خمینی یک سال پس از سخنرانی مسعود رجوی در امجدیه، در روز 28خرداد60، به مناسبت مراسم «نیمۀ شعبان» که در همان ورزشگاه برگزار شد و در آن «فرماندهان ارتش, وزیر کشور و گروهی از نمایندگان مجلس» حضورداشتند, پیامی فرستاد که احمد خمینی آن را قرائت کرد. پیام او از ابتدا تا انتها, برای بسیج و برانگیختن «امّت حزب الله» در رودررویی با «منافقان» بود. او از آنها «متواضعانه» می خواست در «صحنه» حاضر باشند و نوید می داد که «امروز و روزهای آینده روز شکستِ جریانِ دشمنان قسم خوردۀ اسلام است؛ روز شکست جریانی است که همیشه قلب مرا می آزارد؛ روز شکست جریانی است که بسیار خطرناکتر از تمامی جنایتها و خیانتهای رژیم پهلوی در طول حکومت ننگینشان بود... به هوش باشید که ایران در آستانۀ به ثمررسیدن انقلاب اصیل شماست... من خوب درک میکنم که حضور شما در این روزهای حساس به چه معنایی است و به امید پیروزی نهایی شما بر دشمنانتان, روزشماری می کنم... من نزدیک به یک سال است که صلاح نمی دیدم آن چه را می دانم برای ملت شرح دهم, چرا تا آرامش کشور حفظ شود... تا احساس کردم دیگر مسأله از این حرفها گذشته است و خطر، اساس جمهوری اسلامی را... تهدید می کند, دیگر تاب نیاوردم... شما مردم عزیز, هوشیار باشید... و با حضور دائمی خود کیدِ هرج و مرج طلبان را خنثی کنید...» (کیهان, 30خرداد1360).

خمینی که می پنداشت نابودکردن مجاهدین, که در نگاه او چندان وزنی نداشتند, به سادگی قابل حصول است, در همین پیام 28خرداد به «امّت همیشه در صحنه», شکست نزدیک مجاهدین را نوید میداد: «...امروز و روزهای آینده روز شکست جریانی است که همیشه قلب مرا می آزارد...».
او بارها در تهدیدها و رَجَزخوانیهایش مجاهدین را از جاکن شدنِ سیل خروشان «امّت همیشه در صحنه» بیم داده بود. ازجمله در سخنرانیش در روز 21اردیبهشت 1360, که مجاهدین را «ذرّه یی در مقابل سیل خروشان»! توصیف کرده بود که لحظه یی دربرابر این سیل بنیان کن تاب ماندن ندارند و گفته بود: «شما در مقابل این سیل خروشانِ ملت نمی توانید کاری انجام بدهید. شما اگر یک وقت ملّت قیام کند مثل یک ذرّه یی درمقابل سیل خروشان هستید» (کیهان, 23 اردیبهشت60).
به هرحال, در زیر عمّامۀ خمینی هرچه که بود, مسلّماً, این نبود که نمی تواند به سادگی مجاهدین را ازمیان بردارد و «امروز و روزهای آینده», «شکست جریانی» را که «همیشه قلب» او را «می آزارد» به چشم نبیند.
و البتّه, این نکته هم برای او مثل روز روشن بود که در رویارویی تمام عیار «با این جریانی» که «بسیار خطرناکتر از ... رژیم پهلوی در طول حکومت ننگینشان» است, اگر اندکی دیر بجنبد طومار حیات نظامش برباد خواهد رفت.
خمینی در سخنرانیش در روز 21اردیبهشت 1360, به این نکته نیز اشاره داشت که «... من اگر در هزار احتمال, یک احتمال می دادم که شما دست برمی دارید از آن کارهایی که می خواهید انجام بدهید, حاضر بودم که با شما تفاهم کنم و من پیش شما بیایم. لازم نبود شما پیش من بیایید».
آیا واقعاً هیچ احتمالی به تفاهم و همرأیشدن نبود؟ آیا در میان اسلام خمینی و اسلام مسعود رجوی مرزی سرخ و گذارناپذیر کشیده شده بود؟ آیا دیگر راه تفاهم به کلی بسته شده بود؟
خمینی با همۀ «اسلام» پناهان دیگر, از هر گونه و جنسی, باب گفتگو یا تهدید را گشود و آنها را با خود همراه و گاه مَجیزگوی خود کرد, جز مجاهدین. و از همۀ آنها تصوّر نسبتاً درستی داشت، جز از مجاهدین. وقتی از مهندس بازرگان خواست که بیاید به تلویزیون و بگوید در راهپیمایی 25خرداد 60, با جبهۀ ملّی علیه قانون قصاص همنوا نبوده است, او سر تسلیم فرودآورد و آن را تلفنی در تلویزیون نیز بیان کرد. مدّعیان دیگر نیز همین طور. امّا, در این میان, مجاهدین, نه با تطمیع و نه با تهدید, سرفرودنیاوردند و در اعتقاداتشان, استوار ماندند و این خمینی بود که راه نبرد رویاروی قهرآمیز را برای مجاهدین گریزناپذیر کرد و به ناگزیر, زبان شمشیر لب به سخن گشود.
 دو روز پس از پیام تهدیدآمیز خمینی برای نابودی جریانی که «اساس» و موجودیت نظامش را تهدید می کرد، به فرمان او، در روز 30خرداد 1360, قلع و قمع مجاهدین, به نحو وحشیانه یی آغاز شد. خمینی به این گمان بود که در همان نخستین یورشها مجاهدین را از میدان به درخواهدبرد و دمار از روزگارشان درخواهد آورد. امّا, واقعیت چیز دیگری بود. خمینی آن روزی که مسعود رجوی فریاد خشماهنگ خود را بلند کرد و گفت: «وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ بدهیم», سخنش را به پشیزی نخرید و به آن بهایی نداد, چرا که نگاهش به کمیت بود نه کیفیت نیروهای مجاهدین.
 وقتی خمینی در روز30خرداد60، راهِ قهر و دشمنکامی را بازگشود و بر طبل جنگ کوبید, مجاهدین در «پاسخ گلوله با گلوله» لحظه یی تردید نکردند, چرا که اگر دیر میجنبیدند, به کلی از صحنۀ سیاسی حذف می شدند و سرنوشتی بسا ناگوارتر از حزب تودۀ پس از کودتای 28مرداد32, به سراغشان می آمد. این بود که از فردای همان روزی که خمینی کمر به نابودی کامل مجاهدین بست, آنها نیز به دفاع قامت برافراشتند و جانمایه و هستی و خانمانشان را پشتوانۀ این راه خونبار کردند و در این تصمیم که ممکن بود به بهای نابودی کل سازمان مجاهدین بینجامد, لحظه یی تردید نکردند.
موسی خیابانی در مقطع 30خرداد60 در نامه ‌یی به مسعود رجوی با تأکید بر تصمیم سازمان نوشت: ما تا آخر در این راه خواهیم جنگید و «اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم نباید در روز موعود در انجام تعهّداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم» (سایت سازمان مجاهدین خلق ایران، 19بهمن1392).
 از فردای سی خرداد60، آن «روز موعود» آغاز شد. مسعود رجوی در مقدمه کتاب «پرتوی از زیارت عاشورا» مینویسد: «... در عاشورای مستمر مجاهدین, نقطۀ اوج, 19بهمن همان سال [1360] بود که آزمایشی بسیار صَعب و دشوار را, روسفیدانه, از سر گذراندیم. در آن روز قافله سالار ما موسی [خیابانی] بود و بسیاری دیگر از مجاهدان, که بعضاً از بدنهای خویش پلی برای عبور سردارشان میساختند, همه دلیر و گردنفراز و از زن و مرد, تماماً, شجاع و پاکباز... سردار و پرچمدارمان موسی بود و همسرش آذر [رضائی], خواهر نازنین من, با طفلی در شکم. و سپس, فوجی از دلیرترین فرماندهان و جنگاوران مجاهد, همچون محمد مقدّم و افشین (محمد معینی) و مالک (کاظم مرتضوی) و خسرو (طه میرصادقی) و کاوه (عباسعلی جابرزاده) که محمد و کاوه و خسرو در همانجا با همسران رشیدشان مهشید و ثریا و تهمینه به شهادت رسیدند. در خانه های دیگر, در همان روز فرماندهانی چون خسرو رحیمی, حسن پورقاضی و شاهرخ شمیم هم بودند. همسر شاهرخ ـ فاطمه نجّاریان ـ از ارجمندترین زنان مجاهد بود که دو کودک شیرخوار نیز از خود به یادگار گذاشت. حسن مهدوی و ناهید راٌفتی نیز در شمار شهدا بودند... همسر والامقامم اشرف نیز، که به راستی سمبل زن انقلابی مجاهد خلق بود, تا لحظۀ آخر در کنار برادرش موسی, زینب وار, پایداری نمود. طفلک شیرخوارم مصطفی را نیز سپس دادستان خمینی در بازار شام خود (تلویزیون) در برابر جسد مادر و عمویش و سایر شهدا, به نمایش یتیمی و "غربت" گذاشت و بدین وسیله تشت رسوایی و قساوت بی حدۀ و مرز خویش را بر بام همۀ خانه های ایران به صدا درآورد. آنگاه اجساد شهدا را در زندانهای خمینی به زیر سُمّ ستوران پاسدار کشیده و صدها مجاهد دیگر را نیز که به این اجساد مطهّر ادای احترام نموده بودند, [به شهادت رساند]...» («مجاهد», شماره 235).
 از 19بهمن 1360 تا امروز، خمینی و میراثداران مفلوکش جز به کشتار مجاهدین و نابودی آنها اندیشه یی در سر نپروردند و تا توانستند در این راه خونبار پیش تاختند. در مرداد و شهریور 67 بیش از 30هزار تن از مجاهدان از جان و خان و مان گذشته را در زندانها به وحشیانه ترین شیوۀ ممکن به شهادت رساندند, امّا نه تنها رؤیای «پنبه دانه»یی امام اهریمن خوی جنایت پیشگان به تحقّق نپیوست و این کشتار و شکنجه و سرکوبها مجاهدین پاکباز و «مرگ بر کف» را به زانو ننشاند بلکه هر روز بر صلابت و قدرت و پاکبازی و پایداریشان افزود. اگر در دیروزِ ایرانزمین, سلاح خونین ستّارخان, سردارِ دلیرِ رزم و پایداری, برپادارندۀ پرچم ایستادگی و مقاومت, بر زمین ماند و عشق بزرگش برای رهایی مردمِ گرفتار سرپنجۀ خونین استبداد در قلب بیتابش تخته بند شد و دوباره بساط بیداد و خودکامگی از کران تا کران میهن در خون غرق, گسترده شد و فریادها در گلوها خشکید. امروز امّا, شیرزنان و شیرمردان دلیر ایران زمین, قهرمانان پاکباز سنگرهای پایداری, برپادارندگان پرچمهای خونرنگ ستّار و کوچک خان, در زیر شدیدترین بمبارانهای مماشاتگران بین المللی و موشکبارانها, یورش و حمله و هجومها و توطئههای آخوندی و همپیمانان برونمرزی شان, صبور و پرصلابت, پایداری کردند و بر عزم سترگشان برای آزادی ایران زمین, استوار و بی تزلزل, پای فشردند و از قربانگاه, سرفراز و گردنفراز بیرون آمدند و داغ نابودشدن مجاهدین را به لجنزارِدلِ گندیدۀ کفتاران حاکم بر میهن داغدارمان نشاندند و امید و اعتماد مردم به پاخاسته و مجاهدپرور ایران زمین را ماندگار و رویین تن کردند.
 این واقعیت تردیدناپذیر، به ویژه پس از زهر اتمی و به گل نشستن رؤیای برقراری امپراتوری با صدور تروریسم در عراق و سوریه و یمن و... و لق شدن پایه های در خون غرق «اختناق و سرکوب» و اوجگیری بی سابقۀ جنگ گرگهای هار در رأس نظام سراسر جور و تباهی ولایت فقیه، کاملاً روشن و آشکارشده که «روزگار حاکمیت و ولایت آخوندی, شتابان, رو به پایان است».