Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

وقتي مقاله يي را كه دوست و دشمن آن را ماماچه پليدك نام گذاشتند مينوشتم، از ابتدا تا به انتها اين ايرج مصداقي موي دماغم ميشد.

هي ميآمد وسط كه اسم مرا هم بنويس، من هم همين طور با دستم گويي پشه يي را كنار بزنم، او را ميپراندم و به نوشتن ادامه ميدادم. نوشته كه تمام شد برخلاف معمول يك بار هم نخواندم، دادم رفت. مدتي بعد كه نامه كذايي و سراسر مهمل نامبرده منتشر شد كه جمعبندي سي و پنج ساله لوش و لجنها عليه مقاومت و رهبري آن بود و البته كه هيچ چيز جديدي نداشت كه در موارد متعدد (شايد سيزده چهارده مورد) اين حقير را بي نصيب نگذاشته بود، خرق عادت كرده مقاله خودم را يك بار خواندم. ديدم عجب، انگار كه سوژه مقاله ايرج مصداقي هم هست... به راستي كه «چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد»! اين عنوان نوشته يي بود كه دست گرفته بودم و به دلائلي فرصت نشد كه چوب به مرده بزنيم. ولي از حق نگذريم ياران مقاومت حق مطلب را به اتم وجه ادا كردند. خوب معلوم بود كه طرف حسابش را نميكرد اينطور دستش را رو كنند، در برابر هجوم ياران مقاومت به ويژه زندانيان سابقي كه وي را به خوبي ميشناختند و حتي برخي يا به قولي بسياري از آنان نيز گرچه مجاهد به معني عضو مجاهدين نبودند اما مرز خود را با رژيم ضدبشري حفظ كرده بودند، به آنچنان روزگاري دچار شد كه هم رژيم خونريز و اطلاعاتش و هم رله كنندگان اطلاعات آخوندي براي «سرپا» نگهداشتنش «همه با هم» به صحنه آمدند. كار به جايي رسيد كه در ته خط ناچار همسر نامبرده هم كه به نوشته خودش «هيچگاه اهل سياست نبوده» نيز وارد شد، البته مقوله «خانواده» در نظر اين جماعت تا جايي كه عليه مقاومت باشد هيچ مشكلي ندارد، يعني اگر يك نفر عليه مقاومت باشد اشكالي ندارد كه همسرش هم عليه مقاومت باشد، اما اگر يك نفر عليه مقاومت باشد خانوادهاش مجاز نيستند از مقاومت جانبداري كنند، چرا كه حتي اگر مثل نگارنده چندين دهه از عمر و مبارزه شان هم گذشته باشد، باز كودكاني هستند كه وادار شده اند تحت فشار از سازمان دفاع كند و عليه ماماچگان پليدك خود بنويسند. حتي آن دسته از زندانيان سياسي سابق در آن سوي جهان كه برخيشان تا همين ديروز از دوستان مصداقي بوده اند همين كه با ديدن مانيفست رذالت وي، به نداي وجدان خويش پاسخ ميدهند، بلافاصله تبديل مي شوند به كساني كه آنها را «بسيج كرده اند كه كشته شده ها را از قبر بيرون بياورند و به پاي ايرج بنويسند».

نقل قول داخل گيومه از يك نوشته ماماچه پليدك است در سايت «دريچه زرد». در پايان اين نوشته نامبرده «يك بار تا ته مسأله» رفته و فرض گرفته است كه همه جداشدگان از مقاومت، مأمور، مزدور، شکنجه گر، دست در دست لاجوردی و خمینی و هر شکنجه گری بوده باشند، و آن رباعي «فاحشه و شيخ» خيام را آورده. خوب بارك الله به آن فاحشه كه حق آن شيخ را كف دستش گذاشته. و البته با رد شدن آگاهانه از مغلطه «همه جداشدگان از مقاومت» و باز هم با پوزش از همه اعضاي مقاومت كه در حالي كه تمام حياتشان را بلاوقفه در نبرد با شيخ و شاه بوده اند، با شيخ مقايسه شده اند، اينجا هم نبايد درنگ كرد، شأن مقاومت و رهبري آن اجل از اين خزعبلات است و شكوه آنچه «مينمايد» بسا كمرنگ تر از آنچه «هست». آن طرف اما فاحشه تحت نظام كجا و مزدور دست در دست لاجوردي و خميني و خامنه اي و اطلاعات آخوندي كجا؟ اين كه قياس مع الفارق است. يك تار موي هزار دست خورده آن بيچاره به هزار تا از اين موجودات شرف دارد.

5 شهريور 1392

 

 

 

 

 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter