«آقای عزیز
 نامه‌ شما تازه به من رسیده است. از اعتماد تامّی که نسبت به من ابراز داشته ‌اید و نزد من گرانبهاست، سپاسگزاری می‌کنم و جز این کاری از من برنمی‌آید.

«حفظ عفّت تا پای جان»
 «جوامع الحکایات» ـ محمد عوفی

«در همه دير مُغان نيست چو من شيدايي/

                خرقه جايي گروِ باده و دفتر جايي

    

 دل كه آيينۀ شاهيست غباري دارد/

                    از خدا مي‌طلبم صحبت روشن‌ رايي

 

نرگس اَر لاف زد از شيوۀ چشم تو مرنج/

                       نروند اهل نظر از پي نابينايي

 

كشتي باده بياور كه مرا بي ‌رخ دوست/

                    گشت هر گوشۀ چشم از غم دل دريايي

 

گر مسلماني از اين است  كه حافظ دارد/

                          واي اگر از پس امروز بود فردايي»

 

    ابیات بالا چند بيت از غزلي است كه حافظ آن را در زمان حكومت شاه شجاع مظفّري در شيراز سرود.

    شاه شجاع، پسر ارشد امير مبارزالدّين محمد، پادشاه خونريز و خودكامۀ شيراز، ۲۶ سال در شيراز حكومت كرد. در آغاز حكومتش مردم كه از آزارهاي امير مبارز جان به در برده بودند، مقدمش را با جشن و پايكوبي گرامي داشتند. حافظ نيز همگام با اين شاديها مي‌سرود:

    «به شكر تهمت تكفير كز ميان برخاست/

                      بكوش كز گل و مُل (=شراب) دادِ عيش بستاني»

 

    شاه شجاع وقتي بر مسند حكومت نشست، ۲۶ سال بيشتر نداشت و به‌ عكس پدر، آزاد گذاشت كه مردم به دلخواه بپوشند و بنوشند و اهل فضل و هنر را گرامي مي‌داشت و چون خود او اهل ذوق بود و شعر مي‌سرود، شاعران و از جمله حافظ را حرمت مي‌نهاد. امّا اين دوران بیش از ۶ سال به درازا نكشيد و در سال ۷۶۵ هجري قمري با فتح شيراز به دست شاه محمود، برادر شاه شجاع، به ‌پايان رسيد.

    دو سال بعد كه شاه شجاع به شيراز حمله برد و شهر را به تصرّف درآورد و شاه محمود به اصفهان گريخت، راه و شيوۀ پيشين را به كناري نهاد و مانند پدرش امير مبارز، به دلجويي اصحاب ديانت پرداخت و بازار شرع داغ شد.

   در اين دورۀ جديد،‌ حافظ از نيش و آزار خشك ‌انديشان و عوامِ پيرو آنها رنج بسيار برد:

      «به يكي جرعه كه آزارِ كَسش در پي نيست/

                       زحمتي مي‌كشم از مردم نادان كه مپرس»

   همپاي رونق بازار تعصّب و دين ‌فروشي، كينۀ شاه شجاع به حافظ نيز بالاگرفت. او كه شعر مي‌سرود، به آوازۀ بلند حافظ در شاعري حسادت مي‌كرد و چشم ديدنش را نداشت و براي اين‌ كه او را از ميانه بردارد، آخرين بيت غزل «در همه دير مغان نيست چو من شيدايي» را بهانه قرارداد و حافظ را به انكار قيامت متّهم كرد و داعيه‌ داران دين را به تكفير او برانگيخت.

    حافظ براي رهايي از اين مخمصه به يكي از عارفان آن دوره ـ‌‌ زين‌الدّين تايبادي‌‌ ـ پناه برد و از او رهنمون خواست. او به حافظ راهي نشان داد به اين مضمون كه چون نقل كفر، كفر نيست، بيتي پيش از بيت فتنه‌ برانگيز بيفزايد و بيت را از زبان یک «تَرسا» (=مسیحی) نقل كند. حافظ چنين كرد:

   «اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي‌گفت:/

                  بر در ميكده‌ يي با دف و ني ترسايي

   

    گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد/

                     واي اگر از پس امروز بود فردايي»

 

     حافظ با اين رهنمون از مرگ جست، امّا آزارهاي دينداران تعصّب‌ پيشه بر او پايان نيافت، گويا در همين دوره بود كه به خانه‌ اش يورش بردند و اهل خانۀ او از بيم آن كه «مبادا از آنها مضرّتي به حافظ رسد، جميع مُسوّدات (=نوشته ها، چرکنویسها) را پاره كردند و در آب شستند» («عَرفات العاشقين»، اوحدی بلیانی، از نویسندگان دورۀ صفوی).

   همين حمله و هجومها و تكفير و تهمتها سبب شد كه حافظ با آن‌ همه دلبستگيهايي كه به شيراز داشت، از آن شهر محبوب دل بركند و راهي يزد شود:

   «آب و هواي فارس عجب سِفله‌ پرور است/

               كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم؟»

 

   حافظ در يزد نيز نتوانست قرار و آرام گيرد و عشقش به شيراز سرانجام او را بر آن داشت كه پس از يكي دو سال راهي شيراز شود.  غزل زیر يادگار دورۀ بيقراري اوست:

    «گر از اين منزل غربت به سوي خانه روم/

               دگر آن‌جا كه روم عاقل و فرزانه روم

 

   زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم/

                    نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم

 

   تا بگويم كه چه كشفم شد ازين سير و سلوك   

                         بر در صومعه با بربط و پيمانه روم

 

آشنايان ره عشق گَرَم خون بخورند/

                    ناكسم گر به شكايت برِ بيگانه روم» 

                

 

گزینه یی از داستان «اُلدوز و کلاغها» نوشتۀ صمد بهرنگی

صفحه1 از66