Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

وصيت و آخرين پيام مجاهد شهيد طاهريان در آستانه اعدام

شدت جنايات اعمال شده در زندانهاي قرون وسطايي رژيم ضد بشري خميني آنچنان وسيع و سهمناک است که کمتر زنداني اي است که توانسته باشد آن را به فراموشي بسپارد. از زمانيکه امکان دسترسي به اطلاعات و آمار و ارقام زندانيان و شهدا برايم فراهم شده است به کاستي هاي زيادي در ليست شهدا پي برده ام. بعنوان مثال شهدايي نظير سعيد قيدي دانشجوي رشته کامپيوتر دانشگاه تهران متولد شميران، نحوه شهادت درگيري مسلحانه در تهران، فيروز نجف زاده، دست فروش در ميدان امام حسين، بچه سرچشمه تهران، شهادت زندان اوين، شهريور 1360. مهدي زره داران، مشهد, قتل عام 1367و محمد رضا طاهريان يكي از هزاران شهيد مجاهد خلقي است كه سازمان مجاهدين نتوانسته است اسامي آنها را گردآوري كند. به اميد روزي كه با سرنگوني رژيم ضد بشري آخوندي اسامي همه جاودانه فروغها گرد آوري و منتشر شود. 

متاسفانه با ديدن نوشته ايي تحت عنوان« دروغ به مثابه بالاترين تاکتيک از فردي بنام حميد اشتري» که هدفش نه تنها نفي سازمان مجاهدين و رهبريش بلکه نفي و تکذيب و انكار شهداي آن هم  هست، لازم ديدم براي ثبت در تاريخ، وصيتنامه ايي راکه 32 سال است در خاطر دارم و مسؤليت حفظ آن را به دوش ميکشم در معرض افکار عمومي قرار دهم تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.

شهريور 1360 بدنبال يک دادگاه 2 دقيقه ايي به 10 سال حبس تعزيري محکوم شدم. اواخرمهر ماه از بند 209 به اتاق 3 پايين بند 325 منتقل شدم. با ورود به اتاق با جمعيتي بالاي 60 نفر روبرو شدم که همه زير حکم بودند. از بين آنها علي ونکي را ميشناختم. اما از آنجاييکه همه مثل خودم ميليشيا بودند انگاري که صد سال همديگر را ميشناسيم. علي صابوني از اعضاي سازمان، رسول ت ؛ ابولفضل م هم در اين اتاق بودند. تعدادي از بچه هاي 90ي هم بودند. از قضا محمد جعفري (همنشين بهار) که آن زمان ياسر خطابش ميکرديم نيز آنجا بود و شبها براي بچه ها کلاس هاي تبيين جهان برادر مسعود در دانشگاه شريف را بازگو ميكرد و نمايش طالوت و جالوت اجرا ميکرد.

ظاهرا 2 روز قبل از ورود من يکي از طلبه هاي هوادار سازمان به نام يوسف را اعدام کرده بودند. بچه ها زير جامه و پيراهن او را به من دادند که چيزي براي پوشيدن داشته باشم. با ورود من به اتاق محمد جعفري به سمتم آمد و ضمن استقبال از من داستان اعدام يوسف را تعريف کرد. ازآنجايي که محمد جعفري از حافظه خوبي برخوردار است ميدانم که تا 2005 نيز اين وقايع را بخوبي به ياد داشت.

اوايل آبان، غروب رفته بوديم براي دستشويي و وضوء، هنوز آنجا بوديم که ديديم يک تازه وارد به جمعمان اضافه شد. يک راست آمد به سرويس و وضوء گرفت. بچه هايي که کنارش بودند و از جمله خود من، با او سلام عليک کرديم. مضطرب و برافروخته بود. گفت از دادگاه ميآيم و به اعدام محکوم شدم. پرسيد چقدر وقت مانده ميخواهم غسل شهادت کنم. گفتم 5 دقيقه. چي داري ميگي. اعدام چيه. تازه از دادگاه آمدي. اينجوري گفتند اطلاعات بگيرند. وضو بگير بريم اتاق.

همان لحظه اول که ديدمش احساس خاصي درونم ايجاد شد. نميدانم چرا شايد به اين دليل که کمي شبيه برادر کوچکترم بود. حس برادر بزرگتر نسبت به برادر کوچکتر.

زمان دستشويي که تمام شد به اتاق بر گشتيم. ايستاد نمازش را خواند و بعد رفت کنار ديوار نشست. رفتم کنارش نشستم و سعي کردم او را از آن حال و هوا در بياورم. اول از خودم گفتم تا اعتماد کند. ظاهرا همان احساس نزديکي که نسبت به او در من ايجاد شده بود در او هم ايجاد شد بود.

گفت ما 2 نفر بوديم که با هم دستگير شديم. از بچه‌هاي دانش آموزي هستيم و در دبيرستان بزرگ تهران خيابان قوام‌السلطنه درس ميخوانديم. خيلي برايم جالب بود چون من هم درهمين دبيرستان تحصيل کرده بودم و اين خودش باعث نزديکي بيشتر ما شد. او رابط بين انجمن مدرسه شان با انجمن دانشجويان مسلمان تهران واقع در خيابان 16 آذربود.

گفت اسم هم‌ پرونده‌يي من  محسن ايراني است. از او هيچ خبري ندارم.

اسم خودش محمد رضا طاهريان 18 ساله و اهل تهران بود. قد بلند، چشمان آبي و هيکل ورزشکاري و کشتي گير.

من از سرنوشت محسن ايراني يعني هم پرونده يي او با اطلاع بودم. قبل از انتقال به بند، يک روز حدود سي نفري از ما و از جمله چند خواهر را در يکي از اتاقهاي بازجويي 209  جمع کردند. در اين جمع محمد حسين ک نيز حضور داشت. پاسداري که خود را موسي معرفي ميکرد با چرت وپرت گويي فرهنگي در صدد ارشاد ما بود و شاخص ارشاد را در دادن اطلاعات سازماني و لو دادن دوستانمان ميدانست. خيلي خوب بخاطر دارم که ميگفت البته اگر شما هم نگوييد حاج آقا لاجوردي خودشان درميآورند. مثلا حاج آقا مدتي بود که دنبال کسي ميگشتند. امروز صبح براي کاري رفته بودند نزد يکي از همکارانشان در يکي از اتاقهاي بازجويي که تصادفي اسمي را ميشنوند و همان جا گم گشته خود را پيدا ميکنند.

در اين جمع پسر بچه خردسالي به اسم محسن ايراني که سرش را هم از ته زده بود دستش را بلند کرد و بنا به اقتضاي سن كم و دبستاني بودنش گفت: آقا اجازه ؟

پاسدار موسي گفت: بله

محسن گفت: اگر کسي چند تا نشريه خوانده باشه شما اعدامش ميکنيد.

پاسدار موسي گفت: نه پسرم اعدام نميکنيم ،ارشادش ميکنيم!

وقتي به سلول برگشتم براي هم سلوليم که فيروز نجف زاده نام داشت (نام پدرش انجمن بود) و اعدام شد اين داستان را تعريف کردم و 2 روز بعد در اوج ناباوري اسم محسن ايراني را درليست اعداميهاي آن روز در روزنامه کيهان رديف پانزدهم ديدم. (در ليست 20000 نفره شهداکه توسط سازمان مجاهدين خلق ايران به چاپ رسيده است نام محسن ايراني در صفحه 217 در رديف 6792 ذکر شده است).

آن شب به محمدرضا چيزي نگفتم. خدا را شکر سراغ او نيامدند و من از سعادت بيشتر با او بودن برخوردار شدم.

محمدرضا کمتر از يک هفته نزد ما بود. روحيه اش فوق العاده بالا بود. شبها با بچه ها کشتي ميگرفت. تا اينکه يک شب حدود ساعت 6 شب با کليه وسايل صدايش کردند. پاسدار رفت و حدود 10 دقيقه بعد آمد دنبالش. در همين فاصله از بچه ها خداحافظي کرد. بغض گلويم را گرفته بود  نميتوانستم بروم جلو ازاو خداحافظي کنم. ته اتاق کنار پنجره ايستادم. لبخند بر لب به سمتم آمد نميخواستم اشكهايم را ببيند. سرم را انداختم پايين که اشکهايم را پنهان کنم. بغلم کرد و در گوشم شروع به زمزمه کرد. پيامي داشت که 32 سال آن را در ذهن نگه داشتم تا از نزديک و مستقيم به صاحب اصلي آن برادر مسعود تحويل دهم.   

وصيت نامه مجاهد شهيد محمد رضا طاهريان:

من يک گله يي از سازمان دارم. در زمان تيم بندي مرا در تيم شناسايي گذاشتند ،اما من ميخواستم در تيم هاي عملياتي باشم تا بتوانم پاسدارها را به درک واصل کنم. نميدانم چرا قبول نکردند مگر در من چه نقطه ضعفي ديده بودند. از اينکه اعدام ميشوم پشيمان نيستم به مسعود سلامم را برسان و بگو سر بلند ميروم و به عشق او به طناب دار بوسه ميزنم.

رضا شميراني 

شهريور 1392

 

Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter