Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

من بنا نداشتم که بعد از آن اطلاعيه شورا که حرفهاي ضروري را در رابطه با استعفاي ناگهاني و نابهنگام شما زده بود، در اين مورد چيزي بنويسم. گمان ميکردم که شما نيز بعد از پاسخي که به آن اطلاعيه داديد ديگر دست برداشته و به راه خودتان برويد و اگر هنوز خسته نشده و اهل مبارزه هستيد، در هر چهارچوب و فرمي که صلاح ميدانيد به مبارزه تان ادامه بدهيد. اما اينطور نشد و شما همچنان بيشتر وقت و تلاشتان در مبارزه با شورا و مجاهدين صرف مي شود.

من طنز نويسم و هرچند موضوع نوشته هايم مسائل جدي سياسي و اجتماعي نيز هستند، ترجيح ميدهم تا پيام خودم را در غالب طنز ارائه کنم. عنوان اين نوشته را هم ميخواستم ”دو کلمه حرف جدي از يک عضو”کوتاه پايه"! فعلي شوراي ملي مقاومت به دو عضو“ سطح بالا و بلندپايه سابق شورا"! بگذارم. اما ديدم که ممکن است از همان اول قضيه طنز جلوه کند و خوانندگان حرفهاي جدي مرا نيز طنز قلمداد کنند و نتيجه اي که مي خواهم حاصل نشود. ديگر اينکه کشتار اخير مجاهدين در قرار گاه اشرف حالم را خيلي گرفته و حوصله شوخي باشما را ندارم. بنده تقريبا همه قتل عام شدگان را مي شناسم و در سالهايي که در عراق و قرارگاههاي مرزي ارتش آزاديبخش بودم با اغلب آنها کار کرده بودم. تعدادي از آنها کساني بودند که مبارزه را از دوران شاه آغاز کرده بودند و در همکلام شدن با آنها خيلي زود آدم از يکسو مفتون شخصيت انقلابي و مبارزشان مي شد و از سوي ديگر متعجب از دانش و اطلاعاتشان در زمينه مبارزه و مسائل سياسي و اجتماعي. انسانهاي والايي که”عمر بسيار ببايد پدر پير فلک را/ تا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد.”وهمگي چنان شيفته و مريد رهبر و سازمانشان که اگر آنها را نمي شناختي فکر ميکردي که جادو شده اند. همين رويداد جگرسوز و آن نوشته آقاي قصيم که:

”....اتکال به مرشد نوين و خاص الخاص کار جمعي است که گيرم خيلي فعال ولي مردم باخبرند رسم آنها اينست که هر يک سال يا دوسال يک بار «کله شان را » - حتي بنا به فلان و بهمان آيه به مرجع تقليد و مرشدشان واگذار مي کنند.[نام اين رويه را هم مي گذارند”آگاهي کبير"] درهمين رويه است که واگذارکنندگان از فشارو سنگيني فکر و رحمت انتقاد و سختي «آرمايش وخطا» خلاص مي شوند و «روحشان سبک مي شود و منقلب با لبخندي برلب به نوعي پروازپيروي مي کنند و..... مدام به گفته مرشد:از پيروزي به پيروزي بعدي پروازمي کنند...”اما درروي زمين واقعيات و در مسيررودررويي با « تقديرسياه و ناسازگار”يا کله خود شان از کار مي افتد و البته کله مرجع تقليد و مرشدشان تنهايي قادر به تحليل و بررسي دنياي پيچيده نمي شود. يا اين که ناگهان فاجعه اي رخ مي دهد و کله همگي – دردها و دريغا- سوت مي کشد....“

«توجه دادن به آنان که در خطر اخته فکري اند- کريم قصيم»

(که من اين حرفها را توهين مستقيم به همان”شجاعان شهيد در اشرف“ ارزيابي مي کنم و اين گفته ها را کاملا در تضاد با حرفهاي آقاي قصيم با تلويزيون صداي امريکا ميدانم که گفت:”آنها گنجينه ملي هستند“ و اضافه کرد: ”ولي فداي جان ساکنان ليبرتي و اشرف براي خدمت به آنها هستيم“)، و همچنين توهين هايي که اين دو آقا در نوشته ها و مصاحبه هاشان به من و ساير اعضاء شوراي ملي مقاومت کرده اند، باعث شد که تصميم بگيرم من هم کمي از حرفهاي دلم را بزنم. خطابم به شما آقايان قصيم و روحاني است. و البته سعي مي کنم که کوتاه بگويم که حوصله شما اعضاي”سطح بالاي"! سابق شورا را سر نبرم.

آن اطلاعيه شورا؛ که شما از آن به عنوان”موش متعفني“ نام برديد که”کوه پانصد نفره اعضاي شورا زائيده“ را بنده هم مثل بقيه اعضاي شورا پس از بحث و فحص فراوان امضا کردم و از امضاي خودم دفاع مي کنم. نه آنرا موش ارزيابي مي کنم و نه متعفن. شما آنرا ”موش متعفن“ خوانديد زيرا در آن اطلاعيه از کار شما با عنوان خيانت و شقاوت و قساوت نام برده بوديم. گفته ايم که از پشت خنجر زديد. اينها البته اتهامات سخت و دردناکي هستند. اما متاسفانه واقعيت دارند و انکار شما چيزي را عوض نمي کند و من دوست دارم کمي در اين زمينه حرف بزنم.

توي پرانتز عرض کنم که شما دو نفر به دفعات در نوشته ها و گفته هاي اخيرتان از حضور در”جلساتي در سطوح بالاي شوراي ملي مقاومت“ گفته ايد. ظاهرا خيلي دوست داريد اينگونه القاء کنيد که در شورا دو جور عضو وجود دارد؛ عضو سطح بالا و بلند پايه والا مقام و عضو سطح پائين و کوتاه پايه و به اصطلاح ”نخودي“!. که البته بنده لابد از آن ”نخودي“ ها هستم. هرچند که سابقه عضويتم در شورا کمتر از شما نيست و سابقه مبارزه رو در رويم با رژيم سرکوبگر آخوندي خيلي بيشتر از شما. ولابد به ياد داريد که به دليل همين احساس ”بلند پايگي“، در جلسات رسمي شورا، که همه اعضاء حضور داشتند و براي اظهار نظر مي بايستي نوبت مي گرفتيم و گاهي ساعتي منتظر مي مانديم تا نوبت صحبت به ما برسد، شما ناگهان و بدون نوبت وارد بحث مي شديد و حرفتان را مي زديد و البته ما”نخودي“ ها هم به حرمت مسئول جلسه چيزي نمي گفتيم. اين را در بقيه رفتارهاي شما در شورا هم ميشد ديد. اين عضو”سطح بالا“! بودن را البته در صحبتهاي خصوصي تان با غير شورايي ها هم اينجا و آنجا گفته و به اصطلاح پُزش را داده بوديد. پرانتز تمام.

من البته براي شما که از طرف مسئول شورا به عنوان مسئولين دو کميسيون شورا انتخاب شده بوديد احترام خاصي قائل بودم. هميشه تصور ميکردم که شما حداقل از من يکي، هم براي موفقيت شورا اهميت و علاقه بيشتري قائل هستيد و هم راههاي ماندگاري و موفقيت شورا را بيشتر از من بلديد. به علاوه فکر ميکردم که رابطه سياسي نزديکتري با مسئولين شورا داريد. به همين دليل هم به شما اعتماد خاصي داشتم. اين اعتماد بيشتر و بيشتر مي شد وقتي ميديدم که در شروع هر جلسه رسمي شورا هر کدام از شما با شور و هيجان و اغلب با چشمان اشکبار از مجاهدين و مبارزات و زحمتها يشان و بخصوص از تلاشهاي خانم رجوي در راه سرنگوني رژيم آخوندي، تقدير و تعريف و تمجيد ميکرديد. آنهم به مدت حداقل نيمساعت. و من که خيلي وقتها رويش را نداشتم و يا اين تعريف و تمجيدها را لازم نميدانستم، فکر ميکردم که شما خيلي بيشتر از من”شورايي“! هستيد. مني که سالهاي زيادي از عمرم را در کنار مجاهدين در کوه و کمر و بيابانهاي عراق و در کنار مرزهاي ايران گذرانده بودم و تقريبا همه اعضاي خانواده ام همراه با ارتش آزاديبخش هستند، نميتوانستم و اغلب ضروري هم نميديدم که در جلسات شورا مثل شما نسبت به مجاهدين احساسات نشان بدهم و از اين بابت گاهي به شما حسوديم ميشد. به همين دليل اعتمادم به شما و اينکه شما فکر و ذکري جز اعتلاي مبارزه شورا و مجاهدين نداريد روز به روز بيشتر مي شد و همه اش فکر ميکردم که چقدر حضور شما مغتنم است و بايد از حضور شما در شورا و در”سطوح بالا“ي شورا استفاده کرده و در صورت لزوم انتقادات و نظراتم را توسط شما به گوش مسئول شورا و خانم رجوي برسانم. گمان مي کنم برخي ديگر از اعضاي”کوتاه پايه“! شورا هم تقريبا شبيه من فکر ميکردند. نزديکتر شدن رابطه ام با شما و گرمتر شدن دوستي مان، بخصوص در اين اواخر مرا بيشتر تشويق ميکرد که در فرصت هاي مناسب با شما درد دل کنم و نظرات و انتقاداتم را در جمعي به اصطلاح خصوصي که شما و چند تن ديگر از دوستان شورايي بودند به راحتي بيان کنم. هرگز فکر نمي کردم که يک روز ناگهان خبر استعفايتان را در فيس بوک ببينم. هيچ نشانه اي از خودتان بروز نميداديد که اين گمان را در ذهن من بوجود بياورد که شما قصد رفتن داريد. وگرنه چگونه ممکن بود که با خيال راحت در همه زمينه ها و در باره همه مسائل شورا با شما حرف بزنم و گاهي درد دل کنم. حالا که سه ماهي از استعفاي شما گذشته، انگار زخمي که استعفاي شما به من زده تازه دردش را حس مي کنم. حالا که فرصت کرده ام که به داستان استعفاي شما بيشتر بينديشم، مي بينم که شما از اعتماد امثال من سوء استفاده کرديد. اگر ميدانستم که قصد رفتن داريد، جداي از اينکه تمام تلاشم را براي نرفتن شما ميکردم اما هرگز مسائلي را با شما در ميان نمي گذاشتم که ممکن بود بعدا در نوشته هاي شما به عنوان موضوعي عليه شورا و مجاهدين مورد استفاده قرار بگيرد. اين کار شما در عرف اجتماعي اسمش خيانت به اعتماد و خنجر از پشت زدن است. وقتي آقاي روحاني در نوشته اي اشاره مي کند که يکي از اعضاء شورا به نام مهندس ح/ ف، که همان بنده باشم، در مورد مسئله پوشيدن لباس زردرنگ در يکي از تظاهرات هاي مجاهدين گفته است که...... آيا اين خيانت در امانت نيست. آقاي روحاني شما با کدام مجوز حرف مرا که به عنوان يک مسئله درون شورايي با شما در ميان گذاشتم، بدون اجازه من در رسانه ها عمومي کرديد؟ و لابد بنده و ديگر اعضاي شورا بايد منتظر باشيم تا از اين به بعد بقيه حرفهايي که در جمع خصوصي و بر اساس اعتماد و هم سنگر بودن به شما گفته ايم را؛ به عنوان مدارکي عليه شورا و مجاهدين در رسانه هاي جمعي بخوانيم.

 و اما طبيعي بود که مجاهدين و ديگر اعضاي شورا هم همين احساس اعتماد را در مورد شما داشته باشند. طبيعي بود که به شما که وقتي در پشت ميکروفن قرار ميگرفتيد با فرياد و اشک چشم از حق مجاهدين و شورا دفاع ميکرديد و شما که کتابتان را که جلدش از اشک چشمانتان خيس شده بود، به خانم رجوي تقديم ميکرديد، اعتماد کنند و مطالبي را با شما در ميان بگذراند و اطلاعاتي را به شما بدهند که فقط مربوط به درون شورا است. اما اگر به شما اعتماد صددرصد نداشتند و فکر نمي کردند که به اين ترتيب ميتوانند از نظرات شما در آن زمينه ها مطلع شوند و به شما احساس ”خودي“ و ”محرم“ بودن را بدهند، هرگز آن اطلاعات را به شما نميدادند. اگر ميدانستند که قصد رفتن داريد در تنظيم رابطه با شما تجديد نظر ميکردند و شما را تا آن اندازه ”محرم“ فرض نمي کردند. و شما اين برنامه رفتن؛ که لابد مدتها بود در نظر داشتيد و برايش نقشه مي کشيديد تا نحوه و زمانش را به بهترين شکل از نظر خودتان انتخاب کنيد را نه به دبيرخانه و نه ما دوستان به اصطلاح نزديک نگفتيد و مسئولين شورا و خانم رجوي با خيال راحت مسائل حساس و بعضا حياتي را با شما در ميان گذاشتند. حتي به گفته خود شما، در جلسات مسئولين کميسونها(يعني همان به قول آقاي قصيم”جلسات در بالاترين سطوح")مطالبي گفته ميشد و اطلاعاتي داده ميشد که در جلسات عمومي شورا به بقيه اعضاء داده نميشد و شما هم مکلف بوديد که آن مطالب را به ما نگوييد. اگر ميدانستند که قصد رفتن داريد اين مطالب را به شما نمي گفتند و شما متاسفانه تا آخرين ساعات رفتنتان وانمود کرديد که همچنان از اعضاي دلسوز و ماندگار شورا و از مسئولين کميسونهاي شورا هستيد. به اين کار و اين رفتار شما در عرف اجتماعي مي گويند خنجر از پشت زدن، ناجوانمردي و خيانت به اعتماد. و در عرف سياسي هم مي گويند خيانت و خنجر از پشت زدن. در همانحال که وانمود مي کنيد که همچنان خودي و محرم هستيد و در باره مسائل مختلف با شما رايزني مي شود و به شما اطلاعات طبقه بندي شده داده ميشود و شما همه چيز را مي شنويد(بدون آنکه علامتي بدهيد که قصد رفتن داريد و نبايد اين اطلاعات را به شما بدهند)فردايش اعلام استعفا مي کنيد. اينها از کجا بفهمند و قبول کنند که شما اطلاعاتي را که در مورد مسائل مختلف امنيتي و حفاظتي و سياسي شورا و مجاهدين داريد، آگاهانه و يا نا آگاهانه بيرون نخواهيد داد و در نوشته هايتان براي کوبيدن شورا و مجاهدين، نخواهيد آورد؟ نفرمائيد که پرنسيپ مبارزاتي شما حکم مي کند که اطلاعات را حفظ کنيد. بسياري از حرفهايي که عليه شورا مي زنيد حکم اطلاعات دارد. شورا و مجاهدين که حزب مخالف دولت در يک کشور دموکراتيک نيستند. ما داريم براي سرنگوني مبارزه مي کنيم و همين حمله اخير عوامل رژيم جنايتکار آخوندي به مجاهدين اشرف نشان از چگونگي و اهميت اين مباررزه دارد. بنابراين استعفايتان را با استعفاي يک عضوِ احزاب اروپايي مقايسه نکنيد.

اينها نمودهايي از داستان خيانتي بود که به شما نسبت داديم. وجوه ديگرش را هم برخي دوستان گفته اند و اگر ضروري باشد باز هم خواهند گفت. و اما در مورد مسئله زمانِ استعفاء و اتهاماتي از قبيل قساوت و شقاوت و حتي حماقت، در فرصتي ديگر اگر حوصله اي بود حتما خدمتتان خواهم نوشت.

23 سپتامبر 2013

 

 

 

 

 

 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter