Submit to FacebookSubmit to telegramSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

ايرج مصداقي در «نامه سرگشاده به مسعود رجوی» كه به دستور وزارت اطلاعات آخوندي و با كمك اين وزارت خانه منحوس و ديگر مزدورانش نوشته است بخشي را به ريختن اشك تمساح براي شهداي جوان مقاومت اختصاص داده و حرف هاي رژيم آخوندي را رله كرده است. من قصد پاسخ گويي به دروغ هاي اين مزدور را ندارم ولي براي آنكه دست اربابش و خودش را رو كرده باشم به پرپر شدن «كودكان تسليح شده» توسط خميني شياد و جنايتكار از يك طرف و نقش عنصر آگاهي و ايمان در جوانان دلاور و انقلابي كه در مقاومت سترگ مجاهدين خلق جانشان را فديه راه رهايي خلق محبوبشان كرده اند از سوي ديگر ميپردازم و قضاوت را به خوانندگان اين سطور مي سپارم.

در آغاز «هفته بسیج جنگ» (شنبه 9 تا جمعه 15آذرماه)، پاسدار سرلشکر یحیی رحیم صفوی، سرکرده پیشین سپاه پاسداران و مشاور نظامی خامنه ای، در روز 10 آذرماه، ضمن تجلیل از «پدیده الهام بخش و لذّت آفرین» جنگ خانمانسوز ایران و عراق، با اشاره به «استراتژی "راه قدس از کربلا می گذرد"» و بسیج میلیونی دانش آموزان برای گسیل آنها به جبهه های جنگ در «دوره طلایی» خمینی گفت: «امام توانستند در دوران جنگ حدود دو ميليون نفر را عازم جبهه های نبرد کنند. اين آمار به غير از نيروهايی است که موظّف به حضور در جبهه بوده اند... يک ميليون دانش آموز در جبهه ها حضور يافتند».

مهدی کرّوبی، یکی از کاندیداهای «انتخابات» ریاست جمهوری خرداد 1388، در مناظره تلویزیونیش در 13خرداد، در یک اعتراف بی سابقه، از قربانی شدن 36 هزار دانش آموز در جنگ ایران و عراق پرده برداشت و گفت: «ما وقتى جنگ شد و حمله به ما شروع شد، ما چگونه با مردم حرف زديم تا از همين آموزش و پرورش 36هزار بچّه بره شهيد بشه، غير از مجروحش؟».

«روز بسیج دانش آموزی»

ـ سایت «خانه ملت»، 8آبان 1391: «مجلس شورای اسلامی در سال 1375... روز هشتم آبانماه را به عنوان روز تجلیل از شهید فهمیده و "روز بسیج دانش آموزی“ نامگذاری کرد». مجلس، هرساله در این روز، طی مراسمی «یادواره شهید فهمیده و 36هزار شهید دانش آموز کشور» را گرامی می دارد.

علی لاریجانی، رئیس مجلس رژیم، در مراسمی که در جلسه علنی مجلس، به همین مناسبت در 8آبان 1387 برگزارشد، گفت: «شهید فهمیده نماد مقاومت نوجوانان ایران اسلامی است». وی در همین مراسم، با اشاره به عملیات «انتحاری»، که حسین فهمیده، ازجمله آغازگران آن بود، «خواهان عملیات انتحاری برای مقابله با نیروهای آمریکایی شد» و گفت: «آمریکا تصور نکند این اقدامات [حمله به سوریه] یک بازیگوشی بی هزینه است، باید مراقب باشد که پیکر حجیم خود را روی مینهای مجاهدین شهادت طلب نیندازد» (خبرگزاری فارس، 8آبان1387).

محمدحسین فهمیده(متولّد اول اردیبهشت 1346 شمسی)، در 26شهریور1359 به جبهه جنگ فرستاده شد و 6هفته بعد، در 8آبان 59، درحالی که «تعدادی نارنجک به کمرش بسته بود»، خود را به زیر یک تانک عراقی انداخت و خود و تانک را منفجر کرد. خمینی در باره اش گفته بود: «رهبر ما آن طفل 12 ساله­ یی است که با قلب کوچک خود، که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است، با نارنجک، خود را زير تانک انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد» (سایت «تبیان»، 14 اسفند1385).

«جنگ، جنگ، تا پیروزی»

از 8آبان 59 (روز «عملیات انتحاری» حسین فهمیده) تا 3خرداد1361 که خرمشهر فتح شد و نیروهای عراقی از خاک ایران به پشت مرزهای بین المللی عقب نشینی کردند، جنگ را با همه زمینه چینیهای خمینی برای آغازشدنش، می شد «تحمیلی» یا «دفاع مقدّس» نامید، امّا، پس از 3خرداد61 و خروج نیروهای عراقی از خاک ایران، دیگر ادامه یافتن جنگ در خاک عراق، نه تنها «تحمیلی» و «دفاع مقدّس» نبود، بلکه کاملا عملی تجاوزکارانه به شمار می آمد.

پس از فتح خرمشهر و خروج نيروهاي عراقی از ايران در خرداد 1361، دولت عراق اعلام كرد نيروهايش را از خاك ايران خارج كرده است و خواهان پايان دادن به جنگ از راه مذاكرات صلح شد. شوراي امنيّت سازمان ملل متّحد نيز براي پايان دادن به جنگ، بلافاصله، وارد صحنه شد و با صدور قطعنامه يي كه هر 15عضو شورا در آن اتفاق نظر داشتند، از دو طرف درگير خواست كه به جنگ پايان دهند. عراق قطعنامه را پذيرفت، ولي رژيم خمینی آن را ردكرد.

رجايي خراساني، نماينده رژيم در سازمان ملل، اعلام كرد: «با هرگونه مداخله شوراي امنيّت در زمينه جنگ مخالف است» (اطلاعات، 19تيرماه61) و «دولت ايران هيچ گونه تعهّد و مسئوليّتي درقبال اين قطعنامه ندارد» (اطلاعات، 26تيرماه61).

درخواست «شوراي امنيت» ملل متحد و درخواستهاي مكرر دولت عراق از مجامع ذيربط بين المللي براي كشاندن رژيم ايران به پاي ميز مذاكره صلح، اين پندار را در خميني پديد آورد كه اين تلاشها نشانه ناتواني در مقابله با حملات احتمالي ايران است. از اين رو، زمان را براي ضربه زدن نهايي به رژيم عراق و سرنگون كردن آن مناسب ديد و از اين رو، كوشيد آتش تنور جنگ را هرچه شعله ورتر سازد.

ميرحسين موسوي، نخست وزير «دولت خدمتگزار» خميني، چند هفته پس از فتح خرمشهر اعلام كرد: «...تن به صلح دادن در اين شرايط، بدون اين كه شرايط ما تحقّق پيدا كرده باشد... به معناي خفه كردن انقلاب اسلامي ما هم هست...» (روزنامه جمهوري اسلامي، 20 تيرماه61).

شرايط ايران از قبل اعلام شده بود: «سرنگوني قطعي صدّام»!

چندماه بعد، مجمع عمومي ملل متحد، در روز 22اكتبر1982 (30مهر61)، خواست خود را مبني بر آتش بس فوري جنگ بين ايران و عراق و عقب نشيني نيروها تا مرزهاي بين المللي اعلام كرد. اين قطعنامه با 119راٌي موافق درمقابل يك راٌي مخالف (راٌي نماينده رژيم) و 15راٌي ممتنع به تصويب رسيد (لوموند، 25اكتبر1982).

رژيم خمینی، به رغم خواست مردم ايران براي پايان دادن به جنگ و تمايل بينالمللي، كه خود را در همين قطعنامه مجمع عمومي نشان مي داد، تاكيد كرد با هرگونه راه حل سياسي براي خاتمه دادن به جنگ مخالف است. ميرحسين موسوي، نخست وزير وقت رژيم، اعلام کرد: «جوسازيهاي بين المللي نمي تواند در اراده ملت ما براي ادامه جنگ تا پيروزي اثر بگذارد» (اطلاعات، 3آبان61).

فتوای خمینی

خمینی، همزمان با صدور قطعنامه مجمع عمومي سازمان ملل متحد (22اكتبر1982 ـ30مهر61)، عمليّاتی را با عنوان «عمليات محرم» به خاک عراق آغاز کرد و اندکی بعد، تهاجم ديگري را، با نام «مُسلِم بن عَقيل»، تدارك ديد و برای زمینه چینی یک حمله بزرگ، به فكر بسيج هرچه گسترده تر نيرو افتاد. او در گام اول، كشاندن هرچه گسترده تر دانش آموزان و نوجوانان را به جبهه هاي جنگ مدّنظر قرارداد كه جذب آنها در آن روزها آسان تر و كم هزينه تر بود. او حدود 5 ماه پس فتح خرمشهر، برای کنارزدن هر سد و مانعی در راه بسیج دانش آموزان به جبهه های جنگ خانمانسوز، فتوایی صادرکرد. آن هم در شرایطی که زمینه داخلی و بین المللی، برای پایان دادن به جنگ، از هر جهت، فراهم بود.

روزنامه جمهوري اسلامي، در روز 9آبان61 از خمینی پرسید: آیا «در شرايط حاضر رضايت والدين براي رفتن به جبهه لازم است يا خير؟» و او در پاسخ، این فتوا را صادرکرد: «تا موقعي كه جبهه ها نياز به نيرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدين شرط نيست...»

پس از انتشار گسترده این فتوا بود که تلاش برای جذب و گسیل دانش آموزان به تنور جنگ ضدمیهنی خمینی، به گونه یی بی سابقه شتاب گرفت.

دانش آموزان، «سربازان یکبار مصرف»!

يكشنبه شب 17بهمن 1361، تهاجم گسترده رژيم ايران به منطقه فَكه در خاك عراق با نام عمليات «والفجر مقدّماتي» آغاز شد. در پي اين يورش سهمگين، خميني و سركردگان رژيمش که به سرنگوني صدام حسين ترديدي نداشتند و خود را براي بلعيدن كامل عراق آماده می کردند، کاری از پیش نبردند.

در نخستين شكست «عمليات والفجر» تلفات نیروهای مهاجم، حدود 5هزار تن بود كه بخشي از آنها جوانان 12 تا 16ساله بودند كه به شيوه «گوشت دم توپ»، «امواج انساني» و «سربازان يكبار مصرف»، به تنور جنگ ضدميهني افكنده شدند.

ـ كيهان، 3 اسفند 61 ـ خامنه اي، رئيس جمهور وقت رژيم، در «روز دانش آموز شهيد»، با اشاره به فاجعه كشتار وحشيانة دانش آموزان سراسر ايران در يورش ضدميهني «والفجر»، گفت: «... سراسر ايران كمتر مدرسه يي است كه نام و ياد شهيدي را به همراه نداشته باشد و سنگري نيست كه خون پاك دانش آموزي آن را رنگين نكرده باشد».

ـ گزارش فرستاده روزنامه اطلاعات (9 اسفند 61) از «گردان شهيد» كه بنا بر تاكتيك «امواج انساني»، «ماموريت ويژه» آن كشته شدن «99درصد از پِرسُنل آن» بود: «... در منطقة رشيديه و در جمع افراد گردان 300نفره شهدا هستيم؛... گرداني كه تمام پرسنل آن را افراد پير و جوان و نوجوان بسيجي («سربازان يكبار مصرف»!) تشكيل داده اند و از همه مهمتر اين كه پرسنل اين گردان با شركت داوطلبانه خود در اجراي "ماموريت ويژه“ آماده اند تا در چند روز آينده مجري يكي از حساس ترين برنامه هاي عملياتي ”والفجر“ (گذر از روي مين) باشند، به طوري كه با اجراي اين ماٌموريت، بسياري از پرسنل اين گردان، به قرارگاه خود بازنخواهند گشت. به عبارت ساده تر، اجراي ”ماموريت ويژه“ اين گردان، مشروط است با شهادت 99 درصد از پرسنل آن...»

 ـ روزنامة اطلاعات، 11 ارديبهشت 62، در گزارش «طريق القدس الي بيت المقدس»، صحنه هاي جگرخراش «ماٌموريت ويژه» دانشآموزان و جوانان «گردان شهدا» را در واپسين لحظات پرپرشدنشان چنين تصوير مي كند: «... بچه ها داوطلب مي شدند: 15ساله... 16ساله... 14ساله... شاد و شيرين و ذكرگويان... سحرگاه و صحراي مين و آنها مثل باغچه هاي بامداديِ چمن، كه در دَمدمه هاي صبح، آماده بازشدن اند و پرپرشدن و پرگشودن. از روي مين ها مي گذشتند و چشمها ديگر نمي ديد و گوشها ديگر نمي شنيد و لحظاتي بعد، گرد و غبار، كه فرو مي نشست، هيچ نبود!... جز تكه هاي گوشت و استخوان در گوشه و كنار صحرا؛ هر تكه يي بر سنگي چسبيده... بدنهاي خردسال بچه ها، تكه تكه، ريزه ريزه، و ذره ذره... بر اطراف دشت پاشيده... حالا، گاه بچه ها پيش از عبور و پاي گذاشتن بر مين، پتو بر خويش مي پيچند و مي غلتند تا تكه ها و پاره ها... چندان پراكنده نشوند كه نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد...»

ـ روزنامه اطلاعات 12 اسفند61: در دبيرستان موسوي [تهران]، دانش آموزان درس «شهادت» مي آموزند: «40 شقايق شكفته خونين».

«هنگام شروع عمليات محرّم (10 آبان 61)، بنا به فرمان امام امّت (اشاره به فتوای خمینی، که یک روز پیش از آن صادرشده بود) درمورد ضرورت رفتن به جبهه ها، دانش آموزان دبيرستان موسوي، يكباره مي خواستند مدرسه را رها كنند و به جبهه بروند».

ـ روزنامه «جمهوري اسلامي»، 22 اسفند61 ـ «مدير كل آموزش و پرورش استان اصفهان درباره بسيج دانش آموزان اين استان گفت:... تا آخر ديماه [61] هزاران نفر از كادر فرهنگيان و دانش آموزان به جبهه هاي جنگ اعزام شده كه از اين تعداد، بيش از 1595 نفر از آنان كشته شده اند که 1457 نفر دانش آموز و 138 نفر كادر فرهنگي بوده اند و همچنين تعداد 1087 نفر در اين راه شهيد زنده (معلول) شده اند كه 1020 نفر آنان از دانش آموزان مجروح و 67 نفر از آموزگاران مي باشند».

ـ روزنامة اطلاعات، 8 ارديبهشت 62: «از اين سنگر (دبيرستان دكتر شريعتي كرج) 45 راهيِ خداجو، رَخت سرخ شهادت پوشيدند».

 ـ راديو رژيم، 12 ارديبهشت 62 ـ علي اكبر پرورش، وزير آموزش و پرورش، در نماز جمعه تهران گفت: «... در جبهه هاي جنگ بسياري از اين عزيزاني كه مشغول رزم هستند، دانش آموزان هستند و معلّمين...»

ـ روزنامه اطلاعات، 16 فروردين 62: «حماسه 36 رزمنده شهيد از دبيرستان سلمان فارسي تهران».

 ـ تا اینجا اشاره یی شد، کوتاه و مختصر، به گسیل دانش آموزان به جبهه های جنگ ضدمیهنی پس از فتوای جنایتکارانه خمینی و فجایع دهشتناکی که در پی آن به بارآمد. حال اشاره یی کوتاه خواهیم داشت به ادعای آخوندساخته ایرج مصداقی درباره «تسلیح کودکان» توسط مسعود رجوی، که بی نیاز از هر توضیحی است و قضاوت را به خوانندگان وامی گذارم.

کودکان «تسلیح» شده مسعود رجوی

مصداقی در «نامه سرگشاده به مسعود رجوی» زیر عنوان «تسلیح کودکان و استفاده از آنان در جنگ» می نویسد: «مجاهدین در سالهای 1997 و 1998 طی یک بسیج همگانی و فشرده تعدادی از کودکان را که... در سنین بین 15 تا 17 سال به سر می بردند، به عراق منتقل کردند. زندگی آنها "یکی داستانی است پر آب چشم"» (ص 196).

کودکانی که مصداقی از آنها نام می برد و برایشان اشک تمساح می ریزد، جگرگوشه های مجاهدان اشرف بودند که برای درامان ماندن از بمبارانهای کشنده حمله اول آمریکا و متّحدانش به عراق در زمستان 1369 به کشورهای غربی فرستاده شدند و چند سال بعد که پیامدهای ویرانگر این حمله فروکش کرد، دوباره به خواست همان «کودکان»، به نزد والدینشان به عراق برگشتند. در سالهای 1997 و 1998 که مصداقی به آن اشاره دارد، سالهای آرامش نسبی در عراق بود.

مصداقی در این بخش از «نامه سرگشاده»اش از چند «کودک» یاد می کند که در یورش خونبار نیروهای خامنه ای ـ مالکی با تانک و زرهپوش و هاموی و سلاحهای مرگبار به اشرف در 19فروردین 1390، به خون غلتیدند. هیچیک از آن «کودکان» که مصداقی از آنها نام می برد، کمتر از 25 ـ 30سال نداشتند و همگی آنها، آگاهانه و بدون هیچ اجباری، ماندن در اشرف را برگزیدند و تا آخرین دقایق حیات افتخارآفرینشان نیز، به آرمان آزادی خلقشان وفادار ماندند و سرانجام نیز «دامن محبت» را به خون خود رنگین کردند و «پیشوای آزادی» شدند.

«کودک» اوّل: آسیه رخشانی

یکی از «کودکانی» که مصداقی او را وسیله کین جویی از مسعود رجوی قرار می دهد، مجاهد پاکباز آسیه رَخشانی است، که در باره اش می نویسد: «آسیه رخشانی، یکی از کودکانی است که در 15سالگی از آمریکا به اشرف برده می شود. او خطاب به نیروهای عراقی می گوید: "... به عنوان یک مجاهد می گویم که حتی اگر حملاتی صدبار بالاتر از 6 و 7 مرداد بشود، باز "بیا، بیا" می گویم و می گوییم و اصلاٌ برای همین آمدیم؛ برای جنگ آمدیم... بنابراین، الان وقت جنگ است و اگر در این میان شهادت و یا هر آزمایش و ابتلایی نصیبم شد، صد بار "بیا، بیا" می گویم چون برای همین آمدم و شهادت اصلاٌ خودش بالاترین افتخار است...“».

مصداقی این متن را به نقل از سایت سازمان مجاهدین می آورد و در آن سایت با این که نوشته شده «این قسمتی از نامه مجاهد دلاور آسیه رخشانی است»، به عمد، متن نامه را به سخنان او، پیش از شهادتش «خطاب به نیروهای عراقی» تغییر می دهد تا بتواند نتیجه دلخواه آخوندپسند را از آن بگیرد. مصداقی درباره این «کودک» می نویسد: «آسیه متولد 1362، طبق اطلاعات منشرشده از سوی مجاهدین، در سال 1377 هنگامی که پانزده ساله بود، به اشرف برده شد... او در فروردین 90 [در 28 سالگی] در اشرف به خاک افتاد».

مصداقی عمداٌ نمی گوید که آسیه به هنگام بمبارانهای دوران جنگ کویت از اشرف، که مادرش هم در آنجا بود، برای درامان ماندن از خطر بمبارانها به آمریکا فرستاده شد و او «به رغم داشتن یک زندگی مرفّه در آمریکا» در سال 1377، که در عراق جنگی وجودنداشت، برای زندگی در کنار مادرش و کسانی که از بچگی با آنها زندگی کرده بود، به اشرف برگشت.

در یورش نیروهای خامنه ای ـ مالکی به اشرف در 19فروردین 1390، آسیه 28ساله، «با اين که می دانست مزدوران پليد خامنه ای ـ مالکی خيلی نسبت به فيلمبرداران کينه دارند و يکی از اولين اهداف سلاحهای خونريزشان فيلمبرداران هستند، با اين حال دلاورانه از صحنه های حماسه "فروغ اشرف" فيلمبرداری می کرد. دوربين او همراه با آخرين تپشهای قلبش، هم چنان، به ثبت جنايات مزدوران و رشادتهای مجاهدان ادامه داد. در آخرين ثانيه های حيات پرافتخارش وقتی يکی از خواهران فرياد می زد "آسيه نشونت کرده»، او حواسش به ديگران بود و فرياد می زد که بخوابيد روی زمين و همچنان به ثبت صحنه ها ادامه می داد...»

«آخرین جملات آسیه در آخرین تعهّدنامه او» [در سنّ 28سالگی] برای ادامه مبارزه تا سرنگونی رژیم سفّاک آخوندی چنین است: «هيهات مِنّ الذّله، هيهات مِنّ الذّله، هيهات مِنّ الذّله. من مجاهد می مانم و مجاهد می ميرم و هيچ حرف ديگری بر سر اين موضوع ندارم. جسد من يا در اشرف خاک خواهد شد و يا در مسير آزادی وطنم ايران و يا در خاوران کنار مجاهدان قتل عام شده. برای من هر لحظه و ثانيه در اشرف بودن و در سازمان مجاهدين بودن منّت است و نعمت و از خدا هيچ چيز ديگر غير از اين نمی خواستم و نمی خواهم» (سایت سازمان مجاهدین خلق ایران).

«کودک» دوّم: زُهیر ذاکری

مصداقی در بخش «تسلیح کودکان» در «نامه سرگشاده»اش به مسعود رجوی، از زُهیر ذاکری، فرزند پاکباز ابراهیم ذاکری، یاد می کند که «به اجبار»، به میدان جنگ کشانده شد و سخنان خانم مریم رجوی را در سوگ مجاهدان قهرمان شهید در لشکرکشی وحشیانه مزدوران خامنه ای ـ مالکی به اشرف در 19فروردین 1390، دستاویز قرار می دهد و می نویسد: «مریم رجوی درمورد زهیر ذاکری، که در فروردین 90 در جریان حمله نیروهای عراقی به اشرف کشته شد، با افتخار می گوید: "زهیر را می گویم، پسر دلیر کاک صالح، ابراهیم ذاکری، نسل سوم از شهدای خانواده ذاکری. کاک صالح و مادرش و حالا هم پسر قهرمانش... وقتی در جنگ کویت بچه ها را به خارجه می فرستادیم... هر کار که کردیم او نرفت. آن زمان 14 ـ 15سال داشت... چون قرار بود همه بچه ها بروند تا کسی در معرض بمبارانهای شبانه روزی در بغداد نباشد، پدرش مثل بقیه، رفته بود با او خداحافظی کند. اما زهیر سوار اتوبوس نشده و با پدرش بحث و جدل کرده بود و گفت نمی روم هر کاری بکنی، نمی روم... اصرارهای پدرش فایده نکرد. شب زیر بمبارانها نشست داشتیم... کاک صالح هم آمد. در وسط بمباران، مسعود از مسئولان کار پرسید: بچه ها چه شدند؟ آنها را فرستادید؟ گفتند بله، بچه های خردسال و شیرخوار رفتند. البته در مسیر آنان خطرات زیادی وجود داشت. کاک صالح هم گفت هر کار کردم زهیر نرفت. فردا باید بروم و با او دعواکنم... مسعود گفت هیچ نیازی به این کار نیست. وقتی خودش نمی خواهد برود چرا می خواهی او را مجبور کنی؟ بعد سلاح کمری خودش را بازکرد و به کاک صالح داد که به زهیر بدهد و گفت پیشانی او را از طرف من ببوس و در آغوشش بگیر و کمری مرا هم به او بده"».

زهیر در 19فروردین 1390 به سن 35 سالگی در یورش نیروهای نظامی خامنه ای ـ مالکی، دلاورانه، پایداری کرد و در راه آزادی کشورش از چنگ اهریمنی ترین رژیم تاریخ ایران به شهادت رسید. اگر جنگیدن با مهیب ترین استبداد زیر پرده دین در نگاه ایرج مصداقی ناروا و محکوم کردنی است، بی تردید در نگاه مشتاقان آزادی ایران در زنجیر، مایه بسا افتخار است؛ آن هم از سوی جوان پاکبازی که شهادت را در راه آزادی مردمش افتخار می داند و قدر آزادی را از صمیم جان می شناسد و مادر بزرگ و مادر و پدرش نیز خونبهای آزادی ایران شده اند.

دكتر منوچهر هزارخاني در بهار سال 1365، در يك سفر ده روزه، از مناطقي در كردستان عراق كه مجاهدين در آن مستقر بودند، ديدار كرد و گزارش سفرش با عنوان «مقاومت مسلحانه: گزارشي از پشت جبهه» در ماهنامه «شورا»، ارگان شوراي ملي مقاومت ايران، شماره 20و21، خرداد و تير1365 به چاپ رسيد. دكتر هزارخاني در پايگاه «فائزه بهاري»، ـ اولين پايگاهي كه از آن ديدن كرد ـ با كاك صالح گفتگو كرد. در این باره می نویسد: «...كاك صالح اسم ديگر ابراهيم ذاكري است كه مسئول كل مجاهدين در منطقه كردستان است... صحبتمان تا نزديكيهاي صبح طول مي كشد... وقتي حرفهامان تمام مي شود كاك صالح مي گويد: ”راستي هيچ مي دانستي موقعي كه از ايران خارج مي شدي زن و بچه من تا مرز همراهيت كردند؟“ بي اختيار ياد زن و كودكي افتادم كه در اتومبيل، براي عادي جلوه دادن ”مسافرت خانوادگي“، همراه من و قاسم كرده بودند و من هيچ گاه نفهميدم كه بودند. حالا بعد از پنج سال... كاك صالح نمي گذارد زياد به فكر فروبروم و بلافاصله اضافه مي كند: تا يك سال بعد از سفر شما هم به همراهي كردن مسافران ادامه دادند، ولي بعد زنم شهيد شد...» (ص7).

زهیر در فروردین 1355 در تهران به دنیا آمد و در 19فروردین 1390، به سن 35سالگی به جاودانه فروغهای آزادی پیوست. زهیر شدیدترین عواطف زلال و جوشانش را نثار کسی می کند که مصداقی به خون او تشنه است. او در نامه یی به مسعود رجوی می نویسد: «برادر… اين نامه را بعد از شنيدن قسمت نهم سلسله آموزشهايتان می نويسم. راستش خيلی احساسات و درک و دريافتها از اين آموزشها دارم، ولی امشب فرق می کرد. برادر، اولش حرف اصلی را بزنم، "تعهّد مشخص" دل ما را سوزاند… ولی وقتی آن را گفتيد، اشک مجالم نداد. اولين چيزی که به خاطرم رسيد، رؤيا و آرزوی همه مجاهدين به خصوص شهدا بود که فقط به عشق رسيدن شما به مردم محروممان هر رنج و سختی را با آغوش باز تحمّل کردند، اين که حتی اگر ما نباشيم، برادر به تهران و به خلق در زنجير می رسد… حالا شما باز يک سقف ديگر را می شکنيد، ولی با عواطف مجاهدی چه بايد کرد؟». او در ادامه همان نامه می نويسد: «…وقتی شما گفتيد تنها آرزويتان مجاهدبودن و مجاهدماندن است، اشک از چشمهايم سرازير بود. مثل همه سقفهای بالابلند ديگری که شما می زنيد. اما آن جا يک لحظه هم به ياد پدرم افتادم که در روزهای آخر يک بار گفته بود: ”من همه چيزم را از مسعود دارم. به خاطر مسعود زنده ام و به خاطر مسعود می ميرم“. اين جمله بارها و بارها از ذهنم گذشته است و مرا زنده کرده است» (سایت سازمان مجاهدین خلق ایران. زندگینامه زُهیر ذاکری).

«کودک» سوم: صبا هفت برادران

صبا در اوج کشتارهای پس از 30خرداد 1360 در زندان اوین به دنیاآمد. پدر و مادرش در سال 60 دستگیرشده بودند. رضا هفت برادران پدر مجاهدشهید صبا هفت برادران در نامه یی در باره صبا می نویسد: «...صبا هم از كودكي با در و ديوار زندان آشنا بود. با صداي شكنجه مي خوابيد و با صداي شكنجه بيدار مي شد... [صبا در سال 62 که یک سال و نیمه بود، با مادرش از زندان آزادشد].

سرانجام پس ازگذران دوران كودكي در رنج بسيار، از ايران خارج شديم و به اشرف آمديم و بعداز مدتي صبا را با خواهرش به آلمان فرستاديم، جایي كه همه گونه امكانات درس و زندگي را دراختيار داشت. اما گويي همين صداي شكنجه در طول زندگيش همواره در گوشش بود. اين صدا به زودي تبديل به صداي شكنجة تمام ملت ايران توسط رژيم ولايت فقيه شد و صبا را براي رهايي ميهن به تلاش وا داشت. سرانجام صبا اشرف را انتخاب كرد؛ جایي كه عاشقان آزادي ايران پناه گرفته اند... صبا روز سی مهر ۱۳۷۷ از آلمان به اشرف آمد و من از ديدنش يکّه خوردم. قبلا برايش نوشته بودم دوست دارم پزشک شوی و به دردهای مردم مرهم بگذاری. اولين سؤالی که از او کردم اين بود که دلت برای من تنگ شده بود که آمدی، يا نتوانستی دوری سارا را تحمّل کنی؟ چون خواهرش سارا حدود دو ماه قبل از او آمده بود و با وجود اين که با صبا چون دو روح در يک قالب بودند، از انتخاب و آمدنش به اشرف چيزی به او نگفته بود. صبا گفت: "از اين که تورا می بينم خوشحالم، اما نه به خاطر تو و نه به خاطر سارا، بلکه به خاطر خودم آمدم. انتخاب کردم و آمدم. ديدم نمی شود در آلمان من بهترين امکانات زندگی و تحصيلی را داشته باشم اما هر روز از ايران خبرهای تکان دهنده در مورد زنان و کودکان بشنوم. به خاطر آنها آمدم و به خاطر برادر مسعود و خواهر مريم"...»

پدر صبا درباره ساعات پس از تیرخوردنش در بامداد 19فروردین1390 می نویسد: «بعداز تير خوردن صبا، وقتی همراه او به بغداد می رفتم، افسران عراقی به صورت سازمان يافته سعی در اتلاف وقت داشتند. يکی از آنها به اسم رائد ياسر وقتی متوجه شد من پدر صبا هستم به سراغم آمد و گفت اگر جان دخترت را می خواهی نجات دهی، همين الآن از اشرف جدا شو و با من بيا، بهترين امکانات پزشکی فراهم است. بعد هم تو و دخترت را به هر کشوری که بخواهی اعزام می کنيم. من عصبانيّتم را از اين ميزان دنائت مهار کردم و فقط برای اين که او مانع کندترشدن رسيدن صبا به بيمارستان نشود به او گفتم ما در اين جا مهمان مردم عراق هستيم و انتظاری بيش از امکانات در دسترس آنها نداريم. صبا به اصرار از من خواست بگويم بين من و آن افسر چه گذشته است. وقتی ماجرا را گفتم، گفت: "بابا، چرا نزدی توی دهنش؟"
در ميان راه يکی دوبار ياد خواهر مريم کرد و گفت الان با شنيدن اين خبرها چه می کشد. بعد ياد برادر مسعود کرد و گفت "آخ، او هميشه بدترين دردها را بايد تحمّل کند". سرانجام وقتی ساعت ۹ شب، که بيش از ۱۴ساعت از خونريزی صبا می گذشت و داشتند او را به اتاق عمل می بردند، باصلابت و اطمينان دست مرا فشرد و گفت "نتيجه هرچه بشود به نفع جنگ صد برابر است"...

بعد از نزديك 14 ساعت خونريزي داخلي در ساعت 21 شب او را به اتاق عمل رساندند و در شرايطي كه من اجازه تحرّك نداشتم از من مي خواستند كه خون برايش تهيه كنم. نتيجه اين تونل شكنجه چيزي جز شهادت صبا نبود و داغ چهره معصومش، كه ساعتها در بيهوشي نفس نفس مي زد، تا ابد بردل من حك شد. جانيان حتي پيكرش را هم به من نداده اند و از آن به عنوان حربة ديگري براي عذاب من و خواهرش استفاده مي كنند» (سایت «همبستگی ملی، 6اردیبهشت 1390).

صبا در آخرین ساعات زندگیش در حالی که به سختی کلمات از دهانش بیرون می آمد، بی آن که ذره یی تردید و بیم در کلامش باشد، با صلابت گفت: "ما تا آخرش می ایستیم"». او در اوج ایستادگی بر آرمان آزادی خلقش به جاودانگی پیوست.

کلام آخر

مصداقی وقتی از اصرار مجاهد پاکباز، زهیر ذاکری، به ماندن در اشرف پیش از بمبارانهای حمله اول آمریکا و همدستانش به عراق در زمستان 1369 یادمی کند، در نقش «دایه دلسوزتر از مادر» خطاب به آقای رجوی می نویسد: «شما به کودک 14ساله اسلحه داده اید و او را وارد آموزشهای نظامی کرده اید. آیا خمینی غیر از این می کرد؟... چرا عمل خمینی حرام و زشت بود و قابل سرزنش و عمل شما حلال و زیبا و موجب افتخار؟... گفتن این که "کسی را یارای ایستادن دربرابر اصرارهای او برای شرکت در صحنه نبود" توجیه این عمل زشت است». سپس قربانی را به جای قاتلِ دهها هزار کودک و نوجوان به محاکمه می کشد و می گوید: «آیا نمونه های فوق نمی رساند چنانچه شما در مقیاس کشوری به میلیونها کودک و نوجوان مشتاق شرکت در جنگ دسترسی داشتید، آنها را روانه جبهه جنگ می کردید؟ (ص198). حال آن که نه زهیر و نه «کودکان» دیگری که مصداقی از آنها نام می برد، تا لحظه شهادت در هیچ جنگی شرکت نکرده بودند و شرکتشان در دفاع از اشرف در یورشهای 6و 7مرداد1388 و 19 فروردین 1390، دفاع به حق هر انسان دربرابر تهاجم مرگبار دشمن به جان و خانمان خود و یارانش بود و در هیچ مکتب و مرامی چنین دفاعی محکوم کردنی نیست. گویا مصداقی از تسلیم زبونانه همه اشرفی ها یا سلّاخی آنها در شکنجه گاههای خامنه ای و مالکی بیشتر به شوق می آمد و گرنه نمی نوشت: «کجای ایستادگی با دست خالی درمقابل نیروهای تا دندان مسلّح مالکی هوشمندانه بود؟... چرا در مقابل تانکهای عراقی ایستادگی کردید؟ چرا جنگتان با دولت عراق و نیروهای عراقی شده است؟» (نامه سرگشاده...، ص187).

مصداقی در همان بخش «تسلیح کودکان...»، به جز آسیه و زُهیر و صبا، از چند «کودک» دیگر نیز نام می برد و می نویسد: «شما نمی توانید بگویید که جنایتکاران عراقی فقط دختران کم سن و سال، مانند صبا هفت برادران... را نشانه می گرفتند و زنان شورای رهبری را، نه». و در ادامه آن، ادّعای وزارت بدنام اطلاعات آخوندی را تکرار می کند که: «شما اصولاٌ این دسته افراد را در خطّ مقدّم گذاشته بودید» (ص188) و «مجاهدین با بسیج امکانات فیلمبرداری از دخترکانی که در خون خود غلت می خوردند قصدِ ساخت "ندا"های دیگری را داشتند. گفتگوی تلویزیونی با آنها قبل از حضور با دست خالی در صف اول ایستادگی در مقابل تانکها و زرهپوشها حاکی از این بود که به "عملیات انتحاری" می روند» (ص189).

همه آن «کودکان» ادّعایی مصداقی، که هیچیک کمتر 25 ـ 30سال نداشتند، در حین فیلمبرداری یا گرفتن عکس از صحنه های دلخراش کشتار مجاهدان بی سلاح و بی دفاع اشرف، آماج تیرهای تک تیراندازان مالکی جنایتکار قرارگرفتند و در آن حمله ناگهانی سحرگاهیِ مهاجمان وحشی به اشرف، با چنگ و ناخن و دندان از شرافتشان دفاع می کردند و اصلاٌ مجالی برای مصاحبه نبود. اتّهام آماده کردن «کودکان» برای عملیات «انتحاری» از سوی سران مجاهدین بی سلاح و بی دفاع، تنها از مغز سرسپرده مفلوکی می تواند بجوشد که برای رسیدن به هدفِ خوشنودکردن دشمنان خونی مجاهدین، از هر وسیله ننگ آلودی استفاده می کند و بیم و باکی هم از رسوایی ندارد.

یکی نیست از این «اندیشه قرن» بیست و یکم و «دایه دلسوزتر از مادرِ» جوانان پاکباخته یی ـ که در ده سال اخیر از بام تا شام بر سرشان «سنگ فتنه» می بارید و یک دم روی آسایش ندیدند، اما مثل درختی ریشه در سنگ بر آرمان آزادی مردم ایران پای فشردند ـ بپرسد تو به چه حق و اعتباری به خودت اجازه می دهی برای آنهایی که در راه وفا به پیمان و پاسخ به ندای دادخواهان داغدیده ایران همه هستی شان را در طبق اخلاص نهاده اند، تکلیف و نقشه راه تعیین کنی؟ این گونه بی شرمیها و حرمت شکنیها پدیده جدیدی است که تخم آن، به طور عمده، در زندانهای خمینی و خامنه ای در دل و مغز چنین وادادگانی کاشته شد و از همین روست که تولیدات چنین مغز و دلهای گندیده یی هنوز صادر نشده در تمام سایتهای آخوندساخته بازپخش می شود.

اگر پاکبازان «مرگ بر کف» و از جان گذشته یی که از رژیم جنایت پیشگان بیشترین ضربه و لطمه را کشیده و چشیده اند، در اوج پختگی و کارآمدی و صلابت، حق مبارزه با سفاک ترین رژیم دنیای امروز را نداشته باشند، پس «چه کسی باید با دشمن بستیزد»؟