Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

در دنياي سياست هر كس كه قلم بدست ميگيرد يا صحبت ميكند بخواهد يا نخواهد محتوي اصلي حرفها و مواضعش بر ملا ميشود. ممكن است بتواند با چند پشتك و وارو بطور گذرا شنونده يا خواننده را گيج يا گمراه  كند، ولي واقعيت اصلي بسرعت بيرون ميزند.

كافي است روي اين سوال متمركز شويم كه بالاخره گوينده يا نويسنده چه ميخواهد بگويد و حرف اصلي او چيست و چه هدفي را ميخواهد پيش ببرد.
اين سرنوشتي بود كه قصيم بسرعت دچار آن شد، ابتدا سعي كرد حرف اصلي خودش را در انبوهي دعاوي و ظاهرا ً انتقاد و سؤال بپوشاند، ولي هنوز بيش از چند روز نگذشته بود كه ناگهان قصيم در مقابل حرفها و سوالات حق متقابل، چون جوابي نداشت عنان از كف داد و كف بردهان آورد و ضمن بيرون انداختن هر صداي مخالفي از فيس بوكش، كه واقعا به بهترين شكل چهره او را ترسيم ميكرد شروع به بازنشخوار تمامي مزخرفات وزارت و مزدورانش و آخرين آنها مصداقي  مزدور نمود. پيشاپيش همه گفته بودند كه اين رذالت ها با مقاومت غرقه بخون نسل مجاهد خلق، بوي خون ميدهد. موشكها در ليبرتي فرود آمد و 2 مجاهد خلق شهيد شد؛ قصيم حيا نكردد تا قتل عام اشرف نشان داد كه او و هم پالكي اش چه جاده اي را صاف كرده اند. ناگهان اين دو نفر چند روز به گريه و زاري پرداختند تا شايد بتوانند همرنگ خلق كه در فقدان قهرمانانشان اشك ميريختند؛ بشوند و خود را در وسط جمعيت گم كنند. غافل از اينكه ملت ما از دير باز گفته است ننگ با رنگ پاك نميشود و اضافه ميكنم  ولو با رنگ سرخ خون گرم قهرمانان «سياوش گَرد» ولي از آنجا كه نيش عقرب اقتضاي طبيعت اوست، او نتوانست طاقت بياورد و ناگهان نيش زهرآگينش ابتدا در يك كامنت در 10 سپتامبر در فيس بوك ( بخوانيد چهره نماي ) او ظاهر شد. كامنتي در پاسخ به هموطني كه مچ مصداقي مزدور را در مصاحبه اش با راديو ار. اف. اي گرفته بود.
و بعد هم وقتي « منبر» صداي آمريكا بعد از مدتها كه برايش له له ميزد را بدست آورد ديگر نتوانست طاقت بياورد و محتوي واقعي اش را روي راديو صداي استعمار و البته طبق معمول پشتيبان ارتجاع « بالا» آورد.
ولي طبق آنچه در آغاز گفتم بيائيد در وراي دعاوي مسخره  و ايز گم كردن ها و اصلا با فراموش كردن اينكه چه كسي دارد اين حرفها را ميزند به مصداق ”انظر الي ماقال و لاتنظر الي من قال“  ببينيم گوينده يا نويسنده چه ميخواهد بگويد و حرف مركزي و پيام اصلي حرف او چيست؟.
سطور اول كامنت، مقدار قابل توجهي توهين و فحش و تحقير نسل مجاهد خلق و هواداران آنها و تمامي كسانيست كه در فيس بوكها بر عليه نظرات ايشان و مصداقي مزدور و ساير مزدوران حرفي زده اند. به همه آنها منجمله اين ماركها را ميزند« انقياد»، « تقليد» «توسط كسانيكه هر يك سال يا دو سال يك بار  كله شان را  به مرجع تقليد و مرشدشان واگذار ميكند كه در اين مسير كله شان از كار ميافتد»، « به ره افسانه ميروند»، « ساده بين هستند»، « خبط ميكنند».
بسيارخوب بعد ازاينهمه هرزه درائي و فحش و تحقير، اين سؤال پيش ميآيد كه حرف مقابل كه حضرت عالي ميخواهي ارائه كني چيست وچه كشف وشهودي كرده اي: پاسخ مكتوب در كامنت قصيم بعد از مقداري حرفهاي بي ربط مثل شستن چشم هاي نيكوي سعيده و جابجا كردن خدا از آسمان، بطور خلاصه اين است: بعد ازرفتن آمريكايي ها اشرف و ليبرتي امن نيست و راه حل كشور ثالث است. ياللعجب اين چه نوآوري است اين راه حل را كه حتي دستياران رتبه سوم پارلمانترهاي طرف حساب مقاومت هم كه از حفظ هستند نيازي به اينهمه صغرا ـ كبري چيدن و فحش دادن نبود.
ولي عجله نكنيد مطمئن باشيد كه در پس اين حرف محتواي ديگري هست كه فعلا نويسنده عليرغم هارت و پورت ها و پهلوان نمائي هايش جرآت بيان آنرا ندارد.
ضمنا سطور پاياني كامنت هم كه جدي نيست چون تا آنجا كه شنيده ام هيچ كس به اندازه قصيم «بادسنج»، دوستان آمريكايي واروپايي مقاومت را بقول وي به به و چه چه نكرده است. ضمن اينكه ايشان طبق معمول سوراخ دعا را گم كرده و بجاي گرفتن يقه دولت آمريكا كه طرف مقابل است وكسي است كه به تمامي وعده هايش خيانت كرده دربين  آمريكاييها هم يقه دوستان مقاومت و مدافعان اشرف را گرفته و براي تشكر از تلاشهايشان به آنها صفت «ژنرالها و سياستمداران دلال منش و بيفايده» داده است.
ولي قصيم در مصاحبه با تلويزيون صداي آمريكا رودربايستي را كنار ميگذارد و دست خود را در قسمت هاي مختلف مصاحبه بتدريج رو ميكند:
توجه كنيد، از نظر قصيم:
- علت تهديدها در عراق نه همكاري مالكي با رژيم و مزدوري او، بلكه ‌«فقدان يك دولت ساختاري ....و وجود درگيريهاي طائفي» است. راستي اين چه بي انصافي قساوت بار خائنانه است كه قلب واقعي دعوا را مخفي ميكند و بجاي مقصر و قاتل اصلي آنهم درشرايطي  كه واقعا ً خون 52 مجاهد خلق از چنگالهاي قاتلان مالكي ميچكد، مقاومت مردم ايران يعني خود آن شهدا را دم برق ميدهد.
قصيم براي رو نكردن دستش در اين بازي مملو از دروغ و دغل شروع به توليد استدلال هايي ميكند كه هر يك را تك به تك ميتوان به تفصيل جواب داد مثل مغلطه جبهه همبستگي غربي و جبهه همبستگي ايرانيان، انگار معجزه بوجود آوردن يك جبهه همبستگي غربي در دنيايي كه شاهد سياست زشت مماشات و پرداخت قيمت از جيب خلقها و آزاديخواهان هستيم در تعارض با همبستگي ايراني است .
ـ باز هم قصيم براي اينكه حرف اصلي را لاپوشاني كند، ناگهان كشف ميكند كه حمايت 5.2 ميليون عراقي و 3 ميليون شيعيان عراق، كه اعلان آن چنان ضربه اي به رژيم و مالكي زد كه  سرفصل بسياري توطئه ها برعليه مقاومت در عراق است، امضاي روي كاغذ است؛ چون آنها يك سنگ هم به كلانتري نزدند، اي تف به اين بي انصافي، راستي چقدر از حاميان عراقي مجاهدين در عراق به همين اتهام  توسط مزدوران رژيم و مالكي ترور شدند؛ چقدر ماشين كارگران منفجر شد، ولي تو باز يقه مالكي و جناياتش را ول ميكني و يقه ما و متحدان و دوستان واقعي و حاميان شيعه و سني ما از خلق عراق را، ميگيري و اصلا نميگويي همين حمايت ها اگر نبود تا الان مجاهدين چقدر بيشتر شهيد داده بودند.
بعد ميرود سراغ كلاه آبي ها و با نظرات مشعشي كه بدست آوردن كلاه آبي ها غير ممكن است،  معلوم نيست ازكجا اين آيه به او نازل شده است كه بدست آوردن كلاه آبي ها غير ممكن است. راستي فكر نميكني كه اگر مجاهدين ذره اي به منطق ورشكسته و مملو از يأس و بريدگي ميدان داده بودند، الآن به هيچ يك ازپيروزيهاي درخشاني مثل خروج از ليست هاي استعماري ارتجاعي و ماليدن پوزه مالكي به خاك ذلت در فروغ اشرف و بازگشت حماسي و پيروزمند 36 گروگان و بسياري پيروزيهاي ديگر دست نيافته بودند؟.
حالا ديگر بتدريج با پيشرفت مصاحبه قصيم با خفت وخواري به مرحله رو كردن دست نزديك ميشود. ولي ابتدا براي ماستمالي كردن چيزي كه به عنوان راه حل پيشنهاد كرده بود يعني رفتن به كشور ثالث و اين واقعيت كه مقاومت پيوسته اين راه حل را باجديت دنبال كرده، مجبور ميشود اعتراف كند كه : «مجاهدين تحت تاثير پيشنهادات مفيد آقاي استيونسون طي ساعتهاي دراز بحث و گفتگو در پاريس ميان آقاي استيونسون و خانم رجوي طرح خروج از عراق را پذيرفتند. در ادامه اين طرح حتي شهادت به حق بايد داد، 7 طرح ديگر، خانم رجوي مطرح كرد از طرح انتقال به عربستان بگيريد تا طرح رفتن به اردن يا انتقال به مرزهاي معروف به سرزمين محرمه، آن سرزمين بينابيني بين اردن و عراق، كه بياباني است. آن جا بسياري از اين طرح ها داده شده.»
خوب اگر  واقعيت حرفهاي فوق است كه خودت اعتراف كرده اي. شارلاتانيزم را ول كن و مزخرفاتي را كه در اول مصاحبه نسبت به سازمان و منجمله نيكوي سعيده به اتهام !! عدم پرداختن به راه حل كشور ثالث  گفته اي و هزار فحش و تهمت وزارت اطلاعات را عليه اين مقاومت باز نشخوار كرده اي، كنار بگذار.
ولي چون اينها همه بهانه است و حرف اصلي قصيم اينها  نيست، ناگهان بحث را بين زمين هوا ول ميكند و فيلش ياد پنل ميكند و نستالژي دائمي پنل گرايي اش را بارز ميكند.
آري واقعيت اين است كه اين مقاومت هركار ممكني را كرد و همه نوع انعطاف براي خارج كردن نيروها از عراق نشان داد جز يك كار همان كه با تلر و كوبلر و رژيم مالكي همه و همه ميخواستند: كوتاه آمدن از شرف مقاومت و دست كشيدن از تشكيلات مجاهدين و بريدن و تبديل شدن به اتمهاي سرگردان در عراق و بعد در يوزگي در مقابل ارباب بي مروت دنيا.
ولي اشرفيان عليرغم تمام اين انعطافها وقتي ديدند اين رژيم است كه مقابل آنها ايستاده بدرستي و از اوج آگاهي درك كردندكه  بايد جنگيد و هر نوع موفقيت در گرو جنگ است؛ چيزي كه حضرت عالي بدليل وادادگي و بريدگي و ترس و زبوني از آن بهره اي نبرده اي و نخواهي برد بهمين دليل در قسمتهاي پاياني وقتي ديگر احساس ميكني زمان مصاحبه دارد تمام ميشود مجبور ميشوي نوك آنچه را بشدت مي كوشيدي مخفي كني بيرون بدهي، ببينيد ميگويد:
« تمام توهمات و بحث هاي متوهم كه رژيم الان در حال سرنگونيه، رژيم عراق در حال سرنگونيه، انتخابات بعدي فلان ميشه و رفقاي ما به قدرت ميرسند؛ همه اينها بحثهاي پوچي است تجربه 4 سال نشان داد كه وضعيت دشمنان ما در عراق بيشتر تثبيت شد، قاسم سليماني شد مرد اول آنجا. دستگاه جرار مالكي ما ند، ماند، ماند».
مجري سعي ميكند قصيم را متوقف كند ولي قصيم متوقف نميشود فرياد ميزند:« ما ضربه خورديم و ضربه خورديم و ضربه خورديم».
حضرت آقا حرف دلت را درست بزن از نظر تو ”ما شكست خورديم و شكست خورديم و شكست خورديم“، پس ازنظر تو مقاومت بي فايده است، زنده باد بريدگي. پس تو هيچ حرفي براي زدن به عنوان راه حل خروج از نيروها از عراق نداري جز همان حرف خروج بهر قيمت حتي با فروش شرف و ناموس سياسي و بريدن و كنار گذاشتن مبارزه و پيوستن به جبهه مخالف براي نجات جان، دقيقا مثل كاري كه الگوي شما زوج متضاد و ولي البته مشترك درمكيدن خون مجاهدين كرديد .
بنابراين اگر اوضاع  اين چنين سياه است كه ميفرمائي، فكر نمي كني خطر درصورت انتقال به ليبرتي هم، بهمان شدّت و حدّت وجود خواهد داشت و در اين صورت فكر نميكني كه  حتي با شاخص صرف حفاظت، مشغول كردن دشمن جراري كه با سلاح آخته قتل عام ميكند در دو مركز عاقلانه تر بود تا يك مركز، فكر نميكني بهترين كار حتي بلحاظ حفاظتي صرف هم همين كاري بود كه اشرفي  ها كردند و يك سال دشمن را تجريه كردند.
راستي با اين منطق متعفن رژيمي، كه فقط منطق جلادان اوين است و چاره كشته نشدن و شكنجه نشدن را در ترك مقاومت ميبيند، چه فايده اي ببار مياوريد.
 البته فرق مجاهدين باشما دركم و زيادي عقل نيست، از دورترين هودار اين مقاومت تامسؤلين آن از صدر تا ذيل ابتدا يك منطق دارند همه انعطافها همه كوتاه آمدنها آري فقط بشرط حفظ جنگ و مقاومت با رژيم و پرهيز از ذلت تسليم در مقابل دشمن.
بخدا و تمام مقدسات اگر حرف اصلي را كه در تمام اظهار نظرهاي پرطمطراق شما نهفته است يعني بريدن وپذيرش هر ذلت براي جان بدر بردن و تبعيت از شعارِ كمي دور تر ولي كمي امنتر را كنار بگذاريم شماهيچ حرفي براي گفتن نداريد.
از نظر شما بعد از رفتن آمريكايي ها از عراق، بايد بهر قيمت فرار رابرقرار ترجيح داد.
زياد تلاش نكنيد اين را بپوشانيد، شما اين محتوا را بروشنترين شكل با عملتان گفته ايد، شما جبهه عوض كرديد، در وراي فيل هوا كردن هايتان شما جبهه عوض كرديد، چون دشمن را قوي ديديد، چون مقاومت كه كانون آن عراق و اشرف و ليبرتي است را، ضربه خورده، ضربه خورده، ضربه خورده ميبينيد و نه چيز ديگر چون: ” تمام توهمات و بحث هاي متوهم كه رژيم الان در حال سرنگونيه، رژيم عراق در حال سرنگونيه، انتخابات بعدي فلان ميشه و رفقاي ما به قدرت ميرسند؛ همه اينها بحثهاي پوچي است. تجربه 4 سال نشان داد كه وضعيت دشمنان ما در عراق بيشتر تثبيت شد. قاسم سليماني شد مرد اول آنجا، دستگاه جرار مالكي ما ند، ماند، ماند».
خوب ديدي بالاخره حرف اصلي را بالا آوردي: اين دليل جبهه عوض كردن شماست. شما در عالم سياست همان كاري راكرديد كه مصداقي مزدور در زندان كرد. وقتي زور پر زور شد، بهترين كار همكاري و مردم فروش ومزدور شدن است، كمي دور تر كمي امن تر. باور كنيد اگر اين حرف را كنار بگذاريد هيچ حرفي براي زدن نداريد وگرنه بفرماييد اين گوي و اين ميدان. اگرمزخرفات صد من يك غاز فحش و فضيحت به مجاهدين راكنار بگذاريد، بالا خره حرف شما چيست؟
واقعيت اين است كه رهبر مقاومت مسعود رجوي كه بارها گفته است و تأكيد كرده است كه اگر نميخواهيد ما درعراق باشيم بسيار خوب همه را باهم به آمريكا ببريد؛ كما اينكه  رئيس جمهور بر گزيده مقاومت نيز در آخرين اطلاعيه بروشني گفته آماده انتقال همه مجاهدين مستقر در عراق به كشورهاي اروپائي و امريكا هستيم، و مقاومت پيوسته اين موضع را داشته. ولي چرا اين حرفهاي صريح روشن بجايي نميرسد و تا امروز هيچ پاسخ جدي نداشته است؟ براي اينكه دعوا بر سر حفظ شرف مقاومت، حفظ جنگندگي با حفظ تشكيلات مجاهدين از يك طرف و خواست طرف مقابل يعني تسليم شدن و كنار گذاشتن مقاومت و پذيرش انحلال اين مقاومت وتشكيلات آن از طرف ديگر است.
بنابراين روشن ميشود كه اگر هركس ازآن محلول پيش نهادي شما براي شستن چشم استفاده كند، مثل شما روشن دلان، جبهه عوض خواهد كرد و ازجبهه مقاومت به جبهه ضد مقاومت منتقل خواهد شد: دليل آنهم  همين مصاحبه قصيم با تلويزيون صداي آمريكا است. درشرايطي كه 52 نفر دراشرف قتل عام شده و 7 نفر گروگان گرفته شده اند، قصيم در فرصتي كه در يك رسانه پيدا كرده است فقط به عوض كردن جاي جلاد و قرباني و خونخواهي از قرباني نه از جلاد، پرداخته است.
از سوي ديگر براي برملا شدن بيشتر واقعيت حرفهايت، پيشنهاد ميكنم تئوري خودت را در صحنه هاي مختلف نبرد اين نسل امتحان كني.
- باور كن وقتي امام دجال به ايران آمد مجاهدين بسيار اندك بودند و جهنمي ترين نوع برتري قوا به نفع امامي وجود داشت كه با يك اشاره انگشت مجاهدين را جارو ميكرد. منطق تو درآن شرايط حداقل، سكوت مطلق را ايجاب ميكرد، ولي همين مسعود رجوي قبل از هركار با چشم باز با يك موضع گيري قاطع و اعلام مواضع مجاهدين، صف بندي مستحكمي را با رژيم بوجود آورد و آنوقت در تعادل مطلق قوا بر عليه مجاهدين، آنها هر جمعه در ستادهايشان احتمال عاشورا را به چشم ميديدند ولي كوتاه نيامدند. ميلشيا هاي عاشق مسعود با همان عشق، شب ظلمت ارتجاع را با روزنامه مجاهد و بساطشان شكافتند. ميداني حضرت آقا در آغاز با موضعگيري مسعود، حتي بسياري هواداران كه توسط خميني خورده شده بودند مجاهدين را ول كردند و رفتند. بعد نوبت كشته دادن ها و مجروحان و زنداني شدن هاي مجاهدين شد. آري اين ايستادگي  بود كه براي مجاهدين قدرت بارمغان آورد. بعد از آن، نسل ميليشيا شكفت چراكه منشأ واقعي قدرت مجاهدين و نسل مقاومت ايستادن ايستادن و بازهم ايستادن بهر قيمت است.
حضرت آقا با اين نسخه شما، تمامي مجاهدين قتل عام سال 1367 بايد مجاهدين را انكار ميكردند و سازمان را منافقين ميناميدند تا زنده ميماندند و من ميدانم كه الان نظر تو و منطق تو همين است آري بي علت نيست كه اين  چنين با مزدور منفوري مثل مصداقي همنوا شده اي.
راستي اين تئوري شما، در رابطه با آغاز عاشوراگونه مقاومت در سال 1360 يعني  شرايطي كه در تعادل قواي نظامي و امنيتي نسبت به رژيم  بشدت ضعيف  بوديم چه ميگويد؟ حضرت آقا نشنيدي كه حتي يك مجاهد خانه امن به معني فني كلمه نداشت، نميداني كه بسياري از ميليشياها شب ها زير پل مي خوابيدند، نميداني كه گاه در يك خانه آپارتماني كوچك 30 مجاهد بيتونه ميكردند.
فكر نميكني كه دراين منطق هيچ نوآوري نداري و اين  همان منطق اسلاف تاريخي  توده اي شماست كه از 28 مرداد ميدان را ترك كردند و بدون مقاومت همه به خارجه نه براي ادامه نبرد، بلكه براي حفظ جان فرار كردند.
راستي فكر نميكني با اين منطق موسي و اشرف هم همراه  با ساير مجاهدين بيخود در ايران ماندند. راستي نظر اين تئوري حضرت عالي درباره مجاهديني كه در شهرها و كوه ها و جنگلها مي جنگيدند و حتي عليرغم اينكه تعادل قوا به نفع رژيم بود مجاهدين نميتوانستند آنها را به منطقه آزاد شده بياورند، و ميخواستند بجنگند چيست؟
راستي اين نظرية توجه به تعادل قواي حضرت عالي درباره فروغ جاويدان و آماده شدن در عرض 5 روز و شروع از وظيفه تاريخي و نه آمادگي نظامي، چيست؟ راستي نظرت درباره 1300 شهيدي كه قيمت فروغ بود چيست؟
واقعيت اين است كه اين تئوري تسليم شدن به تعادل قوا يك نتيجه خطي و يك نتيجه اخلاقي دارد:
- نتيجه خطي، اساسا بدليل تعادل قواي قاهر در آغاز نبرد مقاومت مسلحانه از آغاز سازمان دادن  30  خرداد و شروع مقاومت مسلحانه، ماجراجويانه بوده.
- نتيجه اخلاقي: پس بايد يقه مقاومت و مجاهدين و رهبري آنها را بعنوان مقصر اين همه كشته گرفت.
پس زنده باد وادادگي! زنده باد توده اي صفتي! زنده باد پيوستن “تاكتيكي” به جبهه دشمن با شعار واقع بينانه «برو برو» بجاي شعارچپ روانه «بيا بيا».
ودر عمل هم زنده باد جبهه عوض كردن و بجاي مبارزه با رژيم طبق معمول جنگ با مجاهدين را آغاز كردن چرا كه هزينه كه ندارد هيچ  اي بسا در آمدهايي از هر نوع داشته باشد.

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter