به خانه برگشته بود، به او تندی کرد و او را از خود رنجاند.
 کیمیای جوان پس از این واقعه به بستر بیماری افتاد و بیماریش بیش از سه روز به درازا نکشید و به همان بیماری در ماه شعبان ۶۴۴ هـ (دسامبر ۱۲۴۶ م) درگذشت و شمس را که سراپا شیفتۀ عشق او شده بود، تنها و قرار از کفداده، باقی گذاشت.

 غروب شمس تبریزی
 پس از مرگ کیمیا خاتون خانۀ مولانا برای شمس ماتمخانه شد و قرار و آرام را از او ربود.
 این واقعه ناگوار، ناخرسندی علاء الدّین را، که هم دلبستۀ کیمیا خاتون بود، و هم از راه و طریقت شمس بیزار، از او بیشتر کرد.
کراخاتون، همسر مولانا، نیز که شمس شوهر محبوب و بلندآوازه اش را از او جدا کرده و به خود پیوند داده بود، از او دل چرکینتر شد.
ناخرسندی طالبان علم و درس و وعظ نیز نسبت به شمس، که مولانای اهل وعظ و فقه و درس و نماز را به وادی شعر و رقص و سماع کشانده بود، همچنان باقی بود و شمس را آزار میداد.
اینهمه ناخرسندی و نارضایی، به ویژه، پس از مرگ جانگداز محبوب جوان ازکف رفته اش، که آرام و قرار را از او ربوده بود، برایش تحمّل ناپذیر بود.
یک هفته پس از مرگ طاقتسوز کیمیای نازنین، «شمس پرنده», دیگر تاب ماندن در ماتمکدۀ خانۀ بیکیمیا را در خود ندید و از آن قفس جانسوز به وادی غربت و گمنامی و در به دری پرکشید و داغ دیدار دوباره اش را برای همیشه بر دل داغدار مولانا باقی گذاشت.
پس از غیبت دوبارۀ شمس، مولانا خود، برای یافتن «یار گریزپای», دوبار، به دمشق سفر کرد و به هرسوی این شهر سرکشید و از هر کس نشان یار گمشده را پرسید. در سفر دوم، به مدت یک سال در آن شهر ماندگار شد. امّا، هرگز خبری از «قرارِ دل بیقرار» به دست نیاورد.


«مولوی در ماتم فِراق شمس تبریزی»

اشتیاق دیدار شمس تا چند سال مولوی را در آتش انتظار سوخت و بی آرام و قرار نگه داشت. در این مدت نام و یاد شمس لحظه یی او را رها نمیکرد:
 «خوشی آخر؟ بگو ای یار چونی؟
 ازین ایام ناهموار چونی؟
 به روز و شب مرا اندیشۀ تُست
 کزین روز و شب خونخوار چونی؟
 ازین آتش که در عالم فُتاده ست
 ز دود لشکر تاتار، چونی؟
 در این دریا و تاریکی و صد موج
 تو اندر کشتی پربار چونی؟
 منم بیمار و تو ما را طبیبی
 بپرس، آخِر، که "ای بیمار، چونی؟"»

مولوی، سرانجام، پس از سالها انتظار دیدار دوبارۀ شمس، و از این سو به آن سو دویدن برای یافتن او، چشمۀ امیدش خشکید و قرارش را در بی قراری یافت. از آن پس، عشق شمس که تا پایان عمر او را دمی رها نکرد، در غزلهای شورانگیزی که به یاد او در لحظه های اوج شیدایی و شیفتگی سرود، هم شمس را جاودانه کرد و هم عشق پرشور مولوی را برای همیشه ماندگار نمود. «غزلیات شمس تبریزی», حاصل این شور و شوق عاشقانۀ مولوی است.

صاحبدلِ «زرکوب»
بار دوم که مولوی به دمشق رفت و از «یار گریزپای» خود نشانی نیافت، دل از دیدار او برکند و دریافت که دیگر هرگز او را نخواهد دید. در بازگشت از این سفر، مجالس درس و سماع برپاکرد و «بازماندۀ شور و هیجان عاشقانۀ خود را نثار صلاح الدّین زرکوب کرد که عامی گونه مردی زرکوب بود» و او را، که مریدان مولوی بیسوادیش را به سُخره میگرفتند، به رغم ناخرسندی مریدان، نایب و خلیفه (=جانشین) خود قرارداد و از سلطان ولد هم خواست که دست ارادت به وی بدهد و فاطمه خاتون، دختر صلاح الدّین، را نیز به زنی به سلطان ولد داد.
 مولوی به مدت ۱۰ سال (ازسال ۶۴۷ تا اول محرّم ۶۵۷ هـ) صلاح الدّین را مورد تکریم و تواضع بی حدّ قرارداد و شوق و محبت شورانگیر خود را نثار او کرد.
 این بار نیز مریدان از این عمل مولوی، بسیار، رنجیدند و حتّی، در صدد کشتن صلاح الدّین برآمدند. امّا، تهدیدهای مولوی باعث شد که از این کار دست کشیدند.
 مریدان مولوی بیشتر بر بیسوادی صلاح الدّین ریشخند میزدند و از این که «لفظ قفل و خُم و مبتلا را به شکل عامیانه یی قُلف و خُنب و مُفتلا تلفّظ میکرد، بر وی طعن میکردند. مولانا جلال الدّین اصرار داشت که در محاورت و حتّی اشعار خود همین لهجۀ او را تقلید کند و از او در مقابل بدگوییهای طاعنان دفاع و حمایت کند».
صلاح الدّین زرکوب در اول محرّم ۶۵۷ هـ (۲۸ دسامبر ۱۲۵۸ م), در همان روزهای سرد و غمباری که ۱۳ سال پیش «شمس پرنده» پرکشید و گم شد، مولوی را تنها گذاشت و چشم از دیدار جهان فروبست. مولانا بنا به وصیت خود او، «فرمود تا نَقّاره زنان... در پیش جنازه می رفتند» و خود «چرخ زنان و سماع کنان میرفت» («تاریخ تصوّف در اسلام», تألیف دکتر قاسم غنی، انتشارات زوّار، ۱۳۸۰، ص ۳۹۸).


 مولانا شیفتۀ شادی و سماع عاشقانه بود. یکبار «در آن غلبات شور و سماع... از حوالی بازار زرکوبان میگذشت... تَق تقِ ایشان به گوش مبارکش رسیده، از خوشی آن ضَرب، شوری عجیب در مولانا ظاهر شد و به چرخ درآمد. شیخ (صلاح الدّین زرکوب) نعره زنان از دکان خود بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده، بیخود شد. مولانا او را در چرخ گرفته. شیخ از حضرتش امان خواست که مرا طاقت سماع خداوندگار (منظور مولوی است) نیست، از آن که از غایتِ ریاضت، قوی (=بسیار), ضعیفترکیب (=ناتوان) شده ام. همانا به شاگردان دکان اشارت کرد که اصلاً ایست نکنند و دست از ضرب بازندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود. از ناگاه (=ناگهان) گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند:
 «یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 زِهی صورت، زهی معنی، زهی جونی، زهی خوبی»
(«فرهنگ اشعار حافظ», دکتر احمد علی رجایی بخارایی، چاپ هفتم، تهران، ۱۳۷۳, ص ۲۶۷).
مولونا تا پیش از دیدار شمس واعظ و مفتی و مدرّس بلند آوازه یی بود که گرد سماع نمیگشت. شمس او را به این وادی سوق داد.

 الهامدهندۀ «مثنوی»
 چندی پس از مرگ صلاح الدّین زرکوب، مولانا یکی از مریدان جوانش به نام حُسام الدّین اُرموی، معروف به چلپی را که از «اَخی»زادگان و فتوّت داران قونیه بود و خانواده اش از ارومیۀ آذربایجان به قونیه آمده بودند، جانشین زرکوب و خلیفۀ خود قرارداد. به اصرار و درخواست حُسام الدّین بود که مثنوی مولوی به نظم درآمد.
حُسام الدّین از مولوی خواست که اثری به شیوۀ «الهی نامه» (حَدیقه) سنایی به نظم آورد. مولانا کاغذی را از سرِ دستار خود به درآورد و «نی نامه» (18 بیت آغاز مثنوی) را که پیش از آن سروده بود، به دست حُسام الدّین داد. چند بیت آن را در زیر میخوانید:
 «بشنو این نی چون حکایت می‌کند ـ از جداییها شکایت می‌کند
 کز نیستان تا مرا بُبریده‌اند ـ از نَفیرم مرد و زن نالیده‌اند
 سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق ـ تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
 هرکسی کو دورماند از اصل خویش ـ بازجوید روزگارِ وصل خویش
 من به هر جمعیتی نالان شدم ـ جفتِ بدحالان و خوش‌حالان شدم
 هرکسی از ظنّ خود شد یارِمن ـ از درون من نجست اسرار من
 سرّ من از نالهٌ من دور نیست ـ لیک، چشم و گوش را آن نور نیست
 آتش است این بانگ نای ونیست، باد ـ هرکه این آتش ندارد نیست‌باد
 آتشِ عشقت کاندر نی فتاد ـ جوششِ عشق است کاندر میفتاد
 نی حدیثِ راهِ پرخون می‌کند    ـ قصه‌های عشقِ مجنون می‌کند
 محرمِ این هوش جز بی‌هوش نیست ـ مَر زبان را مشتری جز گوش نیست»

 از آن روز کار سرودن «مثنوی» آغاز شد. شبها تا دیرگاه و گاه تا بامداد، مولوی شعر میسرود و حُسام الدّین، به مثابه منشی او، آن اشعار را مینوشت.
 «من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 چون که شب گشت نخسبند، که شب نوبت ماست»
 وقتی دفتر اول مثنوی در نیمۀ سال 660 هـ به پایان آمد، همسر حُسام الدّین درگذشت. به همین علت، آغاز دفتر دوم به مدت دو سال به تاٌخیر افتاد و در نیمۀ ماه رجب 662 هـ (نیمۀ ماه مه 1264 م) آغاز شد.
 مولوی به یاری حُسام الدّین، 6 دفتر مثنوی را به مدت 14 سال (از سال 658 تا سال 772 هـ) به پایان برد. در تمام این مدّت، مولوی و حُسامالدّین نسبت به هم ارادت و محبتی شورانگیز و پایان ناپذیر داشتند. مولوی دربارۀ او نوشته بود: «این داعی را در این شهر، روشنایی و مونسِ شب و روز و غمگسار و خویش و قبیله، ایشانند». «محبّت و علاقۀ مولانا در حق این الهام دهندۀ مثنوی (حُسامالدّین) تا حدّی بود که در مجالس دعوت یا وعظ هر وقت حُسام الدّین حاضر نبود، مولانا، غالباً، لب به سخن نمیگشود» («سِرّ نی», دکتر عبدالحسین زرّین کوب، چاپ اول، 1364، تهران: انتشارات علمی. جلد دوم، صفحه 111).

 غزل خداحافظی
 شب پنجم جمادی ‌الآخر ۶۷۲ هجری. (۱۶ دسامبر ۱۲۷۳ م)، در شهر قونیه، مولوی، بی‌قرار و آرام، آخرین ساعتهای زندگیش را می‌گذراند. مراد و همدل و همزبانش، حسام ‌الدین چلپی، و فرزندش سلطان ولد بر بالین او نشسته بودند و سنگینی ماتم و غم، حضور سهمگین خود را بر بندبند خانه گسترده بود.
«حضرت سلطان ولد از خدمت بی‌ حدّ و رقّت بسیار و بی‌ خوابی، به ‌غایت ضعیف شده بود و دائم نعره ‌ها می‌زد و جامه‌ ها پاره می‌کرد و نوحه‌ ها می‌نمود و اصلاً نمی‌ غُنود (=نمیخوابید).
حضرت مولانا فرمود: بهاء الدین، من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا.
چون حضرت ولد سر نهاد و روانه شد، مولانا این غزل را فرمود و چلپی حسام ‌الدّین می‌نوشت و اشکهای خونین می‌ریخت» (مَناقِب ‌العارفین، شمس الدین احمد افلاکی، نشر «دنیای کتاب»، ۱۳۸۵).
سلطان ولد و حسام الدّین نیز اینک شمس زندگیشان را در آستانۀ غروب میدیدند. آن دو در آن «غربت غربیه»، که همگان سودازدۀ «خور و خواب و شهوت» بودند، جز مولانا، که مراد و راهنما و خضرِ راهشان بود، چه جانپناهی داشتند؟ غزل واپسین مولانا، عقده گشای رازِ سَر به مُهرِ دل خونین آنها نیز بود.
 مولوی در این غزل، از غربت، تنهایی همیشگی، سودازدگی و بلای سامان‌کش عشق سخن می‌گوید که سراسر زندگیش را در زیر فرمان خود داشتند. این شعر گویی خلاصۀ زندگی اوست:
 «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
 ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
 ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
 خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
 از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
 بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
 دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
 پس من چگونه گویم، این درد را دوا کن
 در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
 با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
 گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
 از برق این زمرّد، هین، دفع اژدها کن»

 سی‌سال آخر عمر مولانا، سراسر، پیچ و تاب عاشقی است که از معبود و مراد خود، یعنی از همۀ هستی خود، جدا مانده است. غزلیات پرشور کلیات شمس یادگار این بی‌تابیهای مولوی است. این بی‌قراری در آخرین غزل او به ‌روشنی پیداست و نشان می‌دهد که درد عشق دردی است که غیر مردن آن را دوا نباشد و عاشق، بی‌مراد خود «شاخِ بریده و کشت آفت ‌رسیده» را ماند.
 مولوی در غروب روز پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هـ (۱۶ دسامبر ۱۲۷۳ م), در پی بیماری یی که ظاهراً «تب مُحرِقه» (=تیفوس) بود، به سنّ ۶۸ سالگی درگذشت؛ در همان روزهای اواخر پاییز، که شمس محبوبش در ۲۸ سال پیش، ناگاه و بی خبر، برای همیشه، او را تنها گذاشته بود.
در مراسم خاکسپاری پیکر مولوی، نه تنها مسلمانان که مسیحیان و یهودیان قونیه نیز شرکت داشتند.


(«قُبّۀ خضراء»، مزار مولوی در قونیه)

مولانا «مردی بی تکلّف، ساده و نیک محضر بود... در مجلس او از هردستی مردم راه داشتند. حتّی یک ترسای مست می توانست در سماع او حاضر شود و شور و عربده بکشد... در بردباری و شکیبایی حوصله یی کممانند داشت. طالبِ علمی که با صوفیه دشمنی داشت، بر سر جمع با وی گفت: از مولانا نقل کنند که جایی گفته است "من با هفتاد و سه مذهب یکی ام، آیا این سخن، مولانا گفته است؟" گفت: آری، گفته ام.
 آن مرد زبانِ طَعن بگشاد و مولانا را دشنام داد. مولانا بخندید و گفت: "با این نیز که تو میگویی یکی ام".
یکرنگی و صلحجویی او تا بدین حدّ بود و با رِند و زاهد و گبر (=زرتشتی) و ترسا (=مسیحی) چنین میزیست» («با کاروان حُلّه», دکتر عبدالحسین زرّینکوب، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۴۳، ص ۲۳۱۱).
مولانا را در تربت پدرش بهاء ولد در «اِرم باغچه» قونیه به خاک سپردند. بعدها دو تن از مریدان مولوی (معین الدّین پروانه و عَلَم الدّین قیصر) بر سر تربت او بنایی ساختند که به «قُبّة خَضرا» معروف شد.